ویژه کنید
عکس و تصویر 🌹 خـلاصـه ای از زندگـی حضـرت رقـیـه دختـر ‎امام حسین علیه السلام 🌹 ‎💠 مـادر ...

🌹 خـلاصـه ای از زندگـی حضـرت رقـیـه دختـر ‎امام حسین علیه السلام 🌹


‎💠 مـادر حـضـرت رقـیـه (ع)


‎براساس نوشته‌های کتاب‌های تاریخی، نام مـادر حضـرت رقـیـه (علیها سلام)، " امّ اسحاق " است ،

که پیش‌تر همسـر امام حسن مجتبـی (علیه السلام) بوده و پس از شهادت ایشان، به وصیت امام حسن (علیه السلام) به عقد امام حسین (علیه السلام) درآمده است.
‎ و ثمره آن ازدواج، دختر نازدانه ای به نام رقـیـه شد.

‎مادر حضـرت رقیـه (علیهاالسلام) از بانوان بزرگ و با فضیلت اسلام به شمار می‌آید.

بنا به گفته شیخ مفید در کتاب الارشاد، کنیـه ایشان " بنت طلحه " است. 

‎با تولد حضرت رقیـه (علیهاالسلام) در سال 57 قمری، مدینه نور دیگری گرفت و خانه کوچک امام، گرمای تازه ای یافت.

دیری نپایید که ام اسحاق جان به جان آفرین تسلیم کرد و رقیـه کوچک از نعمت مادر محروم شد.

🍃 🍂 🍃 🍂 🍃 🍂 🍃

امام حسین (علیه السلام) او را در آغوش پر مهر خویش، بزرگ کرد و پیوسته به خواهرش زیـنب ( علیهاالسلام ) سفارش می فرمود که برای رقیـه (علیهاالسلام) مادر باشد و به او محبّت کند.


بی مادری حضرت رقیـه (علیهاالسلام) ، پرستاری های حضرت زینب (علیهاالسلام) و سفارش های حضرت امام حسین (علیه السلام) باعث شده بود، پیوندی عمیق، بین حضـرت زیـنب -علیهاالسلام- و حضرت رقیـه -علیهاالسلام- پدید آید.

✨ 🌸 ✨

‎البته
‎
نام مادر حضرت رقیـه (علیها سلام) در بعضی کتاب‌ها، ام جعفر قضاعیّه آمده است،
ولی دلیل محکمی در این باره در دست نیست.
هم چنین نویسنده معالی السبطین، مادر حضرت رقیه (علیهاالسلام) را شاه زنان؛ دختر یزدگرد سوم پادشاه ایرانی معرفی می‌کند که در حمله مسلمانان به ایران اسیر شده بود.

وی به ازدواج امام حسین (علیه السلام) درآمد و مادر گرامی حضرت امام سجاد (علیه السلام) نیز به شمار می‌آید.
 
البته لازم به ذکر است که این مطلب از نظر تاریخ‌نویسان معاصر پذیرفته نشده است؛

زیرا در منابع تاریخی آمده است که ایشان هنگام تولد امام سجاد (ع) از دنیا رفته و تاریخ درگذشت او را ۲۳ سال پیش از واقعه کربلا، یعنی در سال ۳۷ هـ .ق دانسته‌اند.
از این جهت امکان ندارد، او مادر کودکی باشد که در فاصله سه یا چهار سال پیش از حادثه کربلا به دنیا آمده باشد.

این مسأله تنها در یک صورت قابل حل است که بگوییم شاه زنان کسی غیر از شهربانو مادر امام سجاد (علیه السلام) است.


‎ 💠 نـام گـذاری حـضـرت رقـیـه (ع)


 رقـیـه از « رقـی » به معنی بالا رفتن و ترقی گرفته شده است



💠 رقـیـه در کـربـلا


‎سید بن طاووس در کتاب «لهوف» می‌نویسد:

«شب عاشـورا که حضرت سیدالشهداء (علیه ‏السلام) اشعاری در بی‌وفایی دنیا می‏خواند، حضرت زیـنب (سلام الله علیها) سخنان ایشان را شنید و گریست.

امام علیه‏ السلام او را به صبر دعوت کرد و فرمود: «خواهرم ام کلثوم و تو ای زینب! تو ای رقیه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر دارید [و به یاد داشته باشید] هنگامی که من کشته شدم، برای من گریبان چاک نزنید و صورت نخراشید و سخنی ناروا مگویید و خویشتن‌دار باشید.»




