ویژه کنید
عکس و تصویر هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از ...



هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان
اُفتاد و شڪسٺ..
هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ
و
خود را در آن دید...
گمان کرد حقیقت نزد اوست
حال آن ڪہ..
حقیقت نزد همگان بوده .. ❈

شخصیت های اصلی :
خزان صوفی ، سهیل سپهری ، فربد فروتن ، پرهام پارسا ، گیسو عقیلی

اجتمائی ـ عاشقانہ ـ

خلاصه : دختر به نام خزان هست، رشته ی طراح و دانشگاهش تمومه،حالا توی شرکت پسر دوست پدرش مشغول به کاره.
در این میان در یک جشن انتخواب طرح مد و لباس با یک فرد به نام سهیل سپهری آشنا میشه .. و باهم برای کشیدن طرح به ترکیه میرن .
خزان مجبور میشود در روز عقد عشقش شرکت کند که همزمان در انجا متوجه میشود ڪه نزدیک ترین فرد زندگیش چه اسیب های بزرگی به او زدهو به او و عشقش با مدرک میگوید شما خواهر و برادر هستید...
حال او چه کند ...
چگونه با این اتفاق کنار بیاید ..
و چه کسی این قدر از او تنفر داشته است... که تا به حال برادر و خواهر بودن انها را نگفته است..


پارت یڪ:
صدای شرشر آب بهم آرامش میداد،دوباره رفتم توی فڪر،من توی زندگیم چی کم داشتم..هیچی
از نظر ثروت که تامین بودم چون پدرم سه شعبه نمایشگاه ماشین داشت یکی توی همین جا تهران یکی شیراز و یکی تبریز.
خودم هم که از هیکل و قیافم راضی هستم چشمایی قهوه ای و کمی کشیده و مو هایی به رنگ چشمام با کمی موج ،قدم ۱۶۳ و وزنم ۵۳ .
مدرک طراح مد و لباس رو گرفتم.
بابام دوست داره با پسر دوستش کار کنم اما من لجباز تر از این حرف هام که برم زیر دست یک پسر تازه به دوران رسیده کار کنم.
ولی میشه یه کار کرد...
میتونم بعد از کمی معروف شدنم با بابا شرکت بزنیم و خودم اِدارش کنم.
یه لحظه با یخ شدن آب ،رشته افکارم پاره شد و به خودم اومدم.
+مامان بازم که آب یخ شد ، تمام بدنم به لرزه اُفتاد
مامان برای این که صداش بهم برسه با صدای بلندی گفت
ــ باید آب یخ بشه یک ساعت آب رو باز گذاشتی.
دیدم راست میگه حوله سفیدم که تا روی زانوم میرسید و پوشیدم و پریدم تو اُتاقم.
عادت نداشتم تو حمام لباس بپوشم.
قرار بود با بروبچ بریم کافه،با سِشورار به جون موهام افتادم . حالا کاملا خُشڪ شد . رفتم سراغ لباس اوممم چی بپوشم...
یه مانتو کُتیه کوتاه آبی رو بیرون اوردم این خوب بود . شلوار مشکیم رو هم پوشیدم موهام رو کج جلو صورتم ریختم و رو سری سه گوش مشکیم رو هم روی سرم انداختم کفش ابیم رو که تخته صاف بود رو پوشیدم یه رژ کلباسی هم زدم،گوشیم رو بردا شتم و به طرف پارکینگ حرکت کردم،ریموت رو زدم،کوپه سفیدم بهم چشمک زد. سوار شدم و اول سمت خونه مُهنا حرکت کردم. مهنا تنها فَرد توی اکیپمون بود که متاهل بود ولی من و گیسو و نِگارو سوگند مجرد بودیم . خونشون نزدیک ما بود،رسیدم ، دو تا بوق زدم اومد بیرون تیپ بادمجونی و سفید زده بود خوشکل شده بود .
+سلام مُهنا جونم چطوری خوانواده خوبن ، میبینم تیپ پسر کش زدی.
ــ سلام و درود بر تو ،خوبم تو چطوری اونام خوبن ، تو که از منم جیگر تر شدی.
+ منم که عالیم ، اون که بله ... اجازه هس بریم؟
ـــ بروووو دیگه تو از کی تا حالا منتظر اجازه من هستی؟
+از همین حالا تا ..
ماشین رو به حرکت در اوردم و به سمت کافه فلورین حرکت کردم.
