نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۱۲ + یه سورپرایز براتون دارم که البته به یه همراه نیاز دارم و باید ببینیم کی میتونه همراهیم کنه 😆 خوب کیا رقص سالسا بلدن ؟ البته فعلا ...

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۱۲ + یه سورپرایز براتون دارم که البته به یه همراه نیاز دارم و باید ببینیم کی میتونه همراهیم کنه 😆 خوب کیا رقص سالسا بلدن ؟ البته فعلا فقط آقایون ؟! توی ترکیه این رقصو یاد گرفته بودم برای همین قشنگ میشد اگه ...

۱۸ ساعت پیش
67K
🔴 نقشه شوم دولت #روحانی با کمک شبکه #اینستاگرام برای انتخابات #مجلس.. 🔷 اینستاگرام ، از اوایل امسال، هر پیج یا پستی که در مورد سپاه بود،حذف میکرد یا صفحات منتشر کننده را محدود (شادوبن) ...

🔴 نقشه شوم دولت #روحانی با کمک شبکه #اینستاگرام برای انتخابات #مجلس.. 🔷 اینستاگرام ، از اوایل امسال، هر پیج یا پستی که در مورد سپاه بود،حذف میکرد یا صفحات منتشر کننده را محدود (شادوبن) می نمود.. 🔷 اینستاگرام، کاری با نشر تصاویر و مطالب مربوط به سپاه، توسط صفحات ...

۱ روز پیش
30K
. – و نمی خوای درمورد اینا توضیح بیشتری بدی؟.. –فعلا نه..توی پاکت سفید تموم توضیحات و دادم..ولی توی پاکت قرمز..ماموریت جدیدت و گذاشتم..یه ماموریت فوق حساس و ماهرانه..تو رو انتخاب کردم اون هم به ...

. – و نمی خوای درمورد اینا توضیح بیشتری بدی؟.. –فعلا نه..توی پاکت سفید تموم توضیحات و دادم..ولی توی پاکت قرمز..ماموریت جدیدت و گذاشتم..یه ماموریت فوق حساس و ماهرانه..تو رو انتخاب کردم اون هم به دلایلی که بعد خودت می فهمی.. -از کی باید ماموریت جدید و شروع کنم؟.. –بهت ...

۴ روز پیش
62K

"Part6" گیلدا (طبیب کوچک) حشمتی بدون در زدن وارد اتاق شد و گفت :..... با حرفی که زد ، یه ضرب بلند شدم و از اتاق زدم بیرون .... حشمتی : ارباب شما استراحت کنید من خودم ..... به ارباب گفتن های حشمتی توجه نکردم . اگر من خان این ...

۶ روز پیش
133K

"part2" گیلدا (طبیب کوچک) *۲۴ساعت قبــل* \چاوش\ رو به روی خان دِه پایین ایستــــادم ، از چشماش معلوم بود خودشو به آب و آتیش زده که بتونه آب روستاش رو تأمین کنه ولی تلاشش بی ثمر بوده _آب این دو دِه رو باید درست سهمیه بندی کنی ، پشت بهش ...

۱ هفته پیش
80K
برگشت و علیرام را محکم در اغوش گرفت.....مایا لبخندی به برادریشان زد.....هنوز هم مثل قبل صمیمی! مهمان های زیادی در جمع بودند ...علی کنار علیرام ایستاده بود و مشغول صحبت با دختر جوانی بود علیرام ...

برگشت و علیرام را محکم در اغوش گرفت.....مایا لبخندی به برادریشان زد.....هنوز هم مثل قبل صمیمی! مهمان های زیادی در جمع بودند ...علی کنار علیرام ایستاده بود و مشغول صحبت با دختر جوانی بود علیرام سرگرم کیهانوش بود و مایا هم کنار کیهانوش ایستاده بود مایا سری تکان داد:کیان کوش؟نمیببنمش؟ ...

۲ هفته پیش
48K
ـ ارامیس؟ ـ نسترن من دارم میرم دم در خونه ی این دختره تو هم بی زحمت یه چیزی درست کن شب هستی پیشمون دیگه.... ـ اره هستم... ـ خدافظ حتی نگذاشت نسترن خدافظی کند ...

