نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

بعد از اون چند روزی زندگی دوباره طبق معمول پیش میرفت مدرسه دانشگاه خونه خواب و همینطور ادامه داشت و کسل فکرشو که میکردم من واقعا به ازدواج و داشتن یه مونس لازم داشتم زندگیم ...

بعد از اون چند روزی زندگی دوباره طبق معمول پیش میرفت مدرسه دانشگاه خونه خواب و همینطور ادامه داشت و کسل فکرشو که میکردم من واقعا به ازدواج و داشتن یه مونس لازم داشتم زندگیم بیشتر شبیه یه چرخه یکنواخت و تکراری بود میدونستم که ازدواج کار درستیه و به ...

۲ روز پیش
0
آخر هفته قرار بود بریم دیدن عزیز جون .این ماجرا باید حل میشد . بابا و مامان پشتم بودن و بهم حق میدادن با هر کسی که دوست دارم زندگی کنم. عمو رضا، عمو سعید ...

آخر هفته قرار بود بریم دیدن عزیز جون .این ماجرا باید حل میشد . بابا و مامان پشتم بودن و بهم حق میدادن با هر کسی که دوست دارم زندگی کنم. عمو رضا، عمو سعید ، عمو حمید ،عمو داوود و عمه مه لقا همه خونه ی عزیز جون بودن ...

۳ روز پیش
0
#پارت_هدیه #میجو #بک_کیونگ و من نمی دونستم چرا باید یک متن بنویسم . رابرت خندید و گفت : باشه باشه . متن مینویسیم . میتونه هرچی باشه . شعر . داستان کوتاه . یا جمله ...

#پارت_هدیه #میجو #بک_کیونگ و من نمی دونستم چرا باید یک متن بنویسم . رابرت خندید و گفت : باشه باشه . متن مینویسیم . میتونه هرچی باشه . شعر . داستان کوتاه . یا جمله . یا اهنگ . موفق باشید . و اروم توی کلاس راه رفت و بچه ...

۱ هفته پیش
0
#وفات_شهادت_گونه #حضرت_سکینه_علیه_السلام 🌴 تبلیغ در اسارت حفظ ارزش های دینی، جزء اهداف مقدّس رهبران الهی است. آنها در نشر آیین محمّدی به اقتضاء زمان و مکان کوشیده اند. فرزندان اهل بیت علیهم السلام نیز چون ...

#وفات_شهادت_گونه #حضرت_سکینه_علیه_السلام 🌴 تبلیغ در اسارت حفظ ارزش های دینی، جزء اهداف مقدّس رهبران الهی است. آنها در نشر آیین محمّدی به اقتضاء زمان و مکان کوشیده اند. فرزندان اهل بیت علیهم السلام نیز چون اجداد خویش با پیش گرفتن روش صحیح در میدان رویارویی حقّ و باطل، دشمن را ...

۱۲ آبان 1398
0
#رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌باتو‌پارت‌دوم جیمین: بلوز مشکی موتنم کردم و از بچه ها خداحافظی کردم به خاطر پدرمم شده به ارزوم رسیدم خیلی دوست داشتم معلم بشم ماشینوروشن کردم و روندم طرف مدرسه امپراطوری وارد مدرسه شدم صدا ...

#رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌باتو‌پارت‌دوم جیمین: بلوز مشکی موتنم کردم و از بچه ها خداحافظی کردم به خاطر پدرمم شده به ارزوم رسیدم خیلی دوست داشتم معلم بشم ماشینوروشن کردم و روندم طرف مدرسه امپراطوری وارد مدرسه شدم صدا پچپچ بچه هارو میشنیدم گوشیمو در اوردم به شوگا جواب پیاماشو میدادم رسیدم در اتاق ...

۳۱ شهریور 1398
0
#همسر_اجباری #۲۲۰ احس..احساک چی میگی ها...آریا آریا مال منه تو چی نیگی آرا کجا داره میره میفهمی آریا تموم هستیه منه من بی آریا نف..نفسم باال نمیاد. احسانم از حال زارم گریه اش گرفت.و بابغض ...

#همسر_اجباری #۲۲۰ احس..احساک چی میگی ها...آریا آریا مال منه تو چی نیگی آرا کجا داره میره میفهمی آریا تموم هستیه منه من بی آریا نف..نفسم باال نمیاد. احسانم از حال زارم گریه اش گرفت.و بابغض هرف میزد میفهمم خواهری ببخشید بخدا بخدا بر میگردا بخدا دلش مال تواه. -احسان بگو ...

۲۲ شهریور 1398
0
[من‌مُردم!!] خسته شده بودم از این زندگی،بسه دیگه وقتشه بمیرم!!! بدون هیچ فکری شب بخیر گفتم و رفتم توی اتاقم و نشستم روی صندلیم،قلم و کاغذ آماده بود برای اینکه دلیل مرگم رو بنویسم..ولی اشکام..نتونستم ...

[من‌مُردم!!] خسته شده بودم از این زندگی،بسه دیگه وقتشه بمیرم!!! بدون هیچ فکری شب بخیر گفتم و رفتم توی اتاقم و نشستم روی صندلیم،قلم و کاغذ آماده بود برای اینکه دلیل مرگم رو بنویسم..ولی اشکام..نتونستم بنویسم برای آخرین بار به صورتم توی آینه نگاه کردم و رفتم تو حموم آروم ...

