نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

سلام به عنوان کسی که تازه تو ویسگون فعال شده؛ فکر میکنم تنها چیزی که صفحم کم داره یه معرفی سادست....😔 خب بریم سراغ معرفی خودم: ریحانه_ متولد 6 مرداد 1384 ماه دیگه 14 ساله ...

سلام به عنوان کسی که تازه تو ویسگون فعال شده؛ فکر میکنم تنها چیزی که صفحم کم داره یه معرفی سادست....😔 خب بریم سراغ معرفی خودم: ریحانه_ متولد 6 مرداد 1384 ماه دیگه 14 ساله میشم؛ شاید یه ذره بچه باشم ولی تقریبا هرکی باهام آشنا میشه، فکر میکنه که ...

۱۹ دقیقه پیش
2K
ببین عزیزم نه جمعه است نه باران میبارد نه آسمان ابری ست نه هوا خیلی دلبری می کند نه هیچ چیز دیگر شلوغ ترین ساعتِ روز است و مردم....! مردم را بیخیال همچنان در پی ...

ببین عزیزم نه جمعه است نه باران میبارد نه آسمان ابری ست نه هوا خیلی دلبری می کند نه هیچ چیز دیگر شلوغ ترین ساعتِ روز است و مردم....! مردم را بیخیال همچنان در پی لقمه ای نان و بوقلمون به روز مرگی گرفتارند! البته که من هم دچارِ روزمرگی ...

۱ ساعت پیش
14K
💗 آدم ها رو بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی دوست بدار ... کاری که خدا با تو میکنه 💕

💗 آدم ها رو بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی دوست بدار ... کاری که خدا با تو میکنه 💕

۱ ساعت پیش
3K
#حکایت_سه_پیرمرد زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا ...

#حکایت_سه_پیرمرد زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « ...

۲ ساعت پیش
16K
تنها بودم، برق رفت. رفتم‌ گوشی رو بردارم که بتونم ببینم جلوم رو. انقدر هول شده ‌بودم دو بار از دستم افتاد. داشتم دنبالش میگشتم که آرنجم‌ خورد به چایی روی میز و ریخت روی ...

تنها بودم، برق رفت. رفتم‌ گوشی رو بردارم که بتونم ببینم جلوم رو. انقدر هول شده ‌بودم دو بار از دستم افتاد. داشتم دنبالش میگشتم که آرنجم‌ خورد به چایی روی میز و ریخت روی فرش. یکی از تو تاریکی گفت آقا آروم‌ باش. کاریت نداریم به‌خدا👻 😀 😄 😦

۲ ساعت پیش
4K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت 51* با صدای ترمز ماشین بی اراده جیـــغ خفه ای کشیدم و ایستادم ، مردی که راننده بود چندتا بوق زده و حرف های زشت بارم کرد که کوری و ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت 51* با صدای ترمز ماشین بی اراده جیـــغ خفه ای کشیدم و ایستادم ، مردی که راننده بود چندتا بوق زده و حرف های زشت بارم کرد که کوری و اینا معذرت خواهی کردم و رفتم سمت عابر پیاده و خودمو تو بغل روژان انداختـــم ...

۲ ساعت پیش
28K
شاعری که به کوه و دشت زده شعر گفت و به تیشه فکر نکرد هیچ راهی نمونده وقتی به تو هیچ جوری نمیشه فکر نکرد کاش هیچ عابری نبینه تو رو توی این دشت چه ...

شاعری که به کوه و دشت زده شعر گفت و به تیشه فکر نکرد هیچ راهی نمونده وقتی به تو هیچ جوری نمیشه فکر نکرد کاش هیچ عابری نبینه تو رو توی این دشت چه بری پیش عشق می سوزی چه نری پیش عشق می سوزی خود خورشید هم که ...

۳ ساعت پیش
9K
رمان #شیطنت #پارت 37به قلم مینا اشرافی شیطونه میگه برم گوشیو بردارم ببینم چه زری میزنن این لبخند می زنه از جام بلند شدم رفتم روبه روش نشستم که راحت تر تو دیدم باشه یه ...

رمان #شیطنت #پارت 37به قلم مینا اشرافی شیطونه میگه برم گوشیو بردارم ببینم چه زری میزنن این لبخند می زنه از جام بلند شدم رفتم روبه روش نشستم که راحت تر تو دیدم باشه یه 5دیقه ای با بابای نگین حرف زدم یه نگاه به نگین کردم که سرش تو ...

