نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#اشک حسرت #پارت ۶۲ سعید : در باز شد از دیدن امید تعجب کردم گوشی رو کنار گذاشتم اومد نزدیکم درست روبه روم وگفت : شوکه شدم سعید ... چیزی نگفتم ادامه داد امید : ...

#اشک حسرت #پارت ۶۲ سعید : در باز شد از دیدن امید تعجب کردم گوشی رو کنار گذاشتم اومد نزدیکم درست روبه روم وگفت : شوکه شدم سعید ... چیزی نگفتم ادامه داد امید : مجبورم احساس آسمان رو نادیده بگیرم تو بودی هم همین کارو می کردی آسمان رو ...

۴ روز پیش
53K
#پارت۷۰<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞 <br><br><br>او چه کاری کرده بود که من عاشقش شوم؟ آن همه ظلمی که در حقم کرد، آن همه قتلی که پیش چشمم انجام داد، کدام یک از آن‌ها قابل بخشش بود؟<br>کدام.<br>دستی روی ...

#پارت۷۰<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞 <br><br><br>او چه کاری کرده بود که من عاشقش شوم؟ آن همه ظلمی که در حقم کرد، آن همه قتلی که پیش چشمم انجام داد، کدام یک از آن‌ها قابل بخشش بود؟<br>کدام.<br>دستی روی کمرم نشست که باعث شد از فکر خارج شوم.<br>چشم از جای خالی آرکا گرفتم و ...

۵ روز پیش
131K
#اشک حسرت #پارت ۴۰ سعید : امید برام چای ریخت وگفت : همیشه انقدر صبح زود بیدار میشی ؟ - آره امید : چرا ؟! - چون هدیه اون موقع خوابه مادرم که حال مناسبی ...

#اشک حسرت #پارت ۴۰ سعید : امید برام چای ریخت وگفت : همیشه انقدر صبح زود بیدار میشی ؟ - آره امید : چرا ؟! - چون هدیه اون موقع خوابه مادرم که حال مناسبی نداره - صبح بخیر سرموبلند کردم وزیر لب جواب دادم امید : صبح تو هم ...

۱ هفته پیش
67K
حالِ مرا مپرس، که من ناخوشم... بدم... این روزها به تلخ زبانی زبانزدم تو با یقین به رفتنِ خود فکر می کنی من نیز بینِ ماندن و ماندن مردّدم گفتم که عاشقت شده ام، دورتر ...

حالِ مرا مپرس، که من ناخوشم... بدم... این روزها به تلخ زبانی زبانزدم تو با یقین به رفتنِ خود فکر می کنی من نیز بینِ ماندن و ماندن مردّدم گفتم که عاشقت شده ام، دورتر شدی ای کاش لال بودم و حرفی نمی زدم گفتم که: «مُردم از غم» و ...

۱ هفته پیش
12K
پارت چهارم _قسمت اول *کوکی : جیمین دیونه شده بود سعی کردم ازش فرار کنم ولی فایده نداشت اون خیلی از من قوی تر بود سعی میکرد لبام رو ببوسه و منم سعی میکردم از ...

پارت چهارم _قسمت اول *کوکی : جیمین دیونه شده بود سعی کردم ازش فرار کنم ولی فایده نداشت اون خیلی از من قوی تر بود سعی میکرد لبام رو ببوسه و منم سعی میکردم از خودم دورش کنم .. جیمین : یه کاری میکنم عاشق شی ... کوکی: جیمین بهت ...

۱ هفته پیش
62K
مشغول درست کردن جلوی موهایم در آینه بودم که گفت: -عزیزم اگه امشب چیز عجیبی دیدی یا شنیدی، تعجب نکن. بدون آن‌که چشم از تصویر خودم در آینه بگیرم، پرسیدم: -مثلاً چی؟ شانه‌هایش را بالا ...

مشغول درست کردن جلوی موهایم در آینه بودم که گفت: -عزیزم اگه امشب چیز عجیبی دیدی یا شنیدی، تعجب نکن. بدون آن‌که چشم از تصویر خودم در آینه بگیرم، پرسیدم: -مثلاً چی؟ شانه‌هایش را بالا انداخت: -چه می‌دونم، مثلاً فحاشی یا... با عصبانیت سر تکان داد و گفت: -اَه، ولش ...

۱ هفته پیش
157K
. ماندن یا نماندن، مسئله این است وقتی گفت هم خندم گرفت هم رفتم تو فکر .. همیشه وقتی میومد یکی از چهار گوشه‌ی کافه رو انتخاب میکرد.این بار گوشه‌ی پنجره بود .. هوایِ بیرون ...

