نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

۱۶ #سال #گذشت...... #امروز #۴ #تیر #سالروز #در #گذشته #پدرمه # #به #یاد #عزیزان #خفته #در خاک #بخوانیم #فاتحه #و #صلوات #...😔 😔 چقدر سخته باور نداشته باشی که رفته ولی سیل اشک از چشات ...

۱۶ #سال #گذشت...... #امروز #۴ #تیر #سالروز #در #گذشته #پدرمه # #به #یاد #عزیزان #خفته #در خاک #بخوانیم #فاتحه #و #صلوات #...😔 😔 چقدر سخته باور نداشته باشی که رفته ولی سیل اشک از چشات جاری بشه . چقدر سخته دلت برای خنده هاش تنگ شده باشه ولی دیگه اون ...

۱۹ دقیقه پیش
1K
آیا میدونین که دلیل وجود آینه بر روی آستین لباس فضانوردان چیه؟ 👨 ‍🚀 فضانوردان بعد از پوشیدن این لباس قادر به دیدن دستگاهها و لوازم اندازگیری مخصوص نصب شده بر روی سینه لباس خود ...

آیا میدونین که دلیل وجود آینه بر روی آستین لباس فضانوردان چیه؟ 👨 ‍🚀 فضانوردان بعد از پوشیدن این لباس قادر به دیدن دستگاهها و لوازم اندازگیری مخصوص نصب شده بر روی سینه لباس خود نیستند. آنها با استفاده از این آینه قادر خواهند بود که به راحتی به این ...

۵۵ دقیقه پیش
990
#زوال_عشق #پارت_سیزده #مهدیه_عسگری سرکی به پذیرایی کشیدم که دیدم نسرین جون و مریم دارن حرف میزنن آقا هم داره با اخم تلویزیون تماشا میکنه... معلوم بود اصلا حواسش به صفحه تلویزیون نیست چون همینطوری داشت ...

#زوال_عشق #پارت_سیزده #مهدیه_عسگری سرکی به پذیرایی کشیدم که دیدم نسرین جون و مریم دارن حرف میزنن آقا هم داره با اخم تلویزیون تماشا میکنه... معلوم بود اصلا حواسش به صفحه تلویزیون نیست چون همینطوری داشت کانالا رو عوض میکرد....اشپزخونه یه جوری بود که از اینجا به پذیرایی دید داشتی ولی ...

۱ ساعت پیش
5K
پارت سوم نویسنده حدیث افشارمهر همون اول کاری مامانامون طرح رفاقت ریختن و رفت و آمدا شروع شد کم کم این رفت و امدا خانوادگی شد و ما سه تا هم که این وسط نقش ...

پارت سوم نویسنده حدیث افشارمهر همون اول کاری مامانامون طرح رفاقت ریختن و رفت و آمدا شروع شد کم کم این رفت و امدا خانوادگی شد و ما سه تا هم که این وسط نقش بز اهم ببخشید هیچ نقشی ندلشتیم در جمع بزرگترا جلسه ی سه به علاوه ی ...

۴ ساعت پیش
18K
*شیرین* ......... کنار ساحل خیلی شلوغ بود اصلا خوشم نیومد - چقدر شلوغه فرزام : تعطیلاته دیگه مریم : ای جان بردیا بستنی گرفت بردیا برای همه بستنی آورد جالب بود می دونست چه بستنی ...

*شیرین* ......... کنار ساحل خیلی شلوغ بود اصلا خوشم نیومد - چقدر شلوغه فرزام : تعطیلاته دیگه مریم : ای جان بردیا بستنی گرفت بردیا برای همه بستنی آورد جالب بود می دونست چه بستنی دوست دارم همه ای مزهای مورد علاقه من مریم : اینجور تو بستنی لیس میزنی ...

