ویژه کنید
عکس و تصویر ❇ ️ مـعـجـزات امـام حـسـیـن(ع) در واقـعـه عـاشـورا !! درواقعـه عاشـورا بعد از آخرین خطبـه ...


❇ ️ مـعـجـزات امـام حـسـیـن(ع) در واقـعـه عـاشـورا !!

درواقعـه عاشـورا بعد از آخرین خطبـه (سخنرانی) #امام_حسین (ع) به جهت #هدایت و #ارشاد دشمن (عمربن سعدسردارسپاه یزید) دستور داد دور تا دور خیمـه های امام حسین (ع) ویارانش خـندق (گودال) کندند و درون گودال را آتش زدند.

دراین هنگام مردی که سوار بر اسبـی بود به طرف خیمـه ها آمد و فریاد زد:

ای حسین! و ای یاران حسین! شـاد باشید به چـشیدن آتشـی که در دنیا برافروختـه اید!

امام (ع) فرمود: این مرد کیست؟

گفتند: ابن ابی جویریه مزنی!

امام حسین (ع) دعاکردند: بارالها! عذاب آتش را در دنیا به او بچشان!

هنوزسخن امام (ع) تمام نشده بود که اسبش او را در خـندق افکند و هـلاک شد!!


🍃 🍂 🍃 🍂 🍃 🍂 🍃

وبعد ، مرددیگری از لشگر عمر بن سعد نزدیک آمد و فریاد زد: ای حسین! و ای اصحاب حسین! رود فـرات را نمی بینید که همانندشکم مار بخود می پیچد؟!

بخدا سوگند قـطره ای از آن را نخواهید چشید تا تلخـی مـرگ را در کام خود احساس کنید!

امام (ع) فرمود: این کیست؟

گفتند: تمیم بن حصین است.

امام (ع) فرمود: این مردوپدرش از اهل آتشند،
خدایا! او را در نهایت عـطش وتشنگـی بمیران!

ناظران نوشتند که تشنگـی و عطشـی بی سابقه بر تمیم عارض شد و از شدت تشنگـی از اسب بر زمین افتاد و آنقدر پامال اسبان شد تا به هلاکت رسید!


✨ 🍃 ✨ 🍃 ✨ 🍃


❇ ️ شخصـی به سوی امام ویارانش آمد و گفت: حسین درمیان شماست؟

اصحاب امام پاسخ دادند: ایشان امام حسین (علیه السلام) است چه می خواهی؟

گفت: ای حسین ! تو را به آتش جهنم بشارت می دهم!

امام حسین (ع) فرمودند: سخنـی دروغ گفتـی ، من نزد پروردگار بخشنـده و شفیع و مطاع می روم ، تو کیستـی؟

گفت: من ابن حوزه هستم.

امام حسین (ع) درحالی که دستهای مبارکش رابسوی آسمان بلند کرد گفت: خدایا! او را در آتش بسوزان.

آن مرد به خشم آمد ، وناگاه اسب او رَم کرد و ابن حوزه به زمین سقوط کرد ،

در حالی که پایش به رکاب اسب گیرکرده بود، آنقدر بدنش روی خاک کشیده شد که قسمتی ازبدنش جدا شد و قسمت دیگر به رکاب اسب آویزان بود، وسرانجام پس از برخورد مانده بدنش به سنگ ، درمیان آتش خندق افتاد و مزه ی آتش جهنم راچشید.

امام حسین (علیه السلام ) بخاطر استجابت دعایش، سجـده ی شکربجای آورد و دستانش را بلند کرد:

ای خدا! ما از مقـربان درگاه تو، اهل بیت پیامبـر تو و ذریـه اوهستیم، حق ما را از جباران ستمگـر بستان، بدرستی که تو شنوا و از هر کس به مخلوق خود نزدیکتـری.


محمدبن اشعث به طعنه گفت: چه قـرابتـی (فامیلی) بین تو و پیامبـر است؟!!

امام حسین (علیه السلام) گفت:

خدایا! محمدبن اشعث می گوید در میان من و پیامبـرت نسبتـی نیست،

خدایا! امروز طعم ذلـت وخـواری خود را به او بچشان تا من عقـوبت او را ببینم.


اندکی بعد محمد بن اشعث به جهت قضای حاجت (یاهمان دستشویی رفتن) از اسب پیاده شدو عقربـی او را گزید و با لباسـی آلوده به هلاکت رسید.

(نویسنده می گویدروایت دیگری هست که می گویدعقرب اوراگزیدولی نمردفلج وخانه نشین شدتاحکومت مختارزنده بودومختاراوراکشت.)


📚 📚 ً منبع:قصه کربلا.نویسنده:علی نظری منفرد



❇ ️ آمـدن زعفرجن به دیدار امام حسین (ع) در کـربـلا!

هنگامی که واقعـه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود .

در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زار می اید. زعفرجنی گفت :(( کیست که در وقت شادی ، گریه می کند ؟!))

دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید .

آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، د حین رفتن به آن شهر ، عبور ما به رودفرات افتاد که عربها به ان نواحی نینوا می گویند . ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند . وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان اقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده (امام علـی بن ابی طالب)، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ و راست خود نگاه می کرد و می فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا مرا یاری دهد ؟!))

و نیز شنیدم که اهل و عیال آن بزرگوار ، فریاد العطش العطش بلند کرده بودند .

وقتی که این واقعه ناگوار را مشاهده کردیم فی الفور خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر نماییم که اکنون پسر رسول خدا (ص) را به شهادت می رسانند .))

به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید ، تاج شاهی را از سر خود بر داشت و لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد و طوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین آماده کرد وهمگی با عجله به سوی کربلا حرکت نمودند .

