نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت20: قیافه ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - ولی داداش این واقعا ذهنم رو درگیر کرده که چرا مامان با دونستن کار بابا بازم هم باهاش مونده و ترکش نکرده؟ صورتم رو نوازش ...

#پارت20: قیافه ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - ولی داداش این واقعا ذهنم رو درگیر کرده که چرا مامان با دونستن کار بابا بازم هم باهاش مونده و ترکش نکرده؟ صورتم رو نوازش کرد و گفت: - منم نمیدونم عزیزم! خب دیگه بخواب ساعت 4صبحه. لبخندی زدم و ...

۲ ساعت پیش
19K
*راز دل* ماه وش : مامان که رفت اومد طرفم وگفت: به منم ماکارونی میدی - نچ کیهان : خسیس برای خودمونه شما مرغ بخورید برگشت پشت سرشو نگاه کرد انگار دنبال چیزی بود - ...

*راز دل* ماه وش : مامان که رفت اومد طرفم وگفت: به منم ماکارونی میدی - نچ کیهان : خسیس برای خودمونه شما مرغ بخورید برگشت پشت سرشو نگاه کرد انگار دنبال چیزی بود - دنبال چیزی می گردی ؟ ! کیهان : اخه کسی اینجا نیست - مگه قراره ...

۳ ساعت پیش
20K
موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتر تا «خان ببین» مانده بود. گفت:«دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم.ساعدم گرفت به گل سرِ ...

موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتر تا «خان ببین» مانده بود. گفت:«دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم.ساعدم گرفت به گل سرِ ورم کرده اش.انگشت هایم که به شانه اش رسید،لرزیدم. صدای بابا تو سرم پیچید:«نامحرم؟ حیا ...

۳ ساعت پیش
27K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۶ این بشر دیگه خیلی پررو بود برگشتم طرفش و گفتم:فقط یه چیزی میخوام بهت بگم اونم اینه که.. نتونستم بگم ولی تمام نیرومو جمع کردم:ازت بدم نمیاد میدونی چرا؟چون ازت متنفرم چون انقدری ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۶ این بشر دیگه خیلی پررو بود برگشتم طرفش و گفتم:فقط یه چیزی میخوام بهت بگم اونم اینه که.. نتونستم بگم ولی تمام نیرومو جمع کردم:ازت بدم نمیاد میدونی چرا؟چون ازت متنفرم چون انقدری وه از اردشیر متنفرم از تو صد برابرش متنفرم رفتم سمت ماشین و توش نشستم ...

۳ ساعت پیش
24K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۵ بابا به منو مسیح نگاه کرد و با لبخند شروع کرد به حرف زدن -یادته بهت گفته بودم که یه مامور مخفی داریم که پیش اردشیره و یادته که.... دیگه بقیه حرفاشو نمیشنیدم ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۵ بابا به منو مسیح نگاه کرد و با لبخند شروع کرد به حرف زدن -یادته بهت گفته بودم که یه مامور مخفی داریم که پیش اردشیره و یادته که.... دیگه بقیه حرفاشو نمیشنیدم باورم نمیشد یععععنی مسیح هموون مامور مخفیه بود یعنی مسیح یکی از بابا اینا بود ...

۴ ساعت پیش
26K
*راز دل* کیهان : انقدر خواب بهم مزه داده بود دلم نمی خواست بلندشم چشامو باز کردم دنبال موبایلم بودم پیداش نمی کردم ساعت رو پاتختی رو برداشتم نگاه کردم ۱۱ صبح بود ساعتو گداشتم ...

*راز دل* کیهان : انقدر خواب بهم مزه داده بود دلم نمی خواست بلندشم چشامو باز کردم دنبال موبایلم بودم پیداش نمی کردم ساعت رو پاتختی رو برداشتم نگاه کردم ۱۱ صبح بود ساعتو گداشتم سر جاش وضعیتمو داشتم آنالیزم می کردم دیشب که از عروسی برگشتم اومدم اتاقم حالم ...

۵ ساعت پیش
26K
*راز دل* ماه وش : به در اشاره کردم وگفتم : بیرون اومد کنارم وایساد تو چشام نگاه کرد وگفت : تو که گفتی نمی خوای باهاش ادامه بدی چطوره که دخالت می کنی کیهان ...

*راز دل* ماه وش : به در اشاره کردم وگفتم : بیرون اومد کنارم وایساد تو چشام نگاه کرد وگفت : تو که گفتی نمی خوای باهاش ادامه بدی چطوره که دخالت می کنی کیهان خودش خواسته - نه اون گفت بری من هستم نیازی نیست کسی که باهاش نسبتی ...

۵ ساعت پیش
23K
*راز دل* کیهان : رفتم دستشوی وداشتم صورتمو نگاه می کردم بدجور تو دید بود قشنگ معلوم بود جای چنگ زدنه خیلی هم می سوخت ماه وش انقدر از دستم عصبی بود رفتم تو سالن ...