. ماندن یا نماندن، مسئله این است وقتی گفت هم خندم گرفت هم رفتم تو فکر .. همیشه وقتی میومد یکی از چهار گوشه‌ی کافه رو انتخاب میکرد.این بار گوشه‌ی پنجره بود .. هوایِ بیرون تاریک بود! کافه پر بود از دودِ سیگارایی که مردم پشت سرِ هم روشن میکردن ...

۲ هفته پیش
91K
#پارت۴۵ #رمان_شیطان_زاده مناسب بالای ۱۸ سال -می‌گی چی‌کار کنم سارا؟ شب تو خیابون بخوابم؟ -نه، بیا پیش خودم. منم تنهام. -دیگه چی؟ به حد کافی بهت زحمت دادم. چشم‌غره‌ای به من رفت و گفت: -جان ...

#پارت۴۵ #رمان_شیطان_زاده مناسب بالای ۱۸ سال -می‌گی چی‌کار کنم سارا؟ شب تو خیابون بخوابم؟ -نه، بیا پیش خودم. منم تنهام. -دیگه چی؟ به حد کافی بهت زحمت دادم. چشم‌غره‌ای به من رفت و گفت: -جان مادرت این تعارف‌ها رو کنار بذار. نیای ناراحت می‌شم. -آخه مادرم اجازه نمی‌ده، من هیچ‌وقت ...

۲ هفته پیش
208K
حالِ مرا مپرس، که من ناخوشم... بدم... این روزها به تلخ زبانی زبانزدم تو با یقین به رفتنِ خود فکر می کنی من نیز بینِ ماندن و ماندن مردّدم گفتم که عاشقت شده ام، دورتر ...

حالِ مرا مپرس، که من ناخوشم... بدم... این روزها به تلخ زبانی زبانزدم تو با یقین به رفتنِ خود فکر می کنی من نیز بینِ ماندن و ماندن مردّدم گفتم که عاشقت شده ام، دورتر شدی ای کاش لال بودم و حرفی نمی زدم گفتم که: «مُردم از غم» و ...

۳ هفته پیش
15K
حتمااا بخونید👇 ‌ ‌ ‌ نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر ...

حتمااا بخونید👇 ‌ ‌ ‌ نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر کوتاه که اگه دست میبردی لای موهاش از بین انگشت های دستت هیچ تارِ مویی ...

۳ هفته پیش
127K
#پارت۷۳ چرا اهورا این کتاب رو برام فرستاده؟! با حدسی که به ذهنم رسید ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست، ای کاش حدسم درست باشه. خیلی دوست دارم این کتاب رو اهورا یه جورایی برای عذرخواهی ...

#پارت۷۳ چرا اهورا این کتاب رو برام فرستاده؟! با حدسی که به ذهنم رسید ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست، ای کاش حدسم درست باشه. خیلی دوست دارم این کتاب رو اهورا یه جورایی برای عذرخواهی فرستاده باشه! کتاب رو باز کردم و مقدمش رو خوندم. مقدمه قشنگی داشت و همین ...

۳ هفته پیش
74K
#عشق_باطعم_تلخ #part137 چشم‌هام رو بسته بودم و داشتم به هر چی که توی ذهنم می‌اومد فکر می‌کردم؛ در باز شد چشم‌هام رو باز کردم، نور از بیرون می‌اومد داخل خونه و اون فردی که اومده ...

#عشق_باطعم_تلخ #part137 چشم‌هام رو بسته بودم و داشتم به هر چی که توی ذهنم می‌اومد فکر می‌کردم؛ در باز شد چشم‌هام رو باز کردم، نور از بیرون می‌اومد داخل خونه و اون فردی که اومده بود داخل، مثل سایه در چهارچوب در وایستاده بود. کفش‌هاش رو در آورد، خواست کلید ...

۱۷ مهر 1398
56K
#پارت۲۳ آراز خیره به تختی که آیسان روی آن خوابیده بود با بغض زمزمه کرد: -بابام بفهمه دیوونه می‌شه، می‌شکنه! خوشحال بودم که قراره خبر زنده بودن آیسان رو بهشون بدم. ولی اگه اونا بیان ...

#پارت۲۳ آراز خیره به تختی که آیسان روی آن خوابیده بود با بغض زمزمه کرد: -بابام بفهمه دیوونه می‌شه، می‌شکنه! خوشحال بودم که قراره خبر زنده بودن آیسان رو بهشون بدم. ولی اگه اونا بیان و آیسان رو توی این وضعیت ببینند، دوباره می‌شکنند. انگار دوباره قراره خبر فوت خواهرم ...

۱۶ مهر 1398
105K
#پارت هفتاد امیر علی : ناراحت رفتم اتاقم ودر رو آروم بستم وسایلم رو اورده بودن اتاقم رو چیدم ونگاهم به عکسی افتاد که لای کتابم بود - اگه حاجی راضی می شد وتو مال ...

