نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_پانزدهم_زندگی_مریم بالاخره روز موعود رسید و من با پولایی که پس انداز کرده بودم ، همراه سیمین رفتم از همون لوازم آرایشی ، یک رژ لب و کرم پودر و مداد چشم خریدم. خیلی ذوقشون ...

#پارت_پانزدهم_زندگی_مریم بالاخره روز موعود رسید و من با پولایی که پس انداز کرده بودم ، همراه سیمین رفتم از همون لوازم آرایشی ، یک رژ لب و کرم پودر و مداد چشم خریدم. خیلی ذوقشون و داشتم . انگار چه کار بزرگی کرده بودم . تو اتاقم قایمشون میکردم که ...

۲ دقیقه پیش
324
#پارت_پنجاهودوم #رمان_سفر_عشق رسام اصلا ولکن نبود که گازی از لبش گرفتم که لبمو ول کرد و گفت:جوووون خانومم خاست دوباره ببوسه منو که رسا گفت:اهم اهم داداش رسام خونسرد برگشت سمت رسا و گفت:بله رسا:میگم ...

#پارت_پنجاهودوم #رمان_سفر_عشق رسام اصلا ولکن نبود که گازی از لبش گرفتم که لبمو ول کرد و گفت:جوووون خانومم خاست دوباره ببوسه منو که رسا گفت:اهم اهم داداش رسام خونسرد برگشت سمت رسا و گفت:بله رسا:میگم نمیای رسام:کار دارم تو برو منم میام رسا:تموم نشد از 10 دقیقه پیش که من ...

۱ ساعت پیش
9K
#تَلنگر(لطفا بخونین) همیشه به این فکر میکنم که من مُردم چی میشه؟! تا حالا فکر کردین؟فرض کنین تو خونه نشستین در اوج آرامش سکته میکنین میمیرین؛یا تو خیابون یه ماشین بهتون میزنه میمیرین؛یا یه مریضی ...

#تَلنگر(لطفا بخونین) همیشه به این فکر میکنم که من مُردم چی میشه؟! تا حالا فکر کردین؟فرض کنین تو خونه نشستین در اوج آرامش سکته میکنین میمیرین؛یا تو خیابون یه ماشین بهتون میزنه میمیرین؛یا یه مریضی میگیرین ومیمیرین...یا اصلا ساده ترین و بهترینش شب میخوابین دیگه صبح بیدار نمیشین...و بعد از ...

۲ ساعت پیش
14K
.میگفت رابطه ی ما خیلی هیجان انگیز بود، از ساعت گذاشتن و بیدار شدنم صبح زود برای بدرقه اش بگیر تا چت کردنمان که بی وقفه بود و حرف پشت حرف فدای هم میشدیم. میگفت ...

.میگفت رابطه ی ما خیلی هیجان انگیز بود، از ساعت گذاشتن و بیدار شدنم صبح زود برای بدرقه اش بگیر تا چت کردنمان که بی وقفه بود و حرف پشت حرف فدای هم میشدیم. میگفت لا به لای این چت کردنمان حرف هایی میزدیم که اگر به گوش شاعرها میرسید... ...

۹ ساعت پیش
44K
#پارت صدو هشتاد.. #کارن... جانان: به نظر که خیلی خوب باشه واسه مهمونی اخر هفته ... نظر چیه تو... من:😤 😤 😤 تو غلط میکنی اینو اونجا بپوشی .... جانان: وا واسه چی ...تازه واسه ...

#پارت صدو هشتاد.. #کارن... جانان: به نظر که خیلی خوب باشه واسه مهمونی اخر هفته ... نظر چیه تو... من:😤 😤 😤 تو غلط میکنی اینو اونجا بپوشی .... جانان: وا واسه چی ...تازه واسه روش کتم خریدم... من: میشه بگی کت میخواد چند جا رو بپوشونه... جانان: چی میگی ...

۱۳ ساعت پیش
47K
#پارت_چهاردهم قسمت چهاردهم. ولی من خوشم نمیومد مثل سیمین برای یه پسر هی چشم و ابرو بیام تا بلکه رامم بشه . دلم میخواست خودش به سمت جذب بشه . اونروزها چون کل کلم با ...

#پارت_چهاردهم قسمت چهاردهم. ولی من خوشم نمیومد مثل سیمین برای یه پسر هی چشم و ابرو بیام تا بلکه رامم بشه . دلم میخواست خودش به سمت جذب بشه . اونروزها چون کل کلم با نگار کمتر شده بود ، بابا هم بیشتر به من توجه میکرد و حرفم و ...

