نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

تیره تر از مشکی/پارت هجدهم #تهیونگ( #روز_بعد_از_رفتن_جانگ_کوک) هنوز صدای داد زدنای شوگا تو گوشمه... #فلشبک شوگا وارد اتاق شدو داد زد:جانگ کوک کجاست؟ _نمیدونم داد زد:ینی چی نمیدونی؟مگه بمن قول ندادی مث چشمات مواظبش باشی؟مگه ...

تیره تر از مشکی/پارت هجدهم #تهیونگ( #روز_بعد_از_رفتن_جانگ_کوک) هنوز صدای داد زدنای شوگا تو گوشمه... #فلشبک شوگا وارد اتاق شدو داد زد:جانگ کوک کجاست؟ _نمیدونم داد زد:ینی چی نمیدونی؟مگه بمن قول ندادی مث چشمات مواظبش باشی؟مگه قرار نذاشتیم اگه میخای از اون راه لعنتی بهش نزدبک شی قصدت فقط استفاده نباشه؟لعنتی ...

۹ ساعت پیش
27K
*گل یخ* *محمد* آخرین سیگارمو از دستم کشید گفت: بسه محمد خودتو کشتی نگاش کردم چشای کشیده قهوهای ابروهای صاف بینیش عمل بود لباش بزرگ بودوگوشتی خوشگل بود ولی نتونستم بهش حسی داشته باشم بجز ...

*گل یخ* *محمد* آخرین سیگارمو از دستم کشید گفت: بسه محمد خودتو کشتی نگاش کردم چشای کشیده قهوهای ابروهای صاف بینیش عمل بود لباش بزرگ بودوگوشتی خوشگل بود ولی نتونستم بهش حسی داشته باشم بجز حس انتقام صدای فرشته تو گوشم زنگ می خورد وقتی گقت پشیمونتون می کنم یعنی ...

۵ روز پیش
156K
#پارت نود و پنج.... #کارن.. من: هیچی داداش بیا صبحونه بخور.. کامین پشت میز نشست نگاهی به جانان کرد و گفت.. حالت خوبه تو ..چرا رنگت پریده..؟ جانان: هیچی نیست بخاطر درد دستمه.. کامین: دستت؟.. ...

#پارت نود و پنج.... #کارن.. من: هیچی داداش بیا صبحونه بخور.. کامین پشت میز نشست نگاهی به جانان کرد و گفت.. حالت خوبه تو ..چرا رنگت پریده..؟ جانان: هیچی نیست بخاطر درد دستمه.. کامین: دستت؟.. جانان: اره سوخت حواسم نبود چیزی نشده خوبم... کامین: ببینم دستت رو ... جانان دستش ...

۳ هفته پیش
78K
#پارت هفتاد و چهار... #جانان.... من: آقا بخدا دیگه نمیخندم...بخدا غلط کردم.... کارن: مگه قراره بازم بخندی؟غلط کردن هم راست میگی گلم حالا منم تنبیهت میکنم تا یادت نره یه وقت دوباره دلت همچین غلطی ...

#پارت هفتاد و چهار... #جانان.... من: آقا بخدا دیگه نمیخندم...بخدا غلط کردم.... کارن: مگه قراره بازم بخندی؟غلط کردن هم راست میگی گلم حالا منم تنبیهت میکنم تا یادت نره یه وقت دوباره دلت همچین غلطی رو بخواد.... من: نه ترو خدا ....باور کنید ارباب بخدا یادم میمونه ....دیگه نمی خندم.... ...

۴ هفته پیش
81K
اشک قطره قطره اتوماتیک وار از گوشه چشمم چکید..این امکان نداره..شاید این یه بازی هست.. شاید میخوان من رو از امیرم دور کنن..اصلا شاید کار سیمین باشه..نه .. این امکان نداره شاهین ـ آقا پول ...

اشک قطره قطره اتوماتیک وار از گوشه چشمم چکید..این امکان نداره..شاید این یه بازی هست.. شاید میخوان من رو از امیرم دور کنن..اصلا شاید کار سیمین باشه..نه .. این امکان نداره شاهین ـ آقا پول ما فراموش نشه.. اشوان ـ هنوز هم این کار کثیفت رو انجام میدی یا نه ...

۴ هفته پیش
18K
عادتم بود،مثل بز چمن ها رو میکندم تنها فرقش با جناب هایه بز این بود که اونا میخوردنش من میکندم پرت میکردم تویه هوا‌،با صدایه اشوان دست از خود درگیریم برداشتم ـ من فکر میکردم ...

عادتم بود،مثل بز چمن ها رو میکندم تنها فرقش با جناب هایه بز این بود که اونا میخوردنش من میکندم پرت میکردم تویه هوا‌،با صدایه اشوان دست از خود درگیریم برداشتم ـ من فکر میکردم متوجه شدی طرف کیه! زانوهام و جمع کردم +به خدا این روزا اینقدر درگیر زندگیم ...

۱۸ خرداد 1398
133K
پارت چهل شش love is still beautiful (هلیا)با سهون خیلی خوب شدم این چند وقت خیلی باحاله اصلا اون طوری که فکر میکردم مغرور نیست خیلی کیوته و بامزه اس امروز قرار بود بریم بیرون ...

پارت چهل شش love is still beautiful (هلیا)با سهون خیلی خوب شدم این چند وقت خیلی باحاله اصلا اون طوری که فکر میکردم مغرور نیست خیلی کیوته و بامزه اس امروز قرار بود بریم بیرون هی بهش میگم بابا طرفدارات نفهمن بیخیال شووو هیچی تازه بدتر هم میشه خلاصه که ...

