ویژه کنید
عکس و تصویر صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده ...




صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن...

با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی هدایت کرد...کنار گوشم گفت:

-بریم ببینیم این پسر کوچولوی ما چطور میخواد کیکشو فوت کنه...در ضمن امشبم باید اعتراف کنی...پس خودت رو آماده کن...

با شنیدن این حرفش استرس واضطراب به وجودم برگشت...شایان ازم جدا شد وبه طرف دوستاش رفت...منم کنار ستایش ایستادم...

-کجا بودی؟

-آشپزخونه...

-بابا ول کن بیا کمی برقص واز مهمونی لذت ببر...

-چشم حتما منتظربودم دستورش رو صادر کنی...

-ایییشششششش

خندیدم...خنده ای از ته دل پر آشوبم...چشمام روی نیما که اخم وحشتناکی روی پیشونیش بود افتاد...دوستاش سعی میکردن باهاش شوخی کنن تا بلکه لبهاش بخنده باز بشه ولی انگار نه انگار...نمیدونم چی باعث شده انقدر عصبی باشه...کیک رو با شمارش بچه ها بی جون وبیحال فوت کرد...نگاهی به شایان انداختم...شونه ای بالا انداخت...اونم نمیدونست نیما چش شده؟...ستایش چند بار ازم پرسید ولی منم جوابشو نمیدونستم...نوبت به کادوها که رسید نیما کادوی همه رو باز کرد بغیر از کادوی من...چقدر ذوق داشتم با دیدن ساعتی که براش خریدم قیافشو ببینم...هیچکس هم توجهی نکرد که کادوی سفید صورتی من میون تموم کاغذ رنگی ها جامونده...دوباره رقص وپذیرایی از سرگرفته شد...به آشپزخونه برگشتم تا کمی استراحت کنم....با دستم گردنم رو ماساژمیدادم که نیما با بشقابی که بدست داشت وارد آشپزخونه شد...سریع بلند شدم ولی اون با پوزخند از کنارم گذشت...شیر آب ظرفشویی رو باز کرد...بشقاب رو توی سینک گذاشت ودستش رو شست...از فرصت استفاده کردم ونگاهش کردم...

-خوش میگذره؟

بدون اینکه برگرده به سمتم این حرف رو زد...در جواب سوالش گفتم:

-تولد شماست باید به شما خوش بگذره...

صدای عصبیش باعث تعجبم شد:

-خوش که میگذره البته اگه بذارن...

با دیدن چهره قرمزشده اش ترسیدم...این چش بود؟...کسی چیزی بهش گفته؟...چرا با من اینطوری حرف میزد:

-کی نمیذاره بشما خوش بگذره ...آقا؟

چند قدم به سمتم اومد وروبه روم ایستاد...دستاشو توی سینه اش جمع کردوگفت:

-بنظرت؟

گیج شدم:

-نمیفهمم...کس خاصی باعث آزارتون شده؟

-میدونستی سرنوشت من خیلی عجیب غریبه؟

سکوت کردم که ادامه داد:

-واسم جالبه...دقیقا جریانی که 10سال پیش واسم اتفاق افتاده دوباره داره واسم تکرارمیشه...

نگران شدم...چه اتفاقی براش افتاده بود که باعث شده انقد امشب بهم بریزه....کسی چیزی بهش گفته؟

-10 سال پیش یلدای عوضی به خودش جرات داد که در اوج ادعای عشق وعاشقی که داشت پشت سرم بایسته و به ریش نداشتم بخنده...

حرفاشو نمیفهمیدم...یلدا که توی مهمونی نبود...

- و از قضا برای یه هوس آشغال مزخرف با بهترین دوستم رو هم بریزه...یادته که با جزئیاتش برات تعریف کردم دیگه... یادت اومد؟

با شک پرسیدم:

-چی شده اقا؟

با فریاد نیما تو خودم جمع شدم ودستمو روی گوشم گذاشتم:

-تازه میگی چی شده؟..تو چشمای من نگاه میکنی ومیگی چی شده؟...لعنتی اونقد بهم فشار اومده که نتونستم تحمل کنم مهمونی تموم بشه بعد باهات حرف بزنم هرزه آشغال...

با شنیدن آخرین کلمه اش گنگ بهش خیره شدم...چشمای به خون نشسته و رگ ورم کرده گردنش ترس رو توی دلم انداخت...به من گفت هرزه؟...هرزه اشغال؟...نیما با من حرف میزد؟...با چشم اطرافمو نگاه کردم...بغیر از من کسی اونجا نبود...صدای دویدن چند نفر رواز راهرو شنیدم...نیما هنوز با خشم بهم نگاه میکرد...صدای شایان توی آشپزخونه پیچید:

-نیما چی شده؟چرا داد میزنی؟

با کج شدن صورت نیما به سمت شایان دلم بی تاب تر شد...اصلا از طرز نگاهش به شایان خوشم نیومد...بیچاره شایان هم با تعجب به نیما نگاه میکرد...بابک هم که کنار در ایستاده بود کمی جلو اومد وگفت:

-نیما چت شده؟

کم کم پشت سر شایان و بابک جمعیتی جمع شد...صدای آهنگ قطع شده بود...ستایش سعی میکرد از میون جمعیت خودش رو بگذرونه و به جلو بیاد...

نیما کلافه هر دو دستش رو به صورتش کشید...دیگه داد نمی زد ولی هنوز آثار خشم توی صورت و کلامش بود...

-بابک به همه بگو مهمونی تموم شده...میخوام تا نیم ساعت دیگه عمارت خالی بشه...

شایان جلوتر اومد و جاشو به ستایش داد:

-نیما آخه چی شده؟...چرا همچین...

با داد نیما شایان رسما خفه شد:

-تو یکی حرف نزن...به مولا اگه یه کلمه دیگه ازصدای نحست تو گوشم بره تک تک دندوناتو تو دهنت خورد میکنم...

با حرفی که نیما زد همه با تعجب به شایان نگاه کردن...بابک بین شایان و نیما قرارگرفت:

-هی هی هی....استپ کن نیما...این شایانه هااا.چرا اینطوری باهاش حرف میزنی؟

از اوضاع بوجود اومده اصلا خوشم نمی اومد...تشنج وحشتناکی بین جمع افتاده بود...حتی ستایشم میترسید حرف بزنه...

نیما-بابک یا همه رو از عمارت بیرون میفرستی یا خودم دست بکار میشم...خود دانی...

با دستور نیما و لحن محکم صداش...بابک نگاهی به شایان انداخت...نمیخواست خودش بره میترسید بین نیما و شایان درگیری بوجود بیاد...هنوز هیچکس نمیدونست جریان این دعوا از کجا آب میخوره...شایان منظور نگاه بابک رو فهمید...به سمت در رفت...صدای نیما بازهم بلند شد:

-کجا؟..حق نداری از اینجا بیرون بری نه تا وقتی که من اجازه ندادم...

هیچکس رفتار نیما رو درک نمیکرد...نیاز نبود تا بابک کسی رو به بیرون هدایت کنه چون همه از ترس برخورد نیما سریع از آشپزخونه بیرون رفتن...با خالی شدن عمارت تنها من،نیما،شایان ،بابک وستایش موندیم...البته پسرخاله ستایش، پیمانم نرفت...نیما به سمتم اومد و دستم رو گرفت...از برخورد دست سردش با مچم لرز بدی به جونم افتاد...با ترس به ستایش وشایان نگاه کردم...با کشیده شدن دستم به دنبال نیما رفتم...منو تا وسط سالن برد و محکم به جلو پرت کرد...روی اولین مبل افتادم...صدای ستایش بالا رفت:

-چیکار میکنی نیما؟

ستایش میخواست به سمتم بیاد که نیما با دادش سر جاش متوقفش کرد:

-پیمان،ستایش رو از اینجا ببر...

ستایش-چی میگی تو؟...اصلا معلوم هست چه مرگته؟

نیما-ستایش حرف دهنتو بفهم...

-نفهمم چی میشه؟...چرا با مهسا همچین برخوردی میکنی؟...کم کاری کرده؟...بد پذیرایی کرده؟...اون بیچاره که الان یه هفته اس داره واسه تولد تو جون میکنه...

نیما-وقتی چیزی نمیدونی الکی زر نزن...

شایان که تمام مدت نگران به من نگاه میکرد به حرف اومد:

-نیما توروخدا بگو چی شده؟

نیما با عصبانیت انگشت اشارشو روی بینیش گذاشت وگفت:

-هیییییششششش....تو حرف نزن...به وقتش به خدمت تو هم میرسم...لال شو...

بابک-نیما بس کن دیگه...از کی انقدر عصبانی هستی؟...شایان؟...مهسا؟...تکلیفتو مشخص کن...د یه چیزی بگو...

نیما با خشم به سمتم اومد...از ترس سریع بلند شدم که نیما بهم رسید و با کف دستش تخت سینه ام زد ومن دوباره روی مبل افتادم...ستایش جیغی کشید و به سمتم اومد...داد نیما بلند شد:

-پــــــــیمان جمع کن ستایشو...

سینم درد گرفته بود...با دستم قفسه سینمو ماساژدادم...نمیدونم چکاری انجام دادم که نیما انقدر از دستم عصبانیه وجلوی دوستاش اینطوری با من رفتارمیکنه...اشکی از سر درد وتحقیر روی گونه ام افتاد...پیمان دست ستایش رو گرفته بود و میکشید ولی ستایش با تقلا به سمتم می اومد و داد میزد:

-ولم کن...من خواهرمو اینجا تنها نمیذارم تا این غول بیابونی هرکاری خواست باهاش بکنه...پیمان ولم کن...توروخدا...

بابک-پسر آروم باش...کارت به جایی رسیده که رو دختر دست بلند میکنی؟

نیما-بغیر شایان ومهسا همه از این عمارت برن بیرون...یه بار میگم...بخدا قسم برای بار دوم تکرارکنم همتون رو با چک و لگد بیرون میندازم...

هیچکس از جاش تکون نخورد...همه به هم نگاه میکردن...آب دهنم رو قورت دادم و به شایان نگاه کردم...نیما محکم دستشو روی شونم گذاشت...سرم رو بالا گرفتم...چشمای قرمزشو بهم دوخت و فشاری به شونم اورد...

ستایش-من از اینجا تکون نمیخورم نه تا وقتی که بهم نگی دلیل رفتارت با این دونفر چیه؟

نیما کلافه پوفی کرد...کنار گوشم خم شدوگفت:

-راضیش کن که بره وگرنه کاری میکنم که از اول باید انجام میدادم...

برگشتم و به صورتش نگاه کردم...چشماش ساکن به چشمام خیره بود...بازهم تو نگاهش غرق شدم...رنگ نگاهش درعین عصبانیت پر از تشویش،نگرانی،درد وناراحتی بود بااین همه هنوز میتونستم مهربونی چشماشو ببینم اما کمرنگ تر از هر روز دیگه ای بود...نمیدونم چرا ولی به حرفش گوش دادم ورو به ستایش گفتم:

-ستایش ازت میخوام بذاری با آقا نیما تنها باشم...باید بدونم دلیل رفتارش با من چیه...خواهش میکنم...

ستایش چشم غره ای به نیما رفت وگفت:

-من تو رو با این...

دستش رو به سمت نیما گرفت:

-تنها نمیذارم...