💠 گـوشـه ای از مـصایـب حـضـرت رقـیـه (علیهاالسلام)


در بعضی روایات آمده است :

حضـرت سکینـه (علیها السلام) در روز عاشـورا به خواهر سه ساله ای (که به احتمال قوی همان رقیـه علیه السلام باشد) گفت :

بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم برود کشته بشود.

امام حسین ( علیه السلام ) با شنیدن این سخن بسیار اشک ریخت و آنگاه حضـرت رقیـه (علیها السلام) صدا زد :

بابا! مانعت نمی شوم . صبر کن تا ترا ببینم.

امام حسین ( علیه السلام ) او را در آغوش گرفت و لبهای خشکیده اش را بوسید. در این هنگام آن نازدانه ندا در داد که
العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنی

بابا بسیار تشنه ام ، شدت تشنگی جگرم را آتش زده است .

امام حسین (علیه السلام) به او فرمود :

کنار خیمه بنشین تا برای تو آب بیاورم.

آنگاه امام حسین ( علیه السلام ا برخاست تا به سوی میدان برود، باز هم رقیـه دامن پدر را گرفت و با گریه گفت :
یا ابه این تمضی عنا؟

بابا جان کجا می روی ؟ چرا از ما بریده ای ؟

امام علیه السلام یک بار دیگر او را در آغوش گرفت و آرام کرد و سپس با دلـی پر خون از او جدا شد .


📚 (وقایع عاشورا سید محمد تقی مقدم ص ۴۵۵ و حضرت رقیه علیه السلام تالیف شیخ علی فلسفی ص ۵۵۰)





💠 آخـریـن دیـدار امـام حـسـیـن (علیه السلام) بـا حـضـرت رقـیـه (علیه السلام)


وداع امام حسین (علیه السلام) در روز عاشـورا با اهل بیت علیهم السلام صحنه ای بسیار جانسـوز بود،

ولی آخرین صحنه دلخراش و جگر سوز، وداع ایشان با دختـری سـه ساله بود که ذیلا می خوانید:

هلال بن نافع ، که از سربازان دشمن بود، می گوید:

من پیشاپیش صف ایستاده بودم . دیدم امام حسین (علیه السلام) ، پس از وداع با اهل بیت خود، به سوی میدان می آید در این هنگام ناگاه چشمم به دخترکی افتاد که از خیمه بیرون آمد و با گامهای لرزان ، دوان دوان به دنبال امام حسین علیه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانید.

آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد:
یا ابه ! انظر الی فانی عطشان

بابا جان ، به من بنگر، من تشنه ام

شنیدن این سخن کوتاه ولی جگر سوز از زبان کودکی تشنه کام و شیرین زبان ، مثل آن بود که بر زخـم های دل داغدار امام حسین (علیه السلام) نمک پاشیده باشند.

سخن او آنچنان امام حسین (علیه السلام) را منقلب ساخت که بی اختیار اشک از دیدگانش جاری شد با چشمی اشکبار به آن دختر فرمود: الله یسقیک فانه وکیلی .

« دخترم رقیـه ، می دانم تشنه هستی خداوند تو را سیراب می کند، زیرا او وکیل و پناهگاه من است. »

‎پس دست کودک را گرفت و او را به خیمه آورد و او را به خواهرانش سپرد و به میدان برگشت.

هلال می گوید: پرسیدم این دخترک که بود و چه نسبتی با امام حسین (علیه السلام ) داشت ؟
به من پاسخ دادند: او رقیـه (علیها السلام) دختر سه ساله امام حسین (علیه السلام) است .


📕 (سرگذشت جانسوز حضرت رقیه علیها السلام ص ۲۲ به نقل از الوقایع و الحوادث محمد باقر ملبوبی ج ۳ ص ۱۹۲



‎
💠 رقـیـه و سـجـاده پـدر


از کتاب سرور المومنین نقل شده است:

‎
گاه سجاده امام حسین (علیه السلام) ، با دست های کوچک حضـرت رقیـه خاتون ( علیهاالسلام ) باز می شد و او به انتظار پدر می نشست تا می آمد و در آن سجاده به نماز می ایستاد و رقیـه خاتون ( علیهاالسلام ) از آن رکوع و سجود امام لذت می برد.

