نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_چهل_و_هفت #شوگا سرشو تکون داد و از میجو خدافظی کرد و اومد نزدیکم و دستمو گرفت . لبخند گشادی زدم و بی توجه به نگاه بقیه از اونجا فاصله گرفتیم . خواست دهنشو باز کنه ...

#پارت_چهل_و_هفت #شوگا سرشو تکون داد و از میجو خدافظی کرد و اومد نزدیکم و دستمو گرفت . لبخند گشادی زدم و بی توجه به نگاه بقیه از اونجا فاصله گرفتیم . خواست دهنشو باز کنه که گفتم : بریم اول یک چیز واسه میجو بگیریم . سرشو با ذوق تکون ...

۱ هفته پیش
109K
پارت ۴۱ آرش : هیی خدا می بینی ما رو . مردم خواهر دارن واسشون جونشون رو فدا می کنن ما هم خواهر داریم می گه بیا دوتایی بریم دعوا . من : نه پس ...

پارت ۴۱ آرش : هیی خدا می بینی ما رو . مردم خواهر دارن واسشون جونشون رو فدا می کنن ما هم خواهر داریم می گه بیا دوتایی بریم دعوا . من : نه پس بزارم تنهایی بری حال کنی . آرش : باشه پس هر وقت خواستم دعوا کنم ...

۱ هفته پیش
115K
پارت پنجاه #چڪاوڪــ : چکاوک : اوووم چیزه ینی منم میام . سورن : نه دیگه یکی دیگرو میبرم دختر زیاده . تا اینو گفت از کوره در رفتمو گفتم : اصلا ب جهنم برو ...

پارت پنجاه #چڪاوڪــ : چکاوک : اوووم چیزه ینی منم میام . سورن : نه دیگه یکی دیگرو میبرم دختر زیاده . تا اینو گفت از کوره در رفتمو گفتم : اصلا ب جهنم برو با همونا خوش باش و بلند شدم و رفتم سمت درو گفتم : بازش کن ...

۲ هفته پیش
76K
#دوقلوهای_شیطون #پارت3 آیسان ای خدا به کدامین گناه هیع وارد خونه شدم وسایلامو گذاشتم تویی کمد باید یه خرید برم تشک انداختم زمین پتو رو کشیدم روم به سه شماره خوابم برد با صدایی کسی ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت3 آیسان ای خدا به کدامین گناه هیع وارد خونه شدم وسایلامو گذاشتم تویی کمد باید یه خرید برم تشک انداختم زمین پتو رو کشیدم روم به سه شماره خوابم برد با صدایی کسی ازجام پریدم هوا میا:کی آومدی من:ساعت4بود چطور؟ میا:میرا و مارنی و ایسو رفتن محل تولد ...

۳ هفته پیش
89K
پارت سی و سه #پوزخنذی زدمو رومو برگردوندم . دوباره صدای پیام گوشیم اومد رفتم تو وات و بازش کردم از دوستم شایان بود . شایان : سلام دادش خوبی فردا یه پارتی کوچیک میخوام ...

پارت سی و سه #پوزخنذی زدمو رومو برگردوندم . دوباره صدای پیام گوشیم اومد رفتم تو وات و بازش کردم از دوستم شایان بود . شایان : سلام دادش خوبی فردا یه پارتی کوچیک میخوام بگیرم میای ؟؟ سورن : سلام تو خوبی پسر اره اگه وقت داشتم میام شایان ...

۳ هفته پیش
94K
#خواننده_شیطون #پارت63 «آنیسا» خدایا استرس دارم میا:آنیسا آماده ای من:نه نمیدونم چه لباسی بپوشم آخه؟! میرا:میگم اون لباس آبی بلندت بود اونو بپوش من:نه اگه خواستن آهنگ اجرا کنیم چی مارنی:آنیسا گاهی بد بانمک میشی ...

#خواننده_شیطون #پارت63 «آنیسا» خدایا استرس دارم میا:آنیسا آماده ای من:نه نمیدونم چه لباسی بپوشم آخه؟! میرا:میگم اون لباس آبی بلندت بود اونو بپوش من:نه اگه خواستن آهنگ اجرا کنیم چی مارنی:آنیسا گاهی بد بانمک میشی مکنه لیدر معلوم که نمیخوان بیا بریم مام لباس مهمونی پوشیدم من:آره آره کیه که ...

۱۱ آبان 1398
71K
نگاه سردمو دوخته بودم به پاکت سیگارم، فشار روحی و #روانی عجیبی روم بود از یه طرف اخراج شدنم از شرکت و بیکاری، از یه طرف ارزو که تنهام گذاشته بود. میخواستم یه کاری کنم ...

نگاه سردمو دوخته بودم به پاکت سیگارم، فشار روحی و #روانی عجیبی روم بود از یه طرف اخراج شدنم از شرکت و بیکاری، از یه طرف ارزو که تنهام گذاشته بود. میخواستم یه کاری کنم که از این بنبست بیرون بکشم خودمو هر چقدر دستوپا میزدم بیشتر تو بدبختیای زندگی ...