دردمندانه دوباره گفتم:

-ستایش ازت خواهش کردم...

پیمان که هنوز دست ستایش رو گرفته بود آروم کشید:

پیمان-ستایش بذار تنها باشن...نیما قول میده به مهسا صدمه ای نزنه...درسته نیما؟

نیما سرش رو نامحسوس تکون داد...ستایش اول به من بعد به بابک وشایان نگاه کرد ودوباره به نیما خیره شد...دستش رو به حالت تهدید توی هوا تکون داد:

-نیما بخدای احد و واحد قسم، اگه دستت رو دوباره روی مهسا بلند کنی کاری میکنم که دنیا رو سرت خراب بشه...

پیمان دست ستایش رو کشید ولی ستایش محکم سر جاش ایستاده بود ونگاه توبیخیش رو از نیما نمیگرفت...بالاخره پیمان موفق شد و تونست ستایش رو با خودش ببره...بارفتن این دونفر نیما روبه بابک کرد وگفت:

-بابک تو هم برو...

بابک نگاهی به من وشایان انداخت...مشخص بود نمیخواد بره ولی اینم میدونست نیما وقتی دستور میده یعنی باید تمام و کمال فرمانش اجرابشه...شایان برای آروم کردن بابک چشماشو یه بارروی هم گذاشت وباز کرد...اونم سرش رو پایین انداخت و از عمارت بیرون رفت...حالا ما سه نفر تنها بودیم...

نیما رو به من کرد وگفت:

-از کی؟

-چی از کی اقا؟

-از کی با هم رابطه دارید؟

چشمای گرد شدم روبه شایان انداختم...یعنی چی؟...من با شایان رابطه داشتم؟

شایان-نیما معلوم هست چی میگی؟...مستی؟

نیما-آره مستم...با این کارتون هوش از سرم پریده...عقلمو ازدست دادم...زود باش مهسا خانوم بگو دیگه عاشق چه کسایی شدی و به این عمارت آوردیشون؟...بگو با چند نفر رابطه داشتی؟هان؟...با شایان بهت خوش گذشته نه؟...آشغــــــــــال حرف بزن...باید میفهمیدم اون روزم که توی آشپزخونه بودید قبلش چه کارایی که نمیکردین...

بالاخره منظورش رو فهمیدم...اون مارو با هم توی آشپزخونه دیده و تموم حرفامون رو گوش داده بود... ولی داشت اشتباه میکرد...چقدر راحت به من و بهترین دوستش تهمت میزد...هر حرفش مثه خنجری قلبمو پاره میکرد...من،مهسای احمق،عاشق چه کسی شدم؟...من این نیما رو نمیشناختم... صدای شایان بلند شد:

-چی گفتی؟متوجه نشدم...دوباره تکرارکن...

نیما-کـــــــــری؟

شایان هم به دنبال داد نیما فریاد زد:

-آره من کرم...من کورم...من نمیتونم حرفایی رو که بهمون میزنی هضم کنم...نیما اینی که جلوت ایستاده شایانه...من شایانم...بهترین دوستت...چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟

نیما- د لامصب منم دارم از همین میسوزم...تو بهترین دوستم بودی اونوقت من باید کثافتکاریتو تو عمارتم با یه خـــــــــدمتکارببینم؟...

نیما خدمتکار رو از عمد محکم وکشیده گفت...سرم گیج میرفت...حالت تهوع داشتم...نفس کشیدن برام سخت شده بود...حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم...

شایان-کثافتکاری؟...نیما شایان کثافتکاری میکنه؟...بی شرف من کی با کسی رابطه داشتم که این بار دومم باشه...چطور دلت میاد به این دختر معصوم تهمت بزنی؟...اصلا کی دیدی که من با...

-صداتو ببر...

-باید علت این حرفاتو واسم توضیح بدی...

-اره دیگه دیوار حاشا بلنده آقا شایان...ولی من بلدم چطور این دیوار روخرابش کنم...

شایان به سمت نیما رفت و یقه کتش رو گرفت:

-کدوم دیوار دیوونه؟

نیما دستاشو روی دستای شایان انداخت واونو از خودش جداکرد...با عقب رفتن شایان،نیما از فرصت استفاده کرد ومشتش رو به صورتش زد...اونقد حرکتش ناگهانی بود که باعث شد من از وحشت جیغ بکشم...شایان تلو تلو خوران روی زمین افتاد...به سرعت به طرفش دویدم...دستم به شونش نرسیده بود که از جا کنده شدم...نیما با هر دو دستش کمرم رو گرفت وبه گوشه ی از سالن پرت کرد...شدت پرت شدنم اونقد زیاد بود که صدای شکستن ارنج دستمو شنیدم...صدای فریاد من از درد با فریاد نیما بر سر شایان هم زمان بلند شد:

-این دیوارلعنتی...

شایان صورتشو به سمتم گرفت...از دماغ ودهنش خون میریخت...شروع کردم به هق هق زدن...نیما دیوونه شده بود...دلیل رفتارشو درک نمیکردم...اگه ابراز علاقه نمایشی من به شایان انقدر باعث دیوونگیش شده پس باید به حرف شایان ایمان بیارم که نیما منو دوست داشته...اما این عشق نیست...اون حتی حاضر نیست به حرفای منو شایان گوش بده...قضاوت اشتباهش هم به من وهم به بهترین دوستش آسیب میزد...بیچاره شایان و بدبختر از اون من...شدیم ضرب المثل...آش نخورده ودهن سوخته...درد دستم رو فراموش کردم...با دیدن چشمای نگرون شایان سعی کردم لبخندی بزنم...اون این وسط یه قربانی بود مثه من...

نیما با دیدن لبخند من به شایان دیوونه تر شد...به سمتش رفت،یقشو تو دستاش گرفت و بلندش کرد...اما شایان اینبار بیکار نایستاد و محکم به سینه اش زد...دست نیما از روی یقه شایان شل شد و دو قدم عقب رفت:

شایان-اینه دوست داشتنت روانی؟...بهش گفتم...گفتم که تو دوسش داری...باور نمیکرد...میخواست انکارش کنه...بهش گفتم اعتراف کن...حرف دلتو بزن...بخاطر تو نفهم که حاضر نبودی از احساساتت بهش بگی...نیما کسی که الان روی زمین انداختیش یه خدمتکاره..

شایان بسمتم چرخید:

-آره مهسا تو یه خدمتکاری...تو حق نداری کسی رو دوست داشته باشی...شایان برای اولین بار تو زندگیش اشتباه کرد...تو راست گفتی من نیما رو نمیشناسم...این کسی که اسمشو مرد گذاشته از صدتا نامرد بدتره...آره مهسا یه خدمتکار حق نداره نفس بکشه چه برسه به اینکه عاشق بشه...من دارم تازه به حرفات میرسم...منو ببخش...منی که 8ساله اصرارمیکنم نیما رومیشناسم اینبار مقابل تو که فقط چندماه باهاش زندگی کردی کم اوردم...

با نگاه داغونش منم داغون شدم...چی فکر میکردیم چی شد؟...عجب اعترافی؟...عجب صحنه رمانتیکی؟...تو بهترین روز دنیا این اعتراف وحشتناکترین اعتراف دنیا ثبت میشه...چشمه گرم چشمام سر ریز شد...نفسم بند اومد...شایان به سمت نیما که با چشمای گرد شده بهش نگاه میکرد برگشت:

-آره نیما من این دختر رو دوست دارم...روح و تن پاکش...عشقی که توی قلبش داره رو با تمام وجودم برای خودم میخوام...ای کاش زودتر از هرکسی تو این دنیا من اونو میدیدم...مهسا میگفت تو جایگاه و مقام بالایی داری...این که شکی توش نیست ولی نیما امشب از چشمام افتادی...مهسا با همین خدمتکار بودنش که تو اینطور با غیض گفتی از تموم جایگاه های عالی دنیا برتر و بالاتره...حیفه...مهسا برای تو حیفه نیما...این دختر لیاقت میخواد که من به اشتباه فکر میکردم تو لیاقتشو داری...

سکوت بین هر سه مون سالن عمارت رو دربرگرفت...چشمای نیما هنوز به دهن شایان دوخته شده بود...دیگه عصبانی نیست...تیری از درد بین دستم پیچید...سرم بیشتر گیج میرفت و چشمام برای لحظه ای سیاه شد...شایان با دیدن وضعیتم به سمتم دوید و سرم رو روی پاهاش گذشت:

-مهسا آروم باش...الان از اینجا میبرمت...میتونی بلند شی؟

چشمم به نیما افتاد...فقط نگام میکرد...با اینکه با حرفاش داغونم کرده بود ولی هنوز دوست داشتم به جای شایان اون جلو بیاد...من دستای حمایت گر نیما و چشمای مهربونشو میخواستم...من نیما رو دوست داشتم...ولی اون فقط با بهت نگام میکرد...چشمامو به سمت شایان گرفتم...اونم با گوشه چشم به نیما نگاه میکرد...اونم منتظر یه عکس العمل بود...با دردی که دوباره به دستم افتاد چشمامو روی هم گذاشتم...شایان بی معطلی یه دستش رو روی کمر و دست دیگشو دور بازوی دست سالمم گرفت و درجا بلندم کرد...درد امونم رو بریده بود...شایان با احتیاط آرنج دستم رو تو دستاش گرفت وگفت:

-نمیخواد مانتو بپوشی...این پایین شال داری بندازم رو سرت؟

با سر به سمت در وروردی اشاره کردم...شایان منو همراه خودش کشوند...نمی خواستم برگردم ونیما رو ببینم...دلم چرکین شده بود...اگه واقعا منو دوست داشت باید کاری میکرد ولی اون...با سیاه شدن چشمام احساس کردم قلبمم سیاه شد...یعنی من باید قلبمو با تموم احساساتش توی همین عمارت جامیذاشتم؟...ازروز اولم میدونستم نیما متعلق به من نیست...حتما دارم خواب میبینم...آره اینا همش یه خوابه... فردا صبح که از خواب پا میشم میبینم توی تختمم و باید خودمو واسه تولد نیما آماده کنم...به شایان نگاهی انداختم...خون بینی و کنار لبش خشک شده بود...اخمای ریزی به ابروش انداخت وصورتشو به سمتم چرخوند...پشیمونی رو تو چشماش دیدم...اشکی که نگاهمو تار کرده بود رو با پلک زدن از توی چشمام بیرون ریختم...صدای آه شایان جیگرمو سوزوند...ایا این حق ما بود؟... من بجای اینکه بعد از اعترافم به نیما بفهمم که اونم منو دوست داشته باید سر از پا نمیشناختم اما حالا با کمری خم شده از درد جواب حرفای عاشقانشو حمل میکنم...حرفایی که بجای طعم شیرینش مث چاقو قلبمو تیکه تیکه کرده بود...حاضر بودم الان باغرور شکسته ،نیما روبدست آورده باشم تا اینکه با غرور بدون نیما با قلبی پاره شده از این عمارت بیرون برم...

شایان شالی رو که من عصر روی میز جا گذاشته بودم برداشت و روی سرم کشید...در بزرگ قهوه ای رنگ رو باز کرد وهر دومون به دلی شکسته از عمارت بیرون رفتیم...نه من ونه شایان با بیرون رفتن از در بزرگ عمارت نفهمیدیم نیما چه کرد!!!...

