نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

📚 #داستان_پندآموز روزی تاجری بسیار ثروتمند، با خود عهد کرده بود در طول زندگانی خویش، یک روز از عمرش را خوب زندگی کند و به مردم مهربانی ورزد. در آن روز تصمیم گرفت عهد خویش ...

📚 #داستان_پندآموز روزی تاجری بسیار ثروتمند، با خود عهد کرده بود در طول زندگانی خویش، یک روز از عمرش را خوب زندگی کند و به مردم مهربانی ورزد. در آن روز تصمیم گرفت عهد خویش را بجا بیاورد و با مردم به اندازه ی یک روز درشت خویی نکند و ...

۵ ساعت پیش
22K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت 58* با تعجب نگاه به درخت روی کامپوت کردم ، فقط یه فکـــری به ذهنم رسید که درخت به این بزرگی رو کـــی قطع کرده ، اونم این موقــــع شب ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت 58* با تعجب نگاه به درخت روی کامپوت کردم ، فقط یه فکـــری به ذهنم رسید که درخت به این بزرگی رو کـــی قطع کرده ، اونم این موقــــع شب غوغا : اینجا چه خبره ؟؟؟ در رو باز کردم که هوداد گفت : بشین ...

۵ ساعت پیش
37K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 👁 قسمت بیست و چهارم (فصل سوم) 🎗 فقط ۶ پارت تا پایان این قصه مانده.... این داستان: شیطان آزاد شده...😈 همه آنها در حال دویدن بودند در راهرو دری پدیدار شد در ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 👁 قسمت بیست و چهارم (فصل سوم) 🎗 فقط ۶ پارت تا پایان این قصه مانده.... این داستان: شیطان آزاد شده...😈 همه آنها در حال دویدن بودند در راهرو دری پدیدار شد در قهوه ای رنگ ، ملانیا سریع داخل شد و در رابست و قفل پشت آن ...

۵ ساعت پیش
24K
تیره تر از مشکی/پارت بیستو ششم #لوهان رو مبل لش کرده بودم... ارسال کردم.... آدرس خونه مجردیم بود که واسش فرستادم... الان اینجام... جاییکه وقتی نیاز به تنهایی داشته باشم میام... مست نبودم....نصفه نیمه...ولی هوشیار.... ...

تیره تر از مشکی/پارت بیستو ششم #لوهان رو مبل لش کرده بودم... ارسال کردم.... آدرس خونه مجردیم بود که واسش فرستادم... الان اینجام... جاییکه وقتی نیاز به تنهایی داشته باشم میام... مست نبودم....نصفه نیمه...ولی هوشیار.... حالا بکارتم انقدرام ارزش نداره که نخام فداش کنم واسه اهدافم... باش میخابم... زود ازم ...

۶ ساعت پیش
43K
قسمت دوم after change🔞 🔞 #جانگکوک ...سوارماشین جین شدیمو کل راهو با جینو اوما درباره ی کالج سئول حرف زدم. وقتی که رسیدیم مادرم از روی ذوقش جیغ کشید:وایی رسیدیم دانشگاه تنها پسرم.بعد مشتاق نگام ...

قسمت دوم after change🔞 🔞 #جانگکوک ...سوارماشین جین شدیمو کل راهو با جینو اوما درباره ی کالج سئول حرف زدم. وقتی که رسیدیم مادرم از روی ذوقش جیغ کشید:وایی رسیدیم دانشگاه تنها پسرم.بعد مشتاق نگام کرد. سمت خوابگاه دانشجویی رفتیمو جین ماشینو پارک کرد .نمای بیرونی کالج همونجوری که توی ...

۶ ساعت پیش
35K
#پارت صدو هشتاد و شش... #کارن... من: خوب مثلا یه رنگ میگشم و حدس میزنیم چندتا ادم اینجا این رنگ پوشیدن مال هر کی نزدیک تر بود اون برنده شه... جانان: باشه بهتر از بی ...

#پارت صدو هشتاد و شش... #کارن... من: خوب مثلا یه رنگ میگشم و حدس میزنیم چندتا ادم اینجا این رنگ پوشیدن مال هر کی نزدیک تر بود اون برنده شه... جانان: باشه بهتر از بی کاری که... واسه خودمون شروع کردیم همین طوری بازی کردن داشتیم میشمردیم رنگ لباس مشکی ...

۷ ساعت پیش
41K
#پارت صدو هشتاد و پنج.... #کارن.... من: میکشمت جانان ....فقط دعا کن زستم بهت نرسه.... صدای خنده هاش بیشتر کفریم میکرد.... اخه تورو خدا نگاه کن چه بلایی سر صورت من اورده.. رژ گونه اخه....سایه ...

