نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم ...

رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم بچه ها می فهمیدم که اصلا راضی نبودن این وسط فقط من بودم که شنگول ...

۷ ساعت پیش
34K
#پـارت_سـی

#پـارت_سـی " اومد نزدیک و بغلم کرد و گفت: میدونی چقـد نگرانت شدم؟ ادامه داد:بیا بریم بخوابیـم.. با این کارش شوکه شدم و با مِن مِن گفتم:بـ..باشه.. دستم و گرفت و به سمت اتاقش رفتیم ! یه لباس انداخت رو صورتم ک روی سرم اویزون بود.. بعد خنده ی دلبرانه ...

۷ ساعت پیش
23K
رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ...

رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ازم فاصله گرفت _وحشی گری ندیدی.اما نگران نباش اونم به زودی می بینی. چپ چپ ...

۷ ساعت پیش
41K
#پارت_بیسـت_و_هشتـم

#پارت_بیسـت_و_هشتـم " بدون خنـده ی خاصی از پله های کمپانی رفتم بالا و بدون در زدن وارد اتاق شوگا شدم شوگا: بهت یاد ندادن در بزنی؟ یونا: من برای کسی ک لایقش نیست در نمیزنم بعد با دیدن رنگ موهای جدیدش پاهام سست شد..خاکستری متمایل ب بنفش..دوباره بیشتر از قبل ...

۹ ساعت پیش
24K
رمان قهوه قجری پارت۶۷: با همون لبخند کجش نگاهم کرد و گفت: -مگه خانواده مهمه؟! -نه ولی تو یجوری حرف می‌زنی انگار صدتا دشمن داری. -دشمن ندارم شهرزاد، ولی زخمی که دوست می‌زنه از زخم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۷: با همون لبخند کجش نگاهم کرد و گفت: -مگه خانواده مهمه؟! -نه ولی تو یجوری حرف می‌زنی انگار صدتا دشمن داری. -دشمن ندارم شهرزاد، ولی زخمی که دوست می‌زنه از زخم دشمن کاری‌تره. سکوت کردم و دیگه ادامه ندادم، من با شاهرخ هم عقیده نبودم، محال ...

۹ ساعت پیش
23K
#پارت۱۱۰ سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم: ـ از حرفای شما ناراحت نشدم. مهربان: پس چی؟ ـ ای کاش هیچوقت شهریار رو نمی‌دیدم. مهربان متعجب گفت: منظورت چیه؟! ـ منو شهریار هیچوقت ...

#پارت۱۱۰ سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم: ـ از حرفای شما ناراحت نشدم. مهربان: پس چی؟ ـ ای کاش هیچوقت شهریار رو نمی‌دیدم. مهربان متعجب گفت: منظورت چیه؟! ـ منو شهریار هیچوقت نمی‌تونیم به هم برسیم، این علاقهٔ دو طرفه با وجود شاهرخ و پدربزرگ من به ...

۱ روز پیش
19K
#پارت۱۰۹ خواهرم داغون تر از من بود چون مرد زندگیش رو از دست داد و پسر چند ماهش یتیم شد. منو خواهرم دیگه هیچ پشتوانه‌ای نداشتیم و این خیلی سخت بود...خیلی ناراحت بودم از اینکه ...

#پارت۱۰۹ خواهرم داغون تر از من بود چون مرد زندگیش رو از دست داد و پسر چند ماهش یتیم شد. منو خواهرم دیگه هیچ پشتوانه‌ای نداشتیم و این خیلی سخت بود...خیلی ناراحت بودم از اینکه خواهرم صبح تا شب پای چرخ خیاطی داشت خودش رو بخاطر ما نابود می‌کرد و ...

۱ روز پیش
18K
رمان عروس استاد پارت_11 _بابای لاشخورت تو رو به من فروخته فهمیدی؟ من پول ندادم که تو رو نگه دارم.باید یه استفاده ای ازت ببرم یا نه؟ خواست دوباره سرشو پایین بیاره که با گریه ...