در کـربلا نیز حضـرت رقیـه (علیهاالسلام) ، هر بار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن می کرد، و آن حضرت بر روی آن نماز می خواند.

ظهـر عاشـورا به عادت همیشگی سجاده پدر را پهن کرد و به انتظار بابا نشست، ولی پس از مدتی، ناگهان شمر ملعون وارد خیمه شد ، و
حضـرت ‎رقیـه ( علیه السلام ) به او گفت :

‎آیا پدرم را ندیدی ؟

شمر لعنة الله بعد از آنکه آن کودک را در کنار سجاده ، چشم به راه پدر دید، به غلام خود گفت :

این دختر را بزن .

غلام به این دستور عمل نکرد.

شمر لعنة الله خود پیش آمد و جواب این سؤال را با سیلی محکمی که به صورت کوچک او نواخت، پاسخ گفت.



💠 بـه یـاد لـب تـشـنـه پـدر آب نـخـورد


عـصـر عاشـورا که دشمنان برای غارت به خیمه ها ریختند،
در درون خیمه ها مجموعا ۲۳ کودک از اهل بیت علیه السلام را یافتند. به عمر سعد لعنة الله گزارش دادند که این ۲۳ کودک ، بر اثر شدت تشنگی در خطر مرگ هستند.
عمر سعد لعنة الله اجازه داد به آنها آب بدهند.

وقتی که نوبت به حضرت رقیـه علیه السلام رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوی قتلگاه حرکت کرد.

یکی از سپاهیان دشمن پرسید: کجا می روی ؟

حضرت رقیـه (سلام الله علیها) فرمود:

بابایم تشنه بود. می خواهم او را پیدا کنم و برایش آب ببرم.

او گفت : آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید کردند.

حضرت رقیـه علیها السلام در حالی که گریـه می کرد، فرمود: پس من هم آب نمی آشامم.


💧 ✨ 💧 ✨ 💧 ✨


نیز در کتاب مفاتیح الغیب ابن جوزی آمده است که ، صالح بن عبدالله می گوید:

موقعی که خیمه ها را آتش زدند و اهل بیت علیهم السلام رو به فرار نهادند،

دختری کوچک به نظرم آمد که گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسیمه می گریست و به اطراف می دوید و اشک می ریخت .

مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همین که صدای سم اسب مرا شنید اضطرابش بیشتر شد.

گفتم : ای دختر، قصد آزارت ندارم .

بناچار با ترس ایستاد. از اسب پیاده شدم و آتش جامه اش را خاموش ‍ نمودم و او را دلداری دادم .

یکمرتبه فرمود: ای مرد، لبهایم از شدت عطش ‍ کبود شده ، یک جرعه آب به من بده .

از شنیدن این کلام رقّتـی تمام به من دست داده ظرفـی پر از آب به او دادم .
آب را گرفت و آهی کشید و آهسته رو به راه نهاد.
پرسیدم : عـزم کجا داری ؟
فرمود:
خواهـر کوچکتـری دارم که از من تشنـه تر است .
گفتم: مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشید .
گفت :
ای مرد سوالی دارم ، بابایم حسین ( علیه السلام ) تشنـه بود ، آیا آبش دادند یا نه !
گفتم : ای دختر نه والله ، تا دم آخر می فرمود (اسقونی شربه من الماء)

می فرمود: یک شربت آب به من بدهید، ولی کسی او را آبش نداد بلکه جوابش را هم ندادند.

وقتی که آن دختر این سخن را از من شنید، آب را نیاشامید،

بعضی ازبزرگان می گویند اسم او حضرت رقیـه خاتون (علیه السلام) بوده است .


📘 (حضرت رقیه علیها السلام شیخ علی فلسفی ص ۱۳)




💠 مـن طـاقـت شـنـیـدن نـدارم


در کتاب «مبکی العیون» آمده است که :

در شـب شام غـریـبان حضـرت زیـنب (سلام الله علیها) در زیر خیمه نیم سوخته ، اندکی به خواب فرو رفت.

ناگاه درعالم خواب حضرت زیـنب (سلام الله علیها) مـادرش حضـرت فاطمـه زهـرا (سلام الله علیها) را دید.