***

به گچ سبز رنگ دستم نگاه کردم...بیرون از پنجره دونه های برف پشت سرهم وبی وقفه پایین می اومدن...کل حیاط سفید پوش بود...سرم رو بلند کردم وبه آدم برفی کوچکی که ستایش به کمک عمو رضا ساخته بود نگاه کردم...اشک همدم تمام این روزام از چونه ام جداشد و بر روی گچ دستم افتاد...امروز میخوام با خودم روراست باشم واونم اینکه دلم برای عمارت ونیما پر پر میزد...تمام اتفاقات بعد از تولد نیما رو مرورکردم...شایان منو بیمارستان رسوند...درست حدس زده بودم آرنج دستم در رفته بود...از درد جاانداختنش نمیگم که روح رو از تنم بیرون برد...از ببخشیدهای پشت سر هم شایان و دل نگرونیش نسبت به خودم هم نمیگم... اما من از برخورد ستایش وخانوادش میگم...وای که ستایش چقدر عصبانی شد وقتی با اون وضعیت به خونه اومدم...خود خوریش درمقابل خانوادش تا اونا چیزی نفهمن واینکه اگه شایان جلوش رو نگرفته بود همون شب به عمارت برمیگشت و یه دعوای حسابی با نیما میکرد...از ستایش خواستم به مادر وپدرش چیزی نگه اونم در عوضش ازم خواست همه چیز رو براش توضیح بدم...گفتم... از اول ورودم به عمارت...احساساتم...عشقی که به نیما داشتم...شب اعتراف با شایان...همه چیز رو براش تعریف کنم...صدای جیغهای ستایش سوهان روحم شد...فحش بارون کردن نیما تمامی نداشت...دروغ...من به خانواده ستایش دروغ گفتم که از روی راه پله ها افتادم...شب که شایان ما رو ترک کرد ازیادم نمیره...روش نمیشد تو چشمام نگاه کنه...خجالت میکشید...کنار لبش کبود شده بود...بهم گفت همه چیز رو درست میکنه...وقتی رفت ستایش ول کنم نبود...گفت کاری میکنه که نیما روزی هزار بار از بدنیا اومدنش پشیمون بشه...اونشب و نه حتی شبای بعد من نتونستم پلک روی هم بذارم...دو روز از اومدنم گذشت که نیما به بهانه سر زدن به عمو رضا به خونشون اومد...ستایش نذاشت ببینمش...دلم بیقرارش بود...بهانه ندیدنش رو ستایش سردرد من گذاشت...تو اتاقم بودم و ضربان قلبم با لمس حضورش بالا میرفت...دوست داشتم در اتاق رو باز کنم وبه دیدنش برم...تو چشماش نگاه کنم وبگم چرا؟؟...اگه واقعابه من علاقه داشتی چرا اجازه ندادی من برات توضیح بدم؟؟...با رفتن نیما ستایش از ملاقاتشون چیزی نگفت...از میون حرفای خاله زهرا متوجه شدم نیما حالش اصلا خوب نبود و انگار به گرفتاری بزرگی برخورده...شایان مدام با من در تماس بود البته با گوشی ستایش چون من اون خطم رو خاموش کرده بودم...دیروز عصر رو بیاد آوردم...عمورضا نگران وارد خونه شد...میگفت نیما یه چیزیش شده؟...انگار مریضه...با حرفای عمو رضا دل بیتابم پر آشوب شد...تموم دردامو فراموش کردم...ذهنم پر شد از نگرانی برای نیما...میخواستم از خونه فرارکنم و خودمو به عمارت برسونم ولی وجودم بین عقل و احساس گیر کرده بود...تصمیم گرفتم به شایان زنگ بزنم.گوشی ستایش رو کش رفتم و فوری شمارش رو گرفتم:

-بله؟

-الو....شایان،منم مهسا

متعجب گفت:

-مهسا تویی؟چی شده؟حالت خوبه؟!

-آره خوبم..شایان من...من یعنی راستش...

-میخوای از حال نیما باخبر شی؟!

آهی کشیدم و گفتم:

-خوبه؟!

شایان چند لحظه ای سکوت کرد بعد گفت:

-حال جسمیش از من و تو خیلی بهتره اما حال روحیش داغونه!راستش من شب تولدش بعد از اینکه تو رو به خونه رسوندم دوباره برگشتم پیشش،میخواستم همه واقعیتو بهش بگم باید میفهمید چه غلطی کرده...واسه دعوا رفتم....به شایان تهمت زده بود اما وقتی حال پریشونشو دیدم نتونستم حرفی بزنم که بیشتر از این داغون شه!

اشکی که بی اراده روی گونه م نشسته بود پاک کردم و گفتم:

-مراقبش باش شایان...خواهش میکنم تنهاش نذار!

آهی کشید و گفت:

-دلتنگی تو داره دیوونش میکنه اما این دیوونگی واسش خوبه...اون باید ازت دور باشه تا قدر تو رو بهتر بدونه!

با شنیدن صدای ستایش که داشت اسممو صدا میزد فوری با شایان خداحافظی کردم اما ته دلم از شنیدن حال و روز نیما آشوب بود.

شایان همیشه میگفت زمانی باید نیما رو ببینی که آمادگی بخشیدنش رو داشته باشی...اینکه نیما میخواد باهات حرف بزنه درسته ولی تو هم باید آمادگی حرف زدن باهاش رو داشته باشی...راست میگفت من هنوز نتونسته بودم ببخشمش...از بلاتکلیفی خودم حالم به هم میخورد....هندزفری رو به گوشی ستایش وصل کردم...دنبال آهنگی گشتم تا رسیدم به ترانه ای که درست وصف حال من بود:

"صدام کن این دم آخر،آخه فردا دیگه دیره

آخه فردا دیگه نیستم،کسی جامو نمیگیره"

اشکم سرازیر شد....صدام کن نیما...یه کاری انجام بده...تو رو خدا نذار اینطوری تموم بشه...

"خداحافظ که دلگیرم،سراغت رو نه نمیگیرم

ببین گفتم خداحافظ، یه کاری کن دارم میرم

یه کاری کن بذار حتی،بمونم تو بهم بد کن

پشیمون میشم از رفتن،بیا راه منو سد کن"

پشیمون شدم نیما...من پای رفتن نداشتم... زود تصمیم گرفتم...اعتراف من اشتباه بود...اگه من توی تقدیر تو بودم نباید برای جلو انداختن این تقدیر عجله میکردم...من نمیخوام دوباره تنها باشم...

"واسه رفتن بگو دیره،بگو شب دست و پا گیره

دارم راهی میشم جونم چرا گریه ت نمیگیره"

"چرا با چشمای گریون میخوای باشم یه سرگردون

پاشو این لحظه حساسه یه جوری منو برگردون

یه کاری کن بذار حتی،بمونم تو بهم بد کن

پشیمون میشم از رفتن،بیا راه منو سد کن

واسه رفتن بگو دیره،بگو شب دست و پا گیره

دارم راهی میشم جونم چرا گریه ت نمیگیره

بهم چیزی بگو حتی،بگو بد کردی بیرحمی

یه کاری کن دارم میرم،چرا اینو نمیفهمی

نمیفهمی چرا بی تو،من از شب گریه ها خیسم

اگه رفتم گناهش رو،باید پای کی بنویسم

باید پای کی بنویسم؟"

جلوی دهنمو گرفتم تا هق هقم بلند نشه.من تحمل این فشار رونداشتم...خدایا کمکم کن تصمیمی بگیرم...

* * *

-حالا میخوای چیکار کنی مهسا؟

اینو ستایش پرسید.شونه ای بالا انداختم و گفتم:

-نمیدونم...

اخمی کرد و گفت:

-من جای تو بودم اصلا نیما رو نمیبخشیدم... لیاقتت رو نداشت....کی بهتر و بیشتر از تو با اون اخلاق گندش کنار می اومد؟اصلا همون بهتر که از خونش بیرون اومدی...همون اولم اشتباه کردم تو رو فرستادم اونجا...بچه پررو همش بهم زنگ میزنه ومیگه میخوام با مهسا حرف بزنم؟...منم هرچی لایقشه بارش میکنم...

میدونستم به ستایش زنگ میزد... بهم گفت که نیما حتی یه کلمه هم باهاش جروبحث نمیکرده...اسم نیما روتوی دلم چندبار صدا زدم...چقدر دل تنگش بودم...من تو خواب هم نمیدیدم نیما عاشقم بشه اما حالا اون بیتاب تر از من بود...چقدر تو رویاهام خودم رو باهاش میدیدم...کنار هم از عشق میگفتیم واز دلدادگی...حال این روزام اصلا شبیه چیزی که انتظارشو داشتم نبود...

روی تخت جابه جا شدم...دیشب عمو رضا باهام اتمام حجت کرد...دیگه اجازه نمیده به سر کار برم...بعد از تصمیم گیری خانوادگی قرارشد مدرک دیپلمم رو که ناقص ولش کرده بودم بگیرم وبه دانشگاه برم...عمورضا به هیچ عنوان حاضر به کوتاه اومدن نیست...میگفت از همون اول نباید به حرفات گوش میدادم...به بیرون از پنجره نگاهی انداختم...ذهنم پرکشید سمت عمارت...یعنی الان چیکار میکرد؟ساعت 3بعدازظهره...باید توی اتاقش خوابیده باشه...کی واسش غذا درست میکنه...کیکهای عصرونه...قهوه اش...نکنه دوباره زیتون بخوره؟...عسل؟... صبحونه اش تموم شده بود...لباساشو باید بده خشک شویی...خط اتوشون...وای نیما روی خط اتوی لباساش حساس بود...امیربهادر...کی قاب عکسش رو تمیز میکنه؟...دوست نداشت قابش کثیف باشه...خدایا کمک کن طاقت بیارم...چهار روز گذشته بود بغیر از آخرین تماسش با ستایش دیگه سراغی ازم نگرفت...خودمم دیگه نمیدونم باید چیکارکنم...

صدای داد ستایش رو شنیدم:

-مهسا کارت درست شد...

-کارم؟

-اوهوم...سپرده بودیم به یکی از آشناهامون...الان پیامش بدستم رسید...با اینکه خیلی از اول سال تحصیلی گذشته ولی موفق شده مدیر مدرسه رو راضی کنه که فقط تو امتحانات خردادماه شرکت کنی...عالی شد نه؟

با زور لبخندی زدم...نمیخواستم ستایش چیزی از حال درونم بدونه...نه میتونستم بگم خوشحالم ونه میتونستم بگم ناراحت...ای کاش مشکل من با درس خوندن حل میشد... یعنی باید به روال قبلی زندگیم برمی گشتم اونم بدون نیما؟؟...

صدای زنگ گوشی ستایش توی اتاق پیچید...با اخم نگاهی به صفحه اش انداخت وگفت:

-نیماست...

با شنیدن اسمش سر جام سیخ نشستم...با التماس از ستایش خواستم روی اسپیکر بذاره...اول قبول نکرد ولی دست آخر وقتی حالمو دید دکمه اسپیکر رو زد و تماس برقرارشد... سرتاپا گوش شدم:

-الو ستایش...

با شنیدن صداش بی اختیار چشمامو بستم...صداش آروم بود...ستایش جواب داد:

-بله...

-سلام...

-علیک...باز چی شده؟

-ستایش میشه تمومش کنی؟...

