نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت۱۱۰ سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم: ـ از حرفای شما ناراحت نشدم. مهربان: پس چی؟ ـ ای کاش هیچوقت شهریار رو نمی‌دیدم. مهربان متعجب گفت: منظورت چیه؟! ـ منو شهریار هیچوقت ...

#پارت۱۱۰ سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم: ـ از حرفای شما ناراحت نشدم. مهربان: پس چی؟ ـ ای کاش هیچوقت شهریار رو نمی‌دیدم. مهربان متعجب گفت: منظورت چیه؟! ـ منو شهریار هیچوقت نمی‌تونیم به هم برسیم، این علاقهٔ دو طرفه با وجود شاهرخ و پدربزرگ من به ...

۳۹ ثانیه پیش
94
#پارت۱۰۹ خواهرم داغون تر از من بود چون مرد زندگیش رو از دست داد و پسر چند ماهش یتیم شد. منو خواهرم دیگه هیچ پشتوانه‌ای نداشتیم و این خیلی سخت بود...خیلی ناراحت بودم از اینکه ...

#پارت۱۰۹ خواهرم داغون تر از من بود چون مرد زندگیش رو از دست داد و پسر چند ماهش یتیم شد. منو خواهرم دیگه هیچ پشتوانه‌ای نداشتیم و این خیلی سخت بود...خیلی ناراحت بودم از اینکه خواهرم صبح تا شب پای چرخ خیاطی داشت خودش رو بخاطر ما نابود می‌کرد و ...

۲ دقیقه پیش
308
#پارت۱۰۸ آدرس رو به تاکسی داد و ازش خواست منو دربست به آدرس برسونه و بدون توجه به مخالفت من خودش حساب کرد. تاکسی راه افتاد، برعکس صبح حالم الان خیلی خوب بود بدون اینکه ...

#پارت۱۰۸ آدرس رو به تاکسی داد و ازش خواست منو دربست به آدرس برسونه و بدون توجه به مخالفت من خودش حساب کرد. تاکسی راه افتاد، برعکس صبح حالم الان خیلی خوب بود بدون اینکه ناراحت یا دلخور باشم. *** از عمارت خارج شدم، بخاطر اینکه هوا خوب بود تصمیم ...

۳ دقیقه پیش
591
رمان عروس استاد پارت_11 _بابای لاشخورت تو رو به من فروخته فهمیدی؟ من پول ندادم که تو رو نگه دارم.باید یه استفاده ای ازت ببرم یا نه؟ خواست دوباره سرشو پایین بیاره که با گریه ...

رمان عروس استاد پارت_11 _بابای لاشخورت تو رو به من فروخته فهمیدی؟ من پول ندادم که تو رو نگه دارم.باید یه استفاده ای ازت ببرم یا نه؟ خواست دوباره سرشو پایین بیاره که با گریه گفتم _باشه اما خواهش می کنم امشب نه،قول میدم خیلی زود با خودم کنار بیام ...

۳۹ دقیقه پیش
6K
رمان عروس استاد پارت_10 وارد دانشگاه شدم،یک روز طاهر یک روز بابام… خدا فردا رو بخیر می کرد . *** جلوی خونه ی تهرانی ایستادم،بهم کلید داد و گفت خودم برگردم چون کلاساش طول می ...

رمان عروس استاد پارت_10 وارد دانشگاه شدم،یک روز طاهر یک روز بابام… خدا فردا رو بخیر می کرد . *** جلوی خونه ی تهرانی ایستادم،بهم کلید داد و گفت خودم برگردم چون کلاساش طول می کشید . درو باز کردم و وارد شدم،واقعا آدم توی خونه ی به این بزرگی ...

۵۳ دقیقه پیش
7K
رمان عروس استاد پارت_9 _وقتی فروخته میشی به این و اون باید تحمل هر حرفیو داشته باشی… من سیصد میلیون پول ندادم که تو رو دکوری نگه دارم . با تته پته گفتم _منظورتون چیه؟ ...