۷ ساعت پیش
34K
#پارت هشتاد و شش... #اخر هفته-روز خاستگاری... #جانان... اخ دلم میخواد این کارن رو خفه کنم ...اخه ادم این قدر مغرور ...بابا این دیگه شیرینش رو در اورده( خوب همش که نباید شور باشه ) ...

#پارت هشتاد و شش... #اخر هفته-روز خاستگاری... #جانان... اخ دلم میخواد این کارن رو خفه کنم ...اخه ادم این قدر مغرور ...بابا این دیگه شیرینش رو در اورده( خوب همش که نباید شور باشه ) والا خوب چی میشه منم ببرن خو من یه چی میگم ولی دلیل نمیشه که ...

۸ ساعت پیش
39K
بکهیون حاضر نبود تحت هیچ شرایطی از بغل جینیونگ بیرون بیاد. با تمام وجود تو آغوشش نفس میکشد. جینیونگ با بی میلی از بکهیون دل کند و پیش بم‌بم رفت. بکهیون از پشت پنجره‌ی اتاقش ...

بکهیون حاضر نبود تحت هیچ شرایطی از بغل جینیونگ بیرون بیاد. با تمام وجود تو آغوشش نفس میکشد. جینیونگ با بی میلی از بکهیون دل کند و پیش بم‌بم رفت. بکهیون از پشت پنجره‌ی اتاقش به اون دو تا نگاه میکرد. بعد از مدتی دو برادر از هم جدا شدند. ...

۹ ساعت پیش
30K
#پارت هشتاد و پنج... #جانان... کامین: با سلیقه جانان خرید کردم اومم یه چیزی خریدم .... کارین: بعد شام بیار ببینم... کامین: نوچ بمون تو خماری تا اخر هفته..تازه واسه جانان هم خرید کردیم... کارن: ...

#پارت هشتاد و پنج... #جانان... کامین: با سلیقه جانان خرید کردم اومم یه چیزی خریدم .... کارین: بعد شام بیار ببینم... کامین: نوچ بمون تو خماری تا اخر هفته..تازه واسه جانان هم خرید کردیم... کارن: میشه بگی واسه چی برای جانان خرید کردی....اون که من واسش لباس خریدم... کامین: خوب ...

۹ ساعت پیش
46K
#زوال_عشق #پارت_یازده #مهدیه_عسگری جلوی بانک نگه داشت و گفت: منتظر میمونم.... دیگه خدایی منم که انقدر پرو بودم از این همه لطفشون خجالت کشیدم....:نه مرسی مزاحم.... پرید وسط حرفم و جدی گفت:منتظرم... جای حرف دیگه ...

#زوال_عشق #پارت_یازده #مهدیه_عسگری جلوی بانک نگه داشت و گفت: منتظر میمونم.... دیگه خدایی منم که انقدر پرو بودم از این همه لطفشون خجالت کشیدم....:نه مرسی مزاحم.... پرید وسط حرفم و جدی گفت:منتظرم... جای حرف دیگه ای باقی نذاشته بود... روی صندلی نشسته بودم و منتظر بودم تا نوبتم بشه....بیچاره بردیا ...

۱۰ ساعت پیش
12K
#داستانهای.ترسناک [[عَطُِِش➿ 🚪 ]] ~~~~~~~~~~~ یه شب نصفه شب از خواب بلند شدم دست و پاهام بی دلیل میلرزید و عطش وحشتناکی گلومو گرفته بود... ساعت ۳:۰۰ بامداد بود.... لبام مثل چوب کبریت خشک شده ...

#داستانهای.ترسناک [[عَطُِِش➿ 🚪 ]] ~~~~~~~~~~~ یه شب نصفه شب از خواب بلند شدم دست و پاهام بی دلیل میلرزید و عطش وحشتناکی گلومو گرفته بود... ساعت ۳:۰۰ بامداد بود.... لبام مثل چوب کبریت خشک شده بود در حالی که نفس نفس میزدم به سمت آشپزخونه رفتم و یه بطری کامل ...

