ویژه کنید
عکس و تصویر دوستان این پارت 5 هست من عکس رو اشتباهی گذاشتم پس میشه پارت 5 رمان ...

دوستان این پارت 5 هست من عکس رو اشتباهی گذاشتم پس میشه پارت 5 رمان عشق ابدی *** ساعت 8 و نیم بود داشتیم با ارسام بازی میکردیم که یهو شهرام در باغ رو باز کرد و 4 تا ماشین اومدن توی باغ.متاهل ها بودن .داشتن با سوگند و شهرام سلام و علیک میکردن که منم ارسام رو بغل کردم و رفتم پیششون ._سلام به همگی .یهو همشون برگشتن سمت من .سمیرا گفت_وای سلام عزیزم چطوری؟_خوبم مرسی شماها چطورین؟یهو همه با هم گفتن ما خوبیم و همه خندیدیم.با بچه ها و خانواده هاشون خیلی صمیمی بودم و الحق که بچه ها و خانوادشون مثل خانواده ی خودم برام عزیز بودن._دلمون برات تنگ شده بود لیلی کم پیدایی ._منم دلم تنگ شده بود عادل ولی باور کن همش درگیر کارای فدراسیون و اینام قول میدم از این به بعد بیشتر بهتون سر بزنم.سمیرا خندید و گفت _ببینیم و تعریف کنیم.بهش یه چشمک زدم .مشغول صحبت و بگو و بخند بودیم که 3 تا ماشین دیگه بوق بوق کنان اومدن داخل باغ .همه سرمون رو برگردوندیم سمت در.کل مجردای تیم از ماشین پیاده شدن .خیلی وقت بود ندیده بودمشون و دلم کلی براشون تنگ شده بود رفتم سمتشون ._عه چه خبرتونه مگه عروس اوردین؟فرهاد خندید و گفت _نه بابا مارو که میشناسی می خوایم همگی خودمون رو ترشی بندازیم اصن مجردی تو خون ماست اینم برای دلخوشی زدیم اگر باعث ناراحتی خانوم آنالیزور شدیم معذرت میخوایم بانوی مقدس و بعد دستاشو با حالت معذرت خواهی گرفت جلوی صورتش.همه بهش خندیدم رفتم جلو و با مشت زدم تو سینه اش _از دست تو با این مسخره بازیات .یکی یکی با همشون دست دادم و سلام کردم اما محمد رو ندیدم ._عه پس محمد کو؟؟._هیچی بابا حالش خیلی داغون بود سلام رسوند و گفت فراموشش کنین .گیج شده بودم یهو امیر خندید و گفت _فرهاد خفه شو باو بدبخت لیلی سکته کرد دروغ میگه هیچ اتفاق خاصی براش نیوفتاده گفت یکم دیرتر میاد همین.به فرهاد چشم غره رفتم _میمردی از اول همین رو میگفتی ؟._خواستم شوخی کنم لیلی جووون._زهرمار لیلی جون دیوونه.متاهل ها همه به شوخی های ما میخندیدن رفتیم و توی الاچیق نشستیم .فرهاد مسخره بازی در میاورد و همه از خنده ریسه می رفتیم.همیشه همین جوری بود گل سرسبد دورهمی هامون بود بس که باحال بود.ونوس از خنده سرخ شده بود ._واای فرهاد تروخدا بسه دلم درد گرفت. فرهاد که خودشم خندش گرفته بود گفت_چشم ونوس خانوم دیگه میشینم سرجام چشممم.فرهاد سال افزون یه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت _ای بابا پس این محمد کی میاد؟بعد از چند ثانیه شهرام گفت _عیب نداره تا بساط شام رو اماده کنیم اونم میاد دیگه بلندشین.تصمیم داشتیم شام جوجه کباب روی اتیش درست کنیم .