ویژه کنید
عکس و تصویر همین جوری به اون به نور خیره شده بودیم که خاموش شد .فرهاد گفت _روتون ...

همین جوری به اون به نور خیره شده بودیم که خاموش شد .فرهاد گفت _روتون رو برگردونین و هیچی نگین حتما این نوره ...عه اصن من چه میدونم چه نوری بود ولی هر چی بود من دارم زهره ترک میشم.ترسیده بودیم و دور بودنمون از الاچیق ترس مارو بیشتر میکرد.داشتم جوجه ها رو می پختم که یه دفعه یه سایه روی دیوار دیدم و جیغ کوتاهی کشیدم _وای علی و فرهاد یه چیزی اینجاست به خدا الان هم سایه ش روی دیوار بود.دیگه در مرز سکته بودیم که یه دست اومد روی جوجه کباب هر سه تامون جیغ زدیم و با ترس و لرز به پشت سرمون نگاه کردیم._سلام بچه ها .فرهاد که با دیدن اون شخص ترسش ریخته بود با عصبانیت ساختگی دستشو مشت کرد و میزد به سینه اش و میگفت_الهی بمیری الهی حناق بگیری الهی همه ی سرویسات بخوره به تور الهی هر چی دفاع میکنی خطا بره به حق پنج تن._هوی چه خبرته باو مثل ننه بزرگا نفرین میکنی خب منم دیگه ترس نداره که.یه نگاه بهش انداختم و گفتم _اول از همه سلام درضمن همچین یواشکی و بی سر و صدا اومدی که قلبمون اومد تو دهنمون خب._خب علیک سلام بعدشم من نمیدونستم می ترسین اخه اصن من قربون قلب فرهاد و علی و تو خوبه؟بعد با هر سه تامون دست داد.محمد خیلی مهربون بود بر خلاف تصور بعضیا همیشه همین جوری بود.اومد یه جوجه کباب دیگه برداره که زدم پشت دستش و گفتم_آی آی سید ناخونک نزن ها._عه لوس نشو بزار بخورم دیگه جوجو._وقتی اوردم سر سفره میخوری در ضمن من جوجو نیستم._چرا از نظر من تو جوجویی بعدشم لپ منو کشید و رفت.جوجه کباب ها بالاخره اماده شد .همه مشغول انداختن سفره بودن و من تنها مونده بودم.چون تنهایی نمیتونستم اون همه جوجه کباب رو ببرم تصمیم گرفتم یکی از بچه ها رو صدا بزنم تا بیاد کمکم ._علی ؟علیی؟بیا این جوجه ها رو با هم ببریم من تنهایی نمیتونم._الان میام لیلی یه دقه صبر کن. 10 دقیقه گذشت و خبری نشد کلافه شدم و دوباره گفتم_ای بابا علییی مگه من با تو..هنوز اومدم ادامه ی حرفمو بزنم که با برگردوندن سرم هنگ کردم .انگار روی دهنم قفل زدن._سلام اگر میشه جوجه هارو بدین من ببرم._یه نگاه به صورتش انداختم و گفتم _سلام ببخشید باعث زحمتتون شدمن گفته بود علی بیاد بفرمایین شما اینارو ببرین لطفا من خودم بقیه رو میارم._باشه پس منتظریم.رفت ولی من هنوز تو شوک بودم.تا حالا از نزدیک ندیده بودمش همیشه برام از جذبه ی این ادم گفته بودن ولی الان با تک تک سلول هام این جذبه رو درک کردم.از استرس دستام یخ زده بودن .اره خواب نمی دیدم خودش بود سعید معروف بود.&&&خب عشقا سلام سلام حالتون چطوره؟خوش میگذره؟اینم از پارت 6 .کامنت فراموش نشه.مرسیییی.فقط اگر دیر جواب کامنت دادم شرمنده کامنتا دیر برام بالا میاد

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...