۱۰ ساعت پیش
20K
#زوال_عشق #پارت_ده #مهدیه_عسگری صبح با نور آفتاب که روی چشمام افتاد بیدار شدم.... با محیط ناآشنایی اطرافم با ترس سرجام نشستم که اتفاقات دیشب یادم اومد و نفس عمیقی کشیدم.... از جام بلند شدم و ...

#زوال_عشق #پارت_ده #مهدیه_عسگری صبح با نور آفتاب که روی چشمام افتاد بیدار شدم.... با محیط ناآشنایی اطرافم با ترس سرجام نشستم که اتفاقات دیشب یادم اومد و نفس عمیقی کشیدم.... از جام بلند شدم و تشک و پتومو جمع کردم و گوشه اتاق گذاشتم....موهامو باز کردم که تا زیر باسنم ...

۱۱ ساعت پیش
18K
#پارت هشتاد و چهار... #جانان... داشتم از ادا های کامین ریسه میرفتم که در سالن با ضرب باز شد منو کامین با بهت برگشتیم و به در سالن نگاه کردیم که کارین: خخخخ قیافه شون ...

#پارت هشتاد و چهار... #جانان... داشتم از ادا های کامین ریسه میرفتم که در سالن با ضرب باز شد منو کامین با بهت برگشتیم و به در سالن نگاه کردیم که کارین: خخخخ قیافه شون رو هاهاهاهاها کامین: مرض دختر سکته زدم ..هوف فک کردم کارنه ..اصلا تو اینجا چکار ...

۱۱ ساعت پیش
38K
#عشق_باطعم_تلخ #Part6 با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم، نور خورشید از پنجره مستقیم روی چشم‌هام بود، خدا لعنتت نکنه آنا چرا پرده رو نکشیدی؛ با حرص چنگ زدم به گوشیم و صدای نکبتش رو ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part6 با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم، نور خورشید از پنجره مستقیم روی چشم‌هام بود، خدا لعنتت نکنه آنا چرا پرده رو نکشیدی؛ با حرص چنگ زدم به گوشیم و صدای نکبتش رو قطع کردم، آخه روانی بی مغز من امروز دانشگاه ندارم که داری برام می‌نالی. همین‌جوری ...

۱۲ ساعت پیش
19K
یک مثالی از هواپیما وجود دارد که بسیار الهام بخش‌ است : وقتی مهماندارها آموزشهای لازم برای ایمنی پرواز رو ارائه میدهند میگویند: “به محض تغییر اکسیژن اول ماسک خود را بگذارید سپس ماسک کودکان ...

یک مثالی از هواپیما وجود دارد که بسیار الهام بخش‌ است : وقتی مهماندارها آموزشهای لازم برای ایمنی پرواز رو ارائه میدهند میگویند: “به محض تغییر اکسیژن اول ماسک خود را بگذارید سپس ماسک کودکان را” واضح است اگر اول ماسک خود را نگذارید بیهوش می شوید و کودکتان هم ...

۱۲ ساعت پیش
31K
کلید رخشمو(دویست شیش آلبالوییمو)از توی جیبم در آوردم و در ماشین رو بازکردم ، همزمان سه تامون پریدیم و سوار شدیم که کف ماشین با زمین برخورد کرد.... چند لحظه سکوت برقرار شد ، همونطور ...

کلید رخشمو(دویست شیش آلبالوییمو)از توی جیبم در آوردم و در ماشین رو بازکردم ، همزمان سه تامون پریدیم و سوار شدیم که کف ماشین با زمین برخورد کرد.... چند لحظه سکوت برقرار شد ، همونطور که بیرونو نگاه میکردم با صدای آرومی گفتم:خب بهتره که حرکت کنیم. استارت زدم روشن ...