خود زعفر گفته است : (( وقتی که ما وارد زمین کربلا شدیم ، دیدیم که چهار فرسخ در چهار فرسخ رالشکریان دشمن فراگرفته است ، بعلاوه صفهای فرشتگان زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف، ملک نصر با چندین هزار فرشته از طرف دیگر ، جبرئیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف ، ودر یک طرف دیگ اسرافیل ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) ، فرشته ی دریاها ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب و... هر یک با لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر ( علیهم السلام ) از ادم تا خاتم همه صف کشیده ، مات و متحیر مانده بودند . تمام موجودات و حقیقت کل اشیا در کربلا بودند و همگی گریان . چه کربلا و چه غوغائی .

خاتم پیامبران ( ص ) آغوش خود را گشوده و به امام حسین علیه السلام می فرمود:(( پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به راستی که مشتاق تو هستیم .))

حسین بن علی علیه السلام یکه و تنها در میان میدان با زخمها و جراحات فراوان ، پیشانی شکسته، با سری مجروح، با سینه ای سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود و در هر نفسی که میکشید ، از حلقه های زره خون می چکید اما اصلا" توجهی به هیچ گروهی از ان فرشتگان نمی کرد به من هم کسی اجازه نمی دادتا خدمت ان حضرت برسم .

همانطور که از دور نظاره میکردم ودر کار ان حضرت حیران بودم ،ناگهان دیدم که اقا امام حسین علیه السلام سر غربت از نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا .

در این هنگام همه فرشتگان به سوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم :

من با نود هزار جن به یاری شما امده ام . اگر بخواهی تمام دشمنانت را قبل از اینکه از جای خود حرکت کنی نابود میسازیم .

حضرت فرمود : ای زعفر زحمت کشیدی ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد .اما لازم نیست که زحم بکشید ،شما برگردید .

عرض کردم : قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟!
حضرت فرمود : خداوند چنین نخواسته است و باید به لقای حضرت دوست برسم . اگر من در جای خود بمانم خداوند بوسیله چه کسی این مردم نگونبخت را مورد امتحان قرار دهد ؟ و چگونه از کردار زشت خود آگاه خواهند شد و..........

جنیان گفتند : ای حبیب خدا و ای فرزند حبیب خدا ! به خدا سوگند اگر اطاعت از تو لازم و مخالفت با تو حرام نبود ، سخنت را قبول نمی کردیم و تمام دشمنانت را پیش از دستیابی به تو از میان می بردیم .
حسین بن علی علیه السلام فرمود : به خداوند سوگند که ما بر این کار از شما جنیان تواناتریم ولی باید حجت بر مردم تمام شود تا (( آنکس که گمراه می شود با دلیل گمراه شود و انکس که هدایت می شود با دلیل هدایت شود .))

من (زعفر ) به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم .وقتی که ما جنیان به محل خود رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کردیم .
مادرم به من گفت : پسرم چه میکنی ؟! کجا رفته بودی که اینچنین ناراحت بر گشتی ؟!
گفتم :مادر ! پسر ان بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی است که من رفتم تا یاریش کنم اما ان حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود ، باز گشتم .

مادرم وقتی که سخنان را شنید ، گفت : ای فرزند ! تو را عاق می کنم . من فردای قیامت در جواب مادرش حضرت فاطمه (س ) چه بگویم ؟!

زعفر گفت : مادر ! من خیلی ارزو داشتم تا جانم را فدای انحضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود .
مادرم گفت : ((بیا برویم ، من همراهت می آیم . مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت سرش ، دوباره به سوی کربلا حرکت کردیم . )) و هنگامی که به انجا رسیدم ، از لشکریان کفار صدای تکبیر شنیدم و چون نگاه کردیم ، دیدیم که سر مبارک و درخشان اقا امام حسین علیه السلام بالای نیزه است و دود و آتش از خیمه های حرم بلند است .

مادرم خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام رسید اجازه خواست تا با دشمنان آنان بجنگد ولی ان حضرت اجازه نداد و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها اطفال ما را مواظبت کنید تا از بالای شتران بر زمین نخورند .))

در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا حضرت سجاد علیه السلام آنان را مرخص فرمود .



❇ ️ من از کسانی بودم که سرامام حسین (ع)را می بردیم شب شدناگهان دیدم جبرییل به یارانم دمیدوآنهامردند...

درکتاب صراط مستقیم می نویسد: اعمش گوید:

مردی را در طواف خانه ی خدا دیدم که می گوید:

خداوندا! مرا بیامرز، هرچندکه من می دانم هرگز مرا نخواهی آمرزید.

ازاوپرسیدم: چراچنین می گویی؟

گفت: من ازجمله افرادی بودم که ماموریت داشتم سرمطهـر امام حسین (ع) رابه سوی یزیدلعنت الله ببریم،

ما در کنار دیری نشستیم، سفره پهن کردیم تاغذابخوریم، ناگهان دیدیم دستی ازمیان دیوار بیرون آمد و می نویسد:

(آیا امتـی که حسین بن علـی (علیه السلام) راکشتند، امیددارند که جدش در روز قیامت آنها را شفاعت کند؟)

ما وحشت کرده وترسیدیم، عده ای ازماخواستند آن دست را بگیرند ولـی پنهان شد، وقتی واردمجلس یزید شدیم هنگامی که شب شد من و عده ای دیگر را برای نگهبانی ازسرمبارک امام حسین (ع) گذاشتند!

من ناگهان دیدم که حضرت آدم،ابراهیم،موسی،عیسی،ومحمد(ص) باگروهی ازفرشتگان فرودآمدند،جبرییل به تک تک یاران من دمیدوآنهامردند...،

وقتی به من نزدیک شد پیامبـر خدا(ص) فرمود:

اورارهاکن، خداونداورانیامرزد.

وپس ازآن مرارهاکردند.

(البته فکرمی کنم اوزنده ماند تا این معجزه رابرای دیگران تعریف کند!)



