نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#عشق_باطعم_تلخ #Part7 شهرزاد سر‌خوش خندید. با عصبانیت ساختگی گفتم: - بادمجون... با مکث: من میرم، صبحونه. ... از قرار دیروز، امروز ساعت دو بعدازظهر با پرهام کلاس داشتیم. - شهرزاد، اگه حرفت رو با دوست‌هات ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part7 شهرزاد سر‌خوش خندید. با عصبانیت ساختگی گفتم: - بادمجون... با مکث: من میرم، صبحونه. ... از قرار دیروز، امروز ساعت دو بعدازظهر با پرهام کلاس داشتیم. - شهرزاد، اگه حرفت رو با دوست‌هات تموم کردی بیا من رختکنم. نفسی بیرون فوت کردم، شهرزاد دوباره گروپش رو جمع کرده ...

۸ ساعت پیش
26K
#نامه #خدا #به بندگانش🍃 من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم .🍃 لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که ...

#نامه #خدا #به بندگانش🍃 من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم .🍃 لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی، برای رفع کردن آن تلاش نکن🍃 آنرا در صندوق( ...

۱۰ ساعت پیش
36K
#بازگشت_تو #پارت_٢۵ سرمم تموم شد و لباسامو عوض کردن و از رو تخت اومدم پایین رفتم جلو ایینه روسریمو درست کردم مامان گفت ما میریم پایین تا ماشین گرم شه تو هم بیا بابا و ...

#بازگشت_تو #پارت_٢۵ سرمم تموم شد و لباسامو عوض کردن و از رو تخت اومدم پایین رفتم جلو ایینه روسریمو درست کردم مامان گفت ما میریم پایین تا ماشین گرم شه تو هم بیا بابا و نهال رفتن پایین سرم پایین بود رفتم کیفمو بردارم ک دیدم یکی کیفمو داد دستم ...

۱۰ ساعت پیش
35K
#پارت_83 . #بهت_میرسم با ترس جیغ زدم:نیییییکلاااااااس... . همون لحظه سقف یکم اومد پایین تر که دستم رو جولوی صورتم گرفتم و داد کشیدم:نههههههه.... . دیگه نزدیک بود گریم بگیره ک صدای داد نیکلاس به ...

#پارت_83 . #بهت_میرسم با ترس جیغ زدم:نیییییکلاااااااس... . همون لحظه سقف یکم اومد پایین تر که دستم رو جولوی صورتم گرفتم و داد کشیدم:نههههههه.... . دیگه نزدیک بود گریم بگیره ک صدای داد نیکلاس به گوشم خورد....چشمام و باز کردم و برگشتم سمتش... . بیرون از اتاق ایستاده بود و ...

۱۰ ساعت پیش
40K
*نفس* با ایلیا ونیما رفتم بیرون که لباس بگیرم انقدر نیما غر زدداشت عصبیم می کرد ایلیا هم عصبی شد وگفت : اِ نیما بسه چرا انقدر غرمی زنی نیما: بابا من گفتم میخوام برم ...

*نفس* با ایلیا ونیما رفتم بیرون که لباس بگیرم انقدر نیما غر زدداشت عصبیم می کرد ایلیا هم عصبی شد وگفت : اِ نیما بسه چرا انقدر غرمی زنی نیما: بابا من گفتم میخوام برم با رویا بیرون تو ول نکردی ایلیا ایلیا متحیر گفت : خودت گفتی اشکال نداره ...

۱۳ ساعت پیش
79K
هوادارای پرسپولیس یک هفته جلو باشگاه تجمع کردن و از مشکلات پیش آمده به خاطره بی کفایتی مدیریت شاکی بودن و سرتیتر تموم سایت و رسانه ها بودن نه وزارت ورزش خم به ابروش اومد ...

هوادارای پرسپولیس یک هفته جلو باشگاه تجمع کردن و از مشکلات پیش آمده به خاطره بی کفایتی مدیریت شاکی بودن و سرتیتر تموم سایت و رسانه ها بودن نه وزارت ورزش خم به ابروش اومد نه وزارت امور خارجه ولی همین که فهمیدن کیسه میخواد ازش امتیاز کسر بشه و ...

۱۳ ساعت پیش
8K
پارت 4 منتظر نظراتونم بلند بلند خندید و منو با خنده های تمسخر امیزش بدرقه کرد بعد از من مگی رفت تو ولی گفت که اصلا روی خوش بهش نشون نداده و تنها شانسی که ...

