ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_98 #رمان_آقای_سریع بعد پیچیده شده نسخه قطره ها منتظر برای گذشت زمان یک ساعت عینک ...

#پارت_98
#رمان_آقای_سریع
بعد پیچیده شده نسخه قطره ها
منتظر برای گذشت زمان یک ساعت عینک ساز برای جفت و جور کردن عینکی که به راحتی و بدون کلاس میتونست کمتر از 1 دقیقه حاضرش کنه داخل ماشین
بیکار و ساکن نشسته بودیم
صندلی رو کمی عقب داده بودم و با چشمای بسته و دست به سینه فکر میکردم
صدای خش دار پریان بلند شد
از آثار سکوت زیاد بود
جدی پرسید
-برای سبحان چیکار کنیم
با همون چشمای بسته و بیخیال جوابشو دادم
+اون مسئول زندگیه خودشه ... به ما مربوط نیست
انگار جوابم زیاد بهش نساخت
کمی تن صداشو بالا برد
-میشه جدی باشی احسان ... من نمیدونم تو چطور ادمی بودی و هستی و خیلی تاسف باره
خودت میدونی ما فقط 2روزه همو پیدا کردیم
ولی نمیتونی بیخیالیتو در رابطه با سبحان هم به کار ببری
+من جدی گفتم چیزی به ما ربطی نداره
مگه نمیگی بیتا رو دوس داره
-خوب آره
+ادم واسه ی هدفاش واسه ی دوست داشتنی هاش خودش قدم برمیداره
اون برادرمه دوسش دارم و اینو خیلی خوب میتونی بفهمی
حس یه روز و دو روز هم نیست 25ساله
ولی به من ربطی نداره
حرصی گفت
-اره خیلی معلومه که دوسش داری حتی چشماتم باز نمیکنی
+سعی نکن منو با تحریک احساسم ترغیب کنی اینکارو انجام بدم
-خیلی
و مردد موند که ادامه جملشو با چه صفتی پر کنه
+زور نزن ... من میرم عینکمو بگیرم
و قصد رفتن کردم
مچ دست چپمو گرفت
-احسان ... خواهش میکنم یه کاری بکن
نمیتونستم ناراحتی شو ندید بگیرم
حتی اگه بازهم نه میشنیدم
بازهم سعی خودمو کرده بودم و میتونستم بهونه ای داشته باشم برای پریان
+خودت برگرد خونه ماشینو جا بذار ... ادرسی از بابای بیتا هم برام بفرست
-عه احسان بابای بیتا یعنی چی ... میگم خود بیتا
+اول باباش بعد که از باباش اجازه گرفتم نوبت خودش
انگار دو دل شده بود
بین لغو پیشنهاد و ارائه اش
کمی فکر که کرد دید بالاخره بهتر از هیچیه
پس کیفشو برداشت و تاکسی گرفت و رفت
سوییچ ماشین بلند قدشو هم به من سپرد
داخل مغازه شدم
-بازم سلام اقای صادقی بزارید شیشه هاشو پاک کنم میدم خدمتتون
+لطف میکنید سریعتر من یکم کار دارم
تلفنم توی جیبم لرزید و یادآور شد پریان آدرسو فرستاده و باید دست به کار شم
عینک به چشم بیرون اومدم و سمت ماشین رفتم
هیچ رقمه نمیشد سوار شم و بعد صندلیو تنظیم کنم
خم شدم و بعد تنظیم داخل ماشین نشستم
آینه هارو تنظیم کردم و از اینه وسط به چهره خودم با عینک نگاه کردم
عینکی که حالا اجسامو با رنگ واقعیشون نشونم میداد
نه بی رنگ انگاری که خاک روشون نشسته باشه
اجسام ریز هم مث سابق توی دید راسم لرزش نداشتن
اما از لحاظ ظاهری تغییر زیادی ایجاد کرده بود
چهره امو برخلاف تصورم تا حدودی عاقلتر و آرام تر نشون میداد
همونجا عینکو در آوردم و روی پام گذاشتم
قطره مربوطو به اندازه دو واحد قطره توی هر چشمم ریختم و بستمشون
برای چند ثانیه