-چی رو تموم کنم؟

-مهسا پیشته؟

با اومدن اسمم روی لبهاش،لبخند کم جونی زدم...دلم برای مهسا گفتناش تنگ شده بود...صداش دوباره دیوونم کرد...قلبم منبع آرامششو شناخت...

-نه....

-ستایش خواهش میکنم باید باهاش حرف بزنم...بگو گوشیش رو روشن کنه...

-و اگه نگم؟

صداش عصبانی شد:

-ستایش...این چهار روز بس نبود؟...میگم میخوام باهاش حرف بزنم...میفهمی؟

آخ باز این فهمیدناش رو شروع کرده ...با یادآوری خاطراتم لبخندم به نیشخند تبدیل شد...چشمامو باز کردم...ستایش با اخم به خنده ام نگاه میکرد...با غیض پشت گوشی گفت:

-اون با تو کاری نداره...حرفی هم نمونده که زده بشه...به اندازه کافی سنگ رو یخم کردی نیما...روزی صد بار بخاطر آشنایی شما من به خودم لعنت میفرستم...تو چی اینو میفهمی؟

صدای آه نیما وجودمو آتیش زد:

-دستش بهتره؟...هنوز درد میکنه؟

-نه...هر روز با درد بیدار میشه و با درد میخوابه...بنظرت شکستن دست درد بیشتری داره یا شکستن دل؟!

نیما کلافه و عصبی گفت:

-ستایش انقدر کنایه نزن...تو چیزی نمیدونی...هیچکس نمیدونه...بهش بگو منتظرشم...

-چی میگی تو؟...دختر مردم رو بی دلیل کتک زدی بعد میگی هیچی نمیدونم...من اخلاق تو رو بهتر از هر کسی میشناسم...

صدای گرفته نیما داغونم کرد:

-هیچکس منو به اندازه اون کسی که باید بشناسه نمیشناسه...خداحافظ...

منظور حرفشو فهمیدم...اون میگفت که من میشناسمش...آره من میشناسمت نیما...من عشقمو میشناسم ولی رفتار اون روزتو درک نمیکنم...توچی منو میشناسی؟؟؟احساسمومیفهمی؟؟؟...نمیدونم...دیگه چیزی نمیدونم...

-عجب آدمیه هاااا...مهسا گوشیتو روشن کنی خودم میکشمت...از من گفتن بود...

با رفتن ستایش از اتاق روی تخت دراز کشیدم...صدای نیما با اینکه نگران وناراحت بود ولی جون دوباره ای بهم داد...قلبم آروم تر از هر وقتی میزد ودیگه کسی توی دلم رخت نمیشست...چشمامو بستم...کم کم خواب به سراغم اومد ومن غرق سیاهی شدم...

هنوز چشمم به سیاهی عادت نکرده بود که صدای کسی رو از پشت سرم شنیدم:

-دخترم؟

برگشتم...صدای یه مرد بود...نمیدیدمش...کمی سرم رو چپ وراست کردم وچشمامو تنگ کردم...کم کم سیاهی جاشو به روشنایی داد...تونستم جایی رو که توش هستم ببینم...عمارت...آره سالن عمارت بود...

-خوش اومدی دخترم!

اینبار هم صدا رو از پشت سرم شنیدم...روی پاشنه پا برگشتم...با دیدن چشمای مشکیش وغرور نگاهش شناختمش...امیر بهادرخان سلحشور...با همون لباسهایی که توی تابلوتنش بود روبه روم ایستاد...لبخند مهربونش منو یاد نیما انداخت...سرتا پامو نگاهی انداخت وگفت:

-عجب شباهتی!


با لکنت زبون گفتم:

-س..س..سلام...

لبخندش پر رنگتر شد:

-سلام دخترم...چرا سر پا ایستادی؟...بیا بشین عزیزم...باید تورو به کسی نشون بدم...

پاهام در اختیار خودم نبود...با نشستن دستش روی شونه ام،همراهش به سمت مبل وسط سالن رفتیم...منو کنار خودش نشوند...با ترس اطراف رو نگاهی انداختم...کسی بغیر از ما اونجا نبود...مطمئن بودم که خوابم ولی اینکه چرا امیر بهادر تو خوابم اومده رو نمیفهمیدم...

-چی ذهنتو مشغول کرده خانوم گل؟

-من چرا اینجام؟

-خوشحال نیستی که پیش منی؟

-نه...نه...منظورم این نبود...من...

-دوست داشتم از نزدیک ببینمت...البته بغیر از من کسان دیگه ای هم این درخواست رو داشتن...

با چشمکی که بهم زد دلم آروم شد...فکر نمیکردم امیرخان با اون چهره پر جذبه وگرفته اش میتونه انقدر شیطون باشه...لبخندی زدم وگفتم:

-چرا میخواستین منو از نزدیک ببینید؟

-اون دیگه به اینجا مربوط میشه...

با گذاشتن دستش روی قفسه سینه اش منظورش رو فهمیدم...قلبش...دستش روی قلبش بود...

-چون دوستت داریم دخترم...

-دوسم دارید؟...مگه چند نفرید؟...من بغیر از شما کسی رو نمیشناسم...

امیر خان بلند خندید طوری که سرش به عقب رفت...باشنیدن صدای پایی سرم رو به سمت راست چرخوندم...یه پسر بچه که سرتا پاخودش رو گلی کرده بود داشت نزدیکمون میشد.. بخاطر گلهای تازه خشک شده توی صورتش نمیتونستم بفهمم کیه...اخم ریزی بین ابروهاش نشسته بود...نزدیک امیرخان که شد دستای گلیشو نشونش داد:

-حاجی بابا نگاه کنید...پریسا بازم منو توی گلا انداخت...

صدای شیرین و قشنگی داشت...سرم رو اطراف چرخوندم...دنبال پریسا میگشتم ولی عمارت خالی بود...صدای پسر منو متوجه خودش کرد:

-من دیگه تحمل ندارم...

با گفتن حرفش پای چپش رو محکم روی زمین زد...دلم برای بوسیدنش پرکشید...دوست داشتم بلند بشم ولپای گلیشو بکشم...صداش بدجوری بدلم نشسته بود...صدای امیر خان توی عمارت پیچید:

-نیما بابایی تو که کم طاقت نبودی؟...مگه قرارنذاشتیم وقتی بازی میکنی پریسا رو هم با خودت به حیاط ببری و مواظبش باشی؟

با شنیدن اسمی که امیربهادر آورد به سرعت به چهره پسر نگاهی انداختم...نیما؟...این پسر نیمای من بود؟...

-من با دخترا بازی نمیکنم...اون همش جیغ میزنه...

امیر بهادر نیما کوچولو رو روی پاش گذاشت ودستش رو به طرفم گرفت:

-نیما این خانوم که اینجا نشسته رو میشناسی؟

نیما که انگار تازه متوجه من شده بود توی چشمام نگاهی انداخت وسرش رو به علامت منفی تکون داد...

-این خانوم خوشگل اسمش مهساست...حالا یادت اومد؟

-آهاااان...

نیما از روی پای پدر بزرگش پایین اومد...دستش رو به طرفم دراز کرد وگفت:

-سلام مهسا خانوم...من نیما هستم...حاجی بابا گفته بود بدیدنمون میاین...

چقدر این پسر با ادب وخوش صحبته...برخلاف چهره گرفته اش پشت اون گلای خشک شده،صداش ولحن بیانش مهربون ودوست داشتنی بود...آره من این نیمارو میشناختم...با خوشحالی که اصلا توی خودم سراغ نداشتم دست نیما رو توی دستم گرفتم...اونقدر از دیدنش ذوق داشتم که متوجه نشدم دستش رو به زور از دستم بیرون آورد...با عذرخواهی سرم رو پایین انداختم...

-نیما بابایی میری مامان بزرگ رو صداش کنی؟

نیما نگاهی بهم انداخت...اخم ریزی کرد وسرش رو چند بار تکون داد واز کنارم گذشت...تا وقتی که از دیدم خارج نشده بود بهش زل زدم...یعنی نیما توی بچگیش این شکلی بوده؟؟...صدای امیر بهادر باعث شد سرم رو به سمتش برگردونم:

-ببخشید دیگه نیما توی بچگیش اصلا با پریسا جور نمیشد...آب وآتیشن باهم...البته همین شیطنتاشون باعث شده من هنوز دلم جوون باشه...خب خب ببین کی اینجاست..سلام حاجیه خانوم...بفرما اینم مهسا خانوم که تعریفشو میکردم...

بازم سرم رو چرخوندم...پیرزن خوش سیما وخوش لباسی با لبخندبهم نزدیک شد...از روی مبل بلند شدم...به روبه رو م که رسید دستش رو دراز کرد...منم به طبع دستش رو گرفتم:

-سلام عزیزم...خوش اومدی...مشتاق دیدارت بودم...

خدای من عجب صدایی داشت...صوت کلامش هوش از سر آدم میبرد...اونقد از دیدن حاجیه خانوم که فقط توی عکسای سالن بالاییی عمارت دیده بودم خوشحال شدم که حالم وصف ناشدنیه...

-سلام حاجیه خانوم...

خم شد وگونه ام رو بوسید...بعد کنارم روی مبل نشست...حالا بین امیر خان وحاجیه خانوم بودم...

-امیرمدام از تو برای من تعریف میکنه جوری که خیلی دوست داشتم ببینمت...خوشحالم که اینجایی دخترم...

از این همه علاقه ای که هر دونفرشون بهم ابراز میکردن خجالت کشیدم...

-حاجی بابا لطف دارن...

صدای خنده امیربهادر باز هم بلند شد:

-آی دختر تو دلم نذاشتی...همش منتظر بودم یه روز بهم بگی حاجی بابا...

خندیدم...با خنده منم حاجیه خانوم لبخند زد...

-امان از دست تو امیر...راستی پشت عمارت دنبالت میگشتن...ظاهرا گلای رز براشون مشکلی پیش اومده...

-اوه اوه این گلا خیلی حساسن...دخترم من باید برم...تو رو با همسرم تنها میذارم...بازم از اینکه تو رو دیدم خوشحال شدم...مواظب خودت باش...

با ایستادن امیرخان منم بلند شدم...دستی روی شونه ام گذاشت وبالبخنداز عمارت بیرون رفت... صدای حاجیه خانوم رو کنار گوشم شنیدم...

-وقت داری کمی توی عمارت قدم بزنیم؟...

-البته خانوم...

-بهم بگو طوبا...اسم من طوباست...خیلی وقته کسی منو طوبا صدا نزده...دلم برای اسمم تنگ شده...

-چشم طوبا خانوم...

-بیا...

طوبا دستم رو توی دستاش گرفت وبا هم به راهروسمت چپ حرکت کردیم...نگاهی به عمارت انداختم...بعضی وسایل رو نمیشناختم...خیلی قدیمی بودن...انگار از اولم همین وسایل اینجا قرارداشت...

-من همه چیز درباره تو میدونم مهسا...

-چی رو میدونید؟

-اینکه کی هستی واز کجا اومدی؟...پدر ومادرت رو هم میشناسم...سختی هایی که توی زندگیت روهم کشیدی با چشم دیدیم...

-از کجا میدونید؟

با کنجکاوی نگاهی به نیم رخش انداختم...برگشت وکمی کنار صورتم خم شدوگفت:

-این یه رازه...

ابرویی بالا انداختم...

-نیما رو دیدی؟

-بله طوبا خانوم...