❇ ️ جابربن عبدالله انصاری ( او از اصحاب اسرار بود یعنی از بعضی از اسرارالهـی آگاه میشد.)
می گوید:

هنگامی که امام حسین (ع) تصمیم برخروج به سوی عراق گرفت خدمت حضرت رسیدم وعرض کردم:

شما فرزندرسول خدا (ص) هستید، مصلحت می بینم که شما نیز همانند برادر بزرگوارتان امام حسن (ع) بااین قوم صلح نمایید، چرا که آن حضرت موفق شده و رستگاربود.

امام حسین (علیه السلام) فرمود: ای جابر! به راستی که برادرم این کار را به دستورخدا و رسول او انجام داد، من نیزدراطاعت خدا و رسول اوهستم،

می خواهی همین الان پیامبرخدا(ص)علی مرتضی(ع)وبرادرم حسن (ع)راببینی؟

ومن ناگهان دیدم انگاردری درآسمان بازشد،رسول خداوعلی مرتضی وامام حسن مجتبی،حمزه سیدالشهدا،جعفروزیدازآن فرودآمده ودرزمین قرارگرفتند، من ازترس ووحشت به گوشه ای رفتم.
پیامبرخدای(ص) رو به من کرد و فرمود:

ای جابر مگر من پیش از امر حسین (ع) در کار امام حسن (ع) به تونگفتم که مومن نخواهی شد تا آنکه تسلیم فرمان پیشوایان خودگردی و بر آنان اعتراض نکنی؟!
آیامی خواهی جایگاه شوم معاویه وجایگاه رفیع فرزندم حسین (ع) وجایگاه اسفناک قاتلش یزیدلعین راببینی؟

عرض کردم: آری،ای رسول خدا!

پیامبرخدا(ص)باپای مبارکش برزمین زدوزمین شکافت ودریایی آشکارگشت، آنگاه ضربه ی دیگری زد و باز زمین شکافت تااینکه هفت زمین بازشدوهفت دریادیده شد.من اززیرهمه ی اینهاآتشی دیدم که درآن زنجیری بودکه ولیدبن مغیره،ابوجهل،معاویه ی طغیانگر،یزیدوشیاطین سرکش بسته شده بودند،آنان ازجهنمیان سخت ترین عذاب وکیفرراداشتند.

آنگاه رسول خدافرمود: سرت رابالابگیر.

جابرگوید: من سرم رابالاگرفتم، ناگاه درهای آسمان گشوده شد، من بالاترین درجات بهشت رامشاهده کردم، آنگاه رسول خدا (ص) باهمراهان خودبه سوی آسمان سعودنمود، وقتی حضرت درهواقرارگرفت، امام حسین (ع) راصدازد: فرزندم به ماملحق شو!
امام حسین(ع)نیزبه همراه آنهاصعودنمودوهمگی به بالاترین درجات بهشت واردشدند.
آنگاه رسول خدا (ص) از آن مکان به من نگاه کرددرحالی که دست امام حسین (ع) راگرفته بودبه من فرمود:

ای جابر! این فرزندم دردرجه ی من است، تسلیم دستور او شو تردید برخود راه مده تا مؤمن گردی.


📚 منبع:فضایل اهل بیت جلد۲




❇ ️ مـعـجـزات امـام حـسـیـن(ع) زنـده کـردن مـرده

راوی گوید: نزد امام حسین (ع) نشسته بودیم که جوانی با حال گریه وارد شد.
امام (ع) به او فرمود چرا گریه می کنی؟

او در پاسخ گفت : مادرم در همین ساعت فوت کرد و وصیتی هم نکرده است. او دارای اموالی است و به من فرموده است کمترین اقدامی درباره اموالش نداشته باشم تا اینکه خبر فوتش را به شما برسانم.
امام (ع) فرمود: بلند شوید تا بسراغ او برویم.

همگی برخاستیم و به همراه امام (ع) به منزلی رسیدیم که مادر او در آن فوت کرده بود. امام (ع) مشرف بر منزل گردید و دعا کرد تا خداوند او را زنده کند تا آنچه می خواهد وصیت کند. خداوند او را به دعای حضرت زنده کرد و در حالی که می نشست شهادتین می گفت آنگاه به امام حسین نگاه کرد و عرض کرد داخل شو ای مولای من و مرا به امر خود فرمان ده.
حضرت وارد شد و به آن زن گفت : وصیت کن! خدا تو را رحمت کند.

گفت: یابن رسول الله من فلان اموال و فلان اموال را در این مکانها دارم. یک سوم آن را برای شما قرار دادم تابه هرگونه که مصلحت می دانی برای دوستدارانت صرف کنی و دو ثلث آن را برای این فرزندم قرار دادم. اگر می دانی که او از دوستداران توست و اگراز مخالفین تو می باشد حقی در این اموال ندارد. سپس از امام خواست تا بر او نماز گذارد و متولی امورش گردد و دوباره به حال قبل که مرده بود ، در آمد.



❇ ️ ارائه پیامبر و امیرالمومنین(ع)

اصبغ بن نباته گوید به امام حسین (ع) عرض کردم سرور من از تو چیزی می خواهم که به آن یقین دارم و از اسرار الهی است که به آن آگاهی داری.
امام (ع) فرمود: ای اصبغ آیا می خواهی سخنان رسول الله (ص) به ابوبکر در مسجد قبا را بشنوی؟
آری. همین را می خواستم.

امام (ع) فرمود: برخیز! مادر کوفه بودیم و ناگهان بایک چشم به هم زدن درمسجد قبا بودیم. حضرت تبسمی به چهره من کرد و گفت: ای اصبغ باد یک ماه بهنگام صبح و یک ماه بهنگام شب در اختیار سلیمان بن داود بود و به من بیش از سلیمان داده شد.

عرض کردم: والله راست می گوئی یا بن رسول الله.
آنگاه فرمود: ماکسانی هستیم که علم به قرآن در نزد ماست و آنچه نزد ماست در نزد دیگری نمی باشد.

زیرا ما اهل سر خداوند هستیم. دوباره حضرت تبسمی کرد و گفت: ما آل الله و ورثه رسول او هستیم. و خدا را بر این نعمت شکر می گویم.

