ویژه کنید
عکس و تصویر میدانی چه شد که نویسنده شدم ؟ تو رفته بودی ! من ماندمو دنیایی که ...

میدانی چه شد که نویسنده شدم ؟
تو رفته بودی ! من ماندمو دنیایی که خیس اشک بود! دنیایی که بدون تو برایم سراسر وحشت و ترس بود! باید میشکستم ، باید تمام فریاد ها را خفه میکردم باید سکوت میکردم ! تو مرا نخواسته بودی ، تو با نهایت بی رحمی ات به احساس من سیلی زده بودی !
تنها توانستم با یادو خاطراتت ، قلم و کاغذ خلوت کنم !
خدا میداند چه جمع پر حرفی بودیم . من ، یادِ تو و قلم ! اشک میریختم و می نوشتم . هیچگاه تمام نشدی! هیچگاه قلمم خسته نشد ! هیچگاه چشمه اشکم خشک نشد! من همان دیووانه ای هستم که بودم !
آن قدر شکستم و دم نزدم که تمام وجودم درد است ! چشمانم همیشه سراسر گله است ! خنده هایم طعم زهر میدهد !
میدانی مردِ من ! تو رفتی ای! تو خیلی وقت است که رفته ای ! امشب قصد کردم از تو بنویسم ! از تویی که رسوای عالمم کردی و رفتی ! از تویی که دنیایی پر از عشقو آرامش برایم ساختی و بعد رفتی! من ماندمو دنیایی سراسر تلخی ، کابوس و مرگ !
بعد از تو شاعر شدم ، نویسنده شدم ، بزرگ تر شدم اما ..... هیچوقت آدم سابق نشدم !
میدانی .... خیلی تلاش کردم برای فراموش کردن عطرت تنت ، خیلی تلاش کردم فراموش کنم گرمای دستانت را ، خیلی تلاش کردم برای فراموش کردن حس خوب بودنت ، برای لحظه هایی که دلت ضعف ادا هایم می رفت ، برای لحظه هایی که اسمم را صدا میکردی با همان صدای مردانه و جذابت و من فکر میکردم که اسمم چه زیبا میشود وقتی تو ادایش میکنی با همان میم مالکیت آخرش! خیلی تلاش کردم فراموش کنم !
فکر نکنی سخت است ها ...! سخت نیست ، غیر ممکن است . . . !
به جان خودت که غیر ممکن است !


#پری_نوشت
#شعرم‌مخاطب‌دارد‌اما‌نیست :):broken_heart:
#دل‌نوشته‌قدیمی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...