#پارت صدو هشتاد و پنج.... #کارن.... من: میکشمت جانان ....فقط دعا کن زستم بهت نرسه.... صدای خنده هاش بیشتر کفریم میکرد.... اخه تورو خدا نگاه کن چه بلایی سر صورت من اورده.. رژ گونه اخه....سایه ......رژ.... مشغول شستن شدم و همین جوری واسه جانان نقشه میکشیدم ...دارم واست جوجه حالا ...

۸ ساعت پیش
41K
فیک ریدر ها حتما بخونن و همایت کن🔞 توش یه سری خاکبرسری داره بی جنبه ها و بچه سال ها نخونن🚫 کپی ممنوع🚫 لایک و کامنت فراموش نشه👍 👍 از دلارام جون هم ممنونم بابت ...

فیک ریدر ها حتما بخونن و همایت کن🔞 توش یه سری خاکبرسری داره بی جنبه ها و بچه سال ها نخونن🚫 کپی ممنوع🚫 لایک و کامنت فراموش نشه👍 👍 از دلارام جون هم ممنونم بابت بعضی همکاریاش👌 👌 ال جی بی تیا عشقشونو تگ یا اعتراف کننو بگن اولین دیدارشون ...

۹ ساعت پیش
49K
میکشم آخر به صحرا، خانقاه خویش را تا به ابر و باد بخشم اشک و آه خویش را با کدامین سر امید سایبان باید مرا پیش خود گاهی کنم قاضی کلاه خویش را خورده ام ...

میکشم آخر به صحرا، خانقاه خویش را تا به ابر و باد بخشم اشک و آه خویش را با کدامین سر امید سایبان باید مرا پیش خود گاهی کنم قاضی کلاه خویش را خورده ام از بس که چوب ساده لوحی های خویش میگزم هر لحظه دست اشتباه خویش را ...

۱۰ ساعت پیش
22K
بسی رنج بردم در این سال سی شتر بس بکشتم در این سال سی ز سانی اکنون سخن یادگیر سخن های پاکیزه و دلپذیر گهی افتان و خیزان چون شتری دربیابانی گهی خاموش و حیران ...

بسی رنج بردم در این سال سی شتر بس بکشتم در این سال سی ز سانی اکنون سخن یادگیر سخن های پاکیزه و دلپذیر گهی افتان و خیزان چون شتری دربیابانی گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر شترانی اسیر حمله اشتران خویشتنم فغان که در کف من افسارشان باید ...

۱۰ ساعت پیش
12K
.سرکلاس بودم که پیامش روی صفحه ی گوشی نقش بست! نیشم تا بناگوش باز شد به رسم عادت اسمم را صدا زده بود! پاسخم یک دقیقه به تاخیر می افتاد پشت هم بیست پیام میداد ...

.سرکلاس بودم که پیامش روی صفحه ی گوشی نقش بست! نیشم تا بناگوش باز شد به رسم عادت اسمم را صدا زده بود! پاسخم یک دقیقه به تاخیر می افتاد پشت هم بیست پیام میداد که کجایی و چرا جواب نمیدهی و گریه و قهر و فحش و از این ...

۱۱ ساعت پیش
50K
.همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر ...

.همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر میرسید گفت: ببخشید آقا من گیج شده ام و نمیدانم باید سوار کدام قطار شوم. ...

۱۱ ساعت پیش
52K
#پارت_بیست_و_یکم منم حاضر شدم و لباس قشنگی پوشیدم و رفتم پیش سیمین یکم سر و صورتمو آرایش کردم و تاکسی گرفتم و رفتم پیش علی . اولش خجالت میکشیدم مستقیم به چشماش نگاه کنم اما ...

#پارت_بیست_و_یکم منم حاضر شدم و لباس قشنگی پوشیدم و رفتم پیش سیمین یکم سر و صورتمو آرایش کردم و تاکسی گرفتم و رفتم پیش علی . اولش خجالت میکشیدم مستقیم به چشماش نگاه کنم اما کم کم برام عادی شد و به صورتش نگاه میکردم. اولش استرس داشتم که کسی ...

۱۱ ساعت پیش
29K
امیرالمومنین علی (علیه السلام) میفرماید: « روزی با فاطمه (سلام الله علیها) محضر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) رسیدیم ٬ دیدیم حضرت به شدت گریه می کند گفتم: پدر و مادرم ...

امیرالمومنین علی (علیه السلام) میفرماید: « روزی با فاطمه (سلام الله علیها) محضر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) رسیدیم ٬ دیدیم حضرت به شدت گریه می کند گفتم: پدر و مادرم به فدایت یا رسول الله! چرا گریه می کنی؟ فرمود: یا علی! آن شب که ...

