ویژه کنید
عکس و تصویر ★ اتاقش را به قطعه ای از گلزار شهدا تبدیل کرده بود، هر طرف را ...

★ اتاقش را به قطعه ای از گلزار شهدا تبدیل کرده بود، هر طرف را که نگاه می کردی یا عکس امام و حضرت آقا را می دیدی یا عکس شهدا. یک عکس در اتاقش بود که زیرش این جمله حک شده بود : « رهسپاریم با ولایت تا شهادت » . همیشه این جمله را زمزمه می کرد. آنقدر اطمینان داشت که هر وقت عکسها را نگاه می کرد می گفت عکس من هم یک روز باید در کنار این شهدا قرار بگیرد  و اسمش را در کنار اسم شهدا می نوشت.

★ در تمامی یادواره های شهدای شهر فعالیت داشت , از تأمین منابع مالی گرفته تا کارهای تدارکاتی و فرهنگی تبلیغاتی و ساخت دکور و … . برای با شکوه برگزار کردن مراسم شهدا از جان مایه  می گذاشت، هرگاه چند یادواره پشت سر هم برگزار می شد لحظه ای هم برای خواب وقت  نمی گذاشت، گاهی ۷۲ ساعت چشم برهم نمی گذاشت تا کارهای یادواره به اتمام برسد، هر وقت دوستانش به او می گفتند کمی هم به فکر خواب و استراحت باش می گفت وقتی سنگ لحد را بر سرمان بگذارند وقت برای خوابیدن بسیار است و اینگونه سوال کننده را شرمنده می کرد .

★ وقتی مقدمات یادواره به اتمام می رسید در مراسم اصلی کمتر دیده می شد و هر وقت از او سوال می کردند تو که اینقدر برای این مراسم زحمت کشیده ای چرا در آن شرکت نمی کنی؟ میگفت می ترسم ریا شود و اجر کارهایم از بین برود.

★ اکثر اوقات با بچه های مرکز اجرایی سپاه همکاری داشت و در درگیری ها شرکت می کرد اما کسی به یاد ندارد محمد حتی یکبار دستش را بر روی کسی بلند کند ؛ یکبار یک ضابط قضایی بمنظور جلب یک معتاد مجبور به ضرب و شتم شد و قبل از اینکه معتاد به گریه بیافتد محمد شروع کرد به گریه کردن و می گفت او هم مثل ما بنده ی خداست، حال شرایط زندگی او را به این روز انداخته است .

★ محمد ساده زیستی را دوست داشت و همیشه لباس ساده می پوشید و زندگی مولا علی علیه السلام را الگو قرار داده بود، طوری که کودک یتیمی که در زمان حیات دنیوی محمد مورد مهر و محبت او قرار گرفته بود پس از شهادت چنان اشک می ریخت گویی که عزیزترین فرد خود را از دست داده است.

★ هم خدمتی هایش می گفتند که اکثر اوقات او را در حال نماز خواندن می دیدیم. آنها نمی دانستند که محمد یک سال نماز قضای یک مادر شهید را که به تازگی به رحمت خدا رفته بود بعهده گرفته است. مادر شهیدی اومده بود به خواب یکی از فرزندانش و از اون خواسته که محمد برایش یکسال نماز قضا بخواند و او هم وظیفه اش را قبل شهادتش به اتمام رسانید.

فرزندان آن مادر شهید چون محمد را نمی شناختند مخالف بودند که محمد نماز قضای مادرشان را بخواند اما مادر شهید به خواب یکی از فرزندانش آمد و از پسرش گله کرد که چرا اجازه نمی دهید محمد نماز قضایش را بخواند اینگونه شد که محمد نماز قضای مادر شهید را بعهده گرفت قرار شد پسران مادر شهید مبلغی را به منظور تبرک برای یک سال نماز قضا به محمد اهدا کنند؛ محمد این درخواست آنها را رد می کرد اما با اصرار خانواده مادر شهید پول را قبول کرد، تا زمانی که نمازها را تمام نکرده بود به این پول دست نزد؛ بعد از شهادت متوجه شدیم که این پول را به یک ناشناس اهدا کرده است.

★ یک روز محمد برای پایان دوره اش از خدمت سربازی به مرخصی آمده بود و با ذوق و شوق عجیبی برای ما تعریف می کرد که یک روز قرار بود از تهران  برای بازرسی به پادگان ما بیایند تا خبر را شنیدم با خودم گفتم اگر بازرس بیاید و مرا ببیند صد در صد به محاسنم گیر می دهد و مرا توبیخ می کند چون محاسن گذاشتن در ارتش آن هم به این بلندی مرسوم نبود، خلاصه بازرس آمد همه سربازها به خط شدیم.

من هم با آن محاسن و چفیه به گردن در کنار دیگر سربازان ایستاده بودم وقتی بازرس وارد محوطه شد از دور زل زد به من در دلم گفتم حتما الان از من ایراد می گیرد وقتی جلوتر آمد به من گفت بچه ی کجا هستی؟ گفتم گیلان  وبعد بازرس رو به فرمانده پادگان خطاب کرد این سرباز را زودتر مرخص کنید چون اینجا بماند حتما شهید می شود این سرباز شهید آینده ماست محمد تعریف می کرد و می خندید از تکرار حرف های بازرس و از آن جمله لذت می برد.حرف بازرس درست بود و محمد چند ماه بعد به شهادت دست یافت.

★ زمان جنگ بچه بود اما هر دفعه که حرف جبهه می شد می گفت یادش بخیر جبهه , یادش بخیر شبهای عملیات , یادش بخیر صدای تیر و خمپاره و …  . گفتم محمد جان تو که جبهه نبودی , تو که با شهدا نبودی چرا این حرف ها را می زنی ؟ می گفت مادرجان من عاشق شهادت و شهدا هستم، عاشق جبهه و سنگر و خاکریزم برای همین اینطور حرف می زنم؛

می گفتم پسرم در این زمانه شهید شدن خیلی سخته ولی او می گفت اگر خدا بخواهد می توان به شهادت نائل آمد؛ گوئی که او می دانست و ندایی شنیده بود اما من غافل بودم.

★ یکم دی ماه هزارو سیصدو هشتادوهشت خدمت سربازی را به پایان رسانید و دوباره عزم خادم الشهدائی و رفتن به خوزستان را کرد هر چه تلاش کردم منصرفش کنم نتوانستم. هنگام رفتن اصرار عجیبی داشت که از من حلالیت بطلبد و بارها میگفت حاجتی دارم، از خدا و جدت بخواه که حاجتم روا شود ؛ من هم رو به آسمان کردم و گفتم خدایا منو شرمنده محمدم نکن حاجتش را روا کن.

دهم بهمن ماه ۱۳۸۸ بود که به پادگان میشداغ اعزام شد ؛ پنجاه و چهار روز به زائران کربلای ایران خدمت کرد و شش روز قبل از این که مأموریتش به اتمام برسد، دعوت حق را لبیک گفت.

★ وصیت نامه خادم الشهدا شهید محمد سلیمانی،که بر روی سنگ قبر او هم درج شده است
آمده ام سفری سمت دیار شهدا
که طوافی بکنم دور مزار شهدا
به امیدی که دل خسته هوایی بخورد
و تبرک شود از گرد وغبار شهدا
آخرین خط وصایای دل من این است
که مرا خاک سپارید کنار شهدا
#خادم_الشهدا #شهیدمحمدسلیمانی


دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...