ویژه کنید
عکس و تصویر از خواب بلند شدم و اومدم پاییـن بچہ ها نشسته بودن و صبحانه میخوردن.. عادل ...

از خواب بلند شدم و اومدم پاییـن
بچہ ها نشسته بودن و صبحانه میخوردن..
عادل که متوجه من شد گفت
ـ سلام خابالو
+سیلام
ـ بیا یه چیز نشونت بدم.
رفتم پیشش یه عکس خیلی مسخره بود
من وایساده بودم و با تعجب به میعاد (پسر عمو کامرانم)نگاه میکردم که برا من شاخ گذاشته بود و قیافش و با مزه کرده بود.
+ای من این عکسو میخوام برام بفرستش بعدا
ـ باشه حتماا
ارشام ـ بچا نظرتون چیه بریم جنگل واسه نهار؟
+ من که موافقتم
مجی ـ منم
نگار ـ منم
مهنا ـ بچا لب در یا بهتر نیس
نفس ـ آره کنار دریا بهتره
عادل ـ نه باو اونجا خیلی رفتیم همین جنگل بهتر .
+ باشه پس هر کسی که صبحانه خورد بره آماده بشه..
نگار ـ اکی دوسی جون بخور
یه لیوان اب پرتقال خوردم و چند تا قاش از خیار و گوجه ، میلم به صبحانه نکشید .
بچا من رفتم آماده شم
نفس ـ حالا صبخانت و بخور اماده هم میشی ..
+نه خوب گرسنه نیستم
ـ اوکی برو
رفتم یه تیپ اسپورت سفید و مشکی زدم و گفش سفید ادیداسم هم پوشیدم .
اومدم پاین فقط مجی و نگار و ارشام اماده بودن..
کم کم همه اومدن.
یه سر به گوشیم زدم ، خبری نبود منم بی صداش ڪردم .
مجی ـ ایوالناس آماده اید برید سوار شید
سهیل ـ آماده ایم
همه سوار شدیم
توی طول راه هم زدیم و رقصیدیم ، چند دور هم من و ارشام رقصیدیم ولی هیچ رقصی به پای رقص من و سهیل نمیرسه واقعاا رقص خوبی بود
دیگه خسته شدیم
آهنگ ملایم گذاشتن ..
اهنگ بی من کجا رفت
بی من کجا رفت..
اه سردی میکشم
از رفتنش اخر چرا رفت..
آشنایه من غریبانه میان جاده ها رفت
آه به حال چشم من امشب اگر باران نبارد
موجم از توفان تو
چشم تو را دریا ندارد
دریا ندارد
....
رسیدیم پیاده شدیم هر کسی یه چیز دستش بود منم سبد میوه رو برداشتم اوه عجــب جنگلی
جنگل http://wisgoon.com/pin/26002528/
چقدر سنگین بود سبده
دیدم سهیل داره دسته خالی میره داد زدم
+ آهااای حاجی ما این جا داریم جون میدیم و شوما دس خالی میری بیا اینو بگیر اق داداش
همه زدن زیر خنده
سهیل اومد کنارم گفت
ـ ممنونم که گفتی بیام ازت بگیرمش ، چت میشد میوردیش؟
با خنده گفتم
+حتماااا اون وقت من کمر درد بگیرم تو پس این ماهیچه ها که ساختی برا چیه؟
ـ اینا رو ساختم واسه شب عروسی😌
یه اخمی کردم و یه نچ نچی کردم و راهم و ادامه دادم
دخترا در حال رقصیدن بودن و پسرا هم در حال کباب زدن و هیزم جمع کردن.
منم رفتم سمت دخترا و گفتم
+نوچ نوچ ، بدون من رقصیدن حال نیده عایااااا؟؟
فری ـ ای حال میده قابل توصیف نیس
+ایشششش
رفتم وسط یکم رقصیدیم بچهه ها صدایه قار و قور شکممون
در اومد
نگار ـ چیکاررر میکنین مردیم از گرسنگی هااا
عادل ـ الهی چه کنیم میگی یعنی؟
مهنا ـ کوفته یه کاری کن برا زنت دیگهههه
عادل ـ تو جون بخوا گله من ، ولی وایسا الآن اماده میشه..