رمان عروس استاد پارت_11 _بابای لاشخورت تو رو به من فروخته فهمیدی؟ من پول ندادم که تو رو نگه دارم.باید یه استفاده ای ازت ببرم یا نه؟ خواست دوباره سرشو پایین بیاره که با گریه گفتم _باشه اما خواهش می کنم امشب نه،قول میدم خیلی زود با خودم کنار بیام ...

۱ روز پیش
18K
رمان عروس استاد پارت _ 4 _می تونی زیپ لباستو باز کنی؟اگه بخوای من می تونم کمکت کنم لباستو در بیاری خواستم بگم نه اما فکر کردم هیچ رقمه دستم به پشتم نمیرسه ناچارا سر ...

رمان عروس استاد پارت _ 4 _می تونی زیپ لباستو باز کنی؟اگه بخوای من می تونم کمکت کنم لباستو در بیاری خواستم بگم نه اما فکر کردم هیچ رقمه دستم به پشتم نمیرسه ناچارا سر تکون دادم. استاد لبخند محوی زد و به سمتم اومد،پشتم رو بهش کردم،با یه دست ...

۱ روز پیش
6K
پارت ۱۷ فیک درد عاشقی دخترا وارد دبیرستان شدن . همه ی بچه ها و معلم ها بهشون بد نگاه میکردن و پچ پچ میکردن . اخه این چه وضعیه؟؟؟...چکاری کردن که خودشونم خبر ندارن؟؟؟؟...تانیا ...

پارت ۱۷ فیک درد عاشقی دخترا وارد دبیرستان شدن . همه ی بچه ها و معلم ها بهشون بد نگاه میکردن و پچ پچ میکردن . اخه این چه وضعیه؟؟؟...چکاری کردن که خودشونم خبر ندارن؟؟؟؟...تانیا اومد سمتشون . عفریته ی مدرسه و کسی که فکر میکنه بهتر از اون توی ...

۱ روز پیش
5K
پارت ۱۰ فیک معجزه ی عشق ناره بعد از اینکه کفششو پوشید صاف وایستاد _خوب...بریم سهون برگشت و نگاهش کرد . با دیدن اون تیپی که زده بود و موهای گوجه ایش دهنش خود به ...

پارت ۱۰ فیک معجزه ی عشق ناره بعد از اینکه کفششو پوشید صاف وایستاد _خوب...بریم سهون برگشت و نگاهش کرد . با دیدن اون تیپی که زده بود و موهای گوجه ایش دهنش خود به خود باز شد . هم به شدت خوشگل شده بود هم به شدت کیوت . ...

۱ روز پیش
9K
برومند فکر میکرد چون مامان من دعوتش کرده ، مامان اونم موظفه همین کار رو بکنه ! هر چی بهش میگفتم لازم نیست و این کارا دل بخواهیه، گوشش بدهکار نبود ! دقیقا هفته ی ...

برومند فکر میکرد چون مامان من دعوتش کرده ، مامان اونم موظفه همین کار رو بکنه ! هر چی بهش میگفتم لازم نیست و این کارا دل بخواهیه، گوشش بدهکار نبود ! دقیقا هفته ی بعد پنجشنبه شام خونه ی مادرش دعوت شدم ! انزجارم از رفتن به خونشون به ...

۱ روز پیش
6K
پارت ۲۲ فیک عشق بی نهایت از اینکه بغل سهون بخوابه میترسید و خجالت میکشید . توی فکراش بود که سهون دستش رو گرفت و کشید و انداختش روی تخت که صورتشون رو به روی ...

پارت ۲۲ فیک عشق بی نهایت از اینکه بغل سهون بخوابه میترسید و خجالت میکشید . توی فکراش بود که سهون دستش رو گرفت و کشید و انداختش روی تخت که صورتشون رو به روی هم قرار گرفت . نیارا یکم صورتش رو کشید عقب و گفتن _یا اوه سهون ...

۲ روز پیش
4K
پارت ۵۴ : به طور خیلی عجیبی حالم بد شد . ( وی ) تو چشماش رو نگا میکردم ولی نگام نمی کرد . با دست راستم مچ راستش رو گرفتم و آوردمش کنار تخت ...

