نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

امام صادق(علیه‌السلام) «الطِّیَرَةُ علی ما تَجعَلُها إن هَوَّنتَها تَهَوَّنَت، وإن شَدَّدتَها تَشَدَّدَت ، وإن لَم تَجعَلْها شَیئا لَم تَکُن شَیئا»(1) «تأثیر فال بد به خودت بستگی دارد: اگر آن را آسان بگیری آسان می‌شود و ...

امام صادق(علیه‌السلام) «الطِّیَرَةُ علی ما تَجعَلُها إن هَوَّنتَها تَهَوَّنَت، وإن شَدَّدتَها تَشَدَّدَت ، وإن لَم تَجعَلْها شَیئا لَم تَکُن شَیئا»(1) «تأثیر فال بد به خودت بستگی دارد: اگر آن را آسان بگیری آسان می‌شود و اگر سخت بگیری سخت می‌شود و اگر ان را به چیزی نگیری چیزی نخواهد شد» ...

۳ ساعت پیش
18K
👇 👇 پرسپولیس برای ما فقط یک اسم نیست؛ یک تاریخ است، قیامت است، محشر است، اصلا خودِ خود زندگی است. حکایت ما و این عشق سرخ، قصه دلدادگی از روز ازل تا لحظه مرگ ...

👇 👇 پرسپولیس برای ما فقط یک اسم نیست؛ یک تاریخ است، قیامت است، محشر است، اصلا خودِ خود زندگی است. حکایت ما و این عشق سرخ، قصه دلدادگی از روز ازل تا لحظه مرگ است. همان که گفت: «که هنوز نبودم که تو در دلم نشستی.» یادمان نیست کی ...

۳ ساعت پیش
24K
«آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید ...

«آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید داشتی.. -ولی اومدم.. –اره..همینم خوشحالم می کنه.. نگاهم رو از روی صورتش گرفتم و به ...

۵ ساعت پیش
43K
خوشحال شدم هرچند که احتمالشو میدادم که با انتقالیم موافقت بشه همیشه انتقال نیروی کار از تهران به شهرستان ها خیلی راحت انجام میشه و این فرآیند اگه برعکس شه امکان انجام شدنش خیلی پایینه ...

خوشحال شدم هرچند که احتمالشو میدادم که با انتقالیم موافقت بشه همیشه انتقال نیروی کار از تهران به شهرستان ها خیلی راحت انجام میشه و این فرآیند اگه برعکس شه امکان انجام شدنش خیلی پایینه حواسمو دوباره گرم نگاه نه چندان کنجکاو مدیر دبیرستان کردم +اممم...والا پدر بیمار هستن دکترشون ...

۵ ساعت پیش
33K
ادامه ی قسمت سیزدهم همه ی اینا رو از چشم پدرم می دیدم..با اینکه مرده بود ولی اون بود که باعث این همه بدبختی شد..اون بود که نتونست مسئولیت پذیر باشه و خانواده ش رو ...

ادامه ی قسمت سیزدهم همه ی اینا رو از چشم پدرم می دیدم..با اینکه مرده بود ولی اون بود که باعث این همه بدبختی شد..اون بود که نتونست مسئولیت پذیر باشه و خانواده ش رو به طرف فلاکت و بیچارگی سوق داد..پدر..کسی که الان چیزی جز اه ِ حسرت و ...

۵ ساعت پیش
32K
امام صادق(علیه‌السلام) «الطِّیَرَةُ علی ما تَجعَلُها إن هَوَّنتَها تَهَوَّنَت، وإن شَدَّدتَها تَشَدَّدَت ، وإن لَم تَجعَلْها شَیئا لَم تَکُن شَیئا»(1) «تأثیر فال بد به خودت بستگی دارد: اگر آن را آسان بگیری آسان می‌شود و ...

امام صادق(علیه‌السلام) «الطِّیَرَةُ علی ما تَجعَلُها إن هَوَّنتَها تَهَوَّنَت، وإن شَدَّدتَها تَشَدَّدَت ، وإن لَم تَجعَلْها شَیئا لَم تَکُن شَیئا»(1) «تأثیر فال بد به خودت بستگی دارد: اگر آن را آسان بگیری آسان می‌شود و اگر سخت بگیری سخت می‌شود و اگر ان را به چیزی نگیری چیزی نخواهد شد» ...

۶ ساعت پیش
17K
#پارت۱۳۱ با لبخند بهش خیره شدم، موهای شقیقش سفید شده بود ولی خیلی کم، با این وجود بازم همون شهریار سابق منه، جذاب و مهربون! شهریار: دلم برات یه ذره شده بود! با بغض سرم ...

