ویژه کنید
عکس و تصویر #۱۴۹ حس خوبی در وجودم جریان پیدا میکند و لبخندم جان میگیرد . دستم را ...

#۱۴۹

حس خوبی در وجودم جریان پیدا میکند و لبخندم جان میگیرد . دستم را میان دست گرمش محکم میفشارد :

_ رها هیچ چیز تغیر نکرده. . . هر اتفاقی هم که بیوفته من عاشقت میمونم ، خب؟؟

نگاهم از چشمان جذابش سر میخورد روی ماده بی رنگی که از سرم میچکد . به زحمت لبانم را از هم میگشایم و میگویم :

_ امیر بخدا منم عاشقتم ، بخدا دوستت دارم خیلی بیشتر از قبل ! یادت که نرفته . . بهت گفتم هر اتفاقی هم که افتاد به علاقه من شک نکن !!!

لبخند میزند :

_ پس اینقدر دوتامونو آزار نده خب ؟؟؟ بزار همه چیز مثل قبل بشه .

_ حتی اگه من بخوام هم نمیشه . . .

_ چرا رها ؟؟

اشک دیگری از گوشه چشمم میچکد و میگویم :

_ الان حالم خوش نیست امیر . . زمان خوبی برای جواب دادن به سوالت نیست .

_ رها واقعا دارم کم میارم . نه دلم میخواد تو رو آزار بدم و نه میتونم این بیخبری رو تحمل کنم . همش دارم امیررضا رو مقصر میبینم و اون سرهنگ بیشرف . شایدم بیشتر از همه مقصر من بودم . اگه من اجازه نمیدادم که تو بری به این ماموریت کوفتی شاید الان تو این همه افسرده و ناراحت نمیشدی . اما من نمیدونم چرا اینقدر عذاب میدی دوتامونو . این کارات باعث میشه حدسای بدی بزنم . آخه حتی اگه شوکه از مرگ دوستت باشی کم کم حالت خوب میشه . . .اما تو کاملا تو تنش روانی هستی ، حالت خوش نیست ، دلنگران و دلواپسی ، استرسو تو چشمات میبینم . رها به دوتامون کمک کن . رها بگو همه چیزو . . .

_ امیر نه تو مقصری نه سرهنگ و نه حتی امیررضا . . . من خودم خواستم به این ماموریت برم و آیندمونو نجات بدم . . الان یکم استراحت کنم . . . فقط اجازه بده یکم ذهنمو خالی کنم . قول میدم همه چیز درست بشه . . . خب ؟؟

دست چپم را میان دستش میفشارد . دستم را بع لبش نزدیک میکند و نرم و آرام میبوسد . . . قلبم میلرزد . کاش میشد باز زیر باران بوسه هایش آرامش را تجربه کنم . . . آهی میکشم و میگوید :

_ اول یه چیزی بخور بعد بخواب . . .



*******

خودم را در اتاق حبس کرده ام . . . آیدا و کیان به دیدنمان آمده بودند جز زمانی که برای دیدن آنها پایین رفته ام هنوز نتوانستم امیر را ببینم . یعنی خودم نخواستم . . . انگار میترسیدم . از واقعیت وحشت داشتم . از اینکه بفهمد ! امیررضا هم ظهر رسیده بود و حالا من در اوج تنهایی ام نظاره گر آسمان پنجشنبه بهاری دلگیری بودم !
هوایم فقط او را میخواست . . . دلم فقط او را می طلبید . . .دلم برایش میتپید . . .

دلم لک زده بود برای شب هایی که سرم را روی سینه اش میگذاشتم و او چه با مهر خرمن موهایم را نوازش میکرد . . . دلم لک زده بود برای شب هایی که ماه هم از پشت پنجره به عشقمان حسودی میکرد . . .

دیشب همین موقع دستم را گرفته بود .. دیشب همین موقع کنارم بود .... حالا فاصله اتاق من تا اتاق روبه رویی گویی فرسنگ ها بود ...
انگار اوهم دلش اینجا بود که به خانه اش نمیرفت.... دیروز هزار بار برای دیدنم به اتاقم آمد اما از بعد ظهر خبری ازش نبود ... انگار از اینکه سراغش را نمیگیرم قهرش گرفته ... از زمانی که آیدا و کیان رفته اند هم من و هم امیر خودمان را در اتاقها حبس کرده ایم ...
واقعا خوش به حال بنفشه و امیررضا که هیچ فاصله ای میانشان نبود ... خانواده بنفشه خیلی آزاد فکر میکردند و بنفشه میتوانست تمام وقتش را با نامزدش بگذراند ...
دلم به حال خودم و امیر میسوزد ...