۱۴ ساعت پیش
33K
‌*گل یخ* *محمد* مامان گفت بریم برای شام اون نبود یکم راحت شدم ولی جایگزینش بود اومد بغل دست من نشست نگاش کردم خندید بعدم بشقابشو طرف من گرفت - من برات بکشم - بده ...

‌*گل یخ* *محمد* مامان گفت بریم برای شام اون نبود یکم راحت شدم ولی جایگزینش بود اومد بغل دست من نشست نگاش کردم خندید بعدم بشقابشو طرف من گرفت - من برات بکشم - بده خودم می کشم مامان که اینو گفت مامان بزرگ گفت : بچه می خواداون براش ...

۱۴ ساعت پیش
34K
*گل یخ* *محمد* بعد از جلسه ای که تو دادگاه بود خسته اومدم بیرون ارمین با لبخند نگام کرد وگفت : چی شد - عالی بود ولی انقدر حرف زدم فکم پاره شد - بیا ...

*گل یخ* *محمد* بعد از جلسه ای که تو دادگاه بود خسته اومدم بیرون ارمین با لبخند نگام کرد وگفت : چی شد - عالی بود ولی انقدر حرف زدم فکم پاره شد - بیا یه چای بخور گلوت تر بشه . رفتیم دوتا چای گرفتیم ونشستیم رو یه نیمکت ...

۱۴ ساعت پیش
48K
تیره تر از مشکی/پارت بیستو دوم(وایی دوستان نتم ریده بود ظهر نشد بذارم...احتمالا تا شب۲۳رو هم بذارم واسه عذر خاهیع دیر شدن) #جانگ_کوک بکهیون رفت تو آشپزخونه و چانیولم تو اتاق بود،انقد خندیده بودیم که ...

تیره تر از مشکی/پارت بیستو دوم(وایی دوستان نتم ریده بود ظهر نشد بذارم...احتمالا تا شب۲۳رو هم بذارم واسه عذر خاهیع دیر شدن) #جانگ_کوک بکهیون رفت تو آشپزخونه و چانیولم تو اتاق بود،انقد خندیده بودیم که دلم درد میکرد یهو در زدن بکهیون گفت:فکر کنم سهونع! _باشه من الان باز میکنم ...

۱۵ ساعت پیش
38K
#پارت صدو هفتادو هفت .... #کارن.... زیر چشمی همین جوری که به جانان نگاه میکرد و کارام رو میکردم اتاق من شامل سه قسمت بود یکی که اتاق شخصی خودم بود و یکی دیگه اتاق ...

#پارت صدو هفتادو هفت .... #کارن.... زیر چشمی همین جوری که به جانان نگاه میکرد و کارام رو میکردم اتاق من شامل سه قسمت بود یکی که اتاق شخصی خودم بود و یکی دیگه اتاق کنفرانس کوچیکی بغل اتاق من بود و من با دری که توی اتاقم بود به ...

۱۷ ساعت پیش
44K
#پارت_17 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع -مرسی بابت ضیافتتون...شب بخیر آقایون از ماشین پیاده شد غیر ارادی دستم به سمت در رفت و نذاشتم درو ببنده +صب کن وحید و یاور سرشونو به عقب چرخوندن خود شیرین هم ...

#پارت_17 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع -مرسی بابت ضیافتتون...شب بخیر آقایون از ماشین پیاده شد غیر ارادی دستم به سمت در رفت و نذاشتم درو ببنده +صب کن وحید و یاور سرشونو به عقب چرخوندن خود شیرین هم متعجب از رفتارم بهم نگاه میکرد -بله؟ +کارت دارم...برو تو ماشینت الان میام -پس فعلا ...

۲۰ ساعت پیش
46K
.میگفت رابطه ی ما خیلی هیجان انگیز بود، از ساعت گذاشتن و بیدار شدنم صبح زود برای بدرقه اش بگیر تا چت کردنمان که بی وقفه بود و حرف پشت حرف فدای هم میشدیم. میگفت ...

.میگفت رابطه ی ما خیلی هیجان انگیز بود، از ساعت گذاشتن و بیدار شدنم صبح زود برای بدرقه اش بگیر تا چت کردنمان که بی وقفه بود و حرف پشت حرف فدای هم میشدیم. میگفت لا به لای این چت کردنمان حرف هایی میزدیم که اگر به گوش شاعرها میرسید... ...

۱ روز پیش
61K
.آن وقت ها مشغول خواندن کتابی از داستایوفسکی بودم و عادت احمقانه ای داشتم که شخصیت ها را درذهنم مجسم میکردم و بین مردم شهر در پی چهره ی مجسم شده همه را نگاه میکردم. ...