*راز دل* کیهان : رفتم دستشوی وداشتم صورتمو نگاه می کردم بدجور تو دید بود قشنگ معلوم بود جای چنگ زدنه خیلی هم می سوخت ماه وش انقدر از دستم عصبی بود رفتم تو سالن نشسته بود پیش مادر پویا سعی می کردم سرم پایین باشه کسی صورتمو نبینه عروس ...

۵ ساعت پیش
31K
رمان زیبای دیانه😍 به قلم توانای نویسنده محبوب فریده بانو نویسنده ی رمان زیبا و جنجالی کاتیا دختر ارباب 🍻 #داستان_دیانه 👩 ‍🏫 🔴 #پارت_1 ماشین کنار در بزرگی تو یکی از کوچه های قدیمی ...

رمان زیبای دیانه😍 به قلم توانای نویسنده محبوب فریده بانو نویسنده ی رمان زیبا و جنجالی کاتیا دختر ارباب 🍻 #داستان_دیانه 👩 ‍🏫 🔴 #پارت_1 ماشین کنار در بزرگی تو یکی از کوچه های قدیمی تجریش ایستاد. کیف کوچک دستیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. ترس و دلهره ...

۵ ساعت پیش
25K
پارت ۲۰ سریع وسایلمو جمع کردم و از کلاس زدم بیرون.دیگه طافت نداشتم باید جواب سوالایی که توی سرم بودو به دست میاوردم ولی فقط یه راه داشت.اونم درست کردن شیشه ها بود.هرجوری شده باید ...

پارت ۲۰ سریع وسایلمو جمع کردم و از کلاس زدم بیرون.دیگه طافت نداشتم باید جواب سوالایی که توی سرم بودو به دست میاوردم ولی فقط یه راه داشت.اونم درست کردن شیشه ها بود.هرجوری شده باید درستشون میکردم.هرچند...هیچ ایده ای برای درست کردنش نداشتم... ... میلاد روی صندلی میز تحریرم نشسته ...

۵ ساعت پیش
26K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۴ با اشک و صدای پر از بغض گفتم:بابا بغلم کرد و سرمو تو سینش فشار داد و با بغض جوابمو داد -جانم دخترم جانم روشنی خونه دستامو انداختم دورشو محکمتر بغلش کردم از ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۴ با اشک و صدای پر از بغض گفتم:بابا بغلم کرد و سرمو تو سینش فشار داد و با بغض جوابمو داد -جانم دخترم جانم روشنی خونه دستامو انداختم دورشو محکمتر بغلش کردم از ترس اینکه نکنه بخوان دوباره منو ازش جدا کنن -بابا خیلی میترسم خیلی میترسم بابا ...

۵ ساعت پیش
28K
#پارت_۲۱۰ اما یه پسری که تا به حال ندیده بودمش درو برام باز کرد. وقتی اون پسر که بعداً فهمیدم اسمش ساتیاره از جلوی در کنار رفت ، همه شروع کردن به دست زدن و ...

#پارت_۲۱۰ اما یه پسری که تا به حال ندیده بودمش درو برام باز کرد. وقتی اون پسر که بعداً فهمیدم اسمش ساتیاره از جلوی در کنار رفت ، همه شروع کردن به دست زدن و جیغ و هورا و آهنگ تولدت مبارک پخش شد . سیمین چند روز جلوتر از ...

۵ ساعت پیش
31K
#پارت_۲۰۹ برای آرامش دل پر آشوبم پرسیدم : _کی هست؟ کی نیست؟ سیمین خندید و گفت : _منظورت از کی سیاوشه؟ خیالت راحت شازده هم هست . خندیدم و او گفت: _ نمی‌خوای بدونی دیگه ...

#پارت_۲۰۹ برای آرامش دل پر آشوبم پرسیدم : _کی هست؟ کی نیست؟ سیمین خندید و گفت : _منظورت از کی سیاوشه؟ خیالت راحت شازده هم هست . خندیدم و او گفت: _ نمی‌خوای بدونی دیگه کی هست؟ البته که نبایدم بدونی. استاده عشقت که هست ،دیگه کافیه . دونستن یا ...

۵ ساعت پیش
26K
#پارت_208 مثل دختر دبیرستانی ها عاشقی میکردم و ته کتابام اسمشو می‌نوشتم . اس اول اسمش شده بود برای من قشنگترین حرف الفبا . اگر اسمشو جایی می‌شنیدم یا تیتراژ سریالی میخوندم ، گل از ...