-دلت براش تنگ نشده؟

این بار از تعجب ایستادم...هنوز توی راهرو بودیم...دستمو کشید وهمراه خودش برد...وارد اتاق بزرگی شدیم...این اتاق رو میشناختم...نیما تمرینهای موسیقیش رو اینجا انجام میداد...ولی چیدمانش اصلا با اتاق کار نیما نمی خوند...کتابخونه بزرگی سر تاسر اتاق چیده شده بودو میز پایه بلند بزرگی که مجسمه انسانی نیمه لخت که کره زمین رو روی دوشش گذاشته وسط اتاق قرار داشت...لوستر بزرگ وپر زرق وبرقی هم از سقف آویزون بود...به کنار میز چوبی کنار پنجره رفتیم ...من مشغول دیدن اطراف شدم...

-جوابمو ندادی دلت براش تنگ شده؟

سرم رو پایین انداختم...میدونستم طوبا توی دنیای من نیست برای همین دوست داشتم باهاش حرف بزنم...دیگه دروغ بسه...همینکه طوبا نمیتونست حرفامو بکسی بزنه باعث شد حرفای دلمو بهش بزنم...

-خیلی...

-میتونم بپرسم چرا عاشق نیما شدی؟...چرا نیما رو دوست داری؟...

تو چشماش نگاهی انداختم...منتظر بود...

-دوسش دارم چون...

گیر کردم...چطوری با کلمات از عشقی که به نیما داشتم دفاع کنم...دوست داشتنم رو چطور به اثبات برسونم...لبم رو با زبونم تر کردم...

-منتظرم مهسا...نیما چی داشت که باعث شد تو عاشقش بشی؟

چشمامو محکم روی هم فشار دادم...یالا مهسا بگو...توضیح بده همونطور که برای شایان اعتراف کردی...بهش بگو چرا دوسش داری؟


-نیما رو دوست دارم چون هیچکس مث اون برای من نیست...چون ضربان قلب من با دیدن هیچ پسری بالا نمیره...تنم گرم نمیشه...وجود هیچکسی نتونسته دلم رو اینطور آروم کنه...صداش دنیای منه...من با غمش غمگین میشم و با دردش همدرد...من با اخماش اخم میکنم و با لبخندش لبخند میزنم...من عاشقشم چون اون با مهربونیاش با حمایتش از من زندگی رو دوباره بهم برگردونده...من نیما رو بیشتر از خودم دوست دارم...

چشمامو باز کردم...طوبا به سمتم اومد...بازوهامو گرفت وگفت:

-یه چیز رو توی عشق فراموش کردی مهسا...هر چیزی که تو میگی درسته و من انکارش نمیکنم چون درک احوال تو برای من از هر کاری آسونتره...اما زندگی بالا وپایین زیاد داره دخترم...یه روز توی اوجی و توی آسمونا پرواز میکنی ویه روز هم سقوط میکنی وبه قعر میای..فرشته کوچولوی من...به این توجه کن که چه کسی تو این شرایط همراه وهمپای تو ودلت بودن...درسته تو اونا رو از دست دادی ولی تنها نشدی...به پشت سرت نگاه کن...میخوای وجود پسرم رضا رو انکار کنی...نوه خوبم ستایش ویا حتی نیما...همه اونا تو رو از جایی که بودی به جلو بردن...تو هیچ وقت لازم نبود به عقب برگردی...شرایط الان تو همون مرحله ای از زندگیته که من وقتی هم سن تو بودم بهش رسیدم...منم عشق رو تجربه کردم...دیوانه وار عاشق امیر شدم...تو زندگی منو میدونی...چیزی که تو توی عشق فراموش کردی،ایثار وببخششه... اصلاخودت رو اون لحظه جای نیما گذاشتی؟...انکار تند رفتنش رو نمیکنم،با اطمینان میگم پسرم اشتباه کرد...ولی مهسا،تو با روی هم گذاشتن چشمات روی حقیقتی که الان از عشقت نسبت به نیما گفتی کاری بدتر از اون انجام میدی...وقتی میدونی حست درسته واونقد دوسش داری پس چرا نمیبخشیش؟...چرا بهش فرصت نمیدی؟همون فرصتی که تو قبل از تموم این اتفاقها از نیما میخواستی...برای چیزی که متعلق به خودته باید بجنگی...با فراراز عشق نمیتونی خودت رو از اون پنهون کنی...به هر دوتون این فرصت رو بده...

بازهم اشکهام راهشون رو پیدا کردن...حاجیه خانوم با انگشتاش قطره قطره اشکام رو پاک کرد وگفت:

-سه نفر هستن که مشتاق تر از من دوست دارن تو رو ببینن...بیا کنار پنجره...

هنوز تو شو ک حرفای حاجیه خانوم بودم که دستم رو گرفت وبه سمت پنجره برد...پرده توری رو کنار زد وبا چشماش به بیرون اشاره کرد...نگاهمو از چشمای مشکیش گرفتم وبه بیرون انداختم...امیر بهادر کنار دختر جوونی روی زمین نشسته بود وگلای قرمز رنگی رو توی خاک میذاشت...چهرشو نمیدیدم...

-اون خانوم کیه؟

صدای خندون طوبا خانوم با حرفی که زد باعث شد بیشتر توی شوک برم...

-گلرخه...مامان بزرگت...

چشمای گرد شده ام رو دوباره به بیرون دوختم...امیر بهادر کمی از گل توی دستش رو توی صورت گلرخ زد وشروع کرد بخندیدن...با تعجب گفتم:

-چطور اجازه میدید امیر بهادر پیش گلرخ باشه؟

-من عاشق امیرم وامیر عاشق گلرخ...هر سه ما بهم متصلیم...من از بودن گلرخ ناراحت نیستم...امیر عشقش رو بین ما بدرستی تقسیم میکنه...بودن امیر برای من کافیه...

هنوز حرف طوبا خانوم تموم نشده بود که متوجه مردی شدم که پشت به من روبه روی امیر بهادر ایستاده بود...من این مرد رو از هزار کیلومتریمم تشخیص میدادم...پدرم،دنیای من اونجا بود...شونه هاش از فرط خنده میلرزیدن...شوق دیدنش منو میخکوب خودش کرده بود...دستم رو به پنجره جایی که پدرمه کشیدم...با پایین اومدن دستم زنی کنارش ایستاد...ضربان قلبم متوقف شد...مادرم،روح تنم رودیدم...دستش رو روی شونه بابا گذاشته بود ومیخندید...نیم رخش رو با لذت نگاه کردم...صداشون زدم:

-مامان...بابا...

امیر بهادربا دستش به پنجره اشاره کرد...هر سه نفرشون برگشتن...با دیدن هر سه شون به پنجره میزدم داد میکشیدم و گریه میکردم...میخواستم شیشه بشکنه تا بتونم خودم رو به باغ برسونم...لبخند هر دوشون رو پشت حاله ای از اشک دیدم...برام دست تکون دادن...این بی انصافی بود...من این دیدار از راه دور رو نمیخواستم...من بوی تنشون رو،لمس دوباره دستاشون رو میخواستم...اونقدر فریاد زدم که گلوم درد گرفت...

-مهسا...مهسا دختر بلند شو...داری خواب میبینی...

با فریاد اخری که کشیدم درد توی صورتم پیچید...چشمامو باز کردم و با دیدن ستایش توی بغلش پریدم...با زجه های من ستایشم شروع به گریه کرد...خوشبختانه خاله زهرا وعمو رضا بیرون از خونه بودن...با نوازشهای ستایش کم کم آروم شدم...سرم رو از روی شونه هاش برداشتم واشکامو پاک کردم...

-خوبی خواهر گلم؟

لبهای لرزونمو به خنده باز کردم:

-خو...بم...ببخشید...خواب پدر ومادرم رو دیدیم...

-قربونت برم اشکال نداره...بخاطر فشار عصبی این چند روز اینطوری شدی...بلند شو یه آب به صورتت بزن...

با تکون دادن سرم ستایش کمک کرد از روی تخت پا شم...بعد از شستن صورتم حالم بهتر شد...به آشپزخونه رفتم وهمراه ستایش عصرونه خوردم...

-مهسا دوست داری بریم بیرون قدم بزنیم...

-نه حوصله ندارم...

-باشه..میخواستم کمی حالت رو عوض کنم...

-ممنون ستایش...

-خیلی دوسش داری؟!

-خانوادمو؟

-نه...نیما رو!!!

سکوت کردم...

-توی خواب مدام صداش میزدی...

بازم سکوت کردم...

-نمیدونم برای آرامشت چیکار کنم مهسا؟...باور کن از بس از خدا خواستم زمان رو به عقب برگرودنه خسته شدم...دوست دارم به همون روزی برگردم که پیش نیما رفتم تا درباره تو باهاش حرف بزنم...من مسبب تمام این اتفاقاتم...منو ببخش...

دستم رو روی دستش گذاشتم:

-فراموشش کن ستایش...ناراحتی تو بیشتر منو عذاب میده...

تا شب که خاله و عمو برگشتن با هم حرف زدیم...بعد از شام هم به اتاق مشترکم با ستایش رفتم تا مثل همیشه تو تنهاییم غرق بشم...میخواستم به عمارت برگردم طوری که کسی نفهمه مخصوصا ستایش...حتما نمیذاشت که برم...روبه روی میز آرایش روی تخت نشستم و به فرار فردا از خونه فکر کردم بدون اینکه کسی متوجه رفتنم بشه...فردا جمعه بود و همه توی خونه بودن علی الخصوص ستایش...بلند شدم وشروع کردم به قدم زدن...به سمت کیفم رفتم...از سر بیحوصلگی بازش کردم و آدامسی برداشتم...دستم به موبایلم خورد...همون موبایلی مثلا متعلق به آنا بود...از توی کیفم درش اوردم وبه صفحه اش نگاه کردم...30 تماس ناموفق و20تا پیام از نیما داشتم...اونقدراین چند روز درگیری فکری داشتم که به کل این موبایلم رو فراموش کرده بودم...دستی روی اسم نیما کشیدم...با یاد آوری حرفای طوبا خانوم لبخندی زدم...دوست داشتم با نیما حرف بزنم...امشب آنا باید کمکم میکرد...به نیما تک زدم...منتظر به صفحه گوشی خیره شدم...ده دقیقه گذشته بود...پوست لبم رو میجویدم که گوشیم تکون خورد:

-بگو که خودتی؟!

خندم گرفت...خب معلومه که خودمم...

-سلام...

-سلام عزیزم...کجا بودی؟چرا برنمیداشتی؟

اخمام تو هم رفت...به آنا گفت عزیزم؟...تو این اوضاع که من داغون بودم این آقا به فکر آنا بوده؟...پشیمون شدم...طوبا خانوم تحویل بگیر...گوشیم دوباره لرزید:

-کجا رفتی؟...تو رو خدا جواب بده...

نیمای من به آنا التماس میکرد؟...از حرص اس زدم:

-همینجام...خوش به حال آنا که دوستی به خوبی تو داره...

-(شکلک خنده)...بده به فکرتم؟

-نخیر...

-این مدت چرا گوشیت رو جواب نمیدادی؟

-درگیری ذهنی داشتم...در ضمن دستمم شکسته و نمیتونم به راحتی اس بدم...

-(شکلک ناراحت)...متاسفم...

-تو چرا متاسفی مگه تو باعث شدی بشکنه؟!!!

