نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

فرق ما با اونا اینه که ما از رو اعتقاداتمون کار میکنیم، ولی اونها برای پول و دنیاشون کار میکنن!☝ ️

فرق ما با اونا اینه که ما از رو اعتقاداتمون کار میکنیم، ولی اونها برای پول و دنیاشون کار میکنن!☝ ️

۴ دی 1398
4K
ای کاش گذر زمان در دستم بود ، تا لحظه های با تــو بودن را آنقدر طولانـــی میکردم که برای بـی تو بودن وقتی نمی ماند . . . !

ای کاش گذر زمان در دستم بود ، تا لحظه های با تــو بودن را آنقدر طولانـــی میکردم که برای بـی تو بودن وقتی نمی ماند . . . !

۳ اردیبهشت 1398
37
«من اعتقادی به خدا نداشتم. خدا از دید من، خدای کلیسا بود. خدای انسان های سفید، مرد سفیدی، که به ما می گفت: ....» #سرزمین_زیبای_من قسمت۳۱: در اعماق اقیانوس🌊 چند لحظه سکوت کرد. نگاه پر ...

«من اعتقادی به خدا نداشتم. خدا از دید من، خدای کلیسا بود. خدای انسان های سفید، مرد سفیدی، که به ما می گفت: ....» #سرزمین_زیبای_من قسمت۳۱: در اعماق اقیانوس🌊 چند لحظه سکوت کرد. نگاه پر معنا و محبتی که قادر به درک عمق اون نبودم. _خدا به قوم حضرت موسی، ...

۲۹ آذر 1397
352
دیشب دست مادرم درد میکرد و پدرم ظرف ها رو شست با اون که خسته بود و من به خودم گفتم میشود منم اینگونه باشم

دیشب دست مادرم درد میکرد و پدرم ظرف ها رو شست با اون که خسته بود و من به خودم گفتم میشود منم اینگونه باشم

۱۱ آذر 1396
22
قسمت بیست و نهم : جبهه پر از علی بود... . . با عجله رفتم سمتش ... خیلی بی حال شده بود ... یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش ... تا دست ...

قسمت بیست و نهم : جبهه پر از علی بود... . . با عجله رفتم سمتش ... خیلی بی حال شده بود ... یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش ... تا دست به عمامه اش زدم، دستم پر خون شد ... عمامه سیاهش اصلا نشون نمی داد ...

۷ فروردین 1395
25
ای کاش زمان دست من بود تا انقدر زمان با تو بودن را طولانی میکردم که زمانی برای بی تو بودن باقی نماند!!!!

ای کاش زمان دست من بود تا انقدر زمان با تو بودن را طولانی میکردم که زمانی برای بی تو بودن باقی نماند!!!!

۳ اسفند 1394
57
ای کاش... گذر زمان دست من بود، تا لحظه های شیرین.. با تو بودن را.. این قدر طولانی میکردم .. که برای بی تو بودن.. وقتی نمیماند...

ای کاش... گذر زمان دست من بود، تا لحظه های شیرین.. با تو بودن را.. این قدر طولانی میکردم .. که برای بی تو بودن.. وقتی نمیماند...

۳۰ دی 1394
27
عاشقانه های پاک قسمت بیست و نهم بدون تو هرگز جبهه پر از علی بود با عجله رفتم سمتش … خیلی بی حال شده بود … یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش ...

عاشقانه های پاک قسمت بیست و نهم بدون تو هرگز جبهه پر از علی بود با عجله رفتم سمتش … خیلی بی حال شده بود … یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش … تا دست به عمامه اش زدم، دستم پر خون شد … عمامه سیاهش اصلا ...

۲۶ دی 1394
179
من مورچه ای رو مسخره میکردم که عاشق یه تفاله چایی بود خودم رو فراموش کردم که زمانی عاشق آشغالی بودم که فکر میکردم آدم است

من مورچه ای رو مسخره میکردم که عاشق یه تفاله چایی بود خودم رو فراموش کردم که زمانی عاشق آشغالی بودم که فکر میکردم آدم است

۲۶ مهر 1394
62
قسمت بیست و نهم: جبهه پر از علی بود با عجله رفتم سمتش ... خیلی بی حال شده بود ... یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش ... تا دست به عمامه اش ...

قسمت بیست و نهم: جبهه پر از علی بود با عجله رفتم سمتش ... خیلی بی حال شده بود ... یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش ... تا دست به عمامه اش زدم، دستم پر خون شد ... عمامه سیاهش اصلا نشون نمی داد ... اما فقط ...

۲۰ مرداد 1394
28
( قسمت سی و یکم: در اعماق اقیانوس ) . چند لحظه سکوت کرد ... نگاه پر معنا و محبتی که قادر به درک عمق اون نبودم ... . . - خدا به قوم حضرت ...

( قسمت سی و یکم: در اعماق اقیانوس ) . چند لحظه سکوت کرد ... نگاه پر معنا و محبتی که قادر به درک عمق اون نبودم ... . . - خدا به قوم حضرت موسی، نعمت های فراوان داد ... دریا رو پیش چشم اونها شکافت ... از آسمان ...