#پارت_208 مثل دختر دبیرستانی ها عاشقی میکردم و ته کتابام اسمشو می‌نوشتم . اس اول اسمش شده بود برای من قشنگترین حرف الفبا . اگر اسمشو جایی می‌شنیدم یا تیتراژ سریالی میخوندم ، گل از گلم می‌شکفت . همون‌طور که گفتم سیاوش خیلی حرکات و رفتارش شبیه احسان علیخانی بود ...

۵ ساعت پیش
30K
ساحری که شکم پرست بود (صفحه ۶۴) در زمان مهدی خلیفه عباسی یک نفر ساحر شعبده باز پیدا شده بود که دعوی پیغمبری می‌کرد، در بغداد عده ای را فریفته بود. به مهدی عباسی خبر ...

ساحری که شکم پرست بود (صفحه ۶۴) در زمان مهدی خلیفه عباسی یک نفر ساحر شعبده باز پیدا شده بود که دعوی پیغمبری می‌کرد، در بغداد عده ای را فریفته بود. به مهدی عباسی خبر دادند که پیغمبری تازه ظهور کرده است. او را احضار کرد و پرسید آیا دعوت ...

۵ ساعت پیش
13K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۳ رفت سمت مهنا و صورت زیباشو با دستش آورد بالا و گفت:آماده باش که زن من بشی خانوم وکیل بعد این حرف شروع کرد به قهقهه زدن اومد سمت من و منو به ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۳ رفت سمت مهنا و صورت زیباشو با دستش آورد بالا و گفت:آماده باش که زن من بشی خانوم وکیل بعد این حرف شروع کرد به قهقهه زدن اومد سمت من و منو به زور برد و نشوند رو صندلی دیگه جون نداشتم بلند شم از جام اردشیر دستشو ...

۶ ساعت پیش
27K
پارت ۸۹ ☆ درو باز کردم دیدم پرهام با یه گیتار جلوم وایساده! -وایییی گیتار ! پرهام :بنظرم اول سلام میکنن -ببخشید سلام بیاتو اومد داخل ........ -این گیتاره مال خودته ؟؟!!!!!!! پرهام :اره دیگه ...

پارت ۸۹ ☆ درو باز کردم دیدم پرهام با یه گیتار جلوم وایساده! -وایییی گیتار ! پرهام :بنظرم اول سلام میکنن -ببخشید سلام بیاتو اومد داخل ........ -این گیتاره مال خودته ؟؟!!!!!!! پرهام :اره دیگه -میدی منم یکم بزنم ؟؟! پرهام :مگه بلدی !!!!!!! -اره خوبم بلدم پرهام:باشه میدم تو ...

۶ ساعت پیش
17K
#پارت11 رمان تقدیر خاکستری... #دنیل... چشمم که به گودال افتاد فهمیدم چرا وحشت دیگه نمیدویید.. میدونست اینجا دام گذاشتن واسه شکار... از موتور پیاده شدم و رفتم لبه گودال... دختره افتاده بود و توی رون ...

#پارت11 رمان تقدیر خاکستری... #دنیل... چشمم که به گودال افتاد فهمیدم چرا وحشت دیگه نمیدویید.. میدونست اینجا دام گذاشتن واسه شکار... از موتور پیاده شدم و رفتم لبه گودال... دختره افتاده بود و توی رون پاش هم از اون نیزه های که واسه این که دام رو زخمی کنه رفته ...

۶ ساعت پیش
24K
#کپشن.طولانی: وقتی خوابگاه بودم خیلی دوست داشتم بدون اینکه بفهمم ملاقاتی داشته باشم ولی همیشه خدا از یک ماه قبلش هرکی میخواست بیاد هماهنگ میکرد و در بیشتر مواقع هم نمیومد😐 👊 ولی یکی از ...

#کپشن.طولانی: وقتی خوابگاه بودم خیلی دوست داشتم بدون اینکه بفهمم ملاقاتی داشته باشم ولی همیشه خدا از یک ماه قبلش هرکی میخواست بیاد هماهنگ میکرد و در بیشتر مواقع هم نمیومد😐 👊 ولی یکی از چهارشنبه های پاییزی ۹۸ بود که اتفاق خیلی عجیبی افتاد...اونقدر عجیب که باعث شد من ...

۷ ساعت پیش
28K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۲ دیگه واقعا حوصله حرف زدن براشونو نداشتم -بعدا با هم حرف میزنیم فعلا فقط دعا کنید نارین و شیرین هی میگفتن خوب جرا به ما بگید چی شد یهو آخه به حرفاشون توجهی ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۲ دیگه واقعا حوصله حرف زدن براشونو نداشتم -بعدا با هم حرف میزنیم فعلا فقط دعا کنید نارین و شیرین هی میگفتن خوب جرا به ما بگید چی شد یهو آخه به حرفاشون توجهی نکردم و سریع رفتم تو اتاقم رفتم سریع یه دوش گرفتم با موهای خیس و ...

۸ ساعت پیش
43K