او به مادر خویش عرض کرد :« مادرجان ! آیا از حال ما خبر داری ؟

حضـرت فاطمـه زهـرا (سلام الله علیها) فرمودند : « من طاقت شنیدن ندارم » .

حضرت زیـنب (سلام الله علیها) عرضه داشت : پس من شکوه و شکایت خویش را به چه کسی بگویم ؟

حضرت فاطمـه زهـرا (سلام الله علیها) فرمودند:

آن گاه که سر از تن فرزندم حسین (علیه السلام) جدا کردند ، من حضور داشتم و شاهد این قضیه بودم .
اینک از جای برخیز و حضرت رقیـه (سلام الله علیها) را پیدا کن» .

حضـرت زیـنب (سلام الله علیها) ازخواب برخواست.
حضرت رقیـه (سلام الله علیها) را صدا می کرد ، اما پاسخی نمی شنید . سرانجام با خواهرش حضرت ام کلثـوم (سلام الله علیها) در حالی که گریه می کردند و ناله سر می دادند ، از خیمه بیرون آمدند و برای پیدا کردن حضرت رقیـه (سلام الله علیها) به راه افتادند .

ناگاه در نزدیکی قتلگاه صدای حضرت رقیـه (سلام الله علیها) را شنیدند .

جلوتر آمدند تا اینکه به پیکرهای آغشته به خون رسیدند .

در این هنگام مشاهده کردند که حضرت رقیـه (سلام الله علیها) خود را بر روی پیکر پاک و مطهر پدر بزرگوارش حضرت امام حسین ( ع) انداخته و در حالی که دستهایش را به سینـه پدر چسبانده با او درد و دل می کند .

حضرت زیـنب (سلام الله علیها) او را نوازش کرد . در این هنگام حضـرت سکینـه (سلام الله علیها) آمد و آنها با هم به خیمه گاه برگشتند.

دربین راه حضـرت سکینـه (سلام الله علیها) از حضرت رقیـه (سلام الله علیها) پرسید :

چگونه پیکر پدر را در این شب تیره و تار از بین این پیکرها پیدا کردی ؟

حضرت رقیـه (سلام الله علیها) پاسخ داد :

«آنقدر پدر را صدا کردم و پدر پدر گفتم تا اینکه صدای پدرم را شنیدم که فرمود : اینجا بیا ، من اینجا هستم.


📙 (۲۰۰ داستان از فضایل و کرامات حضرت زینب ، ص ۱۱۳)



💠 ‎
رقـیـه در راه شـام 



کاروان کـربلا ، از کوفه راهی شام شد، همان کاروانی که اهل بیت پیامبر بودند و به اسیری از کربلا آورده شده بودند، در بین راه که سختی و مشکلات بر رقیـه کوچک فشار آورده بود، شروع به گریه و ناله کرد.
یکی از دشمنان چون آن فریاد و ضجه را شنید، به رقیه خاتون (علیهاالسلام ) گفت:
ای کنیز، ساکت باش؛ زیرا با گریه تو ناراحت می شوم.

آن حضرت بیشتر اشک ریخت، بار دیگر آن نامرد گفت:
ای دختر خارجی، ساکت باش.

حرف های زجر دهنده آن مرد، قلب حضـرت رقیـه (علیهاالسلام) را شکست، رو به سر پدر فرمود:

ای پدر! تو را از روی ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو گذاردند.

پس از این جمله ها، آن دشمن خدا، غضب کرد و با عصبانیت رقیه را از روی شتر بر زمین انداخت.



💠 سـر امـام حـسـیـن (علیه السلام) با دختـرش – رقیـه علیه السلام – سخن می گوید



حارث که یکی از لشگریان یزید بود گفت :

یزید دستور داد سه روز اهل بیت علیه السلام را در دم دروازه شام نگاه بدارند تا چراغانی شهر شام کامل شود.

شب اول من به شکل خواب بودم ، دیدم دختری کوچک بلند شد و نگاهی کرد.

دید لشگر از خستگی راه خوابیده اند و کسی بیدار نیست ، اما فورا از ترسش بازنشست و باز بلند شد و چند قدم آمد به طرف سر امام حسین ( علیه السلام ) که بر درختی که نزدیک خرابه دم دروازه شام آویزان بود.

