نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت شانزدهم گفت : اینجا تنها کسی که نظر و دستور میده آقا شهابه چون اینجا عمارت ایشونه و تو هم جز دارایی ایشون هستی پس بهتره که به دستورات ایشون گوش کنی و اگر ...

#پارت شانزدهم گفت : اینجا تنها کسی که نظر و دستور میده آقا شهابه چون اینجا عمارت ایشونه و تو هم جز دارایی ایشون هستی پس بهتره که به دستورات ایشون گوش کنی و اگر نه بد تنبیه میشی.... وبا اتمام حرفش با خشم نگاهم کرد میدونستم الان چشم های ...

۸ ساعت پیش
46K
فال امروز😍 فروردین کلمات رو درست انتخاب کن نذار سوء تفاهم پیش بیاد یا فکر کنه طرفت که تو درکش نمی کنی پس امروز توی صحبت دقت کن خیلی هم کار داری و سرت شلوغه ...

فال امروز😍 فروردین کلمات رو درست انتخاب کن نذار سوء تفاهم پیش بیاد یا فکر کنه طرفت که تو درکش نمی کنی پس امروز توی صحبت دقت کن خیلی هم کار داری و سرت شلوغه ، پس نباید واسه خودت درگیری درست کنی اردیبهشت حس ششم قوی داری توی درک ...

۲ هفته پیش
8K
پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح ...

پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح میخوابی باهام حرف بزن خوابت نبرع مبینا:ماهرخ کاش سوگل و آناهیتا هم اینجا بودن کاش ...

۴ هفته پیش
17K
پارت پانزدهم صالحی:بچه ها بلند شید بدویید درس دارید مبینا:خانم صالحی توروخدا بزار بخوابیم خوابم میاد صالحی:ساعت ۱۲ میخوابید همینم میشه دیگ مبینا:۱۲ چیه دیر تر صالحی:چیزی گفتی؟ مبینا:چیزی شنیدی؟ صالحی:از دست تو پاشو ک ...

پارت پانزدهم صالحی:بچه ها بلند شید بدویید درس دارید مبینا:خانم صالحی توروخدا بزار بخوابیم خوابم میاد صالحی:ساعت ۱۲ میخوابید همینم میشه دیگ مبینا:۱۲ چیه دیر تر صالحی:چیزی گفتی؟ مبینا:چیزی شنیدی؟ صالحی:از دست تو پاشو ک درس دارید پاشو ماهرخخخخخ ماهرخ پاشو ماهرخ:اگع ی روز من دق کردم ب خاطر این ...

۴ هفته پیش
12K
#معجزه_عشق #prt_1۳**** کامیلا: چیزی شده ؟ چرا نمیری تو اتاق خودت بدون این که جواب بده اومد دست گذاشت روی گردنم گفت :امشب شدیدا دلم کشید پیشت بخوابم منم گفت آره جون خودت باشه بیا ...

#معجزه_عشق #prt_1۳**** کامیلا: چیزی شده ؟ چرا نمیری تو اتاق خودت بدون این که جواب بده اومد دست گذاشت روی گردنم گفت :امشب شدیدا دلم کشید پیشت بخوابم منم گفت آره جون خودت باشه بیا ولی یه شرط دارم ، اگه میخوای پیشم بخوابی دستت بهم نمیخوره!!! نجوا ی عادت ...

۳۱ فروردین 1398
3K
یلدا بانـو.. یه پوف صدا داری کشیدم و گفتم ـ چی میگی تیام باز تو؟ زده به سرت! تیام هم خیلی سریع برگشت طرف من ، آمپر چسبوند و گفت. ـ خودت چی فکر میکنی ...

یلدا بانـو.. یه پوف صدا داری کشیدم و گفتم ـ چی میگی تیام باز تو؟ زده به سرت! تیام هم خیلی سریع برگشت طرف من ، آمپر چسبوند و گفت. ـ خودت چی فکر میکنی هاا ؟ چرا همه کارایه من برایه تو مسخره هست؟مگه من چیکار کردمت؟یکم فکر کن؟این ...

۳۰ فروردین 1398
10K
یـلدا بانو.. با اشوان رفتیم خونشون.. بعد از خوردن شام و صحبت و تلوزیون دیدن و ... راهی خونه شدیم.. ــ آهنگ روشن کنم؟ +شک داری بگم آره؟ ـ نه ، بالاخره یه ادبی هست ...

یـلدا بانو.. با اشوان رفتیم خونشون.. بعد از خوردن شام و صحبت و تلوزیون دیدن و ... راهی خونه شدیم.. ــ آهنگ روشن کنم؟ +شک داری بگم آره؟ ـ نه ، بالاخره یه ادبی هست این چیزا.. +درسته حرفت..روشن کن.. دستش و برد سمت ضبط و روشن کرد.. بیا بیا ...

۲۹ فروردین 1398
7K
رمان love is still beautiful پارت چهل و سه امیلی:هلن این لیانا و شوگا نیستن؟ هلن:.... امیلی:مردی؟ هلن:اینا کی رل زدن؟ امیلی:نمیدونم؟ هلن:مبارکشون امیلی:مبارک اینا من بدبخت فردا باید جواب پس بدم هلن:تو کلا بدبختی ...

رمان love is still beautiful پارت چهل و سه امیلی:هلن این لیانا و شوگا نیستن؟ هلن:.... امیلی:مردی؟ هلن:اینا کی رل زدن؟ امیلی:نمیدونم؟ هلن:مبارکشون امیلی:مبارک اینا من بدبخت فردا باید جواب پس بدم هلن:تو کلا بدبختی عزیزم امیلی:میدونم نمیخواد یادآوری کنی هلن:وااایییی فردا خبرنگارا بهت حمله میکنن😂 امیلی:چرا به من اخه ...