۱۱ آبان 1398
165K
#پارت_۴۶ #آخرین_تکه_قلبم عرفان: مشتمو پر از آب کردم و زدم به صورتم. انتقام این کارشو ازش میگیرم .. مقتدرانه قدم برداشتم .. بی حوصله رفتم سمت مشروب ها.. خنده های سحر که با پسرهای دیگه ...

#پارت_۴۶ #آخرین_تکه_قلبم عرفان: مشتمو پر از آب کردم و زدم به صورتم. انتقام این کارشو ازش میگیرم .. مقتدرانه قدم برداشتم .. بی حوصله رفتم سمت مشروب ها.. خنده های سحر که با پسرهای دیگه حسایی گرم گرفته بود از پشت سرم به گوش می رسید، صدای کفش یه دختر ...

۸ آبان 1398
52K
#پارت_۲۳ #آخرین_تکه_قلبم رفتم داخل و سلام دادم ، مامانم جوابمو داد ، سریعمانتومو دراوردم و گفتم : _مامان؟بابام رفت؟ _نه هنوز فرداشب میخواد بره . با شنیدن این حرف دنیا رو سرم خراب شد، یعنی ...

#پارت_۲۳ #آخرین_تکه_قلبم رفتم داخل و سلام دادم ، مامانم جوابمو داد ، سریعمانتومو دراوردم و گفتم : _مامان؟بابام رفت؟ _نه هنوز فرداشب میخواد بره . با شنیدن این حرف دنیا رو سرم خراب شد، یعنی چی آخه؟!من خودم آرزو رو راضی کردم ، حالا خودم نمیتونم برم .. اح لعنتی ...

۱ آبان 1398
60K
پارت ۷ فیک درد عاشقی بورا از کلاسش اومد بیرون . به تمام دانش آموزا نگاه کرد اما نتونست دخترارو پیدا کنه . دلش میخواست که یه چیزی بخوره . یه چیز خوشمزه و شیرین ...

پارت ۷ فیک درد عاشقی بورا از کلاسش اومد بیرون . به تمام دانش آموزا نگاه کرد اما نتونست دخترارو پیدا کنه . دلش میخواست که یه چیزی بخوره . یه چیز خوشمزه و شیرین . از ساختمون اومد بیرون و رفت کافه تریا . یه بستنی نونی برداشت و ...

۲۵ شهریور 1398
91K
#دخترای_لجباز 😻 پسرای_مغرور 😻 پارت سی و یکم 👫 ب اون چهارتا چلغوز نگا کردم . ایش چقد اینا چندشن ! از اینجور پسرا متنفرم ! رومینا:آقایون اگ کارم داشتین میتونستید صدام کنید . فرمایش؟ ...

#دخترای_لجباز 😻 پسرای_مغرور 😻 پارت سی و یکم 👫 ب اون چهارتا چلغوز نگا کردم . ایش چقد اینا چندشن ! از اینجور پسرا متنفرم ! رومینا:آقایون اگ کارم داشتین میتونستید صدام کنید . فرمایش؟ یکی ع پسرا :تو مال ما میشی یا نه؟ پوزخند زدم . خواستم بلند شم ...

۲۱ شهریور 1398
51K
#دخترای_لجباز 🔥 پسرای_مغرور 💦 پارت سوم . برگشتم طرف صدا . اوففف . چه کفشای مارکی ! اوه . چه هیکل ورزشکاری ای . واییی چه چشمای عسلی خماری! چه لبایی . چه موهای قهوه ...

#دخترای_لجباز 🔥 پسرای_مغرور 💦 پارت سوم . برگشتم طرف صدا . اوففف . چه کفشای مارکی ! اوه . چه هیکل ورزشکاری ای . واییی چه چشمای عسلی خماری! چه لبایی . چه موهای قهوه ای لخت کثافتی !( منظورم خوشگله ) همه ی لباساشم به غیر از شلوار لیش ...

۹ شهریور 1398
81K
🔸 من از اون دخترایی هستم که صبح خودش تنها نباید بره پیاده روی یا پارک برای ورزش...باید حتما یکی همراش باشه نباید با صدای بلند بخنده...باید خندشو خفه کنه تو دلش از اونایی هستم ...

🔸 من از اون دخترایی هستم که صبح خودش تنها نباید بره پیاده روی یا پارک برای ورزش...باید حتما یکی همراش باشه نباید با صدای بلند بخنده...باید خندشو خفه کنه تو دلش از اونایی هستم که برای اینکه با صاحب کتابفروشی که آقا بود کاری داشتم و یه سوال مهم ...

۹ شهریور 1398
98K
*راز دل* کیهان: دسته گل گذاشتم رو تِل خاک وگفتم : مهران می تونی بری مهران رفت گل ها رو پر پر کردم - می بینی نازنین هیشکی نیومده حتا ازت خداحافظی کنه ببین بخاطر ...