آری ، به طرف آن درخت و سر مقدس آمد و از ترس ‍ برگشت ، تا چند مرتبه .
آخر الامر زیر درخت ایستاد .
دخترک مدام به آن سر بریده نگاه میکرد و با آن حرف میزد و اشک میریخت.

ناگهان دیدم سر مقدس اباعبدالله الحسین علیه السلام پایین آمد و در مقابل آن نازدانه قرار گرفت.

حضـرت رقیـه (سلام الله علیها ) به سر بریده سلام کرد و گفت:

ای پدر امان از مصیبتهایی که بعد از جدایی تو به سر ما آمد...

گفت :
السلام علیک یا ابتاه و امصیبتاه بعد فراقک و اغربتاه بعد شهادتک

بعد دیدم سر مقدس با زبان فصیح فرمود:

ای دختر من ! مصیبت تو و زجـر و تازیانـه و روی خار مغیلان دویدن تو تمام شد، و اسیریت به پایان رسید.

ای نور دیده ، چند شب دیگر به نزد ما خواهـی آمد .

پس اینک صبـر کن که پاداش این مصیبت ها شفاعتـی میباشد که خداوند برای ما قرار داده است.


حارث می گوید:

من خانه ام نزدیک خرابه شام بود، از اینکه حضرت به او فرموده بود نزد ما خواهی آمد. منتظر بودم کی از دنیا میرود.

تایک شبی شنیدم صدای ناله و فریاد از میان خرابه بلنداست،
پرسیدم :
در خرابه چه اتفاقی افتاده است؟؟

گفتند: حضرت رقیـه (علیها السلام) ازدنیا رفته است .



📗 (نقل از کتاب حضرت رقیه ص ۲۶ به نقل از بحر الغرایب ج2)


نیز حجت الاسلام صدر الدین قزوینی در جلد دوم کتاب شریف ثمرات الحیوه ، به سند خود آورده است:


حضرت رقیـه (علیه السلام) لب خود را بر لب پدرش امام حسین ( علیه السلام )نهاد و آن حضرت فرمود:

الی ، الی ، هلمی فانا لک بالانتظار.
یعنی ای نور دیده بیا بیا به سوی من ، که من چشم به راه تو می باشم ،

و در اینجا بود که دیدند حضرت رقیـه علیها السلام از دنیا رفت .


📚 (سخن گفتن امام حسین علیه السلام درمحل ص ۵۹-۱۲۰)



💠 
رقـیـه در خـرابـه شـام

بعد از ورود اهل بیت امام حسین علیه السلام به شام، آنان را در خرابه ای نزدیک کاخ سبز یزید جای دادند.

روزها آفـتاب و شـب ها، سـرما به شدت آنان را اذیت می کرد.
علاوه بر آن، نگاه مردم شام که به تماشای خرابـه نشینان می آمدند، داغی جان سوز بود.

روزی حضرت رقیـه ( علیهاالسلام ) ، به جمع شامیان که در حال برگشتن به خانه های خود بودند، اشاره کرد و ناله ای دردناک از دل برآورد و به عمه اش گفت:
ای عمه، اینان کجا می روند؟

آن حضرت فرمود:

ای نور چشمم اینان ره سپار خانـه و کاشانـه خود هستند.

رقیه گفت: عمه جان مگر ما خانـه نداریم،

و زینب (علیهاالسلام) فرمود:

نه، ما در این جا غریبه هستیم و خانه ای نداریم، خانه ما در مدینه است.

با شنیدن این سخن، صدای ناله و گریه رقیه بلند شد. چرا که به یاد مدینه و بازی و شادی های کودکانه اش با بابا و عمویش افتاد....



💠 ‎
رقـیـه و خـواب پـدر

▪ ️ کـیـفـیـت وفـات

حضـرت رقـیـه در واقعـه کـربـلا، دختربچه‏ ای است ٣ ساله که به خاطر کمی سنش، کشته شدن پدرش را از او پنهان نمودند .

امام حسین‏ ( علیه السلام ) دختر کوچکی داشت که بسیار او را دوست می‏ داشت و او نیز بسیار پدر را دوست می‏ داشت و در شام به همراه اسیران بود؛

سختـی های اسارت، رقیـه ( علیهاالسلام ) را به شدت می رنجاند و او یک سره بهانه بابا را می گرفت

در فـراق پدر شب و روز گریـه می کرد به او می‏ گفتند او در سفر است.