پارت 4 منتظر نظراتونم بلند بلند خندید و منو با خنده های تمسخر امیزش بدرقه کرد بعد از من مگی رفت تو ولی گفت که اصلا روی خوش بهش نشون نداده و تنها شانسی که اورده این بوده که ردش نکرده وقتی برگشتم حسابی خسته بودم و عصبی حالم از ...

۱۸ ساعت پیش
111K
سلام عاقاا لطفا بگین خوبه بدع بزارم نزارم چرا نمیگین اخع گناه دارم پارت 2 :میشه جلو من از اون حربت استفاده نکنی اخه من دخترم :بس کن کدوم حربه :همونکه باهاش اون پسر بدبختو ...

سلام عاقاا لطفا بگین خوبه بدع بزارم نزارم چرا نمیگین اخع گناه دارم پارت 2 :میشه جلو من از اون حربت استفاده نکنی اخه من دخترم :بس کن کدوم حربه :همونکه باهاش اون پسر بدبختو با مخ انداختی زمین خوشگله :خیلی خوب خوشگله ........ :حالا شد .....فکر کنم استاد دیگه ...

۱۸ ساعت پیش
76K
۱۶ #سال #گذشت...... #امروز #۴ #تیر #سالروز #در #گذشته #پدرمه # #به #یاد #عزیزان #خفته #در خاک #بخوانیم #فاتحه #و #صلوات #...😔 😔 چقدر سخته باور نداشته باشی که رفته ولی سیل اشک از چشات ...

۱۶ #سال #گذشت...... #امروز #۴ #تیر #سالروز #در #گذشته #پدرمه # #به #یاد #عزیزان #خفته #در خاک #بخوانیم #فاتحه #و #صلوات #...😔 😔 چقدر سخته باور نداشته باشی که رفته ولی سیل اشک از چشات جاری بشه . چقدر سخته دلت برای خنده هاش تنگ شده باشه ولی دیگه اون ...

۲۰ ساعت پیش
35K
پارت سوم نویسنده حدیث افشارمهر همون اول کاری مامانامون طرح رفاقت ریختن و رفت و آمدا شروع شد کم کم این رفت و امدا خانوادگی شد و ما سه تا هم که این وسط نقش ...

پارت سوم نویسنده حدیث افشارمهر همون اول کاری مامانامون طرح رفاقت ریختن و رفت و آمدا شروع شد کم کم این رفت و امدا خانوادگی شد و ما سه تا هم که این وسط نقش بز اهم ببخشید هیچ نقشی ندلشتیم در جمع بزرگترا جلسه ی سه به علاوه ی ...

۱ روز پیش
53K
#پارت هشتاد و شش... #اخر هفته-روز خاستگاری... #جانان... اخ دلم میخواد این کارن رو خفه کنم ...اخه ادم این قدر مغرور ...بابا این دیگه شیرینش رو در اورده( خوب همش که نباید شور باشه ) ...

#پارت هشتاد و شش... #اخر هفته-روز خاستگاری... #جانان... اخ دلم میخواد این کارن رو خفه کنم ...اخه ادم این قدر مغرور ...بابا این دیگه شیرینش رو در اورده( خوب همش که نباید شور باشه ) والا خوب چی میشه منم ببرن خو من یه چی میگم ولی دلیل نمیشه که ...

۱ روز پیش
87K
#پارت هشتاد و پنج... #جانان... کامین: با سلیقه جانان خرید کردم اومم یه چیزی خریدم .... کارین: بعد شام بیار ببینم... کامین: نوچ بمون تو خماری تا اخر هفته..تازه واسه جانان هم خرید کردیم... کارن: ...

#پارت هشتاد و پنج... #جانان... کامین: با سلیقه جانان خرید کردم اومم یه چیزی خریدم .... کارین: بعد شام بیار ببینم... کامین: نوچ بمون تو خماری تا اخر هفته..تازه واسه جانان هم خرید کردیم... کارن: میشه بگی واسه چی برای جانان خرید کردی....اون که من واسش لباس خریدم... کامین: خوب ...

۱ روز پیش
90K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت۱۴* دیمن لیوان رو از دستم کشید و انداخت وسط آشپز خونه ،هر تیکه لیوان یه وری رفت ، صدا از هیچکس در نمیومد ، حتی صدای نفس کشیدنشون هم نمیشنیدم ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت۱۴* دیمن لیوان رو از دستم کشید و انداخت وسط آشپز خونه ،هر تیکه لیوان یه وری رفت ، صدا از هیچکس در نمیومد ، حتی صدای نفس کشیدنشون هم نمیشنیدم ، هوداد خیلی ریلکس بلندشد و گفت : امروز رو نمیخوام با دعوا شروع کنم ...

