نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

قسمتی از کتاب: _ این ریسمان ها و زنجیرها چیست که روی دوشت انداخته ای ملعون؟ _ برای بستن به گردن این و آن است؛ شبیه آنچه تو در گردنت داری! شیطان یک قدم به ...

قسمتی از کتاب: _ این ریسمان ها و زنجیرها چیست که روی دوشت انداخته ای ملعون؟ _ برای بستن به گردن این و آن است؛ شبیه آنچه تو در گردنت داری! شیطان یک قدم به جلو برداشت. ریسمان کشیده شد و مرد جوان روی دست هایش به زمین افتاد و ...

۴ ساعت پیش
7K
رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستو_یکم داشتم گوجه ها رو جدا میکردم که آرشام اومد نزدیکم دور از چشم خانواده ها بودیم با لبخند گفت: دست گلت دردنکنه زندگیم. منم لبخندی بهش زدم و گفتم: خواهش ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستو_یکم داشتم گوجه ها رو جدا میکردم که آرشام اومد نزدیکم دور از چشم خانواده ها بودیم با لبخند گفت: دست گلت دردنکنه زندگیم. منم لبخندی بهش زدم و گفتم: خواهش میکنم. دستاش و از پشت حلقه کرد دور کمرم و سرش و گذاشت رو دوشم ...

۷ ساعت پیش
13K
رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستم خانوما که مشغول غیبت بودن و مردا هم سرگرم شطرنج...آرشین آخر طاقت نیورد و بلند گفت: پسرا پاشین یه تکون به خودتون بدین والیبال بازی کنیم. سامیار و آرشام بلند ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستم خانوما که مشغول غیبت بودن و مردا هم سرگرم شطرنج...آرشین آخر طاقت نیورد و بلند گفت: پسرا پاشین یه تکون به خودتون بدین والیبال بازی کنیم. سامیار و آرشام بلند شدن،ماهم بلند شدیم. سامیار گفت:من توپ انداختم پشت ماشین الان میرم میارم. رفت سمت ماشین ...

۸ ساعت پیش
12K
#علی_باش_فاطمه_ات_میشوم💕 ✍ ‌ ‌چای☕ ️ را میگردانم و به تومیرسم‌‌‌‌سر به زیری☺ ️،همانطور فنجان چای را برمیداری و زیر لب تشکر‌‌‌ میکنی!آرام و باوقار شروع میکنی از خودت و تحصیلاتت🗣 میگویی،‌‌‌از خانواده ی مهربان 😍 ...

#علی_باش_فاطمه_ات_میشوم💕 ✍ ‌ ‌چای☕ ️ را میگردانم و به تومیرسم‌‌‌‌سر به زیری☺ ️،همانطور فنجان چای را برمیداری و زیر لب تشکر‌‌‌ میکنی!آرام و باوقار شروع میکنی از خودت و تحصیلاتت🗣 میگویی،‌‌‌از خانواده ی مهربان 😍 و بافرهنگت!‌‌‌ ‌‌‌از دین و ایمانت!‌👌 ‌‌‌‌‌مال و ثروتی نداری،‌‌😕 ‌‌‌یک شغل معمولی ‌‌‌و یک ...

۸ ساعت پیش
14K
#پارت۱۰۷ کسی که در رو باز کرد، خانمی کت و شلواری و جوون بود. کمی توی صورتش دقیق شدم، متعجب شدم! این همون خانم بود که همراه شهریار توی قهوه خونه بود. اینجا چیکار می‌کنه؟ ...

#پارت۱۰۷ کسی که در رو باز کرد، خانمی کت و شلواری و جوون بود. کمی توی صورتش دقیق شدم، متعجب شدم! این همون خانم بود که همراه شهریار توی قهوه خونه بود. اینجا چیکار می‌کنه؟ نکنه این صاحب و مربیه این آموزشگاست؟! متعجب و پرسشی نگاهش کردم. خانم لبخندی زد ...

۹ ساعت پیش
17K
#پارت۱۰۶ ناراحت روی تخت وا رفتم. یعنی اون دختر کی بود؟ نامزدش؟ یا شایدم عشقش و همسر آیندش! با این فکرا قلبم فشورده شد، امیدوارم افکارم غلط و اشتباه باشه. فردای اون روز طرفای ساعت ...

#پارت۱۰۶ ناراحت روی تخت وا رفتم. یعنی اون دختر کی بود؟ نامزدش؟ یا شایدم عشقش و همسر آیندش! با این فکرا قلبم فشورده شد، امیدوارم افکارم غلط و اشتباه باشه. فردای اون روز طرفای ساعت پنج بود که رفتم تا دفتر شهریار رو که یه امانتی چند روزه بود بهش ...

۹ ساعت پیش
14K
من با خوندن این متن گریه ام گرفت ♥ ♥ اکسو ال نیستید اگه بخونید و کپی نکنید ×__× کارهایی که اکسو برای ما انجام دادن: اکسوال:لی قراره مارو ترک کنه لی در یه مجله ...