نفس عمیقی کشیدم...عجب کنایه ای زدم...چند دقیقه ای از پیامم گذشت که جواب داد:

-بهتری؟!

-خوبم ولی هنوز درد میکنه...

-مسکن میخوری؟

-نه...آخه من درد کشیدن رو دوست دارم!!!خب معلومه که میخورم...

-کی گچش رو باز میکنی؟

-20اسفند...البته اگه جوش نخوره باید بازم گچش بگیرم...

-میشه این پیام دادن رو تموم کنیم؟...میخوام باهات حرف بزنم...

-الانم داریم حرف میزنیم...آپلو که هوا نمیکنیم...

-منظورم اینه از این شخصیتی که ساختی بیا بیرون و باهام رو دررو حرف بزن...

منظورش چیه؟...میخواد آنا رو ببینه؟...این واقعا منو دوست داشت؟...ببخشید طوبا خانوم ولی دو زنه بودن توی ژنشونه هاااا...امیر بهادر خان با عرض پوزش فراوان ولی نیما به شدت به شما رفته...

-میخوای منو ببینی؟

-آره...

عجباااا...شیطونه میگه همین الان پاشم برم عمارت تک تک موهاشو با موچین از توی سرش بکنم...

-اونوقت چرا یه دفعه ای به این تصمیم مهم رسیدی؟!

چند لحظه بعد پیامش به دستم رسید:

-مهسا میخوام ببینمت!!!

چند بار پیام رو خوندم...مهسا؟...شاید اشتباه نوشته؟...با انگشتهایی که یخ کرده بودن نوشتم:

-مهسا؟!

-مهسا من میدونم تو آنایی...از اولم میدونستم...میخوام بهت زنگ بزنم...گوشی رو بردار...

پیام رو خوندم...با بهت به گوشی توی دستم نگاه کردم...ویبره میرفت...از اولم میدونست من آنام؟...این یه دروغه بزرگه...حتما هنوز خوابم...آره من خواب بودم...گوشی رو که هنوز میلرزید روی تخت گذاشتم وچند بار خودم رو نشگون گرفتم...به اتاق نگاه کردم...نه بیدار بودم...ویبره گوشی قطع شد...تمام پیام هایی که بهم میدادیم رو به یاد آوردم...مغزم نمیکشید...باور اینکه نیما همه چیز رو میدونسته باعث شد تموم بدنم یخ بزنه...پتو رو روی خودم کشیدم...احساس میکردم فشارم افتاده...انگار منتظر بودم نیما از توی گوشی بیرون بیاد و دعوام کنه...مچم رو بدجور گرفته طوری که نمیتونستم بفهمم از کجا این سیلی ناگهانی رو خوردم...گوشیم دوباره شروع کرد به لرزیدن...اسم نیما خاموش روشن میشد...با اومدن ستایش به داخل اتاق موبایل رو رد تماس دادم...زیر پتو آروم گوشی رو از حالت ویبره خارج کردم وسایلنتش کردم...ستایش لباسی از توی کمد درآورد واز اتاق بیرون رفت...پیامی که روی گوشیم اومده بود روباز کردم:

-مهسا جواب بده باید باهات حرف بزنم...

با لرزشی که توی دستم بود روی دکمه اتصال زدم...صدای شاد نیما رو پشت خط شنیدم:

-سلام خانومی...

جواب ندادم...

-مهسا نمیخوای حرف بزنی؟

-....

-باشه من حرف میزنم...از اینکه بهم فرصت دادی ممنونم...میخواستم صداتو بشنوم ولی بازم صبر میکنم...

چشمام به اشک نشسته بود...نیما میخواست صدامو بشنوه...لبهام بهم قفل شده بودن...

-.....

-اشکال نداره...پشت تلفن نمیشه تموم حرفا رو زد، فردا صبح میام دنبالت...ساعت 9صبح اماده باش...خوبه؟

-...

-مهسا نمیخوای حرف بزنی؟

به سختی لب باز کردم و گفتم:

-س...ست..ستایش...نمیذاره آقا...

دستم رو جلوی دهنم گذاشتم...بهش گفتم آقا...عجب خریم من...دندونامو روی هم فشار دادم...اول صدای نفسی که نیما از سر آسودگی کشید توجهمو جلب کرد و بعد صدای قشنگ خندش توی گوشم پیچید:

-آقا؟...هنوز من برای تو اربابم؟!

با دست گچ گرفتم اروم روی پام زدم...

-ب...بخشید...

صدای دوباره خنده اش جون رو توی کلامم آورد...

-باشه بخشیدم...در ضمن ستایش غلط کرده...بخدا این چند وقت خیلی خودم رو کنترل کردم که نیام اونجا و یه دل سیر نزنمش...حیف که کارم پیشش گیر بود...

خندم گرفت...من از نیمایی که اینطوری باهام حرف میزد خوشم می اومد...این صمیمیتش رو فقط با آنا تجربه کرده بودم ولی الان اون داشت این راحتی رو با مهسا تقسیم میکرد...نیما با شنیدن صدای خندم گفت:

-مهسا داری میخندی؟!

سریع لبامو توی دهنم جمع کردم...

-خوشحالم که میخندی...دوست ندارم قطع کنم ولی تموم حرفا رو میذارم واسه فردا...امشب خوب بخواب...شب بخیر...

قطع نکرد...سریع گفتم:

-شب بخیر...

گوشی روی سینه ام گذاشتم...از خوشحالی شنیدن صداش دوست داشتم دور تا دور خونه رو بدوم ولی فقط تونستم پتو روجلوی دهنم بذارم و جیغ بکشم...با ترس نگاهی به در اتاق انداختم...نفس راحتی کشیدم..خداروشکر کسی متوجه نشد...با ذوق روی تخت دراز کشیدم...دیگه درد دستم برام مهم نبود...شاید باید الان به افکارم خندید ولی من این درد رو هم دوست داشتم...دستی روی گچ دستم کشیدم...متوجه روشن شدن صفحه گوشیم شدم...پیام داشتم...

-یادم بنداز بعدا درمورد آنا هم باهات حرف بزنم...شاید لازم باشه اون دستت رو هم بشکونم...(شکلک خنده دار)

لبامو جلو دادم وابروهامو پایین آوردم...حالا من گفتم دردشو دوست دارم ولی نه اینکه بخوام بازم دستمو چلاغ کنی...جواب دادم...

-لطفا پل های پشت سرتون رو خراب نکنید!!!

-چشم...به نکته ظریفی اشاره کردید خانوم...یادم نبود هنوز منو نبخشیدی...درس خوبی بهم دادی" سیاست داشته باشید"...

خندیدم از ته دلم...می عاشق این نیمام...وای ستایش ای کاش میتونستی این روی نیما رو ببینی،اونوقت از قضاوت های اشتباهت حسابی پشیمون میشدی...

اونشب تا نیمه های شب بیدار بودم...اونقد از این پهلو به اون پهلو شدم خودمم کلافه شدم اما به هر حال تونستم بخوابم...

***

صبح طبق عادت همیشگیم زودتر از همه از خواب بیدارشدم...حموم کردم ولباسای بیرونم رو آماده روی تخت گذاشتم...پاورچین پاورچین با شوق سمت میز آرایش رفتم......کارم که تموم شد میخواستم پا شم که تکون خوردنای ستایش شروع شد واین یعنی می خواد بیدار بشه...نمیدونستم چیکار کنم...حتی اگه میخواستم برم بیرون هم دنبالم می اومد...به سمت گوشیم رفتم وبه نیما اس دادم:

-سلام...بیدارید؟

-سلام...صبح بخیر...چی شده؟

-ستایش داره بیدار میشه!

-خب بیدار بشه؟

-اگه بیدار بشه یا نمیذاره بیام یا خودشم باهام میاد...

-عجب ادمیه...باشه یه فکری واسش میکنم...

-الان من باید چیکار کنم؟

-صبر کن...درستش میکنم...

با تکون خوردن پلکهای ستایش به تختم برگشتم وخودم رو زیر پتو پنهون کردم...همه خواب بودن... صدای گوشی ستایش بلند شد...صدای آهنگ قطع نشده بود که صدای ستایش بلند شد:

-ای خدا این دیگه کیه اول صبحی؟...الـــــــــــــــــــــــــــو...

صدای بلند شدن سریع ستایش رو شنیدم...

-شایان چی شده؟...یعنی چی؟...بیمارستان؟

صداش بالا رفت ولی بلافاصله پایینش آورد:

-اونجا چکار میکنی؟

دلم هری پایین ریخت...شایان بیمارستان بود؟...

-باشه...باشه...الان میام...باشه قطع نمیکنم...

ستایش بیرون از اتاق رفت ولی من هنوز از جام تکون نخورده بودم...یاد مانتو وشلوارم افتادم...از زیر پتو بیرون اومدم ولباسا رو از روی تخت برداشتم .زیر پتو بردم...صدای قدمهای تند ستایش باعث شد که به جای اولم برگردم...

-بابا دارم آماده میشم...اصلا تو چرا به من زنگ زدی؟...خیله خب حالا...چرا داد میزنی؟...

ستایش با عجله لباس پوشید و از اتاق بیرون رفت...صدای بسته شدن در سالن بهم فهموند ستایش از نقطه خطر دور شده...گوشی رو برداشتم وبه نیما زنگ زدم:

-الو نیما...چیزه..شایان...

-الو مهسا چرا هولی چی شده؟...شایان چی؟

حرف توی دهنم موند...ترسیدم اسم دوباره شایان رو بیارم...هنوز اون برخوردش توی ذهنم بود...

-مهسا چی شده؟چرا حرف نمیزنی؟...ستایش رفت؟

-شایان...بیمارستانه؟

مردم تا این دو کلمه رو به زبون بیارم....

صدای خنده نیما باعث تعجبم شد...

-من به شایان زنگ زدم تا یه طوری ستایش رو از خونه دور کنه... تا ده دقیقه دیگه پشت در منتظرم...

با قطع شدن تماس نفسم روبیرون دادم...ای بترکی پسر،نمیشد قبلش با منم هماهنگ میکردی؟!لباسام رو پوشیدم واز خونه بیرون زدم...به محض بسته شدن در حیاط بوق ماشینی از پشت سرم بلند شد...برگشتم...پورشه نیما بود...صدای باز شدن در ماشین نفس رو توی سینه ام حبس کرد...دیشب به این صحنه فکر کرده بودم ولی الان با خروج نیما از ماشین تمام رویاهام دود شد و به هوا رفت...پسری که با لبخند وعینک دودیش رو به روم ایستاده واقعا نیماست و این دیگه رویا نبود...به سمتم اومد و روبه روم ایستاد...عینک دودیش رو برداشت...نگام توی چشمای سیاهش افتاد...رنگ نگاهش به مهربونی روزای خوشم بود...روزایی که توی این مهربونیش غرق میشدم...چشماش رو توی نگام لرزوند...تمام صورتم رو از نظر گذروند و در آخر به دست شکسته ام رسید...اخماش تو هم رفت...دستش رو به سمت گچ دراز کرد...نمیخواستم دم در بایستیم...دستش نرسیده به گچم متوقف شد چون من بهش سلام کردم...در جوابم سرش رو تکون داد...لبخندی زد وگفت:

-بیا سوارشو...سرده ممکنه سرما بخوری...