۱ روز پیش
86K
#زوال_عشق #پارت_شیش #مهدیه_عسگری به اتاق برگشتم و مانتو مشکی کوتامو با شلوار جذب مشکی و شال مشکیمو پوشیدم و پوتین های مشکیمو هم پوشیدم و پالتو قهوه ای سوختمو تنم کردم و کولم و برداشتم ...

#زوال_عشق #پارت_شیش #مهدیه_عسگری به اتاق برگشتم و مانتو مشکی کوتامو با شلوار جذب مشکی و شال مشکیمو پوشیدم و پوتین های مشکیمو هم پوشیدم و پالتو قهوه ای سوختمو تنم کردم و کولم و برداشتم و دسته چمدونمو هم گرفتم....ماشینمو نمی تونستم ببرم چون تا بیام بفروشمش طول میکشه و ...

۱ روز پیش
53K
#پارت_8 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کت شلوار مشکی و ماتی که چندان نو هم به نظر نمیرسید با پیرهن سفیدی که دوتا دکمه بالاش باز بود و لنگی که دور مشتش پیچیده بود کلاهیو از روی مبل ...

#پارت_8 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کت شلوار مشکی و ماتی که چندان نو هم به نظر نمیرسید با پیرهن سفیدی که دوتا دکمه بالاش باز بود و لنگی که دور مشتش پیچیده بود کلاهیو از روی مبل برداشت و مشتی و آقا منشانه رو سرش گذاشت -خوب شدم؟ +یکم متفاوت و غیر ...

۱ روز پیش
73K
یکی از معدود دلخوشی های این روزامون و شاید یک دهه اخیر زندگیمون، از پسر بچه ای که دلبری کردنو با خوشحالی اولین گلش رو شونه های رونالدینیو شروع کرد، تبدیل شده به مرد 32 ...

یکی از معدود دلخوشی های این روزامون و شاید یک دهه اخیر زندگیمون، از پسر بچه ای که دلبری کردنو با خوشحالی اولین گلش رو شونه های رونالدینیو شروع کرد، تبدیل شده به مرد 32 ساله ای که حالا به یک دنیا نشون داده میشه با جادو کردن تو مسطتیل ...

۱ روز پیش
34K
#کاشت_ناخن آیا کاشتن ناخن اشکالی داره؟ برای وضو و غسل مشکلی ایجاد می کنه؟ 📚 مقام معظم رهبری: اگر کسی ناخن کاشته باشه باید برای وضو و غسل اونا رو بکنه، حتی اگر هزینه هم ...

#کاشت_ناخن آیا کاشتن ناخن اشکالی داره؟ برای وضو و غسل مشکلی ایجاد می کنه؟ 📚 مقام معظم رهبری: اگر کسی ناخن کاشته باشه باید برای وضو و غسل اونا رو بکنه، حتی اگر هزینه هم داشته باشه بازم باید این کار رو بکنه، چون ناخن مصنوعی مانع رسیدن آب به ...

۱ روز پیش
24K
امیر: اما من الانه که زندگی خوبی دارم اگه دل اون دختر چشم آبی و شکستم شرمندشم... بعد از اینکه حرفاش تموم شد برگشت سمت من و تیام ...عرق کرده بودم.. گلوم خشک شده بود..واقعا ...

امیر: اما من الانه که زندگی خوبی دارم اگه دل اون دختر چشم آبی و شکستم شرمندشم... بعد از اینکه حرفاش تموم شد برگشت سمت من و تیام ...عرق کرده بودم.. گلوم خشک شده بود..واقعا باورم نمیشه نه .. نه این امکان نداره این امیر نیست .. این مردی که ...

۱ روز پیش
25K
من از توی لیست دختر چشم آبی رو انتخواب کردم و این بهترین موقعیت ممکن بود ، هم به اون نزدیک میشدم هم به هدفم..وقتی باهاش ازدواج کردم دیدم نه بابا .. به قول ایهام ...

من از توی لیست دختر چشم آبی رو انتخواب کردم و این بهترین موقعیت ممکن بود ، هم به اون نزدیک میشدم هم به هدفم..وقتی باهاش ازدواج کردم دیدم نه بابا .. به قول ایهام این سرسخت تر از این حرف هاست..باید یه کاری میکردم..یه دفتر قدیمی پیدا کردم و ...

۱ روز پیش
28K