حرف هایش را به خاطر می آورم :

" هر اتفاقی هم که بیوفته من عاشقت میمونم ، خب؟؟ "
" رها به دوتامون کمک کن . رها بگو همه چیزو . . . "


آه عمیقی میکشم و موبایلم را برمیدارم . مثل شب گذشته پیامی از طرف امیر [ قرار نبود دیدنت آرزوم شه ، قرار نبود که اینجوری تموم شه ]

دیگر هیچ راهی نداشتم ... باید همه چیز را اعتراف میکردم ... من نمیتوانستم خودم را تمام کنم ... نمیتوانستم امیر را در بلاتکلیفی اعتراف کنم . .. من نباید خودحواه باشم . همه چیز را اعتراف میکنم و حق انتخاب با خود اوست ....

برایش تایپ میکنم: [ شیرین ترین زهری! کنارِتو ولی ، دنیا به کام است ]



تو که شعری روی لبم
تو که ماهی تو هر شبم ❤
چرا یادت فراموشم ؟
که خیالت رو میپوشم ❤
غمِ دنباله دارِ من
خالیه جات کنار من !❤
توهمونی که بخاطرت میبرم از همه ❤
دوری ازم اما جات تو دلم محکمه ❤
عشقت یه خاصیتش بارونه نم نمه !❤


*******

صداهای مبهمی به گوشم میرسد ... هیچکدامشان را نمیفهمم . صدای جیغ ، داد ، ناله ....!
چشم باز میکنم . میان بیابان چه میکردم ؟؟؟ با لباسی تماما سفید .... کسی انگار صدایم میزند :

_ رهااااااا... کمکم کن ....

امیرحسین است دیگر ؟؟؟ نگرانی تمام وجودم را میگیرد . با تشویش اطرافم را میکاوم ... تا جایی که چشم کار میکند هیچ است و هیچ ! میخوام صدایش بزنم اما صدایی از گلویم خارج نمیشود.
از وحشت تمام تنم میلرزد و کف دستان عرق کرده ام را روی صورتم میکشم . چشم هایم میسوزد و انگار باز صدای امیرحسین را میشنوم . اینبار نامفهموم و ترسناک !
میخوام جیغ بکشم و کمک بخواهم اما هیچ صدایی از گلویم خارج نمیشود و این بیشتر بر احساس عذاب آورم می افزاید !
مثل کسی که از خودش فرار کند جیغ بی صدایی میکشم و پا به فرار میگذارم . صدای دویدن کسی را پشت سرم میشنوم . پشت سرم را نگاه میکنم . امیرحسین دنبالم میدود ... انگار گنگ و سرگردان است ... بهم میرسد ... زمین میخورم و نگاهم رویش خشک میشود .. صدای شلیک گلوله میشنوم و بعد امیرحسینی که روی زمین می افتد و بعد خون غلیظ جاری روی زمین .....
با تمام توانم جیغ میکشم ولی همچنان هیچ صدایی از گلویم خارج نمیشود .....!
.
.
.
.
.
.
.

*****

_ رها .... رها .... رها بیدار شو ! رها عزیزدلم ؟؟؟؟ رها صدامو میشنوی ؟؟

پلک هایم را به زحمت میگشایم و نگاهم روی یک جفت چشم عسلی رنگ ثابت میشود ... تمام تنم میلرزد و لغزش عرق سرد را روی کمرم حس میکنم .
همه چیز خواب بود ؟؟؟ انگار تازه مغزم شروع به پردازش میکند ...

_ امیر تو ..... حالت ... خوبه ؟؟

از تمام چهره اش نگرانی را میتوان فهمید :

_ آره خوبم عزیزدلم ... خوبم عمرمن ... تو چی شدی یهو ؟؟ خواب بد دیدی؟؟

دستم را بالا می آورم گلویش را لمس میکنم:

_ امیر جایی نرو .... کنارم بمون ... نرو بیرون خب ؟؟

تنِ لرزانم را میان آغوش گرمش محکم میفشارد :

_ من همینجام عزیزدلم ... هیچ جا نمیرم ...

_ امیر من خواب دیدم که .... تو رو ... یکی تو رو ...

گریه امانم را میبرد ....سرم را روی سینه اش میفشارد :

_ هیس!! همش خواب بود دورت بگردم ... من اینجام ... من کنارتم ...


_ امیر من دیگه نمیتونم تحمل کنم ... امیر دیگه دارم خفه میشم ... باید همه چیزو بفهمی .....!















حتنا نظراتتون رو کامنت کنید 😍 ❤ چیزی نمونده تا خدافظی با دل من آسمان شب :)

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...