من با خوندن این متن گریه ام گرفت ♥ ♥ اکسو ال نیستید اگه بخونید و کپی نکنید ×__× کارهایی که اکسو برای ما انجام دادن: اکسوال:لی قراره مارو ترک کنه لی در یه مجله چینی:من اس ام و کره رو ترک نمیکنم چون به اعضا قول دادم. اکسوال:میخایم باهاتون ...

۱۰ ساعت پیش
14K
#رویای_غیرممکن #پارت21 ( ادامه داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه سارا یکم حالش خوب شد به اتاقش رفت و منم تا در اتاقشون همراهیش کردم و الان توی اتاق خودمونم و دارم به این ...

#رویای_غیرممکن #پارت21 ( ادامه داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه سارا یکم حالش خوب شد به اتاقش رفت و منم تا در اتاقشون همراهیش کردم و الان توی اتاق خودمونم و دارم به این فکر میکنم که شاید واقعا احساس من نسبت به سارا عشقه... دلم میخواد که با ...

۱۱ ساعت پیش
22K
آخه بابا روی چه عقلی این حرفو میزد من بعضی وقتا از پس خودمم بر نمیومدم چه برسه حالا یهو پای یه زن و یه بچه هم به زندگیم کشیده بشه منی که هیچ تجربه ...

آخه بابا روی چه عقلی این حرفو میزد من بعضی وقتا از پس خودمم بر نمیومدم چه برسه حالا یهو پای یه زن و یه بچه هم به زندگیم کشیده بشه منی که هیچ تجربه و مهارتی برای زندگی دو نفره نداشتم...ما دو نفری که هیچوقت بهم با این نظر ...

۱۲ ساعت پیش
25K
اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها…. اما دیگه برای این ...

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها…. اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.خوب یه جورائی اونا ...

۱۲ ساعت پیش
13K
خیلی از ما حتا بلد نیستیم آرزو کنیم و گاهی آرزوهایمان را هم از روی دست بقیه تقلب می‌کنیم نگاه می‌کنیم ببینیم مردم دوست دارند کجا زندگی کنند؟ مردم دوست دارند با چجور آدمی ازدواج ...

خیلی از ما حتا بلد نیستیم آرزو کنیم و گاهی آرزوهایمان را هم از روی دست بقیه تقلب می‌کنیم نگاه می‌کنیم ببینیم مردم دوست دارند کجا زندگی کنند؟ مردم دوست دارند با چجور آدمی ازدواج کنند؟ مردم عاشق کدام ماشین هستند؟ کدام مارک کیف و کفش و لباس هست که ...

۱۲ ساعت پیش
13K
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین شهید مدافع حرم شهید مسلم خیزاب | زنان چگونه می‌توانند ادامه‌دهنده راه شهدا و تأثیرگذار در امر ...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین شهید مدافع حرم شهید مسلم خیزاب | زنان چگونه می‌توانند ادامه‌دهنده راه شهدا و تأثیرگذار در امر ظهور باشند؟ ... منبع (ادامه مطلب): http://qaem14.blog.ir/1398/...http://shahide-modafe-haram... #توجه: استفاده از کلیه مطالب با ذکر ...

۱۲ ساعت پیش
15K
#رمان_ماهک #پارت_98 همه ی نگاه ها به سمتم کشیده شد حس میکردم گونه ام از خجالت سرخ شده. سرمو بالا اوردم پسری که زل زده بود بهم حالا با تعجب بهم نگاه میکرد. آرش انگار ...

#رمان_ماهک #پارت_98 همه ی نگاه ها به سمتم کشیده شد حس میکردم گونه ام از خجالت سرخ شده. سرمو بالا اوردم پسری که زل زده بود بهم حالا با تعجب بهم نگاه میکرد. آرش انگار متوجه نگاه های پسره شده بود چون دستمو ک توی دستش بود رو، فشرد انگار ...

۱۲ ساعت پیش
20K
چهلم محمدرضا گذشت. تا این که یک شب آراسته و زیبا همراه با دسته گل زیبایی به خوابم آمد. دسته گل را به سمت من گرفت. با ناراحتی گفتم: «شما که مرا رها کردی و ...

چهلم محمدرضا گذشت. تا این که یک شب آراسته و زیبا همراه با دسته گل زیبایی به خوابم آمد. دسته گل را به سمت من گرفت. با ناراحتی گفتم: «شما که مرا رها کردی و رفتی و به آرزویت رسیدی. حالا این دسته گل به چه درد من می خورد؟» ...

۱۳ ساعت پیش
10K
🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۲۸ #حس مالکیتش به تک تک سلولای بدنم نفوذکردوحس کردم این دختر فقط برای منه.. عین بیدداشت میلرزید.. -نترس عزیزم من اینجام ... رویا چیزی نمیگفت وفقط میلرزید...رویاروازخودم جداکردم ...

🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۲۸ #حس مالکیتش به تک تک سلولای بدنم نفوذکردوحس کردم این دختر فقط برای منه.. عین بیدداشت میلرزید.. -نترس عزیزم من اینجام ... رویا چیزی نمیگفت وفقط میلرزید...رویاروازخودم جداکردم از جام بلند شدمودادکشیدم: -چیکارش کردی که اینجوری داره میلرزه.. -سرمن دادنزن فقط خواستم یکم ...

۱۳ ساعت پیش
14K