۳ ساعت پیش
21K
#پارت صدو شصت.... #جانان... من: حالا تموم شد برگردم.. کارن: اره برگرد... با شک برگشتم که دیدم لباس پوشیده مشغول شونه زدن موهاشه لباس هام رو برداشتم و رفتم توی سرویس عوض کردم و اومد ...

#پارت صدو شصت.... #جانان... من: حالا تموم شد برگردم.. کارن: اره برگرد... با شک برگشتم که دیدم لباس پوشیده مشغول شونه زدن موهاشه لباس هام رو برداشتم و رفتم توی سرویس عوض کردم و اومد بیرون کارن داشت عطر میزد زفتم کنارش و رژ لبم رو برداشتم و زدم و ...

۳ ساعت پیش
35K
#پارت۱۴۲ با دردی که توی دسته راستم پیچید قیافم رو جمع کردم و با دسته چپم دست آسیب دیدم رو گرفتم. به سمته سرنشینای موتوری رفتم، رادمهر با اخم و ناامیدی به جسدا خیره شده ...

#پارت۱۴۲ با دردی که توی دسته راستم پیچید قیافم رو جمع کردم و با دسته چپم دست آسیب دیدم رو گرفتم. به سمته سرنشینای موتوری رفتم، رادمهر با اخم و ناامیدی به جسدا خیره شده بود، یکیشون با خوردن سیانور خودش رو کشت و دیگری هم با اصابت تیر به ...

۴ ساعت پیش
15K
#پارت۱۴۰ چرا ولی از صبح که پاشدم استرس داشتم... پنج دقیقه ای گذشت ولی رادمهر نیومد، از توی آیینه بغل نگاهی به خودم کردم که چشمم خورد به یه موتوری که دو سرنشین روش نشسته ...

#پارت۱۴۰ چرا ولی از صبح که پاشدم استرس داشتم... پنج دقیقه ای گذشت ولی رادمهر نیومد، از توی آیینه بغل نگاهی به خودم کردم که چشمم خورد به یه موتوری که دو سرنشین روش نشسته بودن! احیانا این موتوری رو دمه پاساژ ندیدم؟! همونطور که به موتوری که داشت میومد ...

۵ ساعت پیش
21K
#پارت۱۳۹ نیم ساعت بعد با خداحافظی از کیمیا و برادرش به سمت خونه رفتم... (چند روز بعد) از پاساژ خارج شدیم و به سمته ماشین رفتیم، امروز بخاطره اینکه پنجشنبه بود برای خریده عید همراهه ...

#پارت۱۳۹ نیم ساعت بعد با خداحافظی از کیمیا و برادرش به سمت خونه رفتم... (چند روز بعد) از پاساژ خارج شدیم و به سمته ماشین رفتیم، امروز بخاطره اینکه پنجشنبه بود برای خریده عید همراهه رادمهر به بازار اومدیم. رادمهر بعد از اینکه خریدارو توی صندوق عقب گذاشت سوار ماشین ...

۵ ساعت پیش
21K
#پارت۱۳۸ آقا صابر(شوهره عمه خانم)با اخم و عصبانیت به هلیا چشم غره رفت...انقدر از حرفه رادمهر خوشحال شدم که دلم می خواست بلند داد بزنم بهش بگم عاشقتم! یک ساعت بعد با خداحافظی سوار ماشین ...

#پارت۱۳۸ آقا صابر(شوهره عمه خانم)با اخم و عصبانیت به هلیا چشم غره رفت...انقدر از حرفه رادمهر خوشحال شدم که دلم می خواست بلند داد بزنم بهش بگم عاشقتم! یک ساعت بعد با خداحافظی سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم... نگاهم رو از بیرون گرفتم و به رادمهر ...

۵ ساعت پیش
26K
(صدای زنگ تلفن همراهم) سانیا(رفیق فابریکم) سانیا:سلام اناهیـتا،چطوری دیوونه؟ من(اناهیتا):سلام،مرسی روانی تو خوبی؟ سانی:انا میسکالت رو گوشیم افتاده بود،چکارم داشتی؟ من:اوه اوه الان یادم افتاد،میشه ماشینتو قرض بدی؟ برا فردا میخوامش. سانی:معلومه که میشه خل ...

