ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت بیستم سرم رو که برگردوندم همون پسره رو دیدم که با شهاب بحثش شده ...

#پارت بیستم

سرم رو که برگردوندم همون پسره رو دیدم که با شهاب بحثش شده بود تعجب کردم مگه این این برده خریدن خا رو مسخره نمی کرد ...
جابر یه چیزهایی بلغور می کرد که من چیزی نمی فهمیدم ..
شهاب ولی سرسری چیزی پروند و لبخندی زد و به سمت اون پسره رفت و گفت:
کارن پسر تو واقعا میخوای200000 درهم برای این دختره بدی؟ ....
پسره که حالا فهمیدم اسمش کارنه با اون چشم هایی که از سردیش یخ می بستی به شهاب نگاه کرد و گفت :
وقتی میگم 200000 درهم میدم یعنی میدم .....
شخاب لبخندی زد و رو کرد به جابر وفک کنم بهش گفت میتونه بالاتر از این قیمت رو بده که بابت من یا نه که کارن گفت:
تمومش کن شهاب این مسخره بازی که راه انداختی تو 200000 تا رو میخوای یا کاری کنم هیچی بهت نرسه هان .....
شهاب اخماش تو هم رفت و رنگش پرید و رو کرد به من و گفت :
بیا اینجا دحتر از این به بعد این اربابته....
از عصبانیت سرخ شدم و گفتم :
فقط آرزوی مرگ و نابودیت رو دارم شهاب .....
شهاب با پایان حرفم خنده ای کرد و گفت :
با دعای گربه سیاه بارون نمیاد دختر جان.....😎
و خودش اومد بازوی منو کشید و به سمت پشت مبلی که کارن روش نشسته بود برد و آروم گفت : این از این به بعد اربابته باید از این به بعد هر چی گفت گوش بدی....
با بغض و حرص گفتم :
برو گورت رو گم کن عوضی تر از تو آدم ندیدم شهاب ...
اونم با حرص گفت دست هاش رو مشت کردو گفت:
حیف که تو دیگه برده من نیستی واگرنه انقدر می زدمت که صدای سگ بدی دختره یپتیاره.....
کارن گفت: چی میگین ؟ شهاب میسپارم به جواد بیاد و پولت رو بده و حالا هم برو دیگه.....
شهاب سری تکون داد و باشه ای گفت رفت.......
و بعد از این به سمت جابر خیکی رفت....
منم هم اونجا ایستادم که مهمونی تموم بشه ...
بعد از ساعتی مهمونی کوفتی تموم شد بالا خره ....
کارن پاشد و با سر بهم اشاره کرد که حرکت کنم.....
آروم گفتم: ببخشید جناب؟....
با چشم های خالی از هر حسی بر گشت و نگاهم کرد و سرش رو به معنی چیه تکون داد ...
با ترس گفتم: من ...من .....میشه برم ..بالا لباسمو عوض کنم با این ها که تنمه سخته.......
ابرو هاش بالا پرید و به پاها و سر شونه های لختم نگاهی کرد که معذب شدم....و سرم رو انداختم پایین که ..
کارن : کجا می خوای لباست رو عوض کنی ؟ با دست به طیقه بالا نگاهی کردم و همون اتاقی که این چند وقته اونجا بودم ....
چیزی نگفت و فقط سری تکون داد واشاره کرد که می تونم برم ...
یا عجله به سمت پله ها رفتم و بالا رفتم ....
توی راه رو نقره رو دیدم به سمت اتاقم رفتم و لباس هام رو که روی تخت بود برداشتم همین که خواستم عوض کنم .....در اتاق یهویی باز شد و ...سریع به سمت در اتاق برگشتم که تو درگاه در نقره رو دیدم .....
با قیافه ی حق به جانیی به داخل اتاق اومد و گفت:
تو چه کار می کنی این تو؟ توالان برده ی یکیدیگه هستی و .....

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...