دستم رو به سمت ضبط بردم و صدای کر کننده سامی بیگی تو ماشین پیچید

خدا یا مرسی عشقم و افریدی
دارم یه حسی تو عشق اخریمی

مهنا فلش رو در اورد و فلش خودش رو زد و یک اهنگ بی کلام تو ماشین پیچید اعتراضی نکردم.
رسیدیم،پیاده شدم و در ماشین رو قفل کردم، با مهنا رفتیم داخل که دیدم این سه کله پوک دوباره زود تر از ما رسیدن و هر هر کر کر راه انداختن.
+سلام بر سه کله پوک های خودم
ـ سوگند : سلام و ... میدونـــی ساعــت چنده؟؟
یه نگاه به ساعت انداختی آیا؟؟
+ بزار نگاه کنم ، ساعت الان دقیقا شیش و ده دقیقه بعد ظهر به وقت تہران.
سوگند: ـــ وقرار ما چه ساعتی بوده؟؟
+ساعت پنچ.
خیلی ریلکس جوابش میدادم.
ــ گیسو پرید وسط حرفمون ـ بسته دیگه اَه بیاین بشینین.
یه یک ساعتی گذشت که گیسو گفت بچا من گوشیم تو ماشین جا مونده برم بردارم و بیام.
نگار صداش رو نازک کرد و گفت : برو برو ولی حواست به خودت باشه مادر .گرگ زیاده تو جامعه.
هممون یک دفعه زدیم زیر خنده. کل سر ها برگشت طرف ما.
یکم بعد گیسو هم اومد و بعد از خوردن و حرف زدن زیاد قصد رفتن کردیم .
من و مهنا به سمت ماشین حرکت کردیم با یه تک بوق خداحافظی کردم،
مهنا : میری خونه خزان؟
+ نه،چطور مگه؟؟
ــ هیچی همینجوری،میخوای بری پیش مادراَسماءت؟
+ آره برم دلم واسش تنگ شده.
ــ آها . میگم،هنوز میخواد با اون مرده ازدواج کنه؟
+ آره با کیهانی . ما نوه ها چیزی نمیگیم ولی یکی از عمه هام میگه نمیخوام، مادر بزرگ من رو میشناسی که اگه یه حرفی زد باید اجرا بشه.
ــ به نظر منم باید ازدواج کنه حق اون هست. حالا که شوهرش مرده اون باید تا اخر عمرش مجرد باشه و غصه بُخوره.
+حالا اگه پدر بزرگم هم تازه فوت شده بود یه چیزی،اون اَلا هفت ساله که فوت شده و مادرم احترامش رو نگه داشته.
با وارد شدن تویه کوچه مهنا اینا دیگه چیزی نگفتیم از مهنا خداحافظی کردم و به سمت خونه ی مامان اَسما حرکت کردم.
هیچ کسی جز من اون رو مامان اسما صدا نمیزد حتی مامانم هم اون رو اسما سلطان صدا میزد.
نگاهی به ساعت انداختم نه شب بود به مامان هم خبر داده بودم که شب رو اینجام.
پشت در میله ای با ماشین دو تا بوق زدم ، احمد اقا در رو باز کرد خونشون به این شکل بود که یه حوض هشت ضلعی زیبا که توی شب لامپ های سفید زیبا ترشون میکرد خونه دو طبقه بود و خیلی بزرگ توی حیاط هم یک گل خونه که خیلی بزرگ و همه چیزش از شیشه ساخته شده وسط گل ها یک میز خیلی بزرگم هست که دوره همی ها رو اونجا بر پا میکنن.
وارد ساختمون شدم سمت راست رو اشپز خونه و خدمتکارا و سمت چپ رو هم یک حال خیلی بزرگ و زیبا که مبل های سلطنتی دور تا دور اون گذاشته شده
دکراسیونش سفید و طلاییه . دست از انالیز کردن برداشتم.داد زدم مامان اسما مامان اسما از پله ها به حالت دو اومد پاین و من رو دید و گفت
ــ تو نمیتونی یک بار بیای و من رو نتر سونی
+سلام بر مامان اسما خودم.
ــ سلام دختر شیطونی نکن بیا بشین .
بعد از این که با مامان اسما شام خوردیم و یکم در باره این که برم تو شرکت کار کنم نصیحتم کرد ساعت یازده قصد رفتن کردم .
توی راه خونه توی اتوبان بودم که متوجه شدم یه ماشین وایساده کناره جاده خیلی خطر ناک بود برا همین جلوی ماشینش پارک کردم رفتم کنارش دیدم یه پسرس گفتم
+سلام میتونم کمکتون کنم.
