ویژه کنید
عکس و تصویر #۱۶۲ لبم رو با زبونم تر کردم، تو ذهنم چندین بار جملات رو سبک و ...

#۱۶۲
لبم رو با زبونم تر کردم، تو ذهنم چندین بار جملات رو سبک و سنگین کردم.
آخر سر با تردید شروع کردم به حرف زدن.
- من، می‌خواستم چیزی بگم
- چی دخترم؟ بگو؟
- راستش، زن‌عمو، چجور بگم آخه! میشه به پسرعمو بگین... بگین...
- راحت باش عزیزم، مطمعن باش و نترس از چیزی که می‌خوای بگی!
سرم رو انداختم پایین و گوشه پتو رو تو دستم مچاله کردم.
- من دوست ندارم ازدواج کنم، برای من هنوز زوده، من... من...‌ شما به پسرعمو بگین که، من، به دردش نمی‌خورم، اختلاف سنیمون ده ساله!
نفس عمیقی کشید و گفت:
- ده سال اختلاف زیادی نیست که عزیزم، منم با عموت دقیقا ده سال اختلاف داشتم. مساله اینه که تو شاهین و نمی‌خوای، درسته؟
- من... من... می‌ترسم...
- عزیزم ترس چی؟ من کنارتم!
تو دلم آهی کشیدم، حرف زدن با زن‌عمو هم بی نتیجه بود، اون به هرحال در نهایت کار خودش رو می‌کنه. دراز کشیدم که طولی نکشید غرق در خواب شدم.


تو حیاط پر از گل و درخت ویلا، با همه بچه‌ها ایستاده بودیم. پسرا مشغول پخت کباب رو منقل بودند ما دخترا هم از هر دری می‌گفتیم و می‌خندیدیم.
چند وقتی بود که شاد نبودم، ولی تصمیم داشتم کمی شاد باشم‌، حتی به ظاهر!
نهار و تو همون حیاط روی میز فر‌فورژه‌ای که زیر درخت بید‌مجنونی که خیلی قطور و بزرگ بود، خوردیم.
دو ساعتی میشد که کلافه شده بودم و حوصلم سر رفته بود، همه رفته بودن که خواب ظهری کنن تا سر حال بشن برای عصر که قرار بود بریم گردش و شام و کنار دریا! کلا شمال و خوابش دیگه!
اما من هیچ وقت دوست نداشتم بخوابم، این‌جور وقت‌ها شال و کلاه می‌کنم سمت دریا!
خواستم برم سمت اتاقم که با شنیدن صدای آواز خوندن از اتاق شاهین بی اختیار سمت اتاقش گام برداشتم. دقت کرده بودم اکثرا وقت‌های تنهاییش می‌خونه.
صداش و دوست داشتم، بم و گیرا بود که وقتی می‌خوند دوست داشتم فقط بخونه و من به صداش گوش کنم، تنها نکته مثبتی که بهش داشتم فقط صداش بود!
در اتاقش نیمه باز بود، به خوبی می‌دیدمش، ولی اون تو حال و هوای خوندنش بود، چقدر قیافش رو مغرور و جدی کرده بود!
دلم با دیدن چهرش فرو ریخت، حسم می‌گفت این آهنگ‌ها رو برای من می‌خونه!
اما کاش جای این ها کمی مهربون رفتار می‌کرد!
با بلند شدن صداش کامل گوش سپردم به صدا و آهنگی که می‌خوند.
- من دستات و می‌گیرم وقتی به تو نزدیک‌تر میشم
میشه حسش که عجیب احساس، من به تو یه حس فوق‌العاده دارم
حس... می‌کنم رو ابرام، وقتی دستات و می‌گیرم
تقدیر من و تو چه بد بود، نقطه ضعفم و قلبت بلد بود
( رضا راشن_ حس تردید)
بی‌سر و صدا راهی اتاقم شدم، کلا حس دریا رفتنم هم پرید، روی تختم دراز کشیدم، گوشیم هم انداختم دریا، لااقل چند تا آهنگ گوش می‌دادم الان!
مدت ‌ها بود که داستانی رو توی ذهنم تجسم می‌کردم، هوس نوشتنش به سرم زده بود، یه مقداریش هم توی یه دفتر نوشته بودم.
تا بقیه از خواب بیدار بشن بهترین سرگرمی بود!
دفتر و از چمدونم برداشتم و خودکارم رو گوشه لبم نگه داشتم، ادامه داستانم تو ذهنم نقش بست، مشغول شدم به نوشتن.
زمان از دستم در رفته بود و غرق شده بودم تو دنیای رمان تخیلی که شروع به نوشتنش کرده بودم.
با سر و صدای بچه‌ها به خودم اومدم و دفتر و بستم. سریع آماده شدم، بی تاب شده بودم برای کنار دریا رفتن.
#۱۶۲
نویسنده: نیلوفر نام‌آور

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...