(صدای زنگ تلفن همراهم) سانیا(رفیق فابریکم) سانیا:سلام اناهیـتا،چطوری دیوونه؟ من(اناهیتا):سلام،مرسی روانی تو خوبی؟ سانی:انا میسکالت رو گوشیم افتاده بود،چکارم داشتی؟ من:اوه اوه الان یادم افتاد،میشه ماشینتو قرض بدی؟ برا فردا میخوامش. سانی:معلومه که میشه خل و چل مگه میشه ندم؟ فقط یه چیزی انا شب ساعت هشت بیا چون فردا ...

۵ ساعت پیش
49K
#کپشن .نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر کوتاه که اگه دست ...

#کپشن .نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر کوتاه که اگه دست میبردی لای موهاش از بین انگشت های دستت هیچ تارِ مویی بیرون نمیزد. قبل از ...

۵ ساعت پیش
53K
#پارت صدو پنجاه و نه.... #کارن... رفتم اشپز خونه و ماگ قهوه ای واسه خودم درست کردم و برداشتم بردم با خودم اتاقم ... وارد اتاق که شدم جانان روی تخت خواب بود .... کنارش ...

#پارت صدو پنجاه و نه.... #کارن... رفتم اشپز خونه و ماگ قهوه ای واسه خودم درست کردم و برداشتم بردم با خودم اتاقم ... وارد اتاق که شدم جانان روی تخت خواب بود .... کنارش نشستم و تکیه دادم به تاج تخت و زل زدم بهش .... موهای بلندش دورش ...

۵ ساعت پیش
50K
پــارت پانزدهم: ب سمت اداره ب راه افتادم...از ماشین پیاده شدم..همینطور ک داشتم میرفتم چشمم خورد ب سربازه..خیلی دلم سوخت براش..گفت مادر مریض داره..و همچنین خاهر دم بخت..باید ی فکری به حالش میکردم..نمیتونستم ساده ا ...

پــارت پانزدهم: ب سمت اداره ب راه افتادم...از ماشین پیاده شدم..همینطور ک داشتم میرفتم چشمم خورد ب سربازه..خیلی دلم سوخت براش..گفت مادر مریض داره..و همچنین خاهر دم بخت..باید ی فکری به حالش میکردم..نمیتونستم ساده ا همچین موضوعی بگذرم..ب طرف اتاقم رفتم..داخل ک شدم کیفمو گذاشتم رو میز..ی کم جلو و ...

۶ ساعت پیش
41K
#پارت_104 . #بهت_میرسم مهبوت گفتم:حا...مد...صورتت.... لبخندی زدو بی اهمیت به صورت مهبوت من بهم نزدیک شدو سفت بغلم کردو به خودش فشردم و گفت:دلم برات تنگ شده بود رفیق...خیلی خوشحالم ک میبینمت... . با حرص ...

#پارت_104 . #بهت_میرسم مهبوت گفتم:حا...مد...صورتت.... لبخندی زدو بی اهمیت به صورت مهبوت من بهم نزدیک شدو سفت بغلم کردو به خودش فشردم و گفت:دلم برات تنگ شده بود رفیق...خیلی خوشحالم ک میبینمت... . با حرص از خودم جداش کردم و توصورتش زل زدم و گفتم:میگم صورتت چی شده؟...چرا میپیچونی؟... . ...

۶ ساعت پیش
52K
#پارت صدو پنجاه و هشت... #کارن... جانان چیزی نگفت منم ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم سمت شهر بازی.... بعد از توقف ماشین جانان با ذوق گفت: اوووووه خدا ببین این جا رو ....میگم ...

#پارت صدو پنجاه و هشت... #کارن... جانان چیزی نگفت منم ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم سمت شهر بازی.... بعد از توقف ماشین جانان با ذوق گفت: اوووووه خدا ببین این جا رو ....میگم من میخوام همه رو امتحان کنما... من: اشکال نداره بزن بریم... با هم پیاده شدیم ...

۶ ساعت پیش
50K
رمان همزاد پارت۱۲۱ ب سمت اشکان و آدرینا رفتم و گوش هردوشونو گرفتم و با هزار تا آهو ناله ب سمت وسایل بهداشتی بردمشون و ب هردوشون طی دادم و با اخم گفتم:بجای چیدن وسایل ...

رمان همزاد پارت۱۲۱ ب سمت اشکان و آدرینا رفتم و گوش هردوشونو گرفتم و با هزار تا آهو ناله ب سمت وسایل بهداشتی بردمشون و ب هردوشون طی دادم و با اخم گفتم:بجای چیدن وسایل و خراب کاری کردن خونه رو طی میکشیدن.. همینطور ک دستشون روی گوششون رو میمالیدن ...

۷ ساعت پیش
41K