ویژه کنید
عکس و تصویر #نالوطی صبح چشمام و باز کردم .. تویه بغل سهیل بودممممم! تمام اتفاق ها یادم ...

#نالوطی
صبح چشمام و باز کردم .. تویه بغل سهیل بودممممم!
تمام اتفاق ها یادم اومد ...
لعنتی ..
بهش نگاه کردم.. چه مظلوم خوابیده بود..
من این آقایه آفتاب پرست و دوس دارم .. هر روز یه مدلیه یه روز مهربون، یه روز مغرور ، یه زمانم اخمو و.... برایه همین اسمشو افتاب پرست گذاشتـم ...
آروم جوری که بیدار نشه بلند شدم و رفتم تا یه صبحانه ای برا قدر دانی درست کنم.. دیدم با لباس دیشبم .. برگشتم تویه اتاقم یه شومیز با شلوار مشکی پوشیدم .. موهام هم دم تسبی بستم داشتم از در اتاق خارج میشدم که ..
سهیل ــ خزااااااان
سراسیمه از خواب پرید دور اتاق و با چشم گذروند .. تا من و دیدم اومد و بغلم کرد...
ــ خوبی؟اون که نیومد بازم سراغت؟
+سهیل چته توووو ، خوبم باوو
ـ خدا رو شکر ..
رفتیم آشپزخونه ...
ـ خوب صبحانه با من
+ نه با مننننن
ـ نوچ خودم میخوام درست کنم
+ نمیشهههه ، من درست میکنم تو یه کار دیگه کن
خندیدددد ! برایه اولین باررر خندشو دیدممممم ،، واااای خدااا اون چال لپ داشتتتتت!!
+ تووو چال داری سهیلللللل
ــ جاااان
+چال گونه
ـ اوهوم بیاااا ببین
وااای نکن اون لامصب و اونجورییی چقد وقتی میخنده جذاب تر میشهههه ...
ـ خوب نگفتی من چی کار کنم؟
بی اراده گفتم
+من چه بدونم ، گیتار بزن خوب..
ـ باشه ، فقط گیتارت کوش؟
+ تویه تاق روبرویی
رفت و اورد ..
نفس خواهرش بهم گفته بود که همیشه اهنگی که میخونه حرف دلشه پس ببینم حرف دلش به من چیه

منه دیوانه شدم از راه بدر اینقد که تو زیبایی
تو نفسهای منو عمر منو ماهی
تو برای منه دیوانه ی دنیایی
نرود هرگز برق چشمان تو و گرمی دستانت
دلم از عشقف تو هر ثانیه میخواند
خیره میشم به تو و مستی چشمانت
از بس همه جا گفتم از این عشق
از این حال حسرت شده واسه همه مال من نباشی
من بهتر از این عشق ندیدم به چشانم
میمیرم اگه روزی از این مرد جداشی
از بس همه جا گفتم از این عشق
از این حال حسرت شده واسه همه مال من نباشی
من بهتر از این عشق ندیدم به چشانم
میمیرم اگه روزی از این مرد جداشی
هر وقت تو کنار منه دیوانه نباشی
من دیگه به دنیای کسی کار ندارم تو مثل ی خوابی
ی رویای نوازش تو باشی
که قلب به نگاهت بسپارم بسپارم
دنیاییی برای منو این حال دلم وای وابسته به آغوش
توام پس نرو ای یار عاشق شدمو عاشق
چشمان تو بسیار ای یار ای یار
یه لحضه با این تیکش هواسم پرت شد و به جایه گوجه دستم و بریدم
+آه
ـ چییی شد!
اومد پیشم سریع
ـ چیکار میکنی اخه با خودت تووو!
سریع دستمال اورد و زد عفونیش کرد و دست مال و پیچید اطرافش.. آخرشم یه بوسه کوچیک رویه نک انگشت اشارم زد..
ـ برو بشین خودم درست میکنمممم
رفتم نشستم ..
گیتار و برداشتم..
دستم و روش حرکت دادم و منم شروع کردم به خوندن

من پریشان شده موی پریشان توام
کفر اگر نیست بگویم که مسلمان توام
من گرفتار تو و موی سیاه تو شدم
من سرکش به خدا رام و به راه تو شدم
وای من هر نفست معجزه ای تازه کند
عشق آمد که مرا با تو هم اندازه کند

برگشت رویه صندلی کنارم نشست و بهم نگاه کرد..
ـ عالیه ادامه بده..