.آن وقت ها مشغول خواندن کتابی از داستایوفسکی بودم و عادت احمقانه ای داشتم که شخصیت ها را درذهنم مجسم میکردم و بین مردم شهر در پی چهره ی مجسم شده همه را نگاه میکردم. آن شب هم بین آدم هایی که اطراف سالن تاتر پرسه میزدنند دنبال "ناستنکا"میگشتم،شخصیت دختر ...

۱ روز پیش
54K
آخرین حرف هایمان را زدیم دلت گیرِ من بود اما قصدِ رفتن داشتی... . مثل بچه ای که میخواهد بخوابد و خوابش نمی برد... آخرین لحظات سرم را روی پاهایت گذاشتم با دقت برایم شعر ...

آخرین حرف هایمان را زدیم دلت گیرِ من بود اما قصدِ رفتن داشتی... . مثل بچه ای که میخواهد بخوابد و خوابش نمی برد... آخرین لحظات سرم را روی پاهایت گذاشتم با دقت برایم شعر میخواندی با ظرافت موهایم را چنگ میزدی پلک هایم را بسته بودم و داشتی با ...

۱ روز پیش
44K
#پارت بیست و دو #بی حجابی باعث چشم سفید بودن یه دختر نمیشه... دخترو پسر هیچ فرقی باهم ندارن کلا اومدنم به این جا طرز زندگیمو عوض کرد و فکرمو خیلی باز کرد استاد اومد ...

#پارت بیست و دو #بی حجابی باعث چشم سفید بودن یه دختر نمیشه... دخترو پسر هیچ فرقی باهم ندارن کلا اومدنم به این جا طرز زندگیمو عوض کرد و فکرمو خیلی باز کرد استاد اومد سرکلاس و به خودم اومدم داشت درس میداد و منو امیلی داشتیم گوش میدادیم و ...

۱ روز پیش
50K
#پارت صدو هفتاد و شش.... #جانان... واسه خودش از من نقطه ضعف گرفته هی میگه خلاصه منم رنگ به رنگ میشم ... میز رو چیدم و خودم و عمو پشت میز نشستیم کمی بعد کارن ...

#پارت صدو هفتاد و شش.... #جانان... واسه خودش از من نقطه ضعف گرفته هی میگه خلاصه منم رنگ به رنگ میشم ... میز رو چیدم و خودم و عمو پشت میز نشستیم کمی بعد کارن هم اومد پشت میز نشست و گفت: اوووووه ببین چه کرده خانمم افرین گلی... عمو: ...

۱ روز پیش
81K
#پارت صدو هفتاد و پنج.... #کارن... درو باز کرد جانان و اومد کنار در ایستاد و به عمو و تیام که با هم رسیده بودن خوشامد گفت همگی اومدن داخل تکین و تگین هم بغل ...

#پارت صدو هفتاد و پنج.... #کارن... درو باز کرد جانان و اومد کنار در ایستاد و به عمو و تیام که با هم رسیده بودن خوشامد گفت همگی اومدن داخل تکین و تگین هم بغل کارین و تیام بودن که جانان یکی شون رو بغل گرفت و شروع کرد بازی ...

۱ روز پیش
70K
نوشتم که از بغض خالی بشم که خون دلم، توی خودکار بود درو باز کردم به تنهاییام که پشتِ درِ خونه، دیوار بود! سر کوه رفتم که خورشید رو بیارم به رویای شهر سیاه جنازه ...

نوشتم که از بغض خالی بشم که خون دلم، توی خودکار بود درو باز کردم به تنهاییام که پشتِ درِ خونه، دیوار بود! سر کوه رفتم که خورشید رو بیارم به رویای شهر سیاه جنازه ش توی خواب، یخ بسته بود نشستم به گریه پس از چند ماه کشیدم توو ...

۱ روز پیش
26K
*گل یخ* *محمد* چشام رو بسته بودم نمی خواستم چیزی بشنوم - اگه زودتر می گفتید این نمی شد - قرار نیست تو یک طرفه تصمیم بگیری - زندگی خودمه ... بلند شدم مامان جلوم ...

*گل یخ* *محمد* چشام رو بسته بودم نمی خواستم چیزی بشنوم - اگه زودتر می گفتید این نمی شد - قرار نیست تو یک طرفه تصمیم بگیری - زندگی خودمه ... بلند شدم مامان جلوم وایساد وگفت : محمد دیونه شدی میدونی این دختر امروز چقدر دل نگرانت بود - ...

۱ روز پیش
69K
.دوسال و هفت ماه دیوانه وار یکنفر دوست داشتم! آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم.. آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از این بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد ...

.دوسال و هفت ماه دیوانه وار یکنفر دوست داشتم! آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم.. آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از این بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد! کمی ...

۱ روز پیش
62K