💠 ‎این بار، پدر در سوگ رقیه نشست


شبـی در خرابـه شام ، پدر را در عالم رؤیا (خواب) دید،

🍃 🍃 ✨ 🌸 ✨ 🍃 🍃

چقدر بـی تابـی دختـرم!

این همـه دلشکستگـی چرا؟

مگر دست‌های کوچکت در امتداد نیایش عمـه، تنها از خدا آمدن بابا را طلب نکرد؟

اینک آمده‌ام در ضیافت شبانـه ات و در آرامش خرابـه ات.

کوچک دلشکستـه ام!

پیش‌تر نیز با تو بودم و می‌دیدمت.

شعله بر دامان و سوخته‌تر از خیمه آه می‌کشیدی و در آمیزه خار و تاول، آبله و اشک، صحرای گردان را به امید سر پناهـی می‌سپردی. 


مهربان دلشکستـه ام!

صـبور صمیمـی!

مسافـر غـریب و کوچک من! 


مگر نگفتـی که بابا که آمد، آرام می‌گیرم.

این همـه ناآرامـی چرا؟

مگر نگفتـی بابا که آمد سر بر دامانش می‌گذارم و می‌خوابم؟
.....…، 


دختـرم!

بگذار لب‌های چوب خورده‌ام امشب میهمان بوسه‌ای باشد از پیشانـی سنگ خورده‌ات؛

از گیسـوی پریشان چنگ خورده‌ات؛

از شانـه های معصـوم تازیانـه دیده‌ات؛

از صـورت رنگ پریده سیلـی خورده‌ات.



🍃 ✨ 🌸 🍃 ✨ 🌸 🍃 ✨ 🌸 ✨ 🍃 ‎


زمانـی که از خواب بیدار شد و چشم گشود ، به دنبال پدر گوشـه گوشـه خرابـه را گشت ولی از پدر نشانی ندید.

بسیار بی‏ تابی کرد و از عمـه سراغ پدر را گرفت.

‎ گفت : عمه جان ! پدر من حسین علیه السلام کجاست ؟

این ساعت او را به خواب دیدم . پدرم و نور چشمم را برایم بیاورید.

بغض حضـرت زیـنب ( علیهاالسلام ) شکست و بسیار گریـه کرد و رقیـه ( علیهاالسلام ) نیز با عمـه گریست.

هر چه اهل بیت‏ علیهم السلام خواستند او را آرام کنند بیتابی و گریه او بیشتر می‏ شد ؛

به خاطر گریه او ، حزن اهل بیت ‏علیهم السلام برانگیخته شد و آنها نیز به گریه افتادند و بر سر و صورت زدند و بر سر خود خاک ریختند و موها را پریشان کرده و صدای شیون و فریاد آنها بالا رفت.

آن شب باز صدای عزاداری زنان اهل بیت بلند شد؛ مجلسی که نوحه سرایش رقیه علیهاالسلام بود.

از صدای فریاد و شیون اهل بیت، یزید ملعون از خواب بیدار شد و پرسید : چه خبر است؟

به او گفتند: دختر کوچک حسین‏ ( علیه السلام ) پدرش را در خواب دیده، از خواب بیدار شده، پدرش را می خواهد و گریه می کند.

زمانی که لعین این را شنید، دستور داد:

« سر پدرش را برایش ببرید و در مقابلش قرار دهید تا آرام شود. »

این دستور یزید نشان از رذالت و شقاوت طینت او بود و برگی دیگر از دفتر مظلومیت های بی شمار اهل بیت را گشود.


💠 
پـرواز بـه سـوی پـدر


وقتی به دستور یزید ملعون، سر پدر را برای حضـرت رقیـه (علیهاالسلام) آوردند،
حضرت زینب جلو آمد و به مأموران حکومتی گفت :

سر برادرم را نزد فرزند خردسالش نبرید ، دل کوچک او طاقت دیدن سر بریـده پدرش را ندارد من خود آرامش میکنم.

اما آن سنگـدلان به صحبت های آن بانو عمل نکردند و سر را در طبقـی قرار داده و با پارچـه ای پوشاندند؛ و در مقابلش قرار دادند.