سپس به من فرمود: داخل شو.
داخل شدم و دیدم رسول خدا خود را در محراب به عبای خویش پیچیده است و انگشتهای خود را در زیر دندان فشار می دهد و درباره خلافت بعد از خود با ابابکر سخن می گوید و امیرالمومنین (ع) نیز در آنجا حضور دارد.



❇ ️ خبر از کشندگان خود


حذیفه گوید شنیدم ک حسین بن علی (ع) می گوید:

به خدا قسم سرکشان و طاغیهای بنی امیه بر قبل من اجتماع می کنند و جلوتر از همه آنها عمر سعد است و این خبر را امام در زمان حیات پیامبر (ص) می داد.
عرض کردم آیا رسول خدا این خبر را به شما داده است؟
امام (ع) : نه .
نزد پیامبر رفتم و او را از این خبر امام آگاه کردم.

حضرت فرمود: علم من علم اوست و علم او علم من است. زیرا ما قبل از ایجاد موجودات به حقیقت آنها آگاه بودیم.


❇ ️ هـیـبـت امـامـت

عده ای به محضر امام حسین (ع) رسیدند و گفتند ما رابه فضائل خود آگاه کن.

امام (ع) فرمود: شما طاقت تحمل فضائل ما را ندارید. شما بروید و برخی بمانید تا فضائل خود را به بعضی از شما بگویم. اگر این تعداد طاقت تحمل آن را داشتند به همه شما خواهم گفت.
آنها از اطراف حضرت دور شدند. آنگاه امام با هیبت امامت خود با یکی از آنها سخن گفت تا اینکه متحیر و سرگشته ودیوانه گردید وآنها از نزد حضرت بازگشتند.



❇ ️ حـضـور جـبـرئیـل (ع) بـر سـر گـهـواره حـسـیـن (ع)


روزی حضرت جبرئیل (ع) بر زمین نازل شد. در آن هنگام حضـرت فاطمـه (ع) در خواب بود و امام حسین (ع) در گهواره خود گریه می کرد.

جبرئیل شروع کرد با او سخن شیرین بگوید و بر او سلام کند تا اینکه فاطـمـه الزهـرا (سلام الله علیها) از خواب بیدار شد وشنید کسی با فرزندش حسین سخن می گوید و او را تسکین می دهد.
فاطمه نگاه کرد اما کسی را نیافت. این خبر را به عرض پیامبر (ص) رساند. آن حضرت فرمود او جبرئیل بود.



❇ ️ نـور چـهـره امـامم حـسـیـن (ع)

وقتی امام حسین (ع) در یک محل تاریکی قرار می گرفت بخاطر نوری که از پیشانی و گلوی حضرت ساطع بود مردم بسوی او هدایت می شدند.

و پیامبر (ص) همواره پیشانی و گلوی آن حضرت را می بوسید.


❇ ️ نـور سـر بـریـده امـام حـسـیـن (ع) هـدایـت راهـب مـسـیـحـی



وقتی لشکر ابن زیاد سرهای بریده امام حسین (ع) و یارانش را حمل می کردند تا به یزید برسانند.

آنان، در یکی از منزل‏ها که دِیْر راهبـی در آن بود، فرود آمدند و سر را مطابق روش خود، بیرون آوردند و آن را بر سرِ نیزه کردند و نگهبانی کردند و نیزه را به دِیر، تکیه دادند.

در نیمـه های شب، حادثه ای شگرف و عجیب، توجه راهب را به سمت سپاه ابن زیاد و یزید، جلب می کند. آن حادثه چیست؟
منابع تاریخی اهل سنت و شیعه، چنین می نویسند:
فَلَمّا کانَ فی نِصفِ اللَّیلِ رَأَی الرّاهِبُ نوراً مِن مَکانِ الرَّأسِ إلی‏ عَنانِ السَّماءِ، فَأَشرَفَ عَلَی القَومِ، وقالَ: مَن أنتُم؟ قالوا: نَحنُ أصحابُ ابنِ زِیادٍ. قالَ: وهذا رَأسُ مَن؟ قالوا: رَأسُ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ، ابنِ فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله. قالَ: نَبِیُّکُم؟ قالوا: نَعَم. قالَ: بِئسَ القَومُ أنتُم، لَو کانَ لِلمَسیحِ وَلَدٌ لَأَسکَنّاهُ أحداقَنا.
نیمه ‏شب، راهب، نوری از جایگاهِ سر مبارک امام حسین، تا دوردستِ آسمان دید. از بالای دِیر به آن قوم، رو کرد و گفت: شما کیستید؟

گفتند: ما یاران ابن زیاد هستیم.
راهب گفت: این، سرِ کیست؟
گفتند: سرِ حسین بن علی بن ابی طالب، پسر فاطمه، دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله.
راهب مسیحی، گفت: پیامبرتان؟!
گفتند: آری.
راهب گفت: قوم بدی هستید! اگر مسیح علیه السلام، فرزندی داشت، او را بر بالای چشمانمان جای میدادیم.

پیشنهاد راهب مسیحی به لشکر ابن زیاد

ثُمَّ قالَ: هَل لَکُم فی شَی‏ءٍ؟ قالوا: وما هُوَ؟ قالَ: عِندی عَشَرَةُ آلافِ دینارٍ تَأخُذونَها، وتُعطونِّی الرَّأسَ یَکونُ عِندی تَمامَ اللَّیلَةِ، وإذا رَحَلتُم تَأخُذونَهُ، قالوا: وما یَضُرُّنا، فَناوَلوهُ الرَّأسَ، وناوَلَهُمُ الدَّنانیرَ، فَأَخَذَهُ الرّاهِبُ، فَغَسَلَهُ وطَیَّبَهُ، وتَرَکَهُ عَلی‏ فَخِذِهِ، وقَعَدَ یَبکی اللَّیلَ کُلَّه‏.