۹ مرداد 1394
51
( قسمت بیست و هفتم: گلوله های یک تراژدی ) . اون روز توی دفتر مشغول کار بودم که پدر و مادرش وارد شدن... خبر کشته شدن پسرشون رو توی اخبار دیده بودم ... . ...

( قسمت بیست و هفتم: گلوله های یک تراژدی ) . اون روز توی دفتر مشغول کار بودم که پدر و مادرش وارد شدن... خبر کشته شدن پسرشون رو توی اخبار دیده بودم ... . . پسرشون به خاطر یه برنامه، تا نزدیک غروب توی مدرسه مونده بود ... داشته ...

۸ مرداد 1394
34
( قسمت بیست و یکم: اولین پرونده ) . فردا صبح با برادرش اومدن دفتر من ... اولین مراجع های من... و اولین پرونده من ... اونها که رفتن به زحمت خودم رو کنترل می ...

( قسمت بیست و یکم: اولین پرونده ) . فردا صبح با برادرش اومدن دفتر من ... اولین مراجع های من... و اولین پرونده من ... اونها که رفتن به زحمت خودم رو کنترل می کردم که گریه نکنم ... بعد از اون همه سال زجر و تلاش ... باورم ...

۷ مرداد 1394
4
( قسمت نوزدهم: میدان جنگ ) . توی دفتر، من رو ندید می گرفتن ... کارم فقط پرینت گرفتن، کپی گرفتن و ... شده بود ... اجازه دست زدن و نگاه کردن به پرونده ها ...

( قسمت نوزدهم: میدان جنگ ) . توی دفتر، من رو ندید می گرفتن ... کارم فقط پرینت گرفتن، کپی گرفتن و ... شده بود ... اجازه دست زدن و نگاه کردن به پرونده ها رو نداشتم ... حق دست زدن به یخچال و حتی شیر آب رو نداشتم ...

۷ مرداد 1394
17
( قسمت هجدهم: تحقق یک رویا ) . بالاخره موفق شدیم و دانشگاه مجبور به پذیرش من شد ... نبرد، استقامت و حرکت ما به پیروزی ختم شد ... برای من لحظات فوق العاده ای ...

( قسمت هجدهم: تحقق یک رویا ) . بالاخره موفق شدیم و دانشگاه مجبور به پذیرش من شد ... نبرد، استقامت و حرکت ما به پیروزی ختم شد ... برای من لحظات فوق العاده ای بود ... طعم شیرین پیروزی ... هر چند، چشمان پر از درد و غم پدر ...

۷ مرداد 1394
17
( قسمت هفدهم: همه ما انسانیم ) . چشم که باز کردم با همون شرایط توی بازداشتگاه بودم ... حتی دستبند رو از دستم باز نکرده بودن ... خون ابرو و پیشونیم، روی پلک و ...

( قسمت هفدهم: همه ما انسانیم ) . چشم که باز کردم با همون شرایط توی بازداشتگاه بودم ... حتی دستبند رو از دستم باز نکرده بودن ... خون ابرو و پیشونیم، روی پلک و چشمم رو گرفته بود ... قدرتی برای حرکت کردن نداشتم ... دستم از شدت درد ...

۶ مرداد 1394
4
( قسمت شانزدهم: قاتل سریالی؟ ) . قانون مصوبه در مورد بومی ها رو روی یه تکه مقوا با خط خوانا نوشتم ... و یه پلاکارد پایه دار درست کردم ... مقوای دیگه ای رو ...

( قسمت شانزدهم: قاتل سریالی؟ ) . قانون مصوبه در مورد بومی ها رو روی یه تکه مقوا با خط خوانا نوشتم ... و یه پلاکارد پایه دار درست کردم ... مقوای دیگه ای رو با طناب به گردنم انداحتم ... در این سرزمین، قانون مدافع اشراف سفید است ...

۶ مرداد 1394
14
( قسمت سیزدهم: آغاز یک تغییر ) . روح از چهره مادرم رفته بود .. بی حس، مثل مرده ها ... فقط نفس می کشید و کار می کرد ... نمی گذاشت هیچ کدوم بهش ...

( قسمت سیزدهم: آغاز یک تغییر ) . روح از چهره مادرم رفته بود .. بی حس، مثل مرده ها ... فقط نفس می کشید و کار می کرد ... نمی گذاشت هیچ کدوم بهش کمک کنیم ... من می ایستادم و نگاهش می کردم ... یه چیزی توی من ...

۶ مرداد 1394
14
( قسمت دوزادهم: سرنوشت ) . نزدیک سال نو بود ... هر چند برای یه بومی سیاه، مفهومی به نام سال نو وجود نداشت ... اما مادرم همیشه به چشم فرصتی برای شاد بودن بهش ...

( قسمت دوزادهم: سرنوشت ) . نزدیک سال نو بود ... هر چند برای یه بومی سیاه، مفهومی به نام سال نو وجود نداشت ... اما مادرم همیشه به چشم فرصتی برای شاد بودن بهش نگاه می کرد ... خونه رو تمییز می کردیم ... و سعی می کردیم هر ...

۶ مرداد 1394
2