*راز دل* کیهان: دسته گل گذاشتم رو تِل خاک وگفتم : مهران می تونی بری مهران رفت گل ها رو پر پر کردم - می بینی نازنین هیشکی نیومده حتا ازت خداحافظی کنه ببین بخاطر چی خودتو جونیتو نابود کردی - کیهان ... برگشتم نگاش کردم وگفتم : اینجا چیکار ...

۲۸ مرداد 1398
72K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۶۹ ازش جدا شدم و نگاهش کردم که با خنده گفت:آخه شیطون من به تو چی بگم اگه خدایی نکرده چیزیت میشد چی؟ لبخند زدمش و سرمو آوردم پایین هنوزم بعد چند وقت که ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۶۹ ازش جدا شدم و نگاهش کردم که با خنده گفت:آخه شیطون من به تو چی بگم اگه خدایی نکرده چیزیت میشد چی؟ لبخند زدمش و سرمو آوردم پایین هنوزم بعد چند وقت که از اون ابراز علاقه گذشته خجالت میکشم ازش سرمو آورد بالا نگام تو نگاش قفل ...

۲۲ مرداد 1398
57K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۶۸ با آرامش چشمامو بستم و نزدیک بود خوابم بگیره که صدای در رو شنیدم -بله -مهنا کجایی صدات دور میاد صدای مسیح بود -یه ربع دیگه میای حمومم لباسمو عوض کنم -باشه راحت ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۶۸ با آرامش چشمامو بستم و نزدیک بود خوابم بگیره که صدای در رو شنیدم -بله -مهنا کجایی صدات دور میاد صدای مسیح بود -یه ربع دیگه میای حمومم لباسمو عوض کنم -باشه راحت باش سریع از وان مرسدم بیرون و موهامو سشوار زدم و یه بلیز خوشگل و ...

۲۱ مرداد 1398
61K
*راز دل* کیهان : چرا نگفتی کیا ...بخدا می گفتی به دنیا پشت می کردم تو دشمن من بودی یا دوستم یا داداشم یا پسر عموم کیا : هیچ کدوم تو یه دزد بودی اون ...

*راز دل* کیهان : چرا نگفتی کیا ...بخدا می گفتی به دنیا پشت می کردم تو دشمن من بودی یا دوستم یا داداشم یا پسر عموم کیا : هیچ کدوم تو یه دزد بودی اون شب جشن تا ماه وش رو دیدم یاد نازنین افتادم مستانه رو دست به سر ...

۱۷ مرداد 1398
83K
پارت بیست و هفتم رمان دیدن دوباره ی تو با دیدن صورت اشکان ..... زدم زیر خنده..... و همونجا پخش زمین شدم....... اشکان هم با قیافه ی دوندونیش..... با عصبانیت داشت نگام می کرد...... اشکان ...

پارت بیست و هفتم رمان دیدن دوباره ی تو با دیدن صورت اشکان ..... زدم زیر خنده..... و همونجا پخش زمین شدم....... اشکان هم با قیافه ی دوندونیش..... با عصبانیت داشت نگام می کرد...... اشکان _ بــخند.... بـــخند.... داداش ... بخند ... از ستاره خانم چه خبر...... اا پس خودش ...

۱۴ مرداد 1398
96K
#فرشته_دورگه #پارت16 خوب بنظرم زیادم مشکلی ندارع دوسر بردع جواب مثبتمو به حامد گفتم زهرا:بریم بخوابیم هوم ساعت 1هااااا من:اخ ببخشید بع خاطر منم تو خوابتم نبرد بریم روی تختش زهراومن تک فرزند بودیم یه ...

#فرشته_دورگه #پارت16 خوب بنظرم زیادم مشکلی ندارع دوسر بردع جواب مثبتمو به حامد گفتم زهرا:بریم بخوابیم هوم ساعت 1هااااا من:اخ ببخشید بع خاطر منم تو خوابتم نبرد بریم روی تختش زهراومن تک فرزند بودیم یه جورایی قبلا که شمال زندگی میکردیم من به خاطر دوماه اختلاف خواهر بزرگه بودم براش ...

۳ مرداد 1398
32K
#پارت صدو هشتاد.. #کارن... جانان: به نظر که خیلی خوب باشه واسه مهمونی اخر هفته ... نظر چیه تو... من:😤 😤 😤 تو غلط میکنی اینو اونجا بپوشی .... جانان: وا واسه چی ...تازه واسه ...

#پارت صدو هشتاد.. #کارن... جانان: به نظر که خیلی خوب باشه واسه مهمونی اخر هفته ... نظر چیه تو... من:😤 😤 😤 تو غلط میکنی اینو اونجا بپوشی .... جانان: وا واسه چی ...تازه واسه روش کتم خریدم... من: میشه بگی کت میخواد چند جا رو بپوشونه... جانان: چی میگی ...

۳۱ تیر 1398
88K