۱۸ شهریور 1398
0
#شب_پنجم_سبک_زندگی_امام_حسین ✍ متن روضه شب پنجم-عبدالله بن حسن علیه السلام👇 👇 السلام علیک یا ابامحمد یا حسن بن علی علیه السلام السلام علیکم یا اهل بیت النبوه علیهم السلام عبدالله بن حسن چون از شجره ...

#شب_پنجم_سبک_زندگی_امام_حسین ✍ متن روضه شب پنجم-عبدالله بن حسن علیه السلام👇 👇 السلام علیک یا ابامحمد یا حسن بن علی علیه السلام السلام علیکم یا اهل بیت النبوه علیهم السلام عبدالله بن حسن چون از شجره امام حسن علیه السلام بود جگر داشت رفت،کی قدرت داشت توی اون وضعیت بره، مردهاش ...

۱۴ شهریور 1398
0
#پارت19 ❤ ️ تنهایی عشق❤ ️ به خونه که رسیدم زنگ زدم .مامان در رو باز کرد رفتم داخل... سلام کردم و تکه کاکائویی بهش تعارف کردم و رفتم توی اتاق... هوا تغریبا تاریک شده ...

#پارت19 ❤ ️ تنهایی عشق❤ ️ به خونه که رسیدم زنگ زدم .مامان در رو باز کرد رفتم داخل... سلام کردم و تکه کاکائویی بهش تعارف کردم و رفتم توی اتاق... هوا تغریبا تاریک شده بود.. .لباس هام رو در اوردم و روی تخت ریختم... کتاب هارو از داخل کیف ...

۱ شهریور 1398
0
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین #توجه: استفاده از کلیه مطالب با ذکر صلوات آزاد است شهید مدافع حرم شهید مهدی ایمانی فردوئی ...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین #توجه: استفاده از کلیه مطالب با ذکر صلوات آزاد است شهید مدافع حرم شهید مهدی ایمانی فردوئی شهادت: 22 آذرماه 1396 منطقه دیرالزور، سوریه فرازی از وصیت‌نامه شهید مدافع حرم شهید مهدی ...

۲۸ تیر 1398
0
#پارت صدو سی و هفت ... #کارن... بعد از ناها که حسابی مزه داد کمی با کامین صحبت کردم و گفتم که ما امشب دعوت تولد سویل هستیم که گفت اونو با ترانه هم دعوت ...

#پارت صدو سی و هفت ... #کارن... بعد از ناها که حسابی مزه داد کمی با کامین صحبت کردم و گفتم که ما امشب دعوت تولد سویل هستیم که گفت اونو با ترانه هم دعوت کرده تیام وکارین هم دعوت بودن ولی بخاطر بچه نمیخواستن بیان... با جانان گفتم میخوابم ...

۱۹ تیر 1398
0
#پارت صدو بیست و پنج... #کارن... دستم رو دور خواهری حلقه کردم که دلم واسش ضعف رفته بود .. کارین: اخ کارن دلم واست یه ریزه شده بود .... من: ممنون عزیزم ...حالت خوبه گلی ...

#پارت صدو بیست و پنج... #کارن... دستم رو دور خواهری حلقه کردم که دلم واسش ضعف رفته بود .. کارین: اخ کارن دلم واست یه ریزه شده بود .... من: ممنون عزیزم ...حالت خوبه گلی من... کارین: اره خوبم .....وای بیا توی اصلا من از ذوق دیدنت اینجا نگهت داشتم ...

۱۶ تیر 1398
0
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین #توجه: استفاده از کلیه مطالب با ذکر صلوات آزاد است بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا ...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین #توجه: استفاده از کلیه مطالب با ذکر صلوات آزاد است بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها امام خامنه ای: خاطره‏ ی شهدا را باید در مقابل ...

۲۴ خرداد 1398
0
پارت دهم آناهیتا:تازه ساعت یاد گرفته بودیم ساعت ۱:۳۷ بود ابجی مبینا خواب خواب بودش منم ی بسم الله گفتم و راحت خوابیدم دیگ ترسی نداشتم چشام بستع شد سوگل:آناهیتا بیدار شو عزیزم پاشو از ...

پارت دهم آناهیتا:تازه ساعت یاد گرفته بودیم ساعت ۱:۳۷ بود ابجی مبینا خواب خواب بودش منم ی بسم الله گفتم و راحت خوابیدم دیگ ترسی نداشتم چشام بستع شد سوگل:آناهیتا بیدار شو عزیزم پاشو از خواب آناهیتا:ابجی سوگل تقصیر من بودش تو مردی من اشتباهی آرزو کردم سوگل:عزیزم پاشو تو ...

۱۶ فروردین 1398
0
پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس ...

پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس بود که یاشار محکم زد رو فرمونو با اخم گفت : + دیگه پامو تو ...

۱۶ فروردین 1398
0
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
0
پارت هشتاد - کاری که من میکنم به نفع همون رئیسه، دیگه زنده موندن اون جز ضرر چیزی واسمون نداره چون اختیار دهنشو نداره حرفمو تاکید کردو سیگارشو روشن کرد که مساوی شد با خارج ...

پارت هشتاد - کاری که من میکنم به نفع همون رئیسه، دیگه زنده موندن اون جز ضرر چیزی واسمون نداره چون اختیار دهنشو نداره حرفمو تاکید کردو سیگارشو روشن کرد که مساوی شد با خارج شدن من از اتاق، امشب واسم یه شب رویاییه چون بلاخره از شره اون تانیای ...

۱۵ فروردین 1398
0
#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
0