۲۱ فروردین 1398
5K
هروقت حس کردی حالت میزون نیست... خودت به دادش برس... اون آهنگی رو بذار ... که حالت با اون خوب میشه... بارون که زد...پاشو برو بیرون... چند قدم راه برو ... و اون آهنگ مورد ...

هروقت حس کردی حالت میزون نیست... خودت به دادش برس... اون آهنگی رو بذار ... که حالت با اون خوب میشه... بارون که زد...پاشو برو بیرون... چند قدم راه برو ... و اون آهنگ مورد علاقه رو ، بلند بلند بخون برف که اومد، خودت آدم بساز از هیچی... بعضی ...

۱۸ فروردین 1398
6K
پارت ۸۶ رمان اغوشت ارامش جهانست🔱 آرام :اون دختر خواهر مامان بزرگم هست از من دل خوشی نداره بخاطر همین این کارو کرده ،می تونین خطش رو چک کنین ببین که با کیا در ارتباط ...

پارت ۸۶ رمان اغوشت ارامش جهانست🔱 آرام :اون دختر خواهر مامان بزرگم هست از من دل خوشی نداره بخاطر همین این کارو کرده ،می تونین خطش رو چک کنین ببین که با کیا در ارتباط بوده تیمسار :دخترم ازت خیلی ممنونم ، سرگرد همراه دو برین و متهم رو بیارین ...

۱۸ فروردین 1398
9K
#رمان #دریاب #پارت۱ #یـلدابانو ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ. مهر ماه بود.. هوا سرد..روز اول دانشگاه... با آتنا بعد از کلی جست و جو واحدمون و پیدا کردیم و رفتیم تویه کلاسمون.. یه استاد پرو وارد شد از اون ...

#رمان #دریاب #پارت۱ #یـلدابانو ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ. مهر ماه بود.. هوا سرد..روز اول دانشگاه... با آتنا بعد از کلی جست و جو واحدمون و پیدا کردیم و رفتیم تویه کلاسمون.. یه استاد پرو وارد شد از اون از خود راضی هااا اوووق.. استاد ـ سلام ، من جناب دلجو هستم ، چهل ...

۱۷ فروردین 1398
12K
پارت دهم آناهیتا:تازه ساعت یاد گرفته بودیم ساعت ۱:۳۷ بود ابجی مبینا خواب خواب بودش منم ی بسم الله گفتم و راحت خوابیدم دیگ ترسی نداشتم چشام بستع شد سوگل:آناهیتا بیدار شو عزیزم پاشو از ...

پارت دهم آناهیتا:تازه ساعت یاد گرفته بودیم ساعت ۱:۳۷ بود ابجی مبینا خواب خواب بودش منم ی بسم الله گفتم و راحت خوابیدم دیگ ترسی نداشتم چشام بستع شد سوگل:آناهیتا بیدار شو عزیزم پاشو از خواب آناهیتا:ابجی سوگل تقصیر من بودش تو مردی من اشتباهی آرزو کردم سوگل:عزیزم پاشو تو ...

۱۶ فروردین 1398
12K
#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
19K
#پارت ۸۳ رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱 ارسلان : خانومی افتخار میدی ؟ آرام : با کمال میل آخمو خودم ارسلان : ای جوووووونم ، دستمو رو گذاشتم تو دستش ، حرکت کردم منم خانومانه ...

#پارت ۸۳ رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱 ارسلان : خانومی افتخار میدی ؟ آرام : با کمال میل آخمو خودم ارسلان : ای جوووووونم ، دستمو رو گذاشتم تو دستش ، حرکت کردم منم خانومانه قدم بر میداشتم پشت سرش _ راه رو باز کنین این ارسلان خدا میدونه چه ...

۱۵ فروردین 1398
20K
#رمان_ماتادور_پارت_۹ ((((((((((((((ریحانه))))))))) خورده بودم زمینو پام حسابی درد میکرد ولی با شوخیای بچه ها کلی انرژی گرفتم،رفتیم تو کتابخونه،آوا و یاسمین شروع کردن ب مسابقه دادن،خانوم مومنی هم هی داد میزد سرو و صدا نکنین ...

#رمان_ماتادور_پارت_۹ ((((((((((((((ریحانه))))))))) خورده بودم زمینو پام حسابی درد میکرد ولی با شوخیای بچه ها کلی انرژی گرفتم،رفتیم تو کتابخونه،آوا و یاسمین شروع کردن ب مسابقه دادن،خانوم مومنی هم هی داد میزد سرو و صدا نکنین ،یکی باید اینم به خودش میگفت ،سوگند ام ازما جدا شده بودو یجا دیگه نشسه ...

۱۴ فروردین 1398
14K
#رمان—نالوطی پارت بیست و یک به قلم : یلدا بانو چشام رو باز کردم ... یاخدااا دارم خفه میشمممم... دو تا دستش که دورم حلقه شده بود و پاهاشم انداخته بود روم.. هرچه سعی کردم ...

#رمان—نالوطی پارت بیست و یک به قلم : یلدا بانو چشام رو باز کردم ... یاخدااا دارم خفه میشمممم... دو تا دستش که دورم حلقه شده بود و پاهاشم انداخته بود روم.. هرچه سعی کردم نیم سانت تکون بخورم نشد... امان از یک زره تکون از جانب پرهام... اووووف دیگه ...

۱۲ فروردین 1398
19K