ویژه کنید
عکس و تصویر ... همین که به ضریح چسبیده بودم، یه آقایی به سرشانه ی من زد و ...

... همین که به ضریح چسبیده بودم، یه آقایی به سرشانه ی من زد و گفت : آقا
این پاکت مال شماست.
برگشتم و دیدم یک آقای روحانی پشت سر من ایستاده. او را نمیشناختم.
بعد هم بی اختیار پاکت را گرفتم.
هادی مکثی کرد و ادامه داد: بعد از زیارت راهی منزل شدم. پاکت را باز
کردم. با تعجب دیدم مقدار زیادی پول نقد داخل آن پاکت است!
هادی دوباره به من نگاه کرد و گفت: شیخ باقر، همه چیز زندگی من و
شما دست خداست.
من برای این مردم ضعیف، ولی با ایمان کار میکنم. خدا هم هر وقت
احتیاج داشته باشم برام میذاره تو پاکت و میفرسته!
خیره شدم توی صورتش. من میخواستم او را نصیحت کنم، اما او واقعیت
اسلام را به من یاد داد.
واقعاً توکل عجیبی داشت. او برای رضای خدا کار کرد. خدا هم جواب
اعمال خالص او را به خوبی داد.
بعدها شنیدم که همه از این خصلت هادی تعریف میکردند. اینکه
کارهایش را خالصانه برای خدا انجام میداد. یعنی برای حل مشکل مردم کار
میکرد اما برای انجام کار پولی نمیگرفت.

#پاکت
#قسمت_سوم
#شهیدمحمدهادےذوالفقاری
#هدایت_تا_شهادت
#خاکیان_خدایی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...