نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت ۹ فیک عشق بی نهایت گوشی سهون شروع کرد به زنگ خوردن . سهون که در حال عوض کردن لباسش بود همونطور که به گوشیش نگاه میکرد بولیزشو پوشید و سمت تختش رفت . ...

پارت ۹ فیک عشق بی نهایت گوشی سهون شروع کرد به زنگ خوردن . سهون که در حال عوض کردن لباسش بود همونطور که به گوشیش نگاه میکرد بولیزشو پوشید و سمت تختش رفت . گوشیشو برداشت و همزمان با این که تماسو جواب داد پرید رو تختش _بله یه ...

۳۱ شهریور 1398
176K
ـ شرط چیه؟ +حالا تا اون وقت... فت بال شروع شد و همچنان صفر صفر.. گوشیم زنگـ خورد .. نوشته شده بود..

ـ شرط چیه؟ +حالا تا اون وقت... فت بال شروع شد و همچنان صفر صفر.. گوشیم زنگـ خورد .. نوشته شده بود.. "جان جانان در حال تماس " لعنتی... من هنوزم اسمت و تغییر ندادم چون هنوزم عاشقتم.. برداشتم.. +بله ـ سلام،باید برایه آخرین باز ببینمت... + مگ تو نرفته ...

۹ فروردین 1398
217K
∞نالـوطـے∞ مثل دیوونه ها خندیـدیم .. 👨 سهیل ـ آییی عزیـز دل ، بدو بریم که دل ما رو بردی .. + کوجااااا ؟ سهیل ـ بریم از این لحضه به بعد سوپرایز هایه زیادی ...

∞نالـوطـے∞ مثل دیوونه ها خندیـدیم .. 👨 سهیل ـ آییی عزیـز دل ، بدو بریم که دل ما رو بردی .. + کوجااااا ؟ سهیل ـ بریم از این لحضه به بعد سوپرایز هایه زیادی دارم واست . + اییی جانمممم بریم بینم .. ـ خیلی ترسیدم نه بگیاااا واسه ...

۷ فروردین 1398
215K
#نالوطی صبح چشمام و باز کردم .. تویه بغل سهیل بودممممم! تمام اتفاق ها یادم اومد ... لعنتی .. بهش نگاه کردم.. چه مظلوم خوابیده بود.. من این آقایه آفتاب پرست و دوس دارم .. ...

#نالوطی صبح چشمام و باز کردم .. تویه بغل سهیل بودممممم! تمام اتفاق ها یادم اومد ... لعنتی .. بهش نگاه کردم.. چه مظلوم خوابیده بود.. من این آقایه آفتاب پرست و دوس دارم .. هر روز یه مدلیه یه روز مهربون، یه روز مغرور ، یه زمانم اخمو و.... ...

۶ فروردین 1398
247K
یــلدا بانو مارال با فینگ فینگـ پرسید ـ کیه میعاد میعاد ـ مارال بابا اومده ، بابا زندست مارال با دو از توی اشپزخونه اومد و تا عمو رو دید خودش و انداخت توی بغلش. ...

یــلدا بانو مارال با فینگ فینگـ پرسید ـ کیه میعاد میعاد ـ مارال بابا اومده ، بابا زندست مارال با دو از توی اشپزخونه اومد و تا عمو رو دید خودش و انداخت توی بغلش. بابا تو که ما رو سکته دادی عمو علی ـ خدا نڪنه دخترم بعد از ...

۲۹ اسفند 1397
254K
#فاطمه_سلام_الله_از_دیدگاه_پدر_و_اهل_سنت یکی از روزهای شیرین و به یاد ماندنی زندگی رسول خدا روز بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت است 🔆 در این روز مبارک در خانه نبوت نوزاد دختری چشم به جهان هستی گشود ...

#فاطمه_سلام_الله_از_دیدگاه_پدر_و_اهل_سنت یکی از روزهای شیرین و به یاد ماندنی زندگی رسول خدا روز بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت است 🔆 در این روز مبارک در خانه نبوت نوزاد دختری چشم به جهان هستی گشود که محفل نورانی پیامبر اکرم را بیش از پیش روشن ساخته و به زندگی پیامبر ...

۲۳ بهمن 1397
335K
love is still beautifulپارت سی و سه رمان من:خوب بچه ها فضا خیلی مسخره شد شما به بازیتون ادامه بدین من باید برم بیرون.سریع از جام بلند شدم سمت پله ها رفتم تا اخر همه ...

love is still beautifulپارت سی و سه رمان من:خوب بچه ها فضا خیلی مسخره شد شما به بازیتون ادامه بدین من باید برم بیرون.سریع از جام بلند شدم سمت پله ها رفتم تا اخر همه ی پله ها رو بالا رفتم در اتاقمو باز کردم رفتم تو بالکن یه سیگار ...