پارت ۵۴ : به طور خیلی عجیبی حالم بد شد . ( وی ) تو چشماش رو نگا میکردم ولی نگام نمی کرد . با دست راستم مچ راستش رو گرفتم و آوردمش کنار تخت و گفتم : خوب گوش بده تو می خوابی تا حالت خوب شه تا اون ...

۲ روز پیش
2K
دخترا از نتیجه ی کارشون کاملا راضی بودن. با ذوق هی نگام میکردن و میگفتن : وااای ارغوااان چقدر خوشگل شدی ! واقعا هم خوشگل شده بودم . از اتاق اومدم بیرون. نزدیک اومدن خانواده ...

دخترا از نتیجه ی کارشون کاملا راضی بودن. با ذوق هی نگام میکردن و میگفتن : وااای ارغوااان چقدر خوشگل شدی ! واقعا هم خوشگل شده بودم . از اتاق اومدم بیرون. نزدیک اومدن خانواده ی برومند بود چون پیام داد و گفت که تو راهن و دارن میرسن ‌ ...

۲ روز پیش
2K
+منم نه فقط اینکه فردا چطوری باش حرف بزنم؟صمیمی؟مث همیشه؟ وارد فروشگاه شدیم و سمت یخچال رفتیم -صمیمی باش ولی جدی جوری باش که حس کنه مسئله رو جدی میبینی نه اینکه مثلا مطمئنی جوابش ...

+منم نه فقط اینکه فردا چطوری باش حرف بزنم؟صمیمی؟مث همیشه؟ وارد فروشگاه شدیم و سمت یخچال رفتیم -صمیمی باش ولی جدی جوری باش که حس کنه مسئله رو جدی میبینی نه اینکه مثلا مطمئنی جوابش مثبته یا کم حسابش میکنی و اصلا برات مهم نیس چه جوابی داره جدی باش ...

۲ روز پیش
2K
پارت_سیزدهم

پارت_سیزدهم " چند ثانیه ای میـشد که زل زده بودیم تو صورت هـم و چیزی نمیگـفتـیم.. با شنیدن اِسممون به روبرو نگاه کردیم.. یهو ۱۰ نفر از جمله هوپـی و پدر شوگا ریختـن سرمون .. رئیس بک اومد جلو و به شوگا گفت: شما دوتا ک دارید اینجا خوش میگذرونید ...

۲ روز پیش
822
#پارت_یازدهـم

#پارت_یازدهـم " وسطای جنگل از هم جدا شده بودیم..گم شده بودم و هیچی بلد نبودم.. سه ساعتی میشد گم شده بودم:) نشستم روی زمین و شروع کردم به گریه کردن: شوگای لعنتـی..همش تقصیر توعه..معلوم نیست بتونم برگردم یانه..شب از سرما و گزیدگی حیوانات نمیرم از گرسنگی میـمیرم..پسره ی خودخواه.. من ...

۲ روز پیش
1K
#پارت_دهـم

#پارت_دهـم " 1 هفته گذشـت:) شوگا هرروز باهام بدتر میشـد و هرروز کارایی میکرد که دوست ندارم..^^ منم هر دفعه یه طرح غیرقابل تولید تحویلش میدادم و حـالم خوب میشد=))یبـار هم وقتی هدفونـش روی گوشش بود و روی صندلیش خوابیده بود با مـاژیک براش سبیل کشیدم.. وقتی بیـدار شد رفت ...

۳ روز پیش
785
کلی با برومند سر خرید لباس مشکل داشتیم ‌ . من دنبال لباسی بودم که با شال و روسری هم قشنگ بشه اون میگفت لازم نکرده مدل لباس رو با لچک خراب کنی ! هر ...

کلی با برومند سر خرید لباس مشکل داشتیم ‌ . من دنبال لباسی بودم که با شال و روسری هم قشنگ بشه اون میگفت لازم نکرده مدل لباس رو با لچک خراب کنی ! هر چی میگفتم نمیشه ، خانواده ی من دوست ندارن، نمی فهمید! آخرم ترجیح دادم باهاش ...

۳ روز پیش
1K