۱۳ ساعت پیش
34K
#زوال_عشق #پارت_هشت #مهدیه_عسگری وقتی رسیدم خونه دوباره دختره رو بغل کردم و بردمش داخل و به عماد گفتم وسایلشو بیاره.... مریم که اومده بود درو باز کنه با تعجب گفت:این کیه داداش؟!..._اگه بری کنار بیام ...

#زوال_عشق #پارت_هشت #مهدیه_عسگری وقتی رسیدم خونه دوباره دختره رو بغل کردم و بردمش داخل و به عماد گفتم وسایلشو بیاره.... مریم که اومده بود درو باز کنه با تعجب گفت:این کیه داداش؟!..._اگه بری کنار بیام داخل میفهمی...داشتم از حیاط رد میشدم که مامان که طبقه معمول میاد دم در استقبالم ...

۱۳ ساعت پیش
28K
#زوال_عشق #پارت_شیش #مهدیه_عسگری به اتاق برگشتم و مانتو مشکی کوتامو با شلوار جذب مشکی و شال مشکیمو پوشیدم و پوتین های مشکیمو هم پوشیدم و پالتو قهوه ای سوختمو تنم کردم و کولم و برداشتم ...

#زوال_عشق #پارت_شیش #مهدیه_عسگری به اتاق برگشتم و مانتو مشکی کوتامو با شلوار جذب مشکی و شال مشکیمو پوشیدم و پوتین های مشکیمو هم پوشیدم و پالتو قهوه ای سوختمو تنم کردم و کولم و برداشتم و دسته چمدونمو هم گرفتم....ماشینمو نمی تونستم ببرم چون تا بیام بفروشمش طول میکشه و ...

۱۴ ساعت پیش
38K
#پارت_8 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کت شلوار مشکی و ماتی که چندان نو هم به نظر نمیرسید با پیرهن سفیدی که دوتا دکمه بالاش باز بود و لنگی که دور مشتش پیچیده بود کلاهیو از روی مبل ...

#پارت_8 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کت شلوار مشکی و ماتی که چندان نو هم به نظر نمیرسید با پیرهن سفیدی که دوتا دکمه بالاش باز بود و لنگی که دور مشتش پیچیده بود کلاهیو از روی مبل برداشت و مشتی و آقا منشانه رو سرش گذاشت -خوب شدم؟ +یکم متفاوت و غیر ...

۱۴ ساعت پیش
50K
سلام خوبین مسابقه عاشقم کن رو میزارم ولی لطفا بگین خوبه یاد بد ادامشو بزارم یا نه من بدونم مرسییی به نام خدا یکی از روزهای پاییز بود و برگ درخت حسابی داشت میریخت و ...

سلام خوبین مسابقه عاشقم کن رو میزارم ولی لطفا بگین خوبه یاد بد ادامشو بزارم یا نه من بدونم مرسییی به نام خدا یکی از روزهای پاییز بود و برگ درخت حسابی داشت میریخت و فضای رمانتیکی رو ایجاد کرده بود و منو مگی روبروی هم دیگه توی یه کافی ...

۱۵ ساعت پیش
55K
#پارت_81 . #بهت_میرسم به رگبار بسته شدن و...خیلی متاسفم اهورا... . نا باور بهش خیره شدم...چی...خدایا نه...خدایا مامانم...من...منه احمق باهاش قهر بودم...خدایا غلط کردم...ازم نگیرم...گوه خوردم برش گردون... . رفته رفته اشک تو چشمام نشست ...

#پارت_81 . #بهت_میرسم به رگبار بسته شدن و...خیلی متاسفم اهورا... . نا باور بهش خیره شدم...چی...خدایا نه...خدایا مامانم...من...منه احمق باهاش قهر بودم...خدایا غلط کردم...ازم نگیرم...گوه خوردم برش گردون... . رفته رفته اشک تو چشمام نشست و از گوشه ی چشمام سرازیر شد...تحمل نبود مامان و بابام برام مثل نبود اکسیژن ...

۱۵ ساعت پیش
44K