۹ بهمن 1397
18K
#پارت_113 #رمان_اقای_سریع روی تختم دراز کشیده بودم و با انگشتام روی سینه ام ضرب میزدم روز جالبی بود توی چند ساعت قبل بهم خوش گذشته بود طرز فکرم راجب خیلی چیزها تغییر کرده بود با ...

#پارت_113 #رمان_اقای_سریع روی تختم دراز کشیده بودم و با انگشتام روی سینه ام ضرب میزدم روز جالبی بود توی چند ساعت قبل بهم خوش گذشته بود طرز فکرم راجب خیلی چیزها تغییر کرده بود با کسایی آشنا شدم که از لحاظ جسمی معلول بودن ولی از لحاظ عاطفی و احساسات ...

۲۸ دی 1397
19K
پارت ۳۹رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱 لبمو گذاشتم رو پیشونیه آرام که تکون خورد ،در اتاق هم یه هویی باز شد سریع خودمو کشیدم کنار ... یه پرستار بود که پشت سرش دکتر هم وارد ...

پارت ۳۹رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱 لبمو گذاشتم رو پیشونیه آرام که تکون خورد ،در اتاق هم یه هویی باز شد سریع خودمو کشیدم کنار ... یه پرستار بود که پشت سرش دکتر هم وارد شد دکتر یه کم ایستاده و نگاهم کرد ،نگاهش پر از معنی بود دکتر : ...

۲۴ دی 1397
37K
پارت ۳۵*رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱 برگشتم با مشت زدم تو دستش سریع برم گردوند طرف خودش ،اع این که متین ، بعد این که اون عوضی رفت دستشو برداشت از رو دهانم رو کردم ...

پارت ۳۵*رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱 برگشتم با مشت زدم تو دستش سریع برم گردوند طرف خودش ،اع این که متین ، بعد این که اون عوضی رفت دستشو برداشت از رو دهانم رو کردم سمتش و سرش دادم زدم :متیــــن چـ‍ـــرااااااااااااااااا چراااااااا..... جلومو گرفتی هاااااان .... واگر نه الان ...

۲۴ دی 1397
36K
هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
1M
تجربه حاکم و قاضی بر مسائل کلی نیست (اما تجربه درامور و کارها حاکم است) این عقلانیت آنهم عقل معرفت است که حاکم و قاضی بر مسائل کلی است می باشد. وتازه منتزع باشید و ...

تجربه حاکم و قاضی بر مسائل کلی نیست (اما تجربه درامور و کارها حاکم است) این عقلانیت آنهم عقل معرفت است که حاکم و قاضی بر مسائل کلی است می باشد. وتازه منتزع باشید و تازه اینکه متعارف برای جهان نباشید (ما استحاله شده و استحمار شده نظام نوین جهانی ...

۲۰ آذر 1397
808K
تجربه حاکم و قاضی بر مسائل کلی نیست (اما تجربه درامور و کارها حاکم است) این عقلانیت آنهم عقل معرفت است که حاکم و قاضی بر مسائل کلی است می باشد. وتازه منتزع باشید و ...

تجربه حاکم و قاضی بر مسائل کلی نیست (اما تجربه درامور و کارها حاکم است) این عقلانیت آنهم عقل معرفت است که حاکم و قاضی بر مسائل کلی است می باشد. وتازه منتزع باشید و تازه اینکه متعارف برای جهان نباشید (ما استحاله شده و استحمار شده نظام نوین جهانی ...

۱۶ آذر 1397
702K
«...تک و تنها، بدون اینکه حتی لحظه ای از جام تکان بخورم. حتی شب رو همونجا کنار خیابون و بدون هیچ زیرانداز و رو اندازی خوابیدم. روز اول کسی بهم کاری نداشت...» #سرزمین_زیبای_من قسمت15: جایی ...

«...تک و تنها، بدون اینکه حتی لحظه ای از جام تکان بخورم. حتی شب رو همونجا کنار خیابون و بدون هیچ زیرانداز و رو اندازی خوابیدم. روز اول کسی بهم کاری نداشت...» #سرزمین_زیبای_من قسمت15: جایی برای سگ ها دستم رو جمع کردم و نشستم روی مبل. اون هیچ توجهی بهم ...

۱۵ آذر 1397
10K
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
1M
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
2M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
2M