ـ ارامیس؟ ـ نسترن من دارم میرم دم در خونه ی این دختره تو هم بی زحمت یه چیزی درست کن شب هستی پیشمون دیگه.... ـ اره هستم... ـ خدافظ حتی نگذاشت نسترن خدافظی کند متنفر بود از این لحظات که در فشار عصبی قرار میگرفت و دست پایش را ...

۲ هفته پیش
30K
سرگذشت واقعی قسمت ششم دنیای سحر💙 چند روزی خودمو تو اتاق حبس کردم نه غذا میخوردم نه حرف میزدم کارم شده بود غصه خوردن اون روزا رو هیچوقت فراموش نمیکنم اما وقتی دیدم براشون مهم ...

سرگذشت واقعی قسمت ششم دنیای سحر💙 چند روزی خودمو تو اتاق حبس کردم نه غذا میخوردم نه حرف میزدم کارم شده بود غصه خوردن اون روزا رو هیچوقت فراموش نمیکنم اما وقتی دیدم براشون مهم نیس که من دارم چی میکشم غصه رو بیخیال شدم و سعی کردم به زندگیم ...

۲ هفته پیش
50K
رمان تاوان دروغ #پارت_بیست_وپنجم بعد کلی ور ور زدن با مهیار و نیلو گرفتیم تا بخوابیم . نیلو اصرار زیادی برا خوابیدن پیش من داشت ولی من میشناختمش . چون اگ پیشش میخوابیدم تا صب ...

رمان تاوان دروغ #پارت_بیست_وپنجم بعد کلی ور ور زدن با مهیار و نیلو گرفتیم تا بخوابیم . نیلو اصرار زیادی برا خوابیدن پیش من داشت ولی من میشناختمش . چون اگ پیشش میخوابیدم تا صب باید تحملش میکردم . ساعت گوشیمو برای ۱۰ تنظیم کردم و گرفتم خوابیدم . دینگ ...

۳ هفته پیش
96K
سرگذشت واقعی خودمه قسمت سیزدهم عشق ویسگونی ❤ ️ گوشی رو بدون هیچ حرفی قطع کردم باید به مامانم میگفتم تصمیم خودمو گرفته بودم هر چه بادا باد بعد ی کم مقدمه چینی گفتم مامان ...

سرگذشت واقعی خودمه قسمت سیزدهم عشق ویسگونی ❤ ️ گوشی رو بدون هیچ حرفی قطع کردم باید به مامانم میگفتم تصمیم خودمو گرفته بودم هر چه بادا باد بعد ی کم مقدمه چینی گفتم مامان حدس تو درست بود من با ی پسری دوست شدم ولی خو از اونجور دوستیا ...

۳ هفته پیش
145K
هیچی نگفت و چشم های درشتشو چرخوند تا روی انگشت های دستش جایی رو حلقه ای که چندسالی جا خوش کرده بود رو انگشتش با حلقه ش بازی میکرد مرسوم بود که وقتی عصبی و ...

هیچی نگفت و چشم های درشتشو چرخوند تا روی انگشت های دستش جایی رو حلقه ای که چندسالی جا خوش کرده بود رو انگشتش با حلقه ش بازی میکرد مرسوم بود که وقتی عصبی و کلافه میشدم دستامو روی صورتم میکشیدم و اینبار هم همون کارو اجرا کردم فکرشو که ...

۳ هفته پیش
104K
#پارت_هفتاد_و_نه #میچا با دیدن فرد روبه روش گفت: حوصلتو ندارم. فعلا برو. جون کی لبخندی زد و کارتی به سمتش پرت کرد و گفت: حالا میتونی راحت تر وارد اتاقشون بشی. کارتو برداشت و با ...

#پارت_هفتاد_و_نه #میچا با دیدن فرد روبه روش گفت: حوصلتو ندارم. فعلا برو. جون کی لبخندی زد و کارتی به سمتش پرت کرد و گفت: حالا میتونی راحت تر وارد اتاقشون بشی. کارتو برداشت و با دیدنش لبخند گشادی زد و وقت و تلف نکرد و به سرعت بلند شد و ...

۳ هفته پیش
107K
#دوست_پسر_عجیب_من پارت۱۰: با احساس درد تو گردنم،اروم چشمامو باز کردم،عههه؟!من کی خوابم برد؟تا جایی که میدونم داشتیم با جیسو حرف میزدیم و خوراکی میخوردیم به تخت جیسو نگاه کردم،خالی بود،ای بابا کجاست این دختر؟! همون ...