ــ سلام ماشین روشن نمیشه و نمیدونم مشکلش چیه، نیازی نیست زنگ زدم به دوستم دیگه الاناست که برسه ممنون.
+ من مشکلش رو میدونم
ــ واقاا
+بله برید گاز بدین
یکم با سیما ور رفتم دیدیم بلههه ماشین حرکت کرد همون لحضه یه ماشین نگه داشت و اومد کنارمون اوه چه خوشکل بودد یه پسره بود ، عجب قیافه ای اوف چه هیکلی بیشتر از این نگاش نکردم
ـ+خوب من میرم دیگه .
ــ واقاا ازتون ممنونم ولی ساعت نزدیک دوازده هست و خوب نیست تنهایی برین ما پشت سرتون میایم .
+ خیلی ممنون خودم میرم ، خونمون نزدیک خیابونم شلوغه خیلی ممنون . خدا نگهدار
ــ بازم ممنون خداحافظ.
سوار ماشین شدم،خیلی تند میرفتم رسیدم خونه ، مامان اینا خواب بودن حتما فکر کردن شب رو اونجا میمونم ، ساعت هفت کوک کردم باید یه سر به شرکته بزنم .
یه مسواک زدم و گرفتم خوابیدم .
صب با صدای خروس که نشون میداد ساعت هفته بلند شدم خوب اولین روز کاریمه از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت اشپزخونه دیدم خوانواده گرامی در حال خوردن صبحانه هستن.وقتیم من رو دیدن تعجب کردن که براشون توضیح دادم.
آدرس رو هم از بابا گرفتم بعد از صبحانه یه نگاه به ساعت کردم هفت و ربع باید هشت میرسیدم.ازتوی کمد یه مانتو کوتاه سرمه ای بیرون اوردم با شال و شلوار مشکی و کفش سرمه ای کیف مشکیم هم برداشتم و یکم عطر زدم یه زژ کالباسی هم زدم ساعت ۷:۲۵ دقیقه بود . سوار کوپه ام شدم و پیش به سوی شرکت ساعت هشت پنج کم رسیدم اوه چه شرکتی وارد شدم . به طرف میز منشی رفتم
+سلام خزان صوفی هستم.
منشیه یکم فکر کرد و انگار یه چیز یادش اومد گفت:
ــ سلام خانوم صوفی ، خوش آمدید بفرمایید.
بلند شد و پشت یه در ایستاد
ـ رئیس منتظرتون هستن
در زد و جلو تر از من وارد شد و گفت
ــ اقای فُروتن خانم صوفی اومدن.
ـــ خوش اومدن
واا چه پرو وارد شدم
+ سلام
ــ سلام . خانم زندی (مُنشی) شما میتونین برید .
+ ببخشید میشه به رئیس بگید بیاد.
خیلی بهش برخورد تو دلم قاه قاه میخندیدم.
ــ رئیس من هستم
+ اوه واقعاا
ــ بله . ببینید من نمیدونم پدرم چطور به شما اعتماد کرده و به شما یه همچین مسولیتی داده، شما باید یک طرح لباس شب بِکشید که زیبا ترین طرح در روز بیست بهمن بشه .
+ اتاقم کدومه ؟
بازم بهش برخورد این رو از اخم کردنش میشد فهمید.
ـ اخرین اتاق سمت چپ .
وارد اتاق شدم و شروع کردم به طرح کشیدن دوست نداشتم ده تا بکشم و یکیش رو انتخواب بکنه، یکی بکشم همونم انتخواب کنه.
امروز ده بهمنه وااا وقت نداریم که . با تمام تلاشم سعی کردم که بهترین طرح و جدید ترین طرح بشه.
بعد از یک هفته از خونه بیرون نرفتن و مسیره خونه و شرکت رو طی کردن تونستم بهترین طرحم رو بکشم.سه روز وقت داشتیم.رفتم و طرحم رو نشون دادم همه عاشقش شده بودن.و شهرزاد رفت دور و بر دوختن طرح،منم یه کت برا خودم طراحی کردم که قرار شد شهرزاد برام بدوزه.
نوزده بهمن رسید . شهرزاد برام اِس زد که لباست اماده هست،منم رفتم توی شرکت لباس رو پوشیدم خیلی خوب شده بود.