نفس ـ داداش سهیل خوشکــــلممممم
سهیل ـ چی میخوااااااوی
نفس ـ داداشیِ ابجیش، نفست گرسنشه هااااا
سهیل ـ اوه اوه باشه اومدم .
یه سیخ برداشت بیاد که مهنا گفت
مهنا ـ یاددد بگیر عادلللل یاد بگیـــــر ، ببین تو رو خدااا
عادل ـ اوفـــ نشد یکی یه کار کنه تو غر سر من نزنی
گیسو ـ نیگاااا چی میکنی سهیل الان دعوا میندازی بین زن و شوهررررر😂
سهیل ـ مهنا خانوم به شما هم میدم ، عادل به من گفت که اتفاقعا به شما بیشتر از همه بدم
دخیا با هم ـ اوووووووه مای گاددد
اومد چند تا به مهنا داد چند تا هن به نگار و گیسو و سوگند و نفس .
اومد رو به روی من وایساد
سیخ رو گرفت بالا و گفت
ـ آخی تمام شددد ، تو که صبحانه هم نخوردی بودی ، الآن آماده میشه دو دیقه صبر کن .
آیییییی من اون لحضه دوس داشتم چه بلا هایه شومییی به سر این بیارم خداااا میدونه
خوب چی میشد به اونا کم تر میدادی تا به منم برسه
میدونم که از عَمد بیشتر بهشون دادی تا به من نرسه بیشعاررر.
آرشام ـ نهارررر آماده شدد
نشستیم کنار سفره .
+ دستتون مرسی عاولی شده
مجی ـ خواهش وظیفه بود
عادل ـ خزان گوشیت رو ویبرست ؟ آخه داره میلرزه
+ آره لطف میکنی بدی اهخه داره میزنگه
ـ البته
گوشی رو گرفت سمت ولی قطع شد
روی صفحه گوشی ، سی و دو تا تماس بی پاسخ داشتم یا ابیلفظ
از مامان و بابا و مارال (خواهر میعاد ـ دختر عموم) کلی هم میس کال داشتم .
سریع یه تماس به مامان زدم ..
ـ سلام دخترم زود بیا خونه عمو کامرانت ، ببخشید که اینقد سریع میگم ولی بدبختانه عموت فوت شده
+ جاااااااننن شوخیه مامانننن
ـ نه عزیز چه شوخی بیا که مارال و میعاد و زن عموت فرشته خیلی داغونن مخصوصااا میعاد زود بیاااا فعلا
+ وای خدا بده صبر باشه اومد فعلا .
آرشام ـ چی شده
+ واییی بدو بریم ،دوستان خیلی ببخشید عموم فوت شده باید بریم فعلا
حالم بد بود هیچی نمیشنیدم فقط فهمیدم که دستم توسط ارشام کشیده میشد و بعدش سوار یه اسنپ شدیم ..
شب بود که رسیدیم ..
پیاده شدیم و من به حالت دو اومدم تو خونه
مامان و تمام اقوام خودمون و زن عموم توی حال بودن و مارال توی راه پله نشسته بود و سرش رو توی دست گرفته بود..
رفتم کناراش و به شونش زدم
+ ماراݪ خوبی؟
ـ خزاننن زود برو من و ول کن برو پیش میعاد که داغونه..
بلند شدم و از پله ها با نگرانی رفتم بالا در اتاقش نیمه باز بود وارد شدم..
روی تخت نشسته بود و به پنچره و نمای دوری از شهر زل زده بود.
رفتم و کنارش نشستم ، برای پنج دقیقه هیچ کدوم حرفی نزدیم تا این که میعاد شروع ڪرد

ــ من چی کار کنم خزان ، اون از شریکش که گولش زد و تمام سرمایش و بالا کشید و هرچی بهش گفتم بابا اون آدم درستی نیست تو گوشش فرو نرفت ، این از این وام که هر چه گفتم وام یڪ ملیاردی نگیر نمیتونیم بدی بازم گرفت ...
این از ملاقات دوباره با شریکش که باعث تصادف و..