💠 ‎
راز دل با پدر


وقتی سر بریده امام حسین ( علیه السلام ) را برای رقیـه خاتون (سلام الله علیها) آوردند ،

حضـرت رقیـه (س) رو به عمـه کرد و گفت :

عمـه جان ! من که غذا نخواستم من پدرم را میخواهم .

دختر پارچه را برداشت
گفت : این سر کیست؟
به او گفتند: سر پدرت حـسین بن علـی ( علیه السلام ) است.

با دیدن سر پدر قلب پرغصـه اش تیر کشید،

سر را با احتیاط از داخل طشت برداشت و به سینـه چسبانید و عقده های دل را باز کرد ،

با گریـه های سوزناک خود سخنانی بر زبان آورد که شیون اهل بیت علیه السلام را بلند کرد و آتش بر دل داغـدار حضـرت زیـنب ( علیهاالسلام ) نشاند ،

در حالی که خطاب به سر این‏ گونه می ‏گفت:

🍀 ✨ 🍀 ✨ 🍀

پدر جان ! کدام سنگ دلـی سرت را برید و محاسن تو را به خون پاکت خـضاب کرد ؟

ای پدر ! چـه کسـی رگ گردن تو را بریده؟

ای پدر ! چـه کسـی مرا در کودکی یتیم کرد؟

پس از مادر از غـم فـراق او به دامان تو پناه می آوردم و محبت او را در چشم های تو سراغ می گرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟


پدر جان! پس از تو چـه کسـی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟


پدر جان! پس از تو چـه کسـی غم خوار چشم های گریان من خواهد بود؟


پدر جان! در کـربلا، مرا تازیانه زدند، خیمـه ها را سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بی حجاز سوار کردند و ما را اسیـران از کوفـه به شام آوردند....

ای پدر یتیمه تا بزرگ شود چـه کسـی را دارد؟

ای پدر زنان بدون رو بند چـه کسـی را دارند؟

ای پدر بیوه زنان اسیر چـه کسـی را دارند؟

ای پدر چشمان گریان چـه کسـی را دارند؟

ای پدر گمشـده ‏های غـریب چـه کسـی را دارند؟

ای پدر بعد از تو کـه را دارم؟

بعد از تو من چه ناامیدم،

چـه غـریـبـم ،

ای پدر ای کاش من قربانـی تو می شدم.

ای پدر ای کاش قبل از این کور بودم.

ای پدر کاش جان می دادم و محاسن به خـون خـضاب شده تو را نمی دیدم،


🍀 ✨ 🍀 ✨ 🍀

آن شب حضـرت رقیـه ( علیهاالسلام ) ، گم شده خود را یافته بود، اما بی نوازش و آغـوش گـرم.

پس لب هایش را بر لب های بابا گذاشت و آن قدر گریست تا بیهـوش شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.


🎈 🎏 🎈 🎏 🎈 🎏 🎈


امام زیـن الـعابـدیـن ( علیه السلام ) به عمـه اش فرمود:

ای عمه ای زینب، یتیمه را از روی سر پدرم بلند کن که زندگی را ترک کرده است.

زمانی که حضرت زیـنب ( سلام الله علیها ) او را تکان داد، روح مطهرش، دنیا را ترک کرده بود.

صدای شیون و زاری بلند شد.

پشت خمیده اُم المصایب حضـرت زیـنب ( علیهاالسلام ) شکست، رو به سر برادر فرمود:

آغـوش بگشا که امانتـت را باز گرداندم.

دیگر کسی نالـه های جانسـوز شبانـه رقـیـه خاتون ( علیهاالسلام ) را در فـراق پدر نشنید.


▫ ️▪ ️⬛ ️▪ ️▫ ️


روایت شده: اهل بیت برایش زن غساله ای آوردند که او را غسل دهد.

او وقتی لباس‏ های کودک را در آورد
ناگهان دست از غسل برداشت و پرسید:

بزرگ این اسرا کیست؟

حضـرت زیـنب (سلام الله علیها) نزدش آمد و گفت:

چه می خواهـی ؟

گفت : من او را غسل نمی‏ دهم.

حضـرت زیـنب (سلام الله علیها ) فرمود:

چرا او را غسل نمی‏ دهـی؟

زن گفت: بیماری این کودک چیست که بدنش این گونه کبود شده است؟!

حضرت فرمود: به خدا سوگنداین کودک بیمار نیست ولیکن بدنش از ضربات تازیانه و طعنه های ته نیزه ها کبـود است.