#پارت۱۳۱ با لبخند بهش خیره شدم، موهای شقیقش سفید شده بود ولی خیلی کم، با این وجود بازم همون شهریار سابق منه، جذاب و مهربون! شهریار: دلم برات یه ذره شده بود! با بغض سرم رو پایین انداختم و گفتم: ـ هر روز بعد از نماز دعا می‌کردم خدا تو ...

۱۰ ساعت پیش
42K
#پارت۱۳۰ دو سه سالی با جنگ گذشت، اوضاع هر روز خراب‌تر از قبل می‌شد. ما شمال کشور بودیم و با هر بار صدای آژیر خطر به پناهگاه پناه می‌بردیم و از شدت ترس نفسمون توی ...

#پارت۱۳۰ دو سه سالی با جنگ گذشت، اوضاع هر روز خراب‌تر از قبل می‌شد. ما شمال کشور بودیم و با هر بار صدای آژیر خطر به پناهگاه پناه می‌بردیم و از شدت ترس نفسمون توی سینه‌هامون حبس میشد. بیچاره مردم خوزستان، مخصوصا خرمشهر که کلی شهید داد. وقتی به اوضاعشون ...

۱۰ ساعت پیش
35K
#پارت۱۲۹ گلبهار: من که تو همین یکیش موندم...کی بزرگ بشه! خندیدم و گفتم: ـ تا دلتم بخواد...پسر به این خوبی، امیدوارم خدا به منم یه پسر بده مثل یوسف، شیرین و بانمک! گلبهار: ایشالله. یک ...

#پارت۱۲۹ گلبهار: من که تو همین یکیش موندم...کی بزرگ بشه! خندیدم و گفتم: ـ تا دلتم بخواد...پسر به این خوبی، امیدوارم خدا به منم یه پسر بده مثل یوسف، شیرین و بانمک! گلبهار: ایشالله. یک ساعتی با شوخی و حرف گذشت. *** بالاخره انقلاب شد، همه از رفتن شاه خوشحال ...

۱۰ ساعت پیش
43K
💎 مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کنه کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید ! طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند. یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون ...

💎 مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کنه کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید ! طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند. یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه.. اون یکی گفت : نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر ...

۱۳ ساعت پیش
16K
#پارت_صدو_بیست_یک #گمشده_ها مارلی: برگشتیم هتل منو لوهان کمی استراحت کردیم. رو تخت دراز کشیده بودم با زینب چت میکردم اخه لوهان نمیزاره برم بیرون دلیلشم بم نمیگه... ی جوریم نگام میکنه... خیلی ازش ناراحتم... وقتی ...

#پارت_صدو_بیست_یک #گمشده_ها مارلی: برگشتیم هتل منو لوهان کمی استراحت کردیم. رو تخت دراز کشیده بودم با زینب چت میکردم اخه لوهان نمیزاره برم بیرون دلیلشم بم نمیگه... ی جوریم نگام میکنه... خیلی ازش ناراحتم... وقتی داشتیم مسابقه دو میدادیم افتادم بم خندید نیومد سمتم کمکم کنه بلند شم بیشعور.... هی ...

۱۹ ساعت پیش
53K
صبا❤ ️ _صبااااا بیا اینجا رفتم سمت پارمیس _بچه ها صبا خیلی با معرفته و امروز خیلی واسه امتحان کمکم کرد و اونجور ادمی ک ما فک میکنیم نیست و خیلی دختر خوب و باحالیه ...

صبا❤ ️ _صبااااا بیا اینجا رفتم سمت پارمیس _بچه ها صبا خیلی با معرفته و امروز خیلی واسه امتحان کمکم کرد و اونجور ادمی ک ما فک میکنیم نیست و خیلی دختر خوب و باحالیه از حرفاش ذوق کردم و تقریبا بعد اون ماجرا باهام خوب شده بودن و صمیمی ...

۲۰ ساعت پیش
44K
ادامه پارت قسمت اخر کیان در حالی که دست عمو جهان رو گرفته بود و کمکش می‌کرد ، از در داخل شد‌. بابا و عمو حمید به استقبالش رفتن و روی تخته جای خوبی براش ...

ادامه پارت قسمت اخر کیان در حالی که دست عمو جهان رو گرفته بود و کمکش می‌کرد ، از در داخل شد‌. بابا و عمو حمید به استقبالش رفتن و روی تخته جای خوبی براش درست کردن . مامان مرتب این طرف و اون طرف می‌رفت. نامزد شهره دختر عمو ...