سپس گفت: آیا موافقید کاری کنیم؟ گفتند: چه کاری؟
گفت: ده هزار دینار، نزد من است. آن را میگیرید و در عوض امشب، سر را به من می‏دهید و آن را هنگام حرکت، از من پس می‏گیرید.
گفتند: برای ما زیانی ندارد. سر را به او دادند. و دینارها را داد و سر را گرفت و آن را شست و خوش‏بو کرد و روبروی خود قرار داد و همه شب را به گریه نشست‏.

آنگاه، راهب ازحضرت مسیح، عاجزانه می خواهد، سر مبارک امام حسین(ع)، که نورانیت را به سمت آسمان و با حالتی معجزه گونه، ساطع می کند، با راهب، سخن بگوید.
سر مبارک امام، به امر الهی، با راهب به سخن می آید.
وقالَ: یا رَبِّ، بِحَقِّ عیسی‏ تَأمُرُ هذَا الرَّأسَ بِالتَّکَلُّمِ مَعی. فَتَکَلَّمَ الرَّأسُ، وقالَ: یا راهِبُ، أیَّ شَی‏ءٍ تُریدُ؟ قالَ: مَن أنتَ؟ قالَ: أنَا ابنُ مُحَمَّدٍ المُصطَفی‏، وأنَا ابنُ عَلِیٍّ المُرتَضی‏، وأنَا ابنُ فاطِمَةَ الزَّهراءِ، وأنَا المَقتولُ بِکَربَلاءَ، أنَا المَظلومُ، أنَا العَطشانُ، فَسَکَتَ.
راهب، سرش را بلند کرد و گفت: پروردگارا! به حقّ عیسی، به این سر بگو که با من، سخن بگوید. سر به سخن آمد و گفت: «ای راهب! چه می خواهی؟». گفت: تو کیستی؟

گفت: «من، فرزند محمّدِ مصطفی و پسر علیِ مرتضی هستم. پسر فاطمه زهرا و مقتول کربلایم. من، مظلوم و تشنه‏ کامم» و ساکت شد
صبح گاه، فرا می رسد و لحظه جدایی راهب و سر مبارک امام حسین(ع)، فرا می رسد. لحظات سخت و جانکاهی است. راهب خطاب به امام، عرض می کند: بنده جز اختیار دار خود نیستم. از شما تقاضا دارم مرا در قیامت، شفاعت کنید. سر مبارک امام، راهب را به دین مبین اسلام، دعوت می نماید. در المناقب آمده است:
فَلَمّا أسفَرَ الصُّبحُ قالَ: یا رَأسُ، لا أملِکُ إلّانَفسی ... فَوَضَعَ الرّاهِبُ وَجهَهُ عَلی‏ وَجهِهِ، فَقالَ: لا أرفَعُ وَجهی عَن وَجهِکَ حَتّی‏ تَقولَ: أنَا شَفیعُکَ یَومَ القِیامَةِ. فَتَکَلَّمَ الرَّأسُ، فَقالَ: ارجِع إلی‏ دینِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله. فَقالَ الرّاهِبُ: أشهَدُ أن لا إلهَ إلَّا اللَّهُ، وأشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّهِ، فَقَبِلَ لَهُ الشَّفاعَةَ.
و صبحگاه گفت: ای سر! من اختیاردار جز خود نیستم ... راهب، صورت به صورتش نهاد و گفت: صورتم را از صورت تو بر نمیدارم تا بگویی: «من، شفیع تو در روز قیامت هستم».
سر به سخن در آمد و گفت: «به دین جدّم محمّد، درآی».
راهب گفت: گواهی میدهم که خدایی جز خداوند نیست و گواهی می‏دهم که محمّد، پیامبر خداست. آن گاه سر مبارک حسین علیه السلام پذیرفت که شفاعتش کند.

پذیرش اسلام توسط راهب مسیحی
پایان خوش و عاقبت بخیری راهب مسیحی بعد از شنیدن انفاس قدسی سر مبارک امام حسین(ع) و گفتگوی معجزه گونه امام با راهب، سرانجام به پذیرش دعوت اسلام و خدمت اهل بیت عصمت و طهارت، منجر میشود. تذکرة الخواص می نویسد:
ثُمَّ خَرَجَ عَنِ الدَّیرِ وما فیهِ، وصارَ یَخدِمُ أهلَ البَیت‏.
آن گاه راهب، از دِیر (عبادتگاه) و راه و عقیده‏ای که در آن بود، خارج میشود و خادم اهل بیت علیهم السلام گردید.
و اینچنین، اعجازی دیگر از خاندان اهل بیت، بر صفحه تاریخ، ثبت شد. امتداد عاشورا و کرامات امام حسین، همچنان ادامه دارد. چنانکه، پیامبر اسلام، فرمودند:
إنَّ الحُسَین مِصباحُ هُدیً وسَفینَةُ نَجاة. (راوندی، الخرائج والجرائح، ج 3، ص 1166)

در بین را ه کنار دیر راهب فرود آمدند و سر امام حسین (ع) را در صندوق گذاردند.
نیمه های شب بود که راهب بانکی شنید. چون گوش فراداد شنید که همه ذکر خدا و تسبیح و تقدیس الهی بود. برخاست و سر از دیر بیرون آورد مشاهده کرد از صندوقی که در کنار دیوار گذارده اند نوری بزرگ بسوی آسمان بلند است و فرشتگان دسته دسته از آسمان فرود می آیند و می گویند السلام علیک یابن رسول الله، السلام علیک یا ابا عبدالله ، صلوات الله وسلامه علیک.
راهب مسیحی از مشاهده این امور در تعجب شد وناله و بیتابی بر او مستولی گردید.

وقتی سفیده صبح دمید از محل عبادت خود بیرون شد و به میان لشکر آمد و پرسید بزرگ لشکر کیست؟
جواب دادند خولی است. نزد خولی آمد و سوال کرد در این صندوق چیست؟
جواب داد سر حسین بن علی بن ابیطالب است.