#پارت هفتاد امیر علی : ناراحت رفتم اتاقم ودر رو آروم بستم وسایلم رو اورده بودن اتاقم رو چیدم ونگاهم به عکسی افتاد که لای کتابم بود - اگه حاجی راضی می شد وتو مال من می شدی اینجا نبودم این حال وروزم نبود عکس رو گذاشتم لای کتاب وبه ...

۱۳ مهر 1398
75K
پارت صدو سی هوهو عروس چقد عنتره دوماد از اون بدتره هوهو دم دروازه میدم عدس پلو شهلا جون احسان و بردار برو ایییی نعنا نعنا نعنا ننه ی عروس شد تنها عروس چقدر مشنگه ...

پارت صدو سی هوهو عروس چقد عنتره دوماد از اون بدتره هوهو دم دروازه میدم عدس پلو شهلا جون احسان و بردار برو ایییی نعنا نعنا نعنا ننه ی عروس شد تنها عروس چقدر مشنگه ایشالله مبارکش باد دوماد چقدر مشنگه ایشالله مبارکش باد ماشاالله به دماغ گنده اش ایشالله ...

۲۶ شهریور 1398
55K
#همسر_اجباری #۲۶۴ و اون اتفاقی که برات افتاده بود. با یاداوری اون خاطره لعنتی و امکان اینکه بازم تکرار بشه لرز عجیبی به بدنم رخنه کرد. دیدم با الیه ای اشک تار شد و یه ...

#همسر_اجباری #۲۶۴ و اون اتفاقی که برات افتاده بود. با یاداوری اون خاطره لعنتی و امکان اینکه بازم تکرار بشه لرز عجیبی به بدنم رخنه کرد. دیدم با الیه ای اشک تار شد و یه کوله بار قدیمی بغض گلومو چنگ زد لبمو به دندون گرفتم و سرمو زیر انداختم. ...

۲۴ شهریور 1398
61K
#همسر_اجباری #۲۱۳ از این به بعد حق نداری گریه کنی. االنم پاشو آماده شو که بریم واسه خرید. دختره دیوونه بچه بازی در میاره درو چرا کلید کردی. -حرفی نزد. آنا فکر نکن حرفات یادم ...

#همسر_اجباری #۲۱۳ از این به بعد حق نداری گریه کنی. االنم پاشو آماده شو که بریم واسه خرید. دختره دیوونه بچه بازی در میاره درو چرا کلید کردی. -حرفی نزد. آنا فکر نکن حرفات یادم رفته. خودتو لوس نکن و پاشو. -وسط هق هقش گفت خب...خب تا تو اینجایی چطوری ...

۲۲ شهریور 1398
57K
رمان قهوه قجری پارت ۳۳: کلافه پوفی کشید و گفت: -نمی‌دونم والا، بیخیال شهرزاد، فکر کردن به این اتفاقات فقط حال آدم رو بدتر می‌کنه، من که تصمیم گرفتم به گذشته فکر نکنم و همه ...

رمان قهوه قجری پارت ۳۳: کلافه پوفی کشید و گفت: -نمی‌دونم والا، بیخیال شهرزاد، فکر کردن به این اتفاقات فقط حال آدم رو بدتر می‌کنه، من که تصمیم گرفتم به گذشته فکر نکنم و همه ذهنم رو بذارم روی آیندم. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. منم موافق بودم با دلنواز، ...

۲۰ شهریور 1398
58K
#بخونید :)

#بخونید :) "ماندن یا نماندن، مسئله این است" وقتی گفت هم خندم گرفت هم رفتم تو فکر .. همیشه وقتی میومد یکی از چهار گوشه‌ی کافه رو انتخاب میکرد.این بار گوشه‌ی پنجره بود .. هوایِ بیرون تاریک بود! کافه پر بود از دودِ سیگارایی که مردم پشت سرِ هم روشن ...

۱۰ شهریور 1398
81K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_پنجاه وهشتم ا کو￾همه با لبخند جوابشو دادن با ما نیست جواب گوشیشو ندادهرچقد زنگ زدیم بیچاره عین بچه ای ک هم بازیش نیاد بادش خالی شد . چه بد رو کرد سمت منو ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_پنجاه وهشتم ا کو￾همه با لبخند جوابشو دادن با ما نیست جواب گوشیشو ندادهرچقد زنگ زدیم بیچاره عین بچه ای ک هم بازیش نیاد بادش خالی شد . چه بد رو کرد سمت منو گفت آبجی یه لحظه بیا رفتم جایی ک واستاده بود. احسان-آریا اگه اومد خیلی مواظبش ...

۴ شهریور 1398
67K