مدلش اینجور بود که یه کُت و شلوار به رنگ سبز لیمویی ، کُته چند سانت زیر باسنم میرسید و یه شلوار راسته که یکم چاک داشت با کفش قاب دار مشکی ، اوه عالی میشدم حالا من میخواستم توی چشم نباشماااساعت حدود هشت شب بود که توی واتس اپ برا گروه برو بچ پیام دادم :
+"سلام دوسیا،میگما فردا چشن بهترین طرح ساله ازتون میخوام تشریف بیارین با سپاس"
گیسو ــ من که میام با سر 😅
سوگند ــ منم پایتم.
نگار ـ من نمیتونم بیام .
مهنا ـ منم میام.
+ نگار چرا نمیای؟
ـ برام داره خاستگار میاد😁
+اُهَه به سلامتی
سوگند ـ مبارکه گلو.
گوشی رو خاموش کردم و خزیدم زیر پتو و به دو نرسید خوابم برد.
صبح ساعت هفت بلند شدم و لباسم لیموییم رو پوشیدم حرکت کردم سمت شرکت .
بِرکه (مدلینگ ) عالی شده بود،وقتی فربُد اومد و برکه رو دید یه نگاه خاصی بهم کرد.یکم با لباسی که طراحی کرده بودم ور رفتم ، میخوام قبول کنم حتی خودمم فکر نمیکردم در این حد عالی بشه..
به سمت اتاق فربد حرکت کردم و به دو زَرب وارد شدم.
+ من دیگه میخوام برم
ــ باشه برو ولی خیلی زود بیا توی باغ که خودمون باید زود تر از همه بریم
+اها ، باوشه .
تو اتاقم موهام رو اتو زدم و بعد دم اسبی بالای سرم جمع کردم کت شلوارم هم پوشیدم کفشم هم پوشیدم یه خط چشم نازک هم کشیدم فکر نمیکردم اینقدر بهم بیاد یه رژ یاسی رنگ هم زدم یه رو سری بلند سه گوش هم روی سرم انداختم ساعت دو بعد ظهر بود و هوا ابری ولی همین ابر زیاد چشم آدم رو ازیت میکرد عینک دودیم و سویچ و برداشتم و پیش به سوی باغ.
وارد باغ شدم فربد و منشی و شهرزاد و یه چن تا دیگه بودن ، باغ عالی شده بود کُلی مدلینگ اومده بودن. وقتی پیش فربد اینا رسیدم یه نگاهی بهم انداخت و تا چند لحضه چشم ازم بر نداشت
وا این جدیدا چش شده بود؟؟
کم کم مهمون ها اومدن خیلی گرسته بودم اوه
زیر یه درخت رو نیمکت نشستم که فربد اومد پیشم و گفت گرسنه ای منم از خدا خواسته گفتم
+ اوه چه جورممم
ــ ارمان بیا
یه چیز توی گوشش گفت چن لحضه بعد همون پسره اومد و با یه ظرف پر از برنچ و ماهی و مرغ اومد وااای یعنی قشنگ دلم میخواست حمله کنم رو غذا،یه نگاه تشکر امیز به فربد انداختم و مشغول خوردن شدم که متوجه شدم یه نگاه رومه ، سرم بلند کردم که با فربد چشم تو چشم شدیم.
دیگه همه اومده بودم منم خودم رو جمع و جور کردم
و رفتم پیش برکه اوه .
لباس رنگش کالباسیه چرک با کمی اکلیل مدلش هم بلند بود و یقه بسته و از یَقه مِلیله های بلند وسل میشد به مچ که یه چند سانتی دباره همون پارچه اکلیکی دور مچ ها بود.
بلند و کمی دنباله دار واقاا که عالی بود .
ـ خب دوستان آماده باشید داور ها اومدن.
همه پشت در منتظر بودیم اسممون رو صدا بزنن. وایسادم به حرف اینا گوش بدم حوصلم سر نره لا اقل.
ــ واای بچه ها شنیدین میگن این سپهریه باز اومده اوهه بدبختیم خیلی سخت پسنده..
ـ وای آره خیلی
با صدای مجری از کنارشون فاصله گرفتم .
ــ سلام خدمت تک تکتون ، همتون میدونین که امیروز چرا اینجا جمعیم پس نیاز به توضیح نیست. خوب داور ها رو معرفی میکنم : سرکار خانوم پریا کریمی ، اقای محمد پاکاری اقای سهیل سپهری
یک دفعه هم دست و سوت زدن وااای که چقد اینا دیگه شورش رو در میارن
ــ و اخرین نفر خانوم مریم مومن نژاد.
ـ خوب و حالا نوبت مدلینگا هست ، دعوت میکنم از مدلینگ های خانوم از الناز و صدف و برکه..