❇ ️ اعـجـاز خـاک قـبـر امـام حـسـیـن (ع)


وقتی همسر حضرت آیه الله العظمی اراکی فوت کرده بود عده ای از اهل علم که نویسنده نیز با آنها بود به همراه حضرت آیه الله بهاءالدینی(ره) برای عرض تسلیت به خدمت معظم له رسیدیم. اگرچه این عالم گرانمایه مصیبت زده بود اما در شور معنوی خاصی بود و مسائلی را با حال گریه از ابا عبدالله بیان می کرد که از جمله آنها این بود که

یک مرتبه پدرم به زیارت قبر امام حسین(ع) مشرف شد که حضور او با تعمیر و ترمیم قبر امام (ع) مصادف شده بود. پدرم از فرصت استفاد کرد و به اندازه یک تخم مرغ از خاک کناره های قبر امام (ع) را با خود برداشته بود چرا که در روایات مختلفی وارد شده است که این خاک برای هر دردی شفا بخش است.
پدرم این خاک را نگهداری می کرد و هر کس هر بیماری داشت و به او مراجعه می کرد به اندازه یک عدس به او داد وپس از مصرف شفا می یافتند.



❇ ️ شـفـا یـافـتـن فـطرس مـلـک بـرای تـولـد امـام حـسـیـن(ع)


هنگامی که امام حسین علیه ‏السلام متولد شد، خداوند هزار ملک را به همراهی جبرئیل امین از برای تهنیت و مبارک باد، حضور خاتم انبیاء صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد و جبرئیل چون هبوط به زمین کرد با فطرس ملک که از جمله‏ی فرشتگان مقرب بود ملاقات کرد.

فطرس از جمله‏ی ملکه‏ی عرش بود و به دلیل تأخیر در اجرای امری از اوامر الهی (و ترک أولی) مورد غضب خداوند قرار گرفت و پرودگار او را مخیر نمود که عذاب خویش را در دنیا ببیند یا اینکه در آخرت گرفتاری شود و او عذاب دنیا را اختیار نمود، زیرا که عذاب دنیا موقت و زودگذر و گرفتار آخرت سرمد و تمام‏نشدنی است.
پس خداوند پر و بال او را درهم شکست و در یکی از جزائر دورافتاده افکند و دود عظیمی هم در آن جزیره ایجاد نمود تا او در اذیت باشد. و او در حدود هفتصد سال در آن جزیره معذب بود، تا اینکه جبرئیل با هزار ملک هبوط به زمین کرده و دانست که امر مهمی در زمین روی داده است.

پس از جبرئیل سؤال کرد: «با این همه شکوه و جلالت به کجا می‏روید؟»
جبرئیل پاسخ داد:«خداوند مولودی به پیامبر اسلام عطا فرموده و ما از برای تهنیت و عرض تبریک به حضور او می‏رویم.»

فطرس عرضه داشت: «معلوم می‏شود که این مولود در نزد خداوند بسیار گرامی و معزز است» و آنگاه گفت: «ای جبرئیل! مرا نیز به همراه خود ببر؛ شاید به برکت آن مولود معظم خداوند از سر تقصیر من بگذرد و مرا به مقام خویش برگرداند.»

جبرئیل تقاضای فطرس را پذیرفت و او را به همراه خود به حضور حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم آورد و بعد از عرض سلام و ابلاغ تبریک و تهنیت از طرف حضرت سبحان، حال فطرس را تذکر داد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

«ای فطرس! پر و بال خود را به قنداقه‏ی این مولود عزیز بکش».

«سپس فطرس پر و بال خویش را به قنداقه‏ی سیدالشهداء علیه ‏السلام کشید و به مجرد این کار پر و بال شکسته‏اش به حالت اول بازگشت و مورد عفو خداوند سبحان قرار گرفت.»

چون فطرس شفا یافت و بخشش خداوند را دریافت، بی‏نهایت شادمان گشت و گفت:

«ای رسول خدا! به جهت منتی که فرزندت حسین بر من دارد سه کار را تا روز قیامت برای او متعهد می‏شوم: 1 - هر کس در هر کجا بر حسین سلام کند، فورا سلام او را به آن حضرت ابلاغ می‏کنم. 2 - هر کس صلوات و درود و تحیت بر آن جناب بفرستد، صلوات او را به آن حضرت عرضه می‏دارم. 3 - هر کس از خانه‏ی خویش به قصد زیارت حسین حرکت کند او را در راه از خطرات حفظ می‏کنم تا اینکه موفق به زیارت قبر آن بزرگوار شود.»

و چون فطرس به طرف آسمان پرواز کرد می‏گفت: «من مثلی و أنا عتاقة الحسین.»

«چه کسی مثل من است و به مقام من نائل می‏شود و حال آنکه من آزاد شده‏ی حسین هستم.



❇ ️ هفتاد هزار ملائکه را که موکل بر خورشید هستند امر نموده‏ام تا خورشید را امروز زودتر از روزهای دیگر به مغرب بکشانند ....

روایت شده که حضرت اباعبدالله الحسین علیه ‏السلام در هنگام طفولیت و در سن 7 سالگی در ماه رمضان روزه می‏گرفت، بی‏آنکه سحری میل کند و یا به کسی اظهار نماید.

در اولین روزهای گرم ماه رمضان تشنگی بر آن حضرت فشار آورد و چون آن جناب به حسب ظاهر خردسال و کم سن و سال و ضعیف بودند بی‏حال شدند. حضرت صدیقه ‏ی طاهره علیهاالسلام متوجه شد که امروز فرزندش مثل سایر روزها نیست و رنگ کودکش به زردی گرویده و در گوشه‏ای نشسته و بی‏حال به دیوار تکیه کرده و سکوت اختیار نموده است. آمد و سرش را به دامن گرفت و فرمود:

«مادر به قربانت! امروز تو را چه شده که رنگت پریده و با من سخن نمی‏گویی؟!»

