ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت23 رفتم بیرون و دست و صورتمو شستم.مامان داشت چند تا لباس میذاشت توی یه ...

#پارت23

رفتم بیرون و دست و صورتمو شستم.مامان داشت چند تا لباس میذاشت توی یه ساک.به چارچوب در تکیه دادم و گفتم
-جایی میری مامان؟
لحظه ای نگام کرد و گفت
-یه مدت میرم خونه پدرم
با تعجب گفتم
-چرا؟
غمگین نگام کرد و چیزی نگفت.خودم فهمیدم.دوست نداشتم ناراحتیشو ببینم.دوباره مشغول چیدن لباسا شد.رفتم کنارش نشستم.مشخص بود خیلی ناراحته و بغض داره.موهاشو گرفتم و شروع کردم به بافتن.اروم خندیدو مشکوک گفت
-تو از کجا مو بافتنو یاد گرفتی؟
-وقتی بابا برات میبافت دیدم چجوریه...
یه دفعه دستش از حرکت ایستاد و چند لحظه بعد شونش لرز خفیفی کرد گریه میکرد.نگاهش کردم و با ناراحتی صداش کردم.دستشو گرفتم.
وقتی دستم به دستش خورد موجی از یه حس منفی رو حس کردم. انقدر اون حس عجیب بود که سریع دستمو کشیدم عقب.حس میکردم از شدت غم دارم میمیرم.نمیدونم یه دفعه چم شد.مامان با تعجب گفت
-کارن؟...گریه میکنی؟
چشمام از تعجب گرد شد.من و گریه؟عمرا.دستی به صورتم کشیدم که دیدم خیس بود.نمیفهمم...با گیجی نگاهش کردم و سریع رفتم بیرون.اصلا نفهمیدم چیشد یه دفعه.
...........
ته استخر نشسته بودم و دستام رو زانوهام بود.دیگه برام عادی شده بود که بیام ته استخر و حتی نفس کشیدن برام سخت نباشه.هر وقت ذهنم زیادی درگیر میشد اینکارو میکردم.استخر هم انقدر عمیق بود که کسی متوجه من نشه.چند روزی بود که مامان رفته بود خونه پدر بزرگ.بابا هم خونه نیومده بود.رسما تنها زندگی میکردم.صبا که بیمارستان بودم.ظهر که میومدم کسی نبود ناهارو هم از بیرون میگرفتم.شبم تا دیر وقت بیمارستان بودم.و این چرخه چند روزی بود که تکرار میشد.
ارمین و طاها هم نامردی نمیکردن و گاهی بهم سر میزدت.طاها که نه زیاد ولی ارمین از وضع زندگی من خبر داشت.بعضی وقتا هم برام ناهار میاورد.
کمی که حس کردم به هوا نیاز دارم رفتم بالا.از اب بیرون اومدم و ارمینو دیدم که بیرون استخر ایستاده وسر میگردونه برای پیدا کردن من.رفتم سمتش تا منو دید گفت
-کارن تو کجا بودی دقیقا؟بزنم لهت کنم؟گفتم غرقی چیزی شدی از شرت خلاص شدیم.
خندیدم و گفتم
-من همین دوروبرا بودم که...
ادامو دراورد و همین طوری که میرفت بیرون گفت
-اره جون خودت مام که عرعر.از وقتی اومدیم ملوم نیست کجا غیبش زده.یکی نیس بگه اخه اینم ادمه اوردیش استخر؟خب خودم تنها میومدم که بهتر بود.
-آرمین دقت کردی همش غر میزنی؟
با اخم برگشت سمتم و گفت
-چیکار کنم .تورو بزنم؟
دستامو بالا بردم و با خنده گفتم
-نه نه همون غرتو بزن
خندیدیدم و لباسامونو پوشیدیدم.هوا سرد نبود ولی نسیم خنکی میوزید.
سوار ماشین شدیم.هوا تاریک بود ولی هنوز سر شب بود.
میدونستم باز برم خونه کسی نیست.دلم برا مامان تنگ شده بود.اصلا وقت نکرده بودم برم پیشش.حتی دلم برای بابا هم تنگ شده بود.درسته دوسم نداره ولی خب...بابامه دیگه!
توهمین فکرا بودم که یه دفعه ارمین داد زد
-کارن واستا
سریع زدم رو ترمز و گفتم
-چیشده؟
درحالی که درو باز میکرد گفت
-یکی رو زمین افتاده.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...