بر روی صحنه رفتن همه با وارد شدن برکه کلی دست زدن حالا نظر داور هاا.
خانوم کریمی ـ هیچ کدوم رو دوست ندارم فقط برکه عالیههه .
سیل دست و سوت بلند شد
اقای پاکاری ــ من همشون رو دوست داشتم ولی فک میکنم مدلینگ برکه بهترین طرح امسال
من اون پشت قرر میدادم.
خانوم مومن نژاد ــ من که از همه بیشتر از طرح لباس برکه خوشم اومد واقاا جدید و امروزی بود ولی فکر میکنم بقیه هم میتونن پیشرفت کنن و من بی صبرانه منتظرم طراح این لباس رو ببینم.
اقای سهیل سپهری :من که از هیچ کدوم خوشم نیومد هر سال تکراری تر و زشت تر از سال های دیگه لطفاا کمی دقت و سلیقه به خرج بدید. طرح لباس برکه نسبت به بقیه قابل تحمل تره .
مجری ـ چون نظر اخر رو اقای سپهری میدن نظر اخر با ایشونه
سپهری پیش مجری رفت و یه نگاه به برگه کرد و گفت
ــ دعوت میکنم از سرکار خانوم خزان صوفی تا به عنوان زیبا ترین طراح ایران به روی صحنه بیاد .
اون لحضه حالم رو نمیتونم توصیف کنم .
با دست و پایی لرزون به بالا رفتم،
همشون ازم تعریف کردن و گفتن خیلی خوبه ولی این سپهری بیشور یه تبریک خشک و حالی هم نگفت
دوستام هم که دیگه اون پایین در حال خود کشی بودن.
کم کم همه رفته بودن ازم خواستن توی یه قسمت از باغ برم و منتظر داور ها باشم.رفتم
این که فقط سپهریه روش اون بر بود پس بزار خوب انالیزش کنم ، هیکلش خیلی خوب بود معلومه خیلی روش کار کرده . کت و شلوار کرم رنگ پوشیده بود نیم رخش نگاه کردم ته ریش جذاب با چشما و ابرو و موی مشکی واقاا جذاب بود داشتم همینجو وارسیش میکردم که یه دفعه بدون نگاه کردن گفت
ــ خانوم صوفی اگه انالیز کردنتون تمومه بیاین که من وقت ندارم اینجا به ایستم تا نگاه کردن شما تموم بشه.
بدون اندک خجالتی رفتم
گفت ــ ببینین نمیدونم این رو فهمیده باشید یا نه ولی اصلا طرحتون به دلم ننشست .
و به این دلیل انتخواب کردم که میدونستم با تلاش میتونید بهترش رو بکشید،از شما میخوام که فردا ساعت چهار بعد ظهر بیاین به شرکتم تا ببینم همون کسی که من میخوام هستید یا نه .
+ اونوقت که طرح رو کشیدم و صد درصد خوب بود چی میشه؟؟
ــ شما رو به عنوان بهترین طراح ایران به استامبول میفرستم و شما توی اونجا به مدت دو هفته هستید و بعد طرحتون رو که کشیدید به ایران بر میگردید و میتونید که توی طرح شرکت های خیلی بزرگ کار کنید و من این رو به شما تضمین می کنم.
+ از کجا میتونم بهتون در این باره اعتماد کنم ؟؟
ــ مطمئن باشید به سود شما و من تموم میشه بعد از کشیدن طرح توی استامبول همه چیز رو براتون توضیح میدم.
+ خیلی خوب پس من ساعت چهار میام
ــ خداحافظ
+ خدا نگهدارتون
به سمت بچه ها رفتم گیسو رو دیدم
گیسو ــ بله اقای فروتن خیلی طرحش رو خوب کشیده بود.
+گیسو جان فعلا من میرم اقای فروتن خدانگهدار
ــ خداحافظ
ــ بای
سوار ماشینم شدم و سمت خونه حرکت کردم . مامان بیدار بود و فیلم میدید .
ــ سلام دخترم چه خبراا چطورر بودد.
+سلام مامان خوب بود اول شدم .
ــ واقاا
بعد از کلی تعریف و من میدونستم و ... اجازه داد بخوابم.
حول و هوش ساعت دوازده ظهر مامانم با غرغر اومد بالای سرم و به زور بلندم کرد بعد از نهار خوردن یه دوش هم گرفتم ساعت دو بود یه دفعه یادم اومد که من امروز باید برم پیش سپهری ..
"پایان پارت اول'
نظر فراموش نشه☺

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...