پشت سرم اومد...در کناری ماشین رو برام باز کرد...توی دلم ولوله به پا شد...تشکری کردم و توی ماشین نشستم...سریع برگشت و سوار شد...با روشن شدن ماشین،بخاری روی من تنظیم کرد...با فشردن پدال گاز از اون کوچه بیرون زدیم...میون راه هیچ کدوم حرفی نمیزدیم...زیر چشمی نگاهش کردم...پوست سفید و تمیزش صورتش رو شش تیغه کرده بود...پالتوی قهوه ایش رو با شلوار لی ابی تیره ست کرده بود...شال قهوه ای سوخته ای هم دور گردنش شل انداخته...نگاهم به دستش افتاد...خدای من ساعتی که من براش خریدم روی مچش دستاش بست بود.خیلی خوشحال شدم....به لباسای خودم نگاه کردم...بازم فرق بین لباسامون رو به چشم دیدم ...انگشتای دستمو توی هم فشار دادم...لحظات سختی رو میگذروندم... بالاخره به عمارت رسیدیم...با ریموت در بزرگ عمارت باز شد و ماشین نیما به داخل حیاط رفت...از پورشه پایین اومدم و منتظر نیما ایستادم...لبخندی زد و کنارم ایستاد:

-بریم داخل خانوم؟!

-بریم...

همراه هم وارد عمارت شدیم...با دیدن وسایل بهم ریخته...کاغذهای رنگی،مبلهای جابه جاشده...میز خورد شده وسط سالن شوکه شدم...همه اینها بعد از تولد نیما هنوز سر جاشون بود؟؟...یعنی نیما کسی رو برای تمیز کردن عمارت نیاورد؟..اونکه سر تمیزی اینجا وسواس بود...

نیما نگاهی به سالن انداخت...با انگشتش روی بینیش رو خاروند و زیر چشمی نگاهی بهم انداخت:

-چیزه...میخواستم زنگ بزنم فاطمه خانوم بیاد تمیز کنه ولی خب شب بود دیگه واینکه صبحم اومدم دنبالت نشد تمیز بشه...حالا بعدا یه کاریش میکنیم...بریم طبقه بالا حرف بزنیم...اونجا بهم ریخته نیست...

از کنارم گذشت و پای پله ها منتظرم ایستاد...دوباره نگاهی به سالن انداختم و به سمت نیما رفتم...طبقه بالا خوشبختانه مرتب بود...روی مبل نشستم...انتظار داشتم نیما روبه روم بشینه ولی خیلی راحت خودش رو کنار من روی مبل انداخت...

-صبحونه خوردی؟

معذب بودم:

-نه...

-منم نخوردم...الان زنگ میزنم یه چیزی واسمون بیارن...

دوباره بلند شد و به سمت اتاقش رفت...نمیدونم چرا از تلفن همین سالن استفاده نکرد...با انگشتای دستم بازی میکردم که نیما دوباره پیشم نشست...برعکس من که استرس واضطراب لحظه ای ازم دور نمیشد نیما خونسرد و آروم رفتار میکرد...

-خب تا صبحونه مون بیاد ما هم حرف میزنیم...

سری تکون دادم...

-صورتت قرمز شده...میدونستی من از این سرخ شدنات خوشم می اومد؟!

قلبم از حرکت ایستاد...این دیگه چه جور ابراز علاقه ای بود؟؟...نکنه دوربین مخفیه؟...هنوز ب بسم الله نگفته صلوات آخرش رو فرستاد...سرم رو بیشتر پایین انداختم...

نیما خودش رو بهم نزدیک کرد:

-روز اولی که ستایش به عمارت اومد رو یادمه...درمورد تو با من صحبت کرد...اینکه دنبال کار میگردی و به این کار احتیاج داری...وقتی سنت رو بهم گفت اصلا حاضر نبودم قبول کنم...تو خیلی سن کمی داشتی...مطمئن بودم از پس اداره کردن این عمارت بر نمیای و بالاخره جوونم بودی منم که موقعیت خوب اجتماعی داشتم و ممکن بود...منظورم رو که میفهمی؟

سرم رو تکون دادم...میخواستم فقط اون حرف بزنه...

-خوبه...ستایش اونقدر از تو تعریف کرد تا من راضی شدم...شبی که برای اولین بار توی عمارت تو رو با اون لباس خواب دیدم هیچوقت یادم نمیره...راستی اون لباس خواب رو هنوز داری؟!!!

لبم رو از خجالت به دندون کشیدم...اول نگاهش روی لبم ساکن شد بعد شروع کرد به خندیدن...

-شوخی کردم دختر...چرا رنگ به رنگ میشی...دوست داشتم اونقدر بهت سخت بگیرم تا خودت جا بزنی ولی اشتباه کردم...تو خیلی صبور ومقاوم بودی...کم کم با اخلاق وروحیاتت آشنا شدم...اوایل سرتق وزبون دراز بودی ولی کم کم آروم شدی...راستش شب تولدت وقتی اونطوری باهام درد ودل کردی داغون شدم.وقتی درمورد خانوادت حرف زدی حالم بدتر شد.مطمئن باش اگه یه روز دستم به برادرت برسه تیکه بزرگش گوششه...نمیدونم چطور میتونست بعد از فوت شدن پدر ومادرت چنین کاری باهات بکنه...اینکه تو رو میخواست مجبور کنه تا با یه مرد 40ساله بخاطر ثروت ازدواج کنی توی کتم نمیره...ولی بحث ما در مورد این موضوع نیست نمیخوام درمورد این موضوع حرف بزنیم...پس از این قسمت میگذریم...فقط میخواستم بدونی من همه چیز رو درباره تو میدونم...خودت لحظه به لحظه کنارم توی همین عمارت زندگی کردی پس به صراحت میگم که تو هم منو میشناسی...اما مسئله اصلی حسیه که من به تو داشتم...روزای اول واسم یه سرگرمی بودی واز اینکه توی عمارت تنها نباشم هم بهتر بود...بهت سخت میگرفتم واصلا برام مهم نبود تو چه قدر میتونستی اون روزا ازم متنفر باشی...اما اون روز که برای مهمونیم دوستام رو دعوت کردم دلم یه جوری شد...

مشتاق تو چشماش نگاه کردم...نیما چقد راحت اعتراف میکرد...چقدر ما باهم فرق داشتیم...

-لباس فرم و موهای فر شده ات حسابی شوکه ام کرد...اگه شایان اون مسخره بازی رو درنمی آورد امکان نداشت چشم ازت بردارم...توی مهمونی نگاهم همش بهت بود...اونجا هم دوست نداشتم شایان باهات حرف بزنه...

شیطون نگام کرد...میدونستم گونه هام از خجالت سرخ شدن...نگاه شیطونش رو با لبخند جواب دادم...نیما کمی بهم نزدیک شد...

-وقتی دوستام بهم پیشنهاد کردن برای دور کردن یلدا از تو استفاده کنم...اولش قبول نکردم ولی خب آدم وقتی به خنسی میخوره دست به هر کاری میزنه...اونروز توی مغازه...عجله داشتنم برای مهمونی تولد...اذیت کردنت که همه رو از روی عمد انجام میدادم...همه وهمه رویادمه...من حتی اونموقع هم که کنارت بودم یه حسی قلبمو به بازی میگرفت...این قلقلکها رو دوست داشتم...دیدنت توی اون لباسا واقعا محشر بودن...صادقانه بگم همشون بهت می اومدن ولی دلم میخواست تو توی مهمونی زیباترین باشی...با عوض کردن هر لباسی متوجه میشدم چشماتم قرمزتر میشن...بار آخر پیش خودم گفتم دیگه نمیذارم بیشتر از این اذیت بشی برای همین اون لباس رو بدون اینکه ببینمش بهت دادم ولی با دیدنت وقتی در اتاق پرو باز شد خشکم زد...دختر تو، تو اون لباس قرمز دیگه احساسمو قلقلک نمیدادی...اگه بگم با دیدنت قلبم لرزید دروغ نگفتم...

آب دهنمو فرو دادم...دستام میلرزیدن...اعتراف نیما کجا واعتراف من کجا...دوست داشتم بازم ادامه بده...

-ولی همه اینا باعث نشد نشون بدم که یه حسی بهت پیدا کردم...شب مهمونی که آرایشگاه بودی شایان رو از عمد دنبالت فرستادم...میخواستم این احساس رو مهار کنم برای همین توی ماشین بهت نگاه نکردم...تو بدون آرایش با اون لباس قرمز داغونم کرده بودی وای به حال اینکه ارایشم بکنی...وقتی به خونه یلدا رسیدیم ومیخواستم یه سری نکات رو بهت بگم...خندم میگیره ولی ضایع محوت شدم...باور نمیکردم اون کسی که روبه روم نشسته همون دختر با لباس فرم خدمتکاری وموهای همیشه بسته باشه...دست وپامو گم کردم...اون روز شایان کمکم کرد و اونشبم سیامک بی مصرف...صدای نازت که توی ماشین پیچید که دیگه رسما هوش از سرم برد...

نیما با این حرفش شروع کرد به خندیدن... یاد قیافه متعجب اونشبش که افتادم منم خندم گرفت...میون خندهامون نیما نگاهش بهم افتاد...خندش تبدیل به لبخند مهربونی شد...دلم برای نگاه مهربونش لرزید...

-توی اون مهمونی تو زیباترین دختر دنیا بودی...قبلا هم بهت گفتم مهسا...زیبایی به صورت نیست...سیرت تو به زیبایی صورت یلداست...تو هیچی از تموم دخترای مهمونی کم نداشتی...باور کن وقتی کنارت می ایستادم و تو رو معشوقه ام معرفی میکردم برام خیلی لذت بخش بود...اونشب با اون حرفایی که زدی مطمئن شدم هیچ دختری نمیتونه بخوبی تو منو توی دستاش بگیره...آره مهسا اونشب نیما رام تو شد...من صداقت،یکرنگی وهمدلیت رو توی قطره قطره اشکی که ریختی دیدم...بخدا قسم وقتی برای بار دوم به سالن برگشتیم فقط میخواستم با کنار تو بودن بهم خوش بگذره...اما رقصمون، اون رقص بهترین رقصی بود که توی تموم عمرم داشتم...وقتی بدن ظریفت رو توی دستام گرفتم انگار تموم دنیارو توی بغلم گذاشتن...اونشب بود که فهمیدم وقتی نزدیکم باشی من نمیتونم کنترلی روی خودم داشته باشم...با خنده هات جون میگرفتم...من اونشب با شامپاین مست نشدم مهسا...اونشب نیما مست تو بود...دوست نداشتم یلدا اذیتت کنه برای همین از اون مهمونی رفتیم...