امام علیه ‏السلام ابتدا ابراز نکرد اما چون اصرار مادر را دید فرمود: «مادر! امروز را خالصا لوجه الله نیت روزه کرده‏ام.» فرمود:

«فرزندم هوا بسیار گرم است و تو طاقت تشنگی نداری، بیا و افطار کن.»

امام حسین علیه ‏السلام به مادر گرامی‏اش التماس نمود که مرا ملزم به افطار مکن و بگذار امروز را روزه باشم.

حضرت زهرا علیهاالسلام امیرمؤمنان علیه ‏السلام را خبر کرد و جریان را به اطلاع آن حضرت رسانید؛ و از او خواست تا امام حسین علیه ‏السلام را تکلیف به افطار فرماید.
حضرت امیر علیه ‏السلام فرزندش را به زانو نشانید و او را نوازش نموده و از او خواست تا افطار نماید اما امام حسین علیه ‏السلام از پدر خواهش نمود که اجازه دهد تا روزه‏ی امروز را به آخر رساند. امیرمؤمنان علیه ‏السلام جریان را به اطلاع حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسانید و چون حضرت ختمی‏مآب وارد شد امام حسین علیه ‏السلام را به آغوش کشید و فرمود: «ای نور دیده! روزه بر تو واجب نیست و تا غروب زیاد مانده است و ممکن است ضرری بر بدنت وارد شود اگر هم‏اکنون افطار نمایی، خداوند متعال ثواب روزه‏ی تمام را به تو می‏دهد.»

حضرت زهرا علیهاالسلام کاسه‏ی آب را به دست گرفت و نزد فرزندش آورد تا بیاشامد ولی آن حضرت فرمود: «یا جداه! اطاعت شما بر من لازم است و من روی حرف شما سخنی نمی‏گویم، لکن التماس می‏کنم که اجازه فرمایید تا روزه‏ی امروز را به پایان برم.»

امام حسین علیه ‏السلام این سخن را فرمود و ناگاه بر دامان مادر گرامی‏اش بی‏حال افتاد. در این حال جبرئیل امین نازل گشت و فرمود: حق تعالی می‏فرماید:

«حسین را به حال خود رها کنید و اصرار بر افطار او ننمایید. برای بی‏قراری فاطمه‏ی زهرا که نمی‏تواند حسینش را در این حال ببیند، من هفتاد هزار ملائکه را که موکل بر خورشید هستند امر نموده‏ام تا خورشید را امروز زودتر از روزهای دیگر به مغرب بکشانند تا گرسنگی و تشنگی و گرمی هوا آن حضرت را آزار نرساند.»

هنگامی که خورشید غروب کرد و بلال اذان گفت، حضرت ختمی‏مآب و امیرمؤمنان و حضرت صدیقه‏ی کبری علیهم‏السلام ظرفی خرما و ظرفی آب برای افطار سیدالشهداء علیه ‏السلام حاضر نمودند.
امام حسین علیه ‏السلام رو به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نمود و فرمود:

«ای جد بزرگوار! رسم این است که هر طفلی که اول دفعه، روزه می‏گیرد، پدر و مادر و دوستان به آن طفل هدیه می‏دهند. امروز روز اولی است که من روزه گرفته‏ام. شما چه چیز به من انعام می‏دهید؟»

حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «ای فرزند! خداوند متعال مرا شفیع گناهکاران قرار داده و «شفیع مشفع» نام نهاده است. من در روز قیامت دامن شفاعت به کمر می‏زنم و تمامی دوستان تو را شفاعت می‏کنم و از پل صراط به سوی بهشت می‏گذرانم.»

امام حسین علیه ‏السلام رو به جانب پدر نمود و فرمود: «پدر جان! شما چه چیز مرحمت می‏نمایید؟»

امیرمؤمنان علیه ‏السلام فرمود: «خداوند سبحان مرا ساقی کوثر قرار داده است. من در روز قیامت گریه‏کنندگان تو را از آب کوثر سیراب می‏کنم.»

امام علیه ‏السلام رو به جانب حضرت فاطمه‏ی زهرا علیهاالسلام نموده و فرمود:

«ای مادر گرامی! شما از همه بیشتر به من محبت دارید. شما چه خواهید داد؟»

حضرت زهرا علیهاالسلام فرمود: «ای نور دیدگانم! من در روز قیامت به محل سنجش اعمال بندگان می‏آیم و: هر کس را که بر غریبی و مظلومی تو گریسته باشد؛
و هر کسی را که به زیارت تو آمده باشد؛ و هر کسی که اقامه‏ی عزاداری تو کرده باشد؛ و هر کسی که به زوار تو اعانت و یاری رسانده باشد، همه و همه را شفاعت می‏کنم.»

جبرئیل عرض کرد: «من خادم حسین می‏باشم و گهواره‏ی او را جنبانده‏ام. ستاره‏ای است در آسمان که هر 30 هزار سال یک مرتبه طلوع می‏کند و من 30 هزار مرتبه آن را دیده‏ام. من هر چه که در این مدت عبادت کرده‏ام به دوستان و عزاداران حسین می‏بخشم.»

ناگاه فرشته‏ای آمد و گفت خداوند بزرگ می‏فرماید: «بنده خاص من حسین جهت خشنودی و محض رضایت من روزه گرفته است و شما همگی به او انعام کردید. ولی لطف و کرم شما از من بیشتر نیست. چرا که روزه برای خاطر من است و من خود پاداش روزه‏دار را می‏دهم. من در روز قیامت اختیار بهشت را به حسین وامی‏گذارم. هر کس به قدر پر پشه‏ای در عزای او را می‏آمرزم و بهشت را بر او واجب می‏کنم. من بهشت را با تمام حوریان و غلامان و درختان و پرندگان و قصرها به حسین می‏بخشم.