۱۲ ساعت پیش
20K
ثانیه اخر روحت وقتی ادمی رو جلوی صورتت به سختی برای آخرین لحظاتش تلاش میکنه و تو فقط وعده های دروغ بهش میدی اخرش میشی روح مرده من. همیشه بهترین لحظه های زندگی هر فردی ...

ثانیه اخر روحت وقتی ادمی رو جلوی صورتت به سختی برای آخرین لحظاتش تلاش میکنه و تو فقط وعده های دروغ بهش میدی اخرش میشی روح مرده من. همیشه بهترین لحظه های زندگی هر فردی لحظه سال تحویل ولی خاطره سال تحویل من دیگر همیشه با درد ها و زجر ...

۱۵ ساعت پیش
21K
#پارت_هجدهم قسمت هجدهم وقتی خداحافظی کردیم به ساعت نگاه کردم و دیدم حدود یک ساعت حرف زدیم . جالب بود که از خودش گفت تا من باهاش آشنا بشم اما از من چیزی نپرسید . ...

#پارت_هجدهم قسمت هجدهم وقتی خداحافظی کردیم به ساعت نگاه کردم و دیدم حدود یک ساعت حرف زدیم . جالب بود که از خودش گفت تا من باهاش آشنا بشم اما از من چیزی نپرسید . میگفت راجبت همه چیو میدونم. گفت تا فردا وقت دارم فک کنم و بهش خبر ...

۱۵ ساعت پیش
34K
#پارت_بیست_هشت #غریبه_آشنا بکهیون: خیلی زود خودمو رسوندم بیمارستان نفهمیدم چجوری رسیدم اصن برام مهم نبود شناخته شدم یا نشدنم،بدون ماسک و کلاه و هیچی دوییدم سمت ارژانس دکتر کیم رو دیدیم +دکتر ئونسو کجاست؟چش شده ...

#پارت_بیست_هشت #غریبه_آشنا بکهیون: خیلی زود خودمو رسوندم بیمارستان نفهمیدم چجوری رسیدم اصن برام مهم نبود شناخته شدم یا نشدنم،بدون ماسک و کلاه و هیچی دوییدم سمت ارژانس دکتر کیم رو دیدیم +دکتر ئونسو کجاست؟چش شده -اروم باش آروم باش چیزی نیستت،تو چرا اینطوری اومدی مگه میخوای تو دردسر بیافتی +ولم ...

۱۶ ساعت پیش
27K
#پارت_بیست_هفت #غریبه_آشنا مین وو: بیماری رو که خواسته بودن برم باهاش صحبت کنم رفتم پیشش بیچاره اوضاعش اصلا خوب نبود...حوصلم سر رفته بود از جو بیمارستان رفتم که تومحوطه بیمارستان یکم قدم بزنم از در ...

#پارت_بیست_هفت #غریبه_آشنا مین وو: بیماری رو که خواسته بودن برم باهاش صحبت کنم رفتم پیشش بیچاره اوضاعش اصلا خوب نبود...حوصلم سر رفته بود از جو بیمارستان رفتم که تومحوطه بیمارستان یکم قدم بزنم از در که داشتم میرفتم بیرون یه مرد رو دیدم که یه دختر رو دوشش میکشید و ...

۱۶ ساعت پیش
28K
عادت های عجیبی داشت. نه از آن ها که دلِ آدم را بزند. یا فکر کنی که اگر موقعیتش پیش بیاید چه ها که نخواهد شد .. نه ! عجیب بودنش به ملموس بودنش بود ...

عادت های عجیبی داشت. نه از آن ها که دلِ آدم را بزند. یا فکر کنی که اگر موقعیتش پیش بیاید چه ها که نخواهد شد .. نه ! عجیب بودنش به ملموس بودنش بود .. واقعی بودنش. ناراحت که می‌شد یا دلش را که می‌شکستند یک دستمال نَم‌دار برمی‌داشت ...

۱۶ ساعت پیش
28K
*گل یخ* *محمد* فرشته داشت از درد تو خودش می پیچید زیر پاش پر خون بود مامانم عکس ها رو گرفت وپرت کرد وگفت : داره می میره محمد - اون حامله بود ...مگه نگفتین ...

*گل یخ* *محمد* فرشته داشت از درد تو خودش می پیچید زیر پاش پر خون بود مامانم عکس ها رو گرفت وپرت کرد وگفت : داره می میره محمد - اون حامله بود ...مگه نگفتین من پدر نمیشم ...مگه نگفتی بابا بابا کنارم زد یه پتو آورد فرشته رو بغل ...

۱۷ ساعت پیش
39K