رمان عروس استاد پارت_9 _وقتی فروخته میشی به این و اون باید تحمل هر حرفیو داشته باشی… من سیصد میلیون پول ندادم که تو رو دکوری نگه دارم . با تته پته گفتم _منظورتون چیه؟ موهامو کنار زد _منظورم واضحه،من مَردم… یه نیازایی دارم.به جای پول دادن به فاحشه های ...

۱ ساعت پیش
11K
#به_تو_میگن_رفیق بابام اومد توی اتاقم و لپ تاپ و گوشی رو ازم گرفت و گفت اگه درس نخونم تا تابستون بعد بهم نمیده! خب من تازه به الینا و دوستام عادت کرده بودم و نمیتونستم ...

#به_تو_میگن_رفیق بابام اومد توی اتاقم و لپ تاپ و گوشی رو ازم گرفت و گفت اگه درس نخونم تا تابستون بعد بهم نمیده! خب من تازه به الینا و دوستام عادت کرده بودم و نمیتونستم ولشون کنم.. کلی گریه کردم اما مجبور بودم دیگه.. فرداش امتهان ریاضی رو از 10 ...

۱ ساعت پیش
5K
رمان عروس استاد پارت_8 _به عبارت دیگه تو رو از بابات خریدم خانم کوچولو دهنم باز موند.با تته پته گفتم _شما چی میگین استاد؟چرا این کارو کردین؟ پوزخندی زد : _توقع داشتی بدمت دست بابات ...

رمان عروس استاد پارت_8 _به عبارت دیگه تو رو از بابات خریدم خانم کوچولو دهنم باز موند.با تته پته گفتم _شما چی میگین استاد؟چرا این کارو کردین؟ پوزخندی زد : _توقع داشتی بدمت دست بابات تا دوباره بشونتت سر سفره ی عقد اون مرد؟ _من یه فکری به حال خودم ...

۱ ساعت پیش
11K
رمان عروس استاد پارت_7 دستشو بلند کرد که دوباره بزنه اما یکی دستشو توی هوا گرفت. برگشتم و قیافه ی جدی و اخموعه استاد تهرانی رو دیدم.طوری نگاه می کرد که ادم ازش می ترسید. ...

رمان عروس استاد پارت_7 دستشو بلند کرد که دوباره بزنه اما یکی دستشو توی هوا گرفت. برگشتم و قیافه ی جدی و اخموعه استاد تهرانی رو دیدم.طوری نگاه می کرد که ادم ازش می ترسید. دست بابامو باشدت پایین انداخت و گفت _بریم اتاق من صحبت کنیم. بابام با عصبانیت ...

۱ ساعت پیش
11K
✳ ️قالَ عَلِیُّ بْنُ اَبیطالب(علیه السلام): أَبلَغُ ما تَستَدِرُّ بِهِ الرَّحمَةَ أَن تُضمِرَ لِجَمیعِ النّاسِ الرَّحمَةَ؛ ✳ ️امام علی علیه السلام فرمودند: مؤثّرترین وسیله جلب رحمت خدا این است که خیرخواه همه مردم باشی. تصنیف ...
عکس بلند

✳ ️قالَ عَلِیُّ بْنُ اَبیطالب(علیه السلام): أَبلَغُ ما تَستَدِرُّ بِهِ الرَّحمَةَ أَن تُضمِرَ لِجَمیعِ النّاسِ الرَّحمَةَ؛ ✳ ️امام علی علیه السلام فرمودند: مؤثّرترین وسیله جلب رحمت خدا این است که خیرخواه همه مردم باشی. تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص 450 ، ح 10344 🌺 🍃 🍁 🍃 🍂 🍃 🍁 ...

۲ ساعت پیش
13K
رمان عروس استاد پارت_6 حرفشو که زد حتی واینستاد تا من جوابشو بدم و از اتاق رفت بیرون. دلم نمی خواