نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

*گل یخ* *فرشته* همراه زن عمو رفتیم صرافی می خواست طلاهاش عوض کنه عمو یه سرویس اورد وبه من دادپر نگین قرمز ازش تشکر کردم خیلی قشنگ بود بعدم رفتیم خیابون زن عمو می خواست ...

*گل یخ* *فرشته* همراه زن عمو رفتیم صرافی می خواست طلاهاش عوض کنه عمو یه سرویس اورد وبه من دادپر نگین قرمز ازش تشکر کردم خیلی قشنگ بود بعدم رفتیم خیابون زن عمو می خواست برای من خرید کنه انصافا خیلی هم خوش سلیقه بود می دونست محمد رنگ قرمز ...

۲ دقیقه پیش
483
#پاییز پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاق جمشید. پاییز یهو می‌آد، توو یه روز، مثّ بهار و بقیه. صپّ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. ...

#پاییز پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاق جمشید. پاییز یهو می‌آد، توو یه روز، مثّ بهار و بقیه. صپّ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. مام مث عوام‌الناس ، مث سیاوش قمیشی و کریس دی‌برگ عقیده داریم پاییز دلگیره. شباش ...

۶ ساعت پیش
27K
*گل یخ* *محمد* به سختی پاموصاف کردم دکتر لبخند زد وگفت : حالا این میله هارو بگیر وسعی کن خودت راه بری من حواسم هست فرشته با لبخند نگام می کرد محسنم بود ولی خودم ...

*گل یخ* *محمد* به سختی پاموصاف کردم دکتر لبخند زد وگفت : حالا این میله هارو بگیر وسعی کن خودت راه بری من حواسم هست فرشته با لبخند نگام می کرد محسنم بود ولی خودم باید با کمک دو میله ای که دوطرفم بود راه می رفتم برام سخت بود ...

۲۳ ساعت پیش
57K
❖ خیلی زیباست 🌼 🍃 کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می ...

❖ خیلی زیباست 🌼 🍃 کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من ...

۱ روز پیش
42K
.اصل داستانِ مردِ بی‌باسَن برای سوسن بود. من هفت ساله بودم یا هشت. غروب‌ها از کنار میله‌های زنگ زده تراس خانه‌‌هایمان، با هم حرف می زدیم. یک‌بار من قصه پسری را تعریف کردم که تصمیم ...

.اصل داستانِ مردِ بی‌باسَن برای سوسن بود. من هفت ساله بودم یا هشت. غروب‌ها از کنار میله‌های زنگ زده تراس خانه‌‌هایمان، با هم حرف می زدیم. یک‌بار من قصه پسری را تعریف کردم که تصمیم گرفته بود دیگر روی تشکش جیش نکند. سوسن گفت به نظرش خیلی مسخره است و ...

۱ روز پیش
51K
توصیف در رمان نویسی / چقدر باید از توصیف استفاده کرد / چگونه توصیفات ریزبینانه تر و مفصل تری بنویسیم ؟/ توصیف بیش از حد نه تنها نمی تواند کمکی به رمان بکند بلکه می ...

توصیف در رمان نویسی / چقدر باید از توصیف استفاده کرد / چگونه توصیفات ریزبینانه تر و مفصل تری بنویسیم ؟/ توصیف بیش از حد نه تنها نمی تواند کمکی به رمان بکند بلکه می تواند باعث دلزدگی خواننده شود. خواننده دوست دارد رمان رو به جلو حرکت بکند. یعنی ...

۱ روز پیش
48K
.اسمش هدیه بود یا مهدیه؛ یا هر اسم دخترانه دیگری که توش «ه» ی دو چشم داشت. موضوع حداقل برای پانزده سال پیش است که اینترنت‌، کارتی بود و داده بودم یک سر سیم تلفنِ ...

.اسمش هدیه بود یا مهدیه؛ یا هر اسم دخترانه دیگری که توش «ه» ی دو چشم داشت. موضوع حداقل برای پانزده سال پیش است که اینترنت‌، کارتی بود و داده بودم یک سر سیم تلفنِ خانه مامان بزرگ را – وقتی که رفته بود برای نماز جماعت - یواشکی بیاورند ...

۲ روز پیش
48K
.دکترم می‌گوید باید حرف بزنم. نه حرف‌های معمولی و همیشگی. آن چیزی را بگویم که به هیچ کس نگفته‌ام. آن چیزهایی را که توی خودم می‌ریزم و ریخته‌ام این سال‌ها. نمی‌توانم. توی دلم یک مرتضا ...

.دکترم می‌گوید باید حرف بزنم. نه حرف‌های معمولی و همیشگی. آن چیزی را بگویم که به هیچ کس نگفته‌ام. آن چیزهایی را که توی خودم می‌ریزم و ریخته‌ام این سال‌ها. نمی‌توانم. توی دلم یک مرتضا کوچولو هست که می‌گوید به آدم بزرگ‌ها، اعتماد نکن. منشی دکتر از زیر در برگه ...

۲ روز پیش
78K
*گل یخ* *محمد* نشسته بودم فرشته رو نگاه می کردم از دیدن اون دشت پراز گل ذوق زده بود یه بغل گل چیده بود - هر چی گل چیدیشون دختر میرم به صاحبش میگم هان ...

*گل یخ* *محمد* نشسته بودم فرشته رو نگاه می کردم از دیدن اون دشت پراز گل ذوق زده بود یه بغل گل چیده بود - هر چی گل چیدیشون دختر میرم به صاحبش میگم هان - صاحبش کیه ؟ - اونجاست اونم دوست نداره گل ها رو بچینی داشت آسمونو ...

۳ روز پیش
102K
اطلاعات لطفا وقتی خیلی کوچک بودم مادرم یه تلفن دیواری خرید. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می ...

اطلاعات لطفا وقتی خیلی کوچک بودم مادرم یه تلفن دیواری خرید. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفا بود! ساعت ...

۳ روز پیش
120K
بار چندمیست که دست به قلم مے شوم تا براے تو ڪه هم جانے و هم جانان بنویسم را، به خاطر ندارم!بهتر است که بگویم حسابش از دستم در رفته من این روزها عجیب به ...

بار چندمیست که دست به قلم مے شوم تا براے تو ڪه هم جانے و هم جانان بنویسم را، به خاطر ندارم!بهتر است که بگویم حسابش از دستم در رفته من این روزها عجیب به قلم و دفترم دل بستم. راستش را بخواهے؛ نوشتن براے تو شیرین است!خودت خوب مے ...

۳ روز پیش
63K
*گل یخ* *فرشته* چقدر خواب شیرین بود وجام گرم دلم می خواست بدنمو کش قوص بدم دستامو باز کردم - آخ چشام باز کردم رو تخت بودم ومحمد کنارم - بینیمو شکستی کوچلو ...اوووووف درد ...

*گل یخ* *فرشته* چقدر خواب شیرین بود وجام گرم دلم می خواست بدنمو کش قوص بدم دستامو باز کردم - آخ چشام باز کردم رو تخت بودم ومحمد کنارم - بینیمو شکستی کوچلو ...اوووووف درد گرفت - ما مگه تو ماشین نبودیم - بودیم انقدر خوابالوبودی بیدارنشدی - چقدر خوابیدم ...

۳ روز پیش
65K
ببین عزیزم نه جمعه است نه باران میبارد نه آسمان ابری ست نه هوا خیلی دلبری می کند نه هیچ چیز دیگر شلوغ ترین ساعتِ روز است و مردم....! مردم را بیخیال همچنان در پی ...

ببین عزیزم نه جمعه است نه باران میبارد نه آسمان ابری ست نه هوا خیلی دلبری می کند نه هیچ چیز دیگر شلوغ ترین ساعتِ روز است و مردم....! مردم را بیخیال همچنان در پی لقمه ای نان و بوقلمون به روز مرگی گرفتارند! البته که من هم دچارِ روزمرگی ...

۳ روز پیش
72K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ⏳ 🔪 💉 ❌ شب هفدهم این داستان: بازماندگان همه از ماشین پیاده می شوند راننده روبه بقیه می‌کند و می گوید فاصله مون تا اون نور بیش تر از یه مایله....هوا ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ⏳ 🔪 💉 ❌ شب هفدهم این داستان: بازماندگان همه از ماشین پیاده می شوند راننده روبه بقیه می‌کند و می گوید فاصله مون تا اون نور بیش تر از یه مایله....هوا تاریکه از هم دور نباشین دایره ای شکل حرکت می کنیم تا کنار هم باشیم ...

۴ روز پیش
120K
حال و هوای زن ها مثل قصه ی بنجامین باتن است. از آخر به اول می آید. از همان دو سه سالگی برای خودشان یک پا کدبانوی تمام عیارند. برای هر کسی از راه می ...

حال و هوای زن ها مثل قصه ی بنجامین باتن است. از آخر به اول می آید. از همان دو سه سالگی برای خودشان یک پا کدبانوی تمام عیارند. برای هر کسی از راه می رسد می خواهند مادری کنند و ذوق بزرگ شدن از کودک درونشان شروع می شود ...

۴ روز پیش
24K
محشره این شعر : ..... دفترت را می فروشی دخترم ؟..... ................. باز شد درب کلاس و همچو رخش .. قامت استاد زد بر دیده نقش .. گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس ...

محشره این شعر : ..... دفترت را می فروشی دخترم ؟..... ................. باز شد درب کلاس و همچو رخش .. قامت استاد زد بر دیده نقش .. گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس .. پر شد از یک ترس و یک بیم و هراس .. درب را مبصر ...

۴ روز پیش
109K
.به تو گفته بودم حواست به تنهایی ام باشد...گفته بودم من آدم توضیح دادن و توضیح خواستن نیستم...گفته بودم اهل پاورقی نیستم...گفته بودم اگر روزی برای اینکه به دیدن ام بیایی این پا و آن ...

.به تو گفته بودم حواست به تنهایی ام باشد...گفته بودم من آدم توضیح دادن و توضیح خواستن نیستم...گفته بودم اهل پاورقی نیستم...گفته بودم اگر روزی برای اینکه به دیدن ام بیایی این پا و آن پا کردی از راهِ نیامده برگرد...گفته بودم حالا که چشمان راز آلودت برملا شدند حالا ...

۴ روز پیش
54K
.از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیمان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ ...

.از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیمان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ میخوردیم که ساعت از سه گذشت و چیزی به اذان نمانده بود. گرسنگی به استخوان ...

۴ روز پیش
92K
.اولین جمعه ی پاییز بود... خوب میدانست عاشق این فصلم! سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت! سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم. سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ ...

.اولین جمعه ی پاییز بود... خوب میدانست عاشق این فصلم! سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت! سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم. سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... . سه ...

۴ روز پیش
110K
🔹 اول راهنمایی یه رفیق داشتم که با هم مدرسه می رفتیم. خونه شون دو تا کوچه با ما فاصله داشت. من هر روز ساعت هفت صبح، صبحونه خورده یا نخورده از خونه می زدم ...

🔹 اول راهنمایی یه رفیق داشتم که با هم مدرسه می رفتیم. خونه شون دو تا کوچه با ما فاصله داشت. من هر روز ساعت هفت صبح، صبحونه خورده یا نخورده از خونه می زدم بیرون...زنگ مدرسه ساعت هفت و نیم می خورد. 🔸 از خونه مون تا مدرسه بیست ...

۴ روز پیش
105K