ویژه کنید
عکس و تصویر #بخونین#عالیه✨ #پارت #69 🎀 رمان زیبای وجذاب

#بخونین#عالیه#پارت #69

🎀 رمان زیبای وجذاب"راه باریک عشق "

👫 ❣ 👫 ❣ 👫 ❣ 👫 ❣ 👫 ❣ 👫

مغز بهار از کار افتاده بود. نمی دانست دیگر با چه رویی توی صورت خانواده اش نگاه کند. نگاهش را به جلوی پایش دوخته بود و
چشمانش را از روی زمین بر نمی داشت. صادق را پلیس دستگیر کرده بود. بهرام با اینکه چاقو خورده بود اجازه نداده بود صادق
فرار کند. مردم هم که وضعیت را دیده بودند. به کمک شتافته بودند و همراهش را حلع صلاح کرده بودند.
انگار این ماجرای نحس تمام شده بود. ولی با دردی که به جان خانواده بهار افتاده بود. پرستو آرام کنار بهار نشست و در حالی که
دل خودش هم خون بود او را دلداری داد.
بسه دیگه بهار به خاطر مامانت نگاش کن. به سختی فشارشو کنترل کردن. نذار دوباره حالش بد شه.
بهار بدون اینکه به پرستو نگاه کند با صدای که بخاطر فریادهایی که زده بود دورگه شده بود نالید:
من با چه رویی تو صورت داداش بهرام نگاه کنم. به خدا دارم از خجالت می میرم. شرمنده پرستو جان عروسی شما رو هم به هم
ریختم. اگه داداش بهرام وریش بشه من چه خاکی تو سرم بکنم
پرستو سعی کرد لبخند بزند ولی زیاد هم موفق نبود.
این چه حرفیه می زنی بهرام خوب میشه. خوب وقتی بهرام خوب شد عروسی می گیرم. حالا دو هفته این ور و اون چه فرقی
میکنه.
بهار دست پرستو را فشرد. سرش را که بالا آورد نگاهش با نگاه بهنام برخورد کرد. هیچ وقت بهنام را اینقدر آشفته ندیده بود.
می دانست این ماجرا چه لطمه ای به غرور برادرانش زده است.
بهنام به بهار لبخند زد ولی باز شدن در اتاق عمل باعث که همه به طرف دکتر هجوم ببرند. اولین نفر بهنام بود که پرسید
اقای دکتر حال برادرم چطوره؟
دکتر با خونسردی گفت
جراحتش عمیق بود ولی خدا رو شکر به کلیه آسیبی نرسیده بود. خیلی شانس آورده.
سیما خانم با شنیدن این حرف تازه به گریه افتاد و ناله کنان خدا را شکر کرد. همه نفسی از سر آسودگی کشیدند.
پرستو با خجالت پرسید
کی میشه دیدش؟

‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌★ مرسی که هستی★
N

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...