نگاهش روتوی صورتم گردوند وروی لبم نگه داشت:

-اون بوسه...مهسا اگه نمی بوسیدمت بخدا قسم دیوونه میشدم...طعم لبات روکه مزه کردم و تو هم همراهیم کردی از خود بی خود شدم...با یادآوری اینکه از فردا دوباره خدمتکارم میشدی ازت جداشدم...کار اشتباهی کردم ولی پشیمون نبودم...حرص بی ارادی خودم رو روزهای بعد سر تو درآوردم...میخواستم این احساس رو انکار کنم ولی بعضی از روزا کم می آوردم...تو لیاقتت فقط مهربونی بود وبس...از اینکه در مقابل رفتارای سرد وغیر قابل تحملم صبوری میکردی بیشتر ازت خوشم می اومد...مهسا هر روز بیشتر ازروزای قبل بهت وابسته میشدم...منی که توی عمارت لحظه ای نمی موندم حالا اگه در طول روزنمیدیدمت انگار چیزی توی وجودم گم میشد...اونروز که دستت روبریدی دنیای من سیاه شد ...بجای انگشتت قلب منو پاره کردی...وقتی با اون وضعیتت تو بهترین لحظه دنیا بر گشتی ومنو بازم کنار یلدا تنها نذاشتی دلم واست پر کشید...اره مهسا قلب نیما برای تو میزنه...من احساسمو گاهی اوقات سرکوب میکردم اما با هر جریانی که توی عمارت می افتاد و حضورت در کنارم بود، تمام رشته هام پنبه میشد...هر روز چیز تازه ای از تو میفهمیدم ومنو نسبت به تو مشتاق میکرد...تمام این تازگیها کم کم باعث توجه من به این حس شد ...حسی که سعی داشتم ازش فرارکنم ...عشق...با یاد آوری تک تک خاطراتمون میبینم که ردپای تو پررنگتر از هر وقتی تو زندگیمه...آره مهسا تو خود نیمایی...نیما ومهسا یه روح توی دو بدنن...مسمویت من...حرفای عاشقونت و نیما گفتنت...بوسه ای که روی لبام نشوندی...استقبال گرمت از خانوادم...حال خرابم وقتی بعد از دعوا به عمارت برگشتم...حمایتت...دل نگرونیات...شب مهمونی کریسمس...همه وهمه برای من مرحله ای بودن تا توی عشقت غرق بشم...اما نیما امروز و فردا زیاد میکرد...من دوست داشتم ولی نمی دونستم چطور ابرازش کنم...منو نبین که الان انقد راحت باهات حرف میزنم...تو این چهار روز که برای من یه قرن گذشته،داغون شدم...پشیمون بودم چرا زودتر بهت از احساسم نگفتم...هر حرفی که الان میشنوی من روزی هزاربار جلوی آینه تمرین کرده بودم...

نیما بازم بهم نزدیک تر شد...با شنیدن تک تک حرفاش اشک توی چشمام جمع شد...ضربان قلبم اونقدر بالا رفته بود که کنترلی روش نداشتم...دستش به آرومی به سمت صورتم اومد...با پشت انگشت اشارش گونه ام رو لمس کرد...با بسته شدن چشمام قطره اشکم سرازیر شد...نیم صورتش رو نزدیک صورتم آورد...برخورد نفسهاش به بینیم باعث شد چشمامو باز کنم...سیاهی چشماش توی نگاهم میلرزید...

-نیما عاشقته وعاشقت میمونه...نیما دیگه اون نیمای قبلی نیست...من خیلی عوض شدم مهسا...روال زندگی من با اومدن تو تغییر کرد...بگو...همون حرفایی که اونروز برای شایان میزدی برای منم بزن...بخدا قسم که اونشب دیوانه شدم...تو سهم بودی و من سهمم رو با کسی تقسیم نمیکنم...نیما هیچوقت از حق مسلمش کوتاه نمیاد...مهسا برام از دوست داشتن بگو...از احساست...بذار آروم بشم...بذار یقین کنم که تو فقط برای منی...

نمیدونم چقدر تو چشمای هم زل زدیم...ولی بعد از شنیدن اعتراف نیما انگار منم سبکتر شدم...حالا که اعتراف کرده بود منم میخواستم دوباره اعتراف کنم:

-مهسا عاشقته وعاشقت میمونه...نمیتونم بخوبی تو از احساسم بگم که از کجا متولد شد و تا کجا رشد کرد...فقط اینو میتونم بگم که دیوونه وار دوستت دارم...

نیما با شنیدن این حرفم سکوت کرد...نه لبخند و نه عکس العملی...به لبهاش نگاه کردم...منتظر بودم حرفی بزنه...با خم شدن صورتش به سمت صورتم منظورشو فهمیدم...منم بهش نیاز داشتم...دوست داشتنمون توی کلمات نمیگنجید...عشق رو باید تو بوسه هامون نشون میدادیم...دلم بیقرارش بود...چشمامو دوباره بستم...با برخورد لبای نرمش روی لبام بهش نزدیکتر شدم...نیما دستش رو از زیر شالم میون موهام برد و سرم رو به طرف خودش کشوند...منم دستامو روی بازوهاش گذاشتم و محکم فشار دادم...طعم لبای نیما مزه عشق میداد...یاد حرف یکی از دوستام افتادم وقتی ازش پرسیدم عشق چه مزیه واونم گفت:"مزش مث نسکافه میمونه اولش شیرینه ولی آخرش طعم تلخی داره...با این همه بازم برات لذت بخشه..."....من عاشق این مزه شدم...لبهای نیما برای من حکم همون نسکافه رو میداد...

با جدا شدن لبهای نیما از روی لبهام سرم رو پایین انداختم...صدای نیما روشنیدم:

-منو بخشیدی؟

-از صمیم قلبم...ولی...

نیما با دستاش بازوهامو نوازش کرد:

-ولی چی؟

-نیما من...من...در سطح تو نیستم...خانوادت...

نیما نذاشت ادامه بدم...سرم روبالا گرفت ودستشو روی لبم کشید:

-هیششششش...برام مهم نبود ونیست دیگران بهم بگن تو کی هستی واز کجا اومدی...برداشت اونا از تو برای من ارزشی نداره...همینکه من تورو بشناسم واسه تموم دنیا کافیه...همونطور که برای خانواده عموم عزیز هستی برای خانواده منم عزیزی...پدر ومادرم برای عشق ارزش زیادی قائلن...اونا عشق مارو درک میکنن...اینا رو میگم که بهت بفهمونم از طرف خانواده من مشکلی بر سر ازدواجمون نیست...البته اگه تو بخوای با من ازدواج کنی!

لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم.صدای شیطون نیما با حرفایی که زد باعث شد کلی خجالت بکشم:

-که رئیست یه آدم بداخلاقه آره؟!تو اصلا اذیتش نمیکنی بلکه اونه که کرم داره!!!

سرمو بلند کردم و با خجالت گفتم:

-معذرت میخوام...فکر نمیکردم بدونی اون آدم منم!

لبخندی زد و گفت:

اولش میخواستم بهت بگم اما بعد از این بازی خوشم اومد...اینطوری راحتتر میشد ازت اعتراف گرفت آنا خانوم...راستش اون شبی که گفتی کسی توی زندگیت هست اما از احساست مطمئن نیستی دیوونه شدم.با خودم گفتم نکنه واقعا مهسا دلش با کسیه!از حسادت داشتم می ترکیدم.خیلی سخته بفهمی عشقت میخواد قلبشو به کس دیگه ای بده...خیلی!

تو چشماش نگاه کردم...خندید... از توی جیب پیراهنش انگشتری بیرون آورد و گفت:

-راستش زنگ نزدم تا برامون صبحانه بیارن...یه بهونه میخواستم تا برم توی اتاق تا اینو برات بیارم...

با دیدن انگشتر تک نگین یاد اون شب افتادم...من این انگشتر رو میشناختم...خودم از زیر مبل بیرونش آوردم:

-این همون انگشتریه که...

-آره خودشه...ببخش اون شب سرت داد زدم ولی خب چون یادگاری بود فکر کردم گمش کردم...مال حاجیه خانومه...بابابزرگم قبل مرگش بهم داد...واسم خیلی عزیزه...حاجی بابا میخواست این انگشتر نسل به نسل بین خاندانش بچرخه...قبولش میکنی؟

با عشق دستم چپم رو به سمت نیما گرفتم...لبخندی از سر ذوق زد و انگشتر رو به آرومی توی انگشتم گذاشت...دستم رو بالا آورد و بوسه ای روی انگشتر زد:

-دوست دارم مهسا...

-منم دوست دارم...

نیما بازم خم شد ولی اینبار بوسه کوتاهی روی لبام گذاشت و سریع به عقب برگشت...

یاد طوبا خانوم افتادم...احساسی که الان داشتم مدیون اون بودم...عمارت رو از نظر گذروندم...چشمامو بستم و زیر لب گفتم:

-ممنونم امیر بهادر خان...ممنونم طوبا خانوم...ممنونم گلرخ...و ممنونم مامان و بابای خوبم...

-از کی تشکر میکنی؟

چشمامو باز کردم و گفتم:

-از عمارت...از تموم کسانی که توی عمارت هستن ولی ما نمیبینیمشون...

-چه کسایی؟!

خم شدم و کنار گوشش گفتم:

-این یه رازه...

نیما ابروهاشو بالا انداخت وگفت:

-قول میدم به کسی نگم!!!...

-یه روزی برات تعریف میکنم...

نیما از روی مبل بلند شد وگفت:

-باشه... الان برمیگردم مهسا...

دو دقیقه از رفتن نیما نگذشته بود که با گیتاری توی دستش به سمتم اومد وبا لبخند روی مبل نشست:

-خب خب...از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است...

-میخوای بخونی؟

نیما یه بار چشماشو روی هم گذاشت وحرفم رو تایید کرد...

-چند روز قبل از تولدم این آهنگ رو گوش میدادم خیلی دوست دارم برات بخونمش...

دستامو بهم زدم وخوشحال وذوق زده به انگشتاش که روی سیمهای گیتاربود خیره شدم،نیما شروع کرد به زدن:

چشمــات پر امیدن،احساس قشنگی رو بهم میدن

تو روز و روزگاری که دلم میخواست یکی ببینتم،حال منو دیدن

قلبم پر احساسه،ببین چقدر رو دوری تو حساسه

همیشه وقت دلتنگی تو این دنیا،بجز تو هیچکسو دیگه نمیشناسه

آرومم...دنیا رو نمیدونم

برام کافیه وقتی که کنارتو تو این خــــــــونم،آرومـــم آرومم...

آرامش این خونه رو

حسی رو که میگه نرو

حتی تو که جون منی

این جون رو مدیون توأم

این حسی که دلتنگمو

آسمون خوش رنگمو

وقتی که تو آهنگمی

آهنگمو مدیون توأم

روزا که بارون میزنه به شیشه مون

انگار خدا نشسته اینجا پیشــــمون

چشام از حس بودنت خیسه همش

بــــابـــت بودن تو ممـــنونم ازش

ممنونم ازش...

آرامش این خونه رو

حسی رو که میگه نرو

حتی تو که جون منی

این جونَ رو مدیون توأم

این حسی که دلتنگمو

آسمون خوش رنگمو

وقتی که تو آهنگمی

آهنگمو مدیون توأم

(بتو مدیونم-میثم ابراهیمی)


لبخند زدم...از سر شوق...از سر زندگی و از سر بهانه ای برای نفس کشیدنم،نیما...من این عشق رو مدیون این عمارتم...عشقم تو همین عمارت متولد شد...رشد کرد...و به ثمر رسید...اون روز من و نیما با هم عمارت عشقمون رو مرتب کردیم و شب همه کسانی رو که توی این عشق سهیم بودن به عمارت دعوت کردیم تا شب نامزدیمون رو در کنار اونا بگذرونیم....


❤ پایان❤
⭐ امیدوارم که از این رمان لذت برده باشید
لطفا نظرتون رو بگید⭐
@macan.a.r
#عمارت_عشق




دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...