نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

*گل یخ* *محمد* آخرین سیگارمو از دستم کشید گفت: بسه محمد خودتو کشتی نگاش کردم چشای کشیده قهوهای ابروهای صاف بینیش عمل بود لباش بزرگ بودوگوشتی خوشگل بود ولی نتونستم بهش حسی داشته باشم بجز ...

*گل یخ* *محمد* آخرین سیگارمو از دستم کشید گفت: بسه محمد خودتو کشتی نگاش کردم چشای کشیده قهوهای ابروهای صاف بینیش عمل بود لباش بزرگ بودوگوشتی خوشگل بود ولی نتونستم بهش حسی داشته باشم بجز حس انتقام صدای فرشته تو گوشم زنگ می خورد وقتی گقت پشیمونتون می کنم یعنی ...

۲۴ تیر 1398
5K
پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح ...

پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح میخوابی باهام حرف بزن خوابت نبرع مبینا:ماهرخ کاش سوگل و آناهیتا هم اینجا بودن کاش ...

۵ اردیبهشت 1398
38K
پارت دوازدهم صالحی:بهار مامان بیا این ور عزیزم بهار:مامان تقصیر من نبودش من نکشتمش صالحی:باشع عزیزم بیا پایین دستم و بگیر بیا پایین بهار:مامان بهش بگو بگو من نگار و نکشتم مامانننن صالحی:هینننننن از جام ...

پارت دوازدهم صالحی:بهار مامان بیا این ور عزیزم بهار:مامان تقصیر من نبودش من نکشتمش صالحی:باشع عزیزم بیا پایین دستم و بگیر بیا پایین بهار:مامان بهش بگو بگو من نگار و نکشتم مامانننن صالحی:هینننننن از جام بلند شدم هی نفس نفس میزدم عرقام تند تند از پیشونیم میریختن زدم زیر گریه ...

۲۸ فروردین 1398
10K
پارت دهم آناهیتا:تازه ساعت یاد گرفته بودیم ساعت ۱:۳۷ بود ابجی مبینا خواب خواب بودش منم ی بسم الله گفتم و راحت خوابیدم دیگ ترسی نداشتم چشام بستع شد سوگل:آناهیتا بیدار شو عزیزم پاشو از ...

پارت دهم آناهیتا:تازه ساعت یاد گرفته بودیم ساعت ۱:۳۷ بود ابجی مبینا خواب خواب بودش منم ی بسم الله گفتم و راحت خوابیدم دیگ ترسی نداشتم چشام بستع شد سوگل:آناهیتا بیدار شو عزیزم پاشو از خواب آناهیتا:ابجی سوگل تقصیر من بودش تو مردی من اشتباهی آرزو کردم سوگل:عزیزم پاشو تو ...

۱۶ فروردین 1398
10K
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
141K
#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
130K
#رمان—نالوطی پارت بیست و یک به قلم : یلدا بانو چشام رو باز کردم ... یاخدااا دارم خفه میشمممم... دو تا دستش که دورم حلقه شده بود و پاهاشم انداخته بود روم.. هرچه سعی کردم ...

#رمان—نالوطی پارت بیست و یک به قلم : یلدا بانو چشام رو باز کردم ... یاخدااا دارم خفه میشمممم... دو تا دستش که دورم حلقه شده بود و پاهاشم انداخته بود روم.. هرچه سعی کردم نیم سانت تکون بخورم نشد... امان از یک زره تکون از جانب پرهام... اووووف دیگه ...

۱۲ فروردین 1398
41K
#نالوطی نشستم رویه صندلی... باورم نمیشد... دوست ده ساله من که جونمونم برایه هم میدادیم و کلی برنامه ریخته بودیم برا یه عروسیمون .. اونوقت تویه عروسیه عشقم ببینم گیسو بهترین دوستم عروسه. گیسو بلند ...

#نالوطی نشستم رویه صندلی... باورم نمیشد... دوست ده ساله من که جونمونم برایه هم میدادیم و کلی برنامه ریخته بودیم برا یه عروسیمون .. اونوقت تویه عروسیه عشقم ببینم گیسو بهترین دوستم عروسه. گیسو بلند گو رو برداشت.. گیسو ـ سلام من گیسو هستم.. میخوام اعترافاتی بکنم... تویه روز ۱۱/۳/۱۳۸۷دقیقا ...

۸ فروردین 1398
56K
#نالوطی صبح چشمام و باز کردم .. تویه بغل سهیل بودممممم! تمام اتفاق ها یادم اومد ... لعنتی .. بهش نگاه کردم.. چه مظلوم خوابیده بود.. من این آقایه آفتاب پرست و دوس دارم .. ...

#نالوطی صبح چشمام و باز کردم .. تویه بغل سهیل بودممممم! تمام اتفاق ها یادم اومد ... لعنتی .. بهش نگاه کردم.. چه مظلوم خوابیده بود.. من این آقایه آفتاب پرست و دوس دارم .. هر روز یه مدلیه یه روز مهربون، یه روز مغرور ، یه زمانم اخمو و.... ...

۶ فروردین 1398
46K
#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه ...

#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه فرار میکنین؟ + میشه واضح بحرفی متوجه نمیشم ... ـ میگـم واجـب بـود بری عروسیه ...

۵ فروردین 1398
63K
پارت هفتم بالا سر مزار سوگل نشستیم ماهرخ:دیشب سوگل اومد تو خوابم مبینا:جدی میگی خب چی شد ماهرخ:گفت میخواد ببرتش نجاتش بده بیدار ک شدم آناهیتا داشت جیغ میزد مبینا:پس نوبت آناهیتا هستش اومده ک ...

پارت هفتم بالا سر مزار سوگل نشستیم ماهرخ:دیشب سوگل اومد تو خوابم مبینا:جدی میگی خب چی شد ماهرخ:گفت میخواد ببرتش نجاتش بده بیدار ک شدم آناهیتا داشت جیغ میزد مبینا:پس نوبت آناهیتا هستش اومده ک ببرتش ماهرخ:بریم دارم خفه میشم مبینا:باشع فقط بزار ببینم کی میاد دنبالمون رفتیم سر خیابان ...

۳ فروردین 1398
9K
┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم .. سهیل ـ خیلی بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور ...

┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم .. سهیل ـ خیلی بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور رفت باز نمیشه که .... دستاش که به بدنم میخورد مور مورم میشد ... بعد ...

۳ فروردین 1398
40K
رمان : نالوطی پارٺ : دوازده به قلم : یلـدا بانو ـــــــــــــــــ سهیل اومد نزدیکم ، نزدیڪ و نزدیک تر خیلی نزدیک .. دستش و برد پشتم و در و باز کرد. یه نگاه چپی ...

رمان : نالوطی پارٺ : دوازده به قلم : یلـدا بانو ـــــــــــــــــ سهیل اومد نزدیکم ، نزدیڪ و نزدیک تر خیلی نزدیک .. دستش و برد پشتم و در و باز کرد. یه نگاه چپی بهش انداختم و پیاده شدم ، شیشه رو داد پایین . ـ خوب میبینمت +خدانگهدار ...

۳ فروردین 1398
49K