▫ ️▪ ️ لعنت الله علی القوم الظالمین ▪ ️▫ ️


🏴 🏴 🏳 🏳 🏴 🏴


بعضی گفته اند:

درشب دفن آن دختر مظلومـه اهل بیت اطهار علیه السلام ،
جناب ام کلثـوم ( علیه السلام ) را دیدند که قرار و آرام ندارد و با نالـه و ندبـه به دور خرابه می گردد
و هر چه تسلـی می دهند آرام نمی یابد.

از علت این بیقراری پرسیدند، گفت :

شب گذشته این مظلومـه در سینه من بود، چون بیدار شدم دیدم که به شدت گریـه می کند و آرام نمی گیرد، از سببش پرسیدم ،
گفت :

عمـه جان ، آیا در این شهر مانند من کسی یتیم و اسیـر و دربـدر می باشد؟

عمـه جان ، مگر اینها ما را مسلمان نمی دانند، به چه جهت آب و نان را از ما مضایقـه می نمایند و طعام به ما یتیمان نمی دهند؟!

این مصیبت مرا به گریـه آورده و طاقت خوابیدن ندارم·


🌺 زخانـه ها همـه بـوی طعام می آمد / ولـی به جان تو بابا گرسنـه خوابیدم🌺



💠 ‎
شـام، حـرم یـادگـار حـسـیـن (علیه السلام)


رقیـه کوچک و یادگار امام حسین (علیه السلام) ، پس از رحلت در خرابه شام، همان جا مدفون گردید.

کم کم مقبره‌ای به روی قبـر بی‌چراغ او ساخته شد و بارگاهی برای عاشقان شد.

حـرمش، میعادگاه عاشقان دل سوخته اباعبداللّه است.

بوی حسیـن (ع)، از هر گوشه‌اش روح و جان را می نوازد.

نیازمندان، دست حاجت به سویش دراز می‌کنند و خسته دلان بار سنگین دل را در کنار او می گشایند.

زیارت حـرم و بارگاهش آرزوی هر دل داده‌ای است.

آرامگاه‪‎‎‎‬ ملکوتی‪‎‬ دخت‪‎‬ سـه ساله امام‪‎‎‬ سوم شیعیان‪‎‬ در شام‪‎‬ کنار باب‪‎‬ \"الفرادیس\" مابین‪‎‬ کوچه‌های‪‎‬ تاریخی و پرازدحام‪‎‬ دمشق ‪‎‬است‪‎‎‬ که‪‎‎‬ هر ساله بسیاری‪‎‬ از شیفتگان‪‎‬ اهل‪‎‬ بیت(ع) را از مناطق‪‎‬ مختلف‪‎‬ جهان‪‎‬ به‪‎‬ سوی‪‎‬ خود جلب‪‎‬ می‪‎‬ کند.



💠 ‎
وداع حضـرت زیـنـب (علیهاالسلام) بـا رقـیـه خاتـون (علیهاالسلام)



وقتی کاروان اسیـران کـربـلا، به مدینـه بر می گشت، غمی جان کاه وجود حضـرت زیـنب ( علیهاالسلام ) را می آزرد؛

چگونه از خرابـه و شام دل بکند؟

نو گلی از بوستان حسین (علیه السلام) در این خرابـه آرمیده،

شـام بـوی رقیـه (علیهاالسلام) را می دهد،

رقیـه ای که یادگار برادر بود و نازدانه پدر و در دست زیـنب علیهاالسلام امانت.

زیـنب علیهاالسلام بی رقیـه چگونه به کـربـلا و مدینـه وارد شود؟

غـم سراسر شام را گرفته و گریه ها، باز هم سکوت شهر را در هم شکسته است.



🍃 🌸 ✨ 🌸 ✨ 🍃

صلی الله علیک یا بنت الحسین یا رقیه سلام الله علیها روحی فداک

🍃 🌸 ✨ 🌸 ✨ 🍃

اَللّٰهُـمَ عَـجِّـل لِـوَلـیـِکَ الْـفَـرَج

بِـحَـقِّ ریـحـانـةُ الـحـسـیـن علیه السلام


🍃 ✨ 🌸 🍃 ✨ 🌸 🍃 ✨ 🌸 ✨ 🍃

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...