ویژه کنید
عکس و تصویر #داستان_شب.. کوهنوردی می‌‌خواست به قلۀ بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش ...

#داستان_شب..



کوهنوردی می‌‌خواست به قلۀ بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. کوهنورد همچنانکه بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن. ندایی از دل آسمان پاسخ داد: از من چه می‌خواهی؟ نجاتم بده ای خدای من. آیا به من ایمان داری؟ آری، همیشه به تو ایمان داشته‌ام. پس آن طناب دور کمرت را پاره کن. کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم. خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟ کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم، نمی‌توانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت. ما انسانها گاهی تا دو متری موفقیت میرویم، ولی چون به خود و توانایی های خود باور و ایمان نداریم، دست از تلاش برمیداریم.
#شب_خوش..

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...