ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت24#رمان تمام_زندگی_من -نیما داداش هیچوقت خودمو هیچوقت پی نمیبریم خودتو درگیر نکن نیما جعبه رو ...

#پارت24#رمان تمام_زندگی_من
-نیما داداش هیچوقت خودمو هیچوقت پی نمیبریم خودتو درگیر نکن
نیما جعبه رو هل داد سمت منو نگین ماهم با نیش باز برداشتیمشو شروع کردیم به خوردن اونا هم خیره شدن ب فوتبال
داشتیم شام میخوردیم که گوشیم زنگ خورد
+ملت سکوووووت بابام زنگید
جواب دادم:بله؟
-فاطمه،بابا مامانت کمی حالش بد شد میبریمش بیمارستان تو بمون پیش نگین یا اگه میخوای برو خونه مادربزرگ
+نه میمونم پیش نگین،،دردش گرفته؟
-آره
+باشه پس خدافس
-خدافس
و قطع کرد خوشحال دستامو بهم زدم و هوار کشیدم و گفتم:قرررر قرررر
نگین محکم زد توی پهلومو گفت:ای مرگ بتمرگ سرجات دیوونه
دست گذاشتم روی پهلومو اخمی کردم و گفتم:تو آدم نمیشی نه؟
نیما گفت:خب بشین سرجات چرا هی ورجه ورجه میکنی
علی گفت:دلش میخواد با عقش من دعوا نکنید
سجاد اخم بامزه ای کرد و گفت:ایش،خب حالا چیشده ک خوشحالی
با نیش باز گفتم:مامانم داره میره بیمارستان امشب اینجا میمونم
سجاد زد تو پیشونی خودش و گفت:یا ابرفض
همه خندیدن ولی من با حرص گفتم:مرگ
نگین گفت:تو جونت چیکار ب شوهرم داری
+همه دوست دارن ما هم دوست داریم والا
خلاصه شامو خوردیم و من ظرفارو شستم نیما رفت خونه و نگین هم با خمیازه رفت که بخوابه سجادم همراهش رفت و رو به ما گفت:نگین جاتونو توی اتاق آویسا انداخت برین بخوابین
+علی من خوابم میاد میرم بخوابم
-فاطمه
+هوم
-چرا ایقد سردی؟
طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم:نباشم؟جلوی بچه ها هیچی نگفتم ولی آخه لعنتی اون ویس چی بود اونو ک توی بیمارستان گرفته بودی آخه اون عکسا بغلش کرده بودی لبخند زدی براش اونا چی بود؟
علی سرشو انداخت پایین و گفت:بیا بریم تو اتاق تا بت بگم
بلند شد منم پشت سرش راه افتادم
در اتاقو پشت سرش بست و شروع کرد:اونروز یاسمن زنگ زد و خواهش کرد که برم و ببینمش ولی من گفتم نه اون خیلی اصرار کرد و قسم خورد ک مهمه منم زنگ زدم به تو ولی تو خاموش بودی رفتم اونجا با ماشین بود گفت بیا بریم تو ماشین ولی من نرفتم ماشینش دودی بود بشدت،هی چرت و پرت میگفت ک دوسش دارم اون لبخند نبود پوزخند بود،،بهش پوزخند زدم و گفتم:خیلی حقیری
اونم منو بغل کرد سریع ازش جدا شدم و یه سیلی محکم بهش زدم اون گفت:از تمامی صحنه فیلم و عکس داره دیوونه شده بودم یه لحظه نمیتونستم تصور کنم ک تو پیشم نیستی اگه دقت میکردی پشت سرم پرتگاه بود پام پیچ خورد و افتادم ولی خداروشکر یه تنه درخت اونجا بود و خودمو کشیدم بالا وقتی اومدم بالا و سوار ماشین شدم یه نفر از پشت زد بهم و چون سرم زخمی شدع بود دیگه چیزی نفهمیدم،آبجی گفت هم تو اومدی هم یاسمن
بعد از اینکه مرخص شدم همش متنظر بودم تا تو بیای ولی نیومدی و منم رفتم دانشگاه تا اینکه نیما زنگ زد و قضیه رو گفت واقعا تعجب کرده بودم ک یه دختر چقد میتونه وقیح باشه نیما ازم خواست یجوری خودمو بت نشون بدم هرجایی میرفتی درست پشت سرت بودم هرشب نامه میاوردم ولی نمیدیدمت........و الان ک این اتفاق افتاد
وقتی این حرفارو بم میزد صداش میلرزید بغلش کردم و گفتم:ببخشید
-چرا عزیزم؟تو چیکار کردی اون لعنتیا چش ندارن ببینن ما باهم خوشیم
خمیازه ای کشیدم و گفتم:چنگال باید بزارم لای چشام..خوابم میاد
علی منو خوابوند روی تشک و پتو رو روم کشید خودشم اومد کنارم خوابید و سرمو گذاشت رو سینش منم دستمو دورش حصار کردم و خوابیدم
هی یچیزی روی صورتم حرکت میکرد عصبی دستمو بردم سمت صورتم و شتلق زدم توی صورت خوردم اوووف خیلی درد گرفت
صدای خنده یکی بلند شد چشامو باز کردم نگین خان بود با اون شکمش ریز ریز داشت میخندید بالشتو برداشتم ک بزنم تو صورتش ک اشاره کرد به شکمش منم یواش گفتم:ببین فعلا ک قسر در رفتی بعدا حسابتو میرسم انتر
خندید و گفت:زر نزن پاشو بیا صبحونه حاضره و رفت منم پتو رو روی خودم کشیدم و خیره شدم ب علی قربونش برم چه ناز خوابیده وییی ب گفته خودش عقشم چه خوشگله
یهویی گفت:عقش من بلند فکر کردن بعضی جاها خیلی بده خودمم میدونم خوشگلم
ایشی کردم و گفتم:چقدم میگیره خودشو
بلند شد و گفت:دروووغ
بالشتو برداشتم و زدم تو سرش دستش به موهاش کشید قلقلکم داد دیگه نفسی نداشتم که بخندم ازش تقلا کردم ک نکنه اونم تمومش کرد و دست من و گرفت و رفتیم بیرون خلاصه صبحونه رو خوردیم و برای اطمینان سجاد و نگین منو رسوندن مامانم برگشته بود مثل اینکه چیز خاصی نبوده
نیایش وقتی عروسکم و دید کلی ذوق کرد و گفت:آبجی بدش به من
آخرم دعوا شدیم سر عروسکو مامانم گفت:فعلا بده ب نیایش تا گریه نکنه
منم به حالت قهر رفتم توی اتاقم و لباسامو عوض کردم چشم خورد ب نامه هایی که علی برام میچسپوند ب شیشه خندم گرفته بود نفله این همه راه میومده تا فقط دوتا کلمه رو بچسپونه و بره ولی بعد حق به جانب گفتم:میخواست عاشقش نشه
یک ماه از اون شب می گذشت مامانم دیگه روزای آخرش بود هرشب با استرس میخوابید بیچاره تا اینکه یه شب با جیغ مامان از خواب پریدم رفتم بیرون بابام گیج داشت دور خودش میچرخید سریع بهم گفت برو لباساتو بپوش منم رفتم سریع یچیزی پوشیدم و لباسای نیایش و گذاشتم تا توی ماشین بپوشه و امینم موند خونه و راه افتادیم سمت بیمارستان مامانم مدام جیغ میکشید و روی سرعت گیرا نفسش میرفت و میومد تا رسیدیم به بیمارستان هزاربار مرد و زنده شد نیایشم هی گریه میکرد و رو مخم بود ناجووووور

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...