خانوما که هیچ کدومشون سیخ کشیدن جوجه کباب و راه انداختن اتیش رو بلد نبودن توی الاچیق موندن منم نشسته بودم که شهرام گفت _لیل جان لطف کم تو هم کمک کن که زودتر به سیخ بکشیم._خب خودتون مگه بلد نیستین؟.یهو فرهاد داد زد _نه بابا ما همگی دست و پا چلفتی هستیم شهرامم که بلد نیست گند میزنه تو همه چی خودت بیا لیلی دیگه پلیزززز.شهرام حرصش گرفت و گفت _یه جوجه کبابی بدم به تو من.حالا دیگه من گند میزنم؟؟._خب تعارف که نداریم داداش گند میزنی دیگه._شیطونه میگه برم تا میخوره بزنمش .خندم گرفته بود _عه شهرام ول کن بابا بیا بریم منم میام کمک اصن خوبه؟بریم دیگه.شهرام شروع کرد به تقسیم کار._خب لیلی و فرهاد و علی برین سراغ به سیخ کشیدن و پختن جوجه ها من و عادل میریم نون و نوشابه میگیریم و بقیه هم وسایل سفره رو کم کم حاضر کنین.همگی مشغول شدیم.علی رفت سراغ اتیش و من و فرهاد رفتیم دستامون رو بشوریم همین جوری که داشتم دستامو میشستم یه دفعه شیطونیم گل کرد و اب پاشیدم رو فرهاد ._عه لیلی ببین خودت شروع کردی ها. و هی رو هم آب می پاشیدیم یهو مهتا ما رو دید و گفت _اون دو تا رو ببین اخه لیلی و فرهاد به جای اب بازی زودتر برین اونا رو به سیخ بکشین دیر میشه اخه.یه نگاه به مهتا انداختم و به شوخی گفتم _هرچی امر بفرمایین مهتا جون.و با فرهاد رفتیم سر جوجه کباب ها.داشتیم سیخ میکشیدیم یهو علی گفت _آی سوختم._ای خاک بر سر بی عرضه ات کنن یه اتیش نمیتونه درست کنه فقط قد بلند کرده واسه من.علی برگشت سمت فرهاد و گفت _تو خوبی فرهاد خب؟._بعله که من خوبم اصن من تکم و خیلی هم با نمکم.از این کل کل های شوخ طبعانه شون خندم گرفته بود ._علی و فرهاد بسه اخه کارتون رو بکنین رفقا.و دوباره مشغول شدیم.سیخ کشیدن جوجه کباب ها تموم شد و با علی و فرهاد رفتیم تا بزاریمشون رو اتیش .یهو فرهاد گفت _ای واای گوجه علی بپر برو گوجه ها رو از تو ماشین بیار .علی رفت تا گوجه ها رو بیاره.منم شروع کردم به پختن .فرهاد وایستاده بود و داشت بهم نگاه میکرد _میگم لیلی ایول خیلی حرفه ای می پزی ها اصن تو همه کار ازت برمیاد دمت گرم._اوووو حالا نمیخواد اینقدر ازم تعریف کنی رفیق جون.خبری از علی نشد فرهاد که خیلی کلافه شده بود با صدای بلند گفت _ای بابا علی رفتی گوجه بکاری ؟علی ؟کجایی مهندس ؟یهو علی از پشت زد رو شونه ی من و فرهاد _گوجه ها رو.. اوردممم.فرهاد گفت _دیگه داشتم نگرانت میشدم گفتم نکنه سگ شهرام به 10 تیکه ی نا مساوی تقسیمت کرده باشه.شوخی های علی و فرهاد باعث میشد که حوصلم از پختن اون همه جوجه کباب سر نره.همین طوری که مشغول بودیم یهو یه نوری توجه هر سه تامون رو به خودش جلب کرد&&&&خب عشقا اینم از پارت 5 .کامنت فراموش نشه ها .مرسیییی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

کانال رسمی ویسگون در تلگرام

http://telegram.me/wisgoon

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...