من که آتش شده ام به که تو دریا داری بی سبب نیست که در ساحل من جا داری
ماه کامل شده ای چشم حسودانت کور
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری
....
یه لبخند بهم زد ..
ــ امروز عصر یه لینک واست میدم بیا اونجا ، حالا هم تمام وسایلات و جمع کن میری یه ساختمونه دیگه ، خوش ندارم اینجا بمونی ..
بابا ایول توجه ، من مطمئنم اونم عاشقمہ ..
در عرض دو ساعت تمام وسایلارو جمع کردم حمام و دستشویی ها هم شستم تویه آشپزخونه رو هم مرطب کردم ..
ـ جارو برقی کجاس خزان ..
براش اوردم اونم شروع کرد به جارو کردن..
خسته شد بدبخت آب میوه گیری رو روشن کردم و اول پرتقال ریختم بلند گفتم
ـ آب پرتقال میخوری؟
اون بلند تر داد زد
ـ متوجه نمیشمممم
از برق کشیدم و بردم واسش..
از دستم گرفت .. دستم و گرفت و خم شد و بوسید...
ـ مرسی بانو ..
بابا جنتل من ..
بعد از این که کار جارو کردنش تمام شد.. منم همه کارام تمام شد لباس پوشیدم بریم ..
دوتایه ساک و برداشت .. سوار بالا بر شدیم و اومدیم بیرون..
یه روزی عاشق این ساختمون بودم ولی حالا بیشتر از هر چیزی تویه دنیا ازش متنفـرررررمممم...
سوار ماشین سهیل شدیم و حرکت کردیم ..
ـ ماشینت و گفتم بیارن ساختمون جدید ..
+آهاا
ـ الآن میری کجا؟
ـ یه سر میرم خونه مهنا اینااا
ــ اوکی ..
من رو رسوند اونجا ..
ـ ساکت رو میبرم تویه ساختمون جدید ..
+باوشه سپاسسس ..
ـ خوب فعلا من برم ..
+فعلا ، روز خوش..
زنگ و زدم و رفتم داخل ماشین عادل نبود پس نیست ..
+ سلاااام
ـ سلام خوش اومدی..
+مرسی ..
رفتیم و نشستیم ..
ـ خزان میگم تو قبلا داداش داشتی؟
یه اهی کشیدم و گفتم
+اوهوم ..
ـ برام تعریف میکنی چی شده؟ البته اگر دوس داشته باشیـ.
+باشه مشکلی نیست ، مامان من چهار سال قبل از این که من دنیا بیام حامله میشه و اولین نوه بوده دیگه همه چیزایه خوش مزه میارن واسش و .. خلاصه مامانم ماه هشتم دردش میگیره دکترا میگن باید به دنیا بیاد و ما تویه شیشه میزاریمش .. خلاصه که مامانم راضی میکنن بعد تویه اتاق عمل بچه گیر میکنه خفه میشه و میمیره ..
بعد از چهار سالم دیگه من و دنیا میارن ..
ـ خوب تو فڪر نمیکنی که اون زنده باشه!
+نهههه اصلا اون قبر داره آخه ..
ـ نمیدونم
اهی کشید و گف
ـ من برم یه چیزی بیارم .. قهوه یا چای ..
+قهوه مرسی ..
برام اس اومد ..
از رباط بود ..
"امروز به اون لینکی که برات فرستاده شده نمیری .. وگرنه اسیب بزرگی میبینی"
منظورش قراره با سهیله ..
نمیدونم برو بینم باو تو کی هستی دیگهههه ..
میرم دوس دارمممم..
بعد از یکم دیگه سوال و اینا رفتم خونه ..
ساعت دوازده بود که سهیل لینک و فرستاد ..
ـ ساعت سه منتظرتم .. با تاکسی بیا.
نهاری خوردم ساعت یک شد رفتم آماده بشم ..
یه سرهمیه سرمه ای که شلوارش گله گشاد بود و پوشیدم یه کتیه کوتاه از جنس خودشم انداختم روش ..
کفش قاب بلند مشکیم هم پوشیدم موهام و یه بررریختم و شالم و پوشیدم ..
به تاکسی زنگ زدم و منتظر شدم بیاد
ساعت دو بود که دیگه اومد اول جاده وایسادم و حرکت کردم دو راهه بود فلش زده شده بود ..
*خزان از تین طرف ..
رفتم سمت چب یه جاده مارپیچی شکل که اطرافش پر بود از درخت هایه بلند ..
و کلی بادکنک ..
گل ها یه پر گر شده رویه جاده پر بود ..
یک دفعه آهنگی هم پخش شد ..
خودش تویه بلند گو میخوند..

با اون نگاه گیرات خودتو جا دادی تو قلبم
نمیدونم چی شد که شدم عاشق تو کم کم
خدا میدونه من دیوونه دلم آروم نمیبشه نبینمت
یه لحظه آره این حال خوبم به همه دنیا می ارزه
عاشقم کردی حال دلو بد کردی بیخیال آخه
دست توئه دیگه قلق دل وامونده
تو چیکار کردی آتیشی به پا کردی
میدونی نباشی میگیره
دلی که پیش تو جا مونده
رسیدم بهش یه قب بزرگ درست کرده بود با گل هایه پر پر شده و کلی شمع داخلشون بود خودشم رویه صندلی ..
بلند شد روبه روم وایساد تویه بلند گو محکم گفـت ..
ـ خانوم خزان صوفی ، من امروز تاریخ بیست پنج اسفند نود و هفت اعتراف میکنم که عاشقت شدم و در همین روز جلو عشقم زانو میزنم جعبه حلقه رو بیرون میارم دستاشو تویه دستم میگیرم و ازش میخوام با من ازدواج کنه ..
+ و منم دستایه سهیل سپهری رو میگیرم بلندش میکنم تویه چشماش زل میزنم و میگم .. نبینم عشق مغرور من جلویه کسی زانو بزنهههه ، و همچنین میگم منم دلباخته تو هستم عشق یکی یه دونه یه من و ازش میخوام حلقه رو دستم کنه.
سهیل ـ منم حلقه رو بیرون میارم و اون رو میندازم تویه دستایه خزان صوفی و بهش میگم خوشبختت میکنم ، یه جمله هم به دنیا میگم تا گــــــل من هست زندگی باید کرددد...
دوتامون مثل دیوونه ها خندیدیم ..

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...