❇ ️ جـوشـش خـون از خـاک کـربـلا

هنگامی که حضرت سیدالشهداء علیه ‏السلام عزم حرکت به سوی کوفه نمود، ام‏سلمه به ایشان عرض کرد: «ای پسر رسول خدا! به طرف عراق نرو! زیرا که من از رسول خدا شنیدم که فرمود: - فرزندم حسین در زمینی به نام کربلا - در سرزمین عراق - به شهادت می‏رسد. و آنگاه مقداری از خاک آنجا را در شیشه‏ای کرده و به من داد.» امام حسین علیه ‏السلام فرمود: «به خدا سوگند که اگر به جانب عراق نروم باز هم مرا خواهند کشت و من همانگونه که جدم خبر داده است کشته خواهم شد. اگر بخواهی هم اینک محل شهادت خود و یارانم را به تو نشان می‏دهم.» آنگاه دست اعجاز دراز نمود و به سوی کربلا اشاره فرمود. ناگاه زمین صاف و سرزمین کربلا در مقابل چشمان آنان واقع گشت و محل دفن و اردوگاه امام علیه ‏السلام در آینده در پیش چشمان ام‏سلمه قرار گرفت. سپس امام علیه ‏السلام مقداری از تربت پاک آنجا را برگرفت و در شیشه‏ای ریخت و به ام‏سلمه فرمود: «این را نیز در کنار آن تربت که جدم به تو داده است نگاه دار و هر گاه از آنها خون جوشید بدان که من به شهادت رسیده‏ام.» ام‏سلمه گوید: «چون بعد از ظهر روز عاشورا فرارسید، به هر دو شیشه نظر کردم و دیدم که از میان تربت آنها خون جوشیدن گرفته است.»



❇ ️ شـگـفـتـی های پس از شـهادت امـام حـسـیـن(ع)


عیسی بن حارث کندی گوید: «چون حسین بن علی علیه ‏السلام را شهید کردند تا هفت روز هر گاه که نماز عصر را می‏خواندیم به آفتاب که نورش بر دیوار خانه‏ها می‏تابید نگاه می‏کردیم و می‏دیدیم که از شدت سرخی گویا که لحافی سرخ رنگ است!»

نیز از محمد بن سیرین آورده شده است که: «این قرمزی شفق تا هنگام شهادت حضرت سیدالشهداء علیه ‏السلام وجود نداشت و پس از شهادت آن حضرت بوجود آمد.»

و نیز حکایت شده که: «چون حضرت سیدالشهداء علیه ‏السلام به شهادت رسید، آفتاب چنان گرفت که ستارگان در آسمان نمودار شدند و مردم گمان می‏کردند که قیامت بر پا شده است.»
و

بنابر نقل‏های مختلف: «بعد از شهادت امام حسین علیه ‏السلام در برخی اماکن تا سه روز و در بعضی جاها تا چهل روز از آسمان خون بارید!»

نیز آمده است که: «در صبح گاه شب شهادت امام حسین علیه ‏السلام هر سنگ و سنگریزه‏ای را که از زمین برمی‏داشتند در زیر آن خون تازه‏ای که در حال جوشش بود مشاهده می‏کردند.»


پس از شهادت آن بزرگوار، زمین به سختی لرزید و شرق و غرب تاریک شد و مردم را زلزله و برق فروگرفت و آسمان خون بارید و هاتفی از آسمان ندا کرد که:

«به خدا سوگند، امام فرزند امام و برادر امام و پدر امامان، حسین بن علی، کشته شد.»



❇ ️ یـک قـطـره از خـون امـام حـسـیـن (ع)


زید بن ارقم گوید:

«هنگامی که سر بریده‏ی امام حسین علیه ‏السلام را نزد ابن‏زیاد (لعنة الله علیه) بردند، او در حالیکه غرق در شادی بود سر را برداشت تا به آن نظر کند،

ناگاه دستش لرزید و سر مبارک امام علیه ‏السلام بر روی زانوی آن پلید افتاد و یک قطره خون تازه از آن بر لباس او چکید.

آن قطره‏ی خون لباس ابن‏زیاد را سوراخ کرد و به پایش رسید. پس رانش را نیز سوراخ کرد و از جانب دیگر به زمین چکید و فرورفت.
از آن پس ابن‏زیاد همواره معذب بود و هر چه معالجه می‏کرد نافع نمی‏شد. محل آن سوراخ، عفونی شده و از آن بوی تعفن عجیبی می‏آمد.

ابن‏زیاد به ناچار همواره به همراه خود عطرهای بسیاری نگه می‏داشت تا قدری از آن بوی تعفن کاشته شود.

تا آنکه به هنگام قیام مختار، ابراهیم پسر مالک اشتر از همان بوی بد و کریهه ابن‏زیاد را شناخت و او را به سزای عمل ننگینش رسانید.»



❇ ️ ابونصر حر می‏گوید:

مردی را دیدم که کور شده بود، علت کوری او را پرسیدم.

گفت: «من در میان سپاه عمر سعد بودم، پس از حادثه‏ی شهادت اباعبدالله (ع) هنگامی که شب شد ،

در عالم خواب دیدم در کنار رسول خدا (ص) طشتی گذارده بودند و در آن مقداری خون و یک پر وجود دارد.

یاران عمر سعد را حاضر کردند و مرا نیز در صف آنان قرار دادند.

رسول خدا (ص) آن پر را از میان طشت برداشت و به چشم آنها کشید، تا اینکه نوبت به من رسید. ترسان و لرزان گفتم:

«ای رسول خدا(ص)! سوگند به خدا که من نه شمشیری کشیدم و نه نیزه‏ای بلند کردم و نه تیری پرتاب کردم و به حسین و اصحابش ابدا آسیبی نرساندم.»

پیامبـر اکرم (صلی الله علیه و آله) فریاد زد:

«آیا بر سیاهی لشگر دشمنان ما نیفزودی، این خون فرزندم حسین است.»

سپس دو انگشت (سبابه و وسطی) را به آن خون زد و به چشم من کشید.

صبح که از خواب برخاستم دیدم چشمانم کور شده‏اند.»


. این روایت عجیب از شیعه و سنی نقل شده است.

#معجزات_امام_حسین

✨ 🍃 ✨ 🍃 ✨ 🍃

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...