ویژه کنید
عکس و تصویر #۱۶۱ سریع از جام بلند شدم و سمت آیفون رفتم. خوشحال بودم از این که ...

#۱۶۱
سریع از جام بلند شدم و سمت آیفون رفتم. خوشحال بودم از این که لااقل از ادامه گفتنش خلاص شدم، مطمعن بودم گونه‌هام سرخ شدن.
با دیدن زن‌عمو تو صفحه نمایش آیفون، جیغ خفیفی از خوشحالی کشیدم.
در و باز کردم و برای استقبالش از ویلا خارج شدم.
با عجله کفشی پام کردم و خودم و رسوندم جلوی در ویلا.
زن‌عمو با چمدونش داخل شد، چمدونش رو زمین گذاشت، خودم رو محکم انداختم تو آغوشش، از سر دلتنگی اشک‌هام سرازیر شد.
با دستش، نم اشک و از صورتم پاک کرد و بوسه‌ای روی گونم زد.
با شنیدن سر و صدای بچه‌ها از بغل زن‌عمو خارج شدم.
با‌هم وارد ساختمون ویلا شدیم، بعد از سلام و احوال پرسی‌ها همه تو سالن دور هم نشستیم، زن‌عمو هم کمی از سفرش و چطور رسیدنش تعریف می‌کرد که تو راه چی‌شد و چی نشد.
بعد از حدود چهل دقیقه زن‌عمو گفت که میره یه کم استراحت کنه که سرحال بشه، پسرا هم مشغول بازی شطرنج و حکم شدند.
به فکر شام بودم، رفتم به آشپزخونه که دیدیم سمانه و سودابه هم پشت سرم اومدند، لبخندی زدم و گفتم:
- شما اومدین چیکار؟
- من یه غذای محلی بلدم، می‌خوام درستش کنم
- منم که کمک سمانه می‌کنم
- آخه، نمیشه که!
- چی نمیشه، تو هم دستیاری وسایلی رو که می‌خواهیم رو بهمون بده.
سری تکون دادم و سه تایی مشغول آماده کردن شام شدیم.
بعداز یک ساعت و خورده‌ای حاصل تلاشمون شد « شیرازی پلو » عطر و بوش که عالی بود، ولی تا حالا نخورده بودم!
بعد از شام و شستن ظرف‌ها که باز هم با کمک‌های سمانه و سودابه انجام دادیم، باهم وارد سالن شدیم، سمانه رفت پیش کیوان و سودابه رفت پیش رضا، بردیا و شاهین هم باهم گرم گفت وگو بودند، جای خالی سامان به خوبی حس می‌شد!
منم رفتم کنار زن‌عمو نشستم که دستش رو انداخت دور سرشونم.
تو دلم خدارو بابت داشتن زن‌عمو شکر کردم‌، اگه زن‌عمو هم بد رفتار بود باهام دیگه واقعا داغون می‌شدم، ولی همیشه با من مثل دختر نداشتش رفتار می‌کرد.
یادم کوچولو که بودم، همیشه من و می‌شوند رو‌پاش و موهام رو گیس باف می‌کرد!
آهی کشیدم و نگاهم رو به جمعی که هر کدومشون دوتا دوتا مشغول حرف بودند، دادم. خمیازه بلند بالایی کشیدم که همون موقع نگاه شاهین افتاد بهم، بعد از چند لحظه گفت:
- بچه‌ها همگی خسته هستیم، بهتره بریم بخوابیم.
همه موافقت کردند، بلند شدن و هرکس به سمت اتاقش راه افتاد.
دلم می‌خواست امشب رو پیش زن‌عمو بخوابم، بهش گفتم بیاد اتاقم که قبول کرد و اومد.
با زن‌عمو روی تخت دونفره اتاقی که دیگه مال من شده بود نشستیم.
دلم می‌خواست از اون اتفاق شومی که تو راه بود جلوگیری کنم!

#۱۶۱
نویسنده: نیلوفر نام‌آور

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...