#دوست_پسر_عجیب_من پارت۱۰: با احساس درد تو گردنم،اروم چشمامو باز کردم،عههه؟!من کی خوابم برد؟تا جایی که میدونم داشتیم با جیسو حرف میزدیم و خوراکی میخوردیم به تخت جیسو نگاه کردم،خالی بود،ای بابا کجاست این دختر؟! همون موقع در اتاق باز شد و جیسو با قیافه ی بهم ریخته اومد تو اتاق،نتونستم ...

۳ هفته پیش
110K
سعید اومد اونم با دیدن این صحنه خنده ش گرفت و گفت_من قربون تو برم اخه فسقلی شکموی بابا چه ملچ و ملوچی میکنیا پدر سوخته چه خبرته حالا یواشتر._عهه سعیددد بزار بخوره بچه نه ...

سعید اومد اونم با دیدن این صحنه خنده ش گرفت و گفت_من قربون تو برم اخه فسقلی شکموی بابا چه ملچ و ملوچی میکنیا پدر سوخته چه خبرته حالا یواشتر._عهه سعیددد بزار بخوره بچه نه که تو خودت شکمو نیستی یه نمونه ش همین دیشب موقع نیمرو._اره خب کلا ما ...

۳ هفته پیش
236K
بازم براتون توییت اوردم امروز خیلی فکر به ذهنم رسیده تهیونگ : جیمین میدونی منو تو مثل چی ایم ؟ جیمین :نه چی؟؟ تهیونگ : مثله بیسکوییت کرم دار جیمین : یعنی چی ؟ تهیونگ ...

بازم براتون توییت اوردم امروز خیلی فکر به ذهنم رسیده تهیونگ : جیمین میدونی منو تو مثل چی ایم ؟ جیمین :نه چی؟؟ تهیونگ : مثله بیسکوییت کرم دار جیمین : یعنی چی ؟ تهیونگ : تو سفید نرم و شیرینی منم روتم جیمین : هوسوک : واقعا نامجون دستگیر ...

۳ هفته پیش
105K
#پارت_هفتاد_و_هشت #میچا با گفتن این جمله دستشو روی لبش گذاشت و با بغض خندید. توی اتاق عمل، با هر بار زدن شوک بدن لونا بالا و پایین میشد اما...قلبش..قلبش شاید واقعا از کار افتاده بود. ...

#پارت_هفتاد_و_هشت #میچا با گفتن این جمله دستشو روی لبش گذاشت و با بغض خندید. توی اتاق عمل، با هر بار زدن شوک بدن لونا بالا و پایین میشد اما...قلبش..قلبش شاید واقعا از کار افتاده بود. درست لحظه ی آخر وقتی دکتر کیم دوباره ژل رو به دستگاه زد و به ...

۳ هفته پیش
70K
part8:devil's angle🏹 اروم از پله ها اومد پایین، باید میرفت پیش رزی مطمئنا اون میدونست مشکلش چیه...حواسش پرت بود و غرق افکارش شده بود. ولی رزی رو از کجا باید پیدا میکرد.

part8:devil's angle🏹 اروم از پله ها اومد پایین، باید میرفت پیش رزی مطمئنا اون میدونست مشکلش چیه...حواسش پرت بود و غرق افکارش شده بود. ولی رزی رو از کجا باید پیدا میکرد."ناهی!"با صدای جیمین به خودش اومد و برگشت که ببینتش"اوه...جیمین!" جیمین نزدیکش شد.مثل همیشه لبخندی رو صورتش بود"آمم..ناهی یونجی ...

۴ هفته پیش
111K
93 همین باعث شده بود خیلی کمتر از قبل با مامان حرف بزنم و باهاش ارتباط بگیرم . بهار روی میز پذیرایی رو میچید. مامان که چشمش به افتاد گفت : خوب شد بهار اومد ...

93 همین باعث شده بود خیلی کمتر از قبل با مامان حرف بزنم و باهاش ارتباط بگیرم . بهار روی میز پذیرایی رو میچید. مامان که چشمش به افتاد گفت : خوب شد بهار اومد و الا تو به فکرتم نمی رسید که من کمک میخوام ‌ . اخلاق تلخم ...

۴ هفته پیش
165K