چقد گفتم بابا نرو بزار من برم نکن این کار رو اون نقشه داره ولی توی گوشش فرو نرفتتت
لعنت به این زندگی و آدماش
خستم خزان خسته خیلی خسته چی کار کنم بریدم دیگه بریدم بابام پنجا و پنج سالش بود فقط بابام جوون بود اه خداا چرااا
مارال چی میشه ، مامانم چی میشه..
صداش بغز داشت
اروم سرش رو گذاشت روی پام چند دیقه بعد خوابش برد.
بلند شدم و منم روی تخت کناریش که مال مارال بود خوابیدم تا مراقبش باشم ...
صبح بلند شدم ، میعاد نبود صدایه شیر آب میومد یه پیام به آرشام دادم تا یه مانتو بلند برا مراسم خاڪ سپاری بیاره . اونم نوشت باشه الآن میرم میارم..
میعار که اومد بیرون یه تک پوش سرمه ای با تک کت مشکی و شلوار سرمه ای بیرون اوردم و گذاشتم رو تخت
+ این ها رو بپوش پایین منتظرتم
اومدم پایین آرشام هم برام وسایل ها رو اورده بود
ـ سلام بیا فڪر نکنم چیزه دیگه ای لازمت شه ، میعاد چطوره
+ اوکی مرسی ، بده خیلی بد ، تو برو ماشینم اوردی؟
ـ آره باشه میعادم همراه خودت بیار فعلا
+ برو فعلا
اومدم تو یکی از اتاق ها یه مانتو بلند مشکی که تا زانو میرسید و استینش یکم پف داشت رو اورده بود با شلوار سرمه ای و رو سری سه گوش مشکی عینک افتابیم هم اورده بود لباسام رو تعویز کردم و بعد رفتم بیرون میعاد هم از پله ها اومد پایین
+ بریم ؟
ـ بریم
رفت سمت ماشینش
+ میعاد ما ماشین من میریمـ .
ـ نمیخواد با مال من میریم دوس ندارم بین مردم خودم رو ضعیف نشون بدم ..
+ اوڪی منطقیه بریم
سوار شدیم ..
به مکان خاک سپاری که رسیدیم آرشام و یه تعدادی از پسر عمه هام و عمو هام وایساده بودن که افرادی که میان بهشون تسلیت بگن اومدم و کنار میعاد وایسادم ..
میت رو اوردن یه لحضه برای اولین بار اشکـ ارشام و میعاد و دیدم .. اشک اونا اشک منم در اورد ..
خیلی لحضه بدی بود بعد از نماز رفتن تا برا خدافضی و دفن کردنش ..
خواستن دفنش کنن ولی مارال نمیزاشت زن عموم که قش کرد من میعاد و گرفته بودم و کسی نبود که مارال رو بگیره یک دفعه دسی رویه شونه میعاد نشست..
وااا پرهام بود ، این اینجا چی میخاست
پرهام ـ غم اخرت باشه رفیق
میعاد انگار منتظر بود چون هم و بغل کردن و میعاد شروع کرد به گریه کردن
من میعاد و ولش کردم و رفتم سمت مارال
مارال ـ لعنتیا ول کنید بابام روووو نمیخوام اونجا تاریکه نمیخوام ولش کنید اون زندستتتتت ولش کنیدددد .
من و ارشام بزور گرفتیمش حالش بد شد و قش کرد
ارشام بلندش کرد و گفت من میبرمش توی ماشیـن
مراسم تمام شد و همه رفتن تو مسجد برا ادامه مراسم ولی زن عموم از اونور و مارال از اون ور توی بیمارستان بودن میعاد هم بالا سر اونا بود خیلی بد بود شب ساعت نه بود که همه اومده بودن برا تسلیت گویی خونه میعاد اینا کم کم همه رفتن
فقط خانواده خودمون بودیم ...
ما و عمو علی (بابای ارشام) و نوه ها ..
مامان اسما هم هیچ خبری نداشت و رفته بودن ماه عسل ..
زنگ در و زند
آرشام ـ کیه . کیهه؟
در و زد
بابام ـ کی بود پسرم
ـ نمیدونم عمو
یه لحظه با وارد شدنش همه خشڪ شدن
زن عموم یه یا خدایی گفت و از حال رفت
مارال از تو اتاق با فینگ فینگ داد زد کی اومد مگه؟
میعاد ـ مارال ..
پایان پارت نه☺

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...