۱۵ خرداد 1398
215K
#۶۲ کار هایه فروش ماشین رو پسر اردلان برام انجام داد دستش درد نکنه تازه کار فروش ویلام هم انجام داد ۴۵۰میلیون تویه حسابم بود ولی هیچی نداشتیم حتی یه سرپناه واسه خودم و خانوادم ...

#۶۲ کار هایه فروش ماشین رو پسر اردلان برام انجام داد دستش درد نکنه تازه کار فروش ویلام هم انجام داد ۴۵۰میلیون تویه حسابم بود ولی هیچی نداشتیم حتی یه سرپناه واسه خودم و خانوادم پنجا میلیونش رو به حساب اون مردک ریختم،الان من و بابا از ساعت ۹ صبح ...

۶ خرداد 1398
115K
#پارت_25 . .. #بهت_میرسم . پایین پله ها دویدن ک با دیدن جسم غرق در خون پسرک اه از نهادشان بلند شد... . دست های اهورا مشت شدو چشمانش را با درد بست...بیگناه کشته شدن ...

#پارت_25 . .. #بهت_میرسم . پایین پله ها دویدن ک با دیدن جسم غرق در خون پسرک اه از نهادشان بلند شد... . دست های اهورا مشت شدو چشمانش را با درد بست...بیگناه کشته شدن اون پسرک را نمیتوانست حضم کند... . بار دیگر پلک هایش را گشود...پسرک دستو پا ...

۳۰ اردیبهشت 1398
45K
دیدارها و ملاقات ها ، چه اونایی که از پیش تعیین شده هستن و چه اتفاقی ها ، حالت های مختلفی داره . تو دیدارهای از پیش تعیین شده هریک از طرفین مثلا روز قبلش ...

دیدارها و ملاقات ها ، چه اونایی که از پیش تعیین شده هستن و چه اتفاقی ها ، حالت های مختلفی داره . تو دیدارهای از پیش تعیین شده هریک از طرفین مثلا روز قبلش میدونه که فردا قراره با فلانی ملاقات کنه ، در نتیجه خودشو آماده میکنه برای ...

۷ اردیبهشت 1398
35K
چت جیسو با فن ها در چنل پلاس✨ °فن:(اسم مستعار فن چومیل هستش) •جیسو:چومیلی،ههه بلینک °فن:چو(جیسو)چی خوردی؟ •جیسو:مرغ سرخ شده،سیب زمینی سرخ شده،گوشت و اون و اون هههه °فن:کنسرت لس انجلس خیلی باحال بود •جیسو:ههه ...

چت جیسو با فن ها در چنل پلاس✨ °فن:(اسم مستعار فن چومیل هستش) •جیسو:چومیلی،ههه بلینک °فن:چو(جیسو)چی خوردی؟ •جیسو:مرغ سرخ شده،سیب زمینی سرخ شده،گوشت و اون و اون هههه °فن:کنسرت لس انجلس خیلی باحال بود •جیسو:ههه ولی ازین باحالترم میتونستم باشم خب ولی ازش لذت بردم بلینک هم خوشحال بود °فن:جیسوی ...

۶ اردیبهشت 1398
37K
#رمان_ماتادور_پارت_13 _مگه میییشه من باشم و شما حالتون بد باشه یاسمین:خفههه سوگند:اعتماد به عرشت منو میکشه اخر آوا _واقعیتو گفتم ..... میخواسم بقیه حرفمو بزنم که ریحانه هولم داد به سمت جلو ریحانه:بریم آقا دیر ...

#رمان_ماتادور_پارت_13 _مگه میییشه من باشم و شما حالتون بد باشه یاسمین:خفههه سوگند:اعتماد به عرشت منو میکشه اخر آوا _واقعیتو گفتم ..... میخواسم بقیه حرفمو بزنم که ریحانه هولم داد به سمت جلو ریحانه:بریم آقا دیر شد همگی باهم راه افتادیم و بعد چند دیقه پیاده روی رسیدیم به خیابون اصلی،از ...

۲۵ فروردین 1398
18K
#رمان_ماتادور_پارت_11 عسل مثل برق اومد تو بغلم و چند دیقه بعد مهیار با کلی اسباب بازی اومد تو _اتاقم به فنا میره که مهیار:مهم نیس مهم اینه که من بخوابم _هوووف،لعنت مهیار اسباب بازی هارو ...

#رمان_ماتادور_پارت_11 عسل مثل برق اومد تو بغلم و چند دیقه بعد مهیار با کلی اسباب بازی اومد تو _اتاقم به فنا میره که مهیار:مهم نیس مهم اینه که من بخوابم _هوووف،لعنت مهیار اسباب بازی هارو ریخت رو زمین و عسل مثل جت اسکی از بغلم اومد بیرونو رفت سراغ اسباب ...

۲۰ فروردین 1398
33K
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
317K
#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
314K
✰ #نالوطی #پارت بیست و دو #یـلدا بانــو...👩 ‍❤ ‍👩 وارد ساختمون(مردانه)ڪناری شدیم برا پرهام .. پرهام ـ گفته باشمااا من خوشم نمیاد لباسام رو کسی انتخواب کنه.. +خیلی پروی هااا ، اینقدر که تو ...

✰ #نالوطی #پارت بیست و دو #یـلدا بانــو...👩 ‍❤ ‍👩 وارد ساختمون(مردانه)ڪناری شدیم برا پرهام .. پرهام ـ گفته باشمااا من خوشم نمیاد لباسام رو کسی انتخواب کنه.. +خیلی پروی هااا ، اینقدر که تو برا همین کفشه نظر دادی هـ ـ خوب تو هم برا کفشم نظر بده،تورت و ...

۱۵ فروردین 1398
191K