۲۱ ساعت پیش
64K
یادم رفت که خستم انقدر خندیدم که از چشمم اشک از چشمام میومد. با صدایی که هنوز خنده توش بود گفتم: دقیقا همین امشب بچه میخوای؟ لجوجانه گفت: بله دقیقا همین امشبِ امشب. یکم سعی ...

یادم رفت که خستم انقدر خندیدم که از چشمم اشک از چشمام میومد. با صدایی که هنوز خنده توش بود گفتم: دقیقا همین امشب بچه میخوای؟ لجوجانه گفت: بله دقیقا همین امشبِ امشب. یکم سعی کردم جدی با شم و گفتم : اما عزیزم من خیلی خستم ، اجازه بده ...

۲۱ ساعت پیش
82K
و من حض کردم ! مثل همیشه... کیان پر از انرژی بود.من یکم هم خسته شده بودم، اونم به خاطر لباس و آرایش و بند و بساطی بود که کیان نداشت . اما اون یه ...

و من حض کردم ! مثل همیشه... کیان پر از انرژی بود.من یکم هم خسته شده بودم، اونم به خاطر لباس و آرایش و بند و بساطی بود که کیان نداشت . اما اون یه سره خوشحالی می‌کرد و دم به دقیقه بوسم می کرد. آخر بهش گفتم: کیان تا ...

۲۱ ساعت پیش
86K
بهار یه روز در میون بهم سر می زد! و از اینکه خوبم مطمئن می شد و می رفت! شهریار دوباره همون داداش همیشگی شده بود! هنوز به کیان زنگ نزده بودم ، نمی خواستم ...

بهار یه روز در میون بهم سر می زد! و از اینکه خوبم مطمئن می شد و می رفت! شهریار دوباره همون داداش همیشگی شده بود! هنوز به کیان زنگ نزده بودم ، نمی خواستم تا وقتی میاد بهش بگم ، از بقیه هم خواسته بودم بهش خبر ترسونن. مامان ...

۲۱ ساعت پیش
67K
✨ #داستان_شب ✨ مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کنه کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید ! طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند. یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم ...

✨ #داستان_شب ✨ مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کنه کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید ! طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند. یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه.. اون یکی گفت : نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها ...

۲۱ ساعت پیش
12K
هزاران بار تا صبح دستم رفت به گوشی تا با کیان تماس بگیرم ؛ اما رویی نداشتم برای حرف زدن! ولی کیان قراره ۴ ماه دیگه آلمان بمونه!! مهم نبود!! من میرم خونه ی خودم ...

هزاران بار تا صبح دستم رفت به گوشی تا با کیان تماس بگیرم ؛ اما رویی نداشتم برای حرف زدن! ولی کیان قراره ۴ ماه دیگه آلمان بمونه!! مهم نبود!! من میرم خونه ی خودم ! اونجا منتظر شوهرم میمونم . کیان منو دوست داره و منم عاشقشم ، خیلی ...

۲۱ ساعت پیش
64K
بابا روی صندلی نشست و با دست اشاره کرد که منم بشینم. من به تبعیت از حرف بابا آروم نشستم روبروش به صورتش که خیلی خسته بود و توی این مدت هم تکیده تر شده ...

بابا روی صندلی نشست و با دست اشاره کرد که منم بشینم. من به تبعیت از حرف بابا آروم نشستم روبروش به صورتش که خیلی خسته بود و توی این مدت هم تکیده تر شده بود ، نگاه کردم ! بابا دستی به صورتش کشید و گفت: امروز رفته بودم ...

۲۱ ساعت پیش
39K
این که فهمیده بودم سونیا مریضه، یا اینکه کیان تلاش کرده اونو ادب کنه، اصلا تو حالم تاثیری نداشت! بابا همیشه یادم داده بود از مریضی و مرگ کسی خوشحال نشم؛ حتی اگر اون آدم ...

این که فهمیده بودم سونیا مریضه، یا اینکه کیان تلاش کرده اونو ادب کنه، اصلا تو حالم تاثیری نداشت! بابا همیشه یادم داده بود از مریضی و مرگ کسی خوشحال نشم؛ حتی اگر اون آدم دشمنن باشه ! عقلم بهم میگفت باید اول با کیان حرف میزدی !!! اما دلم ...

۲۱ ساعت پیش
71K