اوایل کمی حس سرما رو وارد چشمم کرده بودن ولی حالا خوب بود
تا یک دقیقه به حالت ریلکس سر کردم
با همون چشمای بسته تلفنمو بیرون آوردم
و چشمامو باز کردم تا آدرسی که مربوط به فرش فروشی میشدو دنبال کنم
تا جلوی در فرش فروشی به تماشای دقیق خیابون ها با رنگ های جدید گذشت
توی همون چند دقیقه حسابی با عینک دوست شده بودم
از ماشین پیاده شدم و اسم توی پیامک و سر در فرش فروشیو مطابقت دادم
بعد از اطمینان راه فرش فروشیو پیش گرفتم
رنگ های متنوع فرش ها چشم هامو حریص تر میکردن برای دیدن
لذت و ذوق توی وجودم اونم فقط برای یه عینک
خیلی عجیب نبود ... شایدم بود
تلنگری به خودم زدم که فعلا وقت نگاه کردن به فرش نیست و من برای چیز دیگه ای اینجام دوتا پسر جوون مشغول حرف زدن با مشتری ها بودن
همونطور که چشم هام گرم دیدن قالی ها بود
بازوشو گرفتم و کناری کشیدمش
با اخم بهم نگاه کرد
-چته آقا
بازوشو رها کردم
+ببخشید... اقای حامد کجان
-اتاقک اخر سالن دست چپ ... بفرمایین
قدم هامو کمی تند کردم
باید حداقل تا امروز سوژه اصلیو میدیدم
پنجره ای بزرگ وسط دیوار اتاق بود که دید کلی به مغازه داشت
چندتا تابلو فرش از پنجره کوچیک مشخص بود
و میزی که پشتش مهران آقای حامد نشسته بود
با ریش و موی سفید و سیاه قاطی
و چشم های مشکی و متوسط از لحاظ اندازه
بینی کمی گوشتی و لب هایی که زیر ریش ها استتار کرده بودن
جلوی در ایستادم و در زدم
بفرمایی گفت و وارد شدم
بعد از حال و احوال کردن و تعارف های بی اساس روی مبل راحت داخل اتاق که زیر پنجره مستقر بود نشستم
انگار فقط منتظر نشستن من بود که شروع کرد به صحبت کردن
اون هم با لحنی خیلی دور و متفاوت تر از احوال پرسی چند لحظه قبل
-ببین آقا سبحان
متوجه شدم که اشتباه گرفته
غرور و خشکی رو وارد لحنم کردم
اینجا به غروری که سالها سرکوبش کرده بودم نیاز بود باید از رو شمشیر میبستم
+احسان هستم جناب حامد ... احسان صادقی سبحان داداش دوقلومه
-جلل الخالق ... بله عرض میکردم جناب صادقی
من دوتا دختر دارم
یکیشو به زور و اجبار خودم شوهر دادم
تا 3سال چوبشو خوردم هر روز جنگ اعصاب
نمیخوام واسه دختر دومم این جریاناتو داشته باشم
منظورم اینه که...
مقدار زیادی احترام برای صدام نسخه پیچیدم
+معذرت میخوام بین حرفتون میپرم
ولی من مدت کمی اینجام باید زود برم
من هم میدونم دو طرف باید بهم علاقه مند باشن
اما الان فقط برای یک چیز اینجام
رخصت میدین با دخترتون حرف بزنم ؟
-در رابطه با؟
یا جدا گیرایی پایینی داشت یا گیرایی بالایی داشت و خودشو به نفهمیدن میکوبید
با حوصله گفتم
+در رابطه با اینکه چه تصمیمی راجب برادرم دارن و جواب قطعیشون چیه
لطف کنید شمارشونو بدین
برای اینکه منو از سر خودش وا کنه شماره رو داد
و من هم بعد از خداحافظی جبهه گیرانه و فشردن محکم دستش از اتاق بیرون رفتم تا اینبار با دختر همین پدر
بیتا حامد صحبت کنم و جایی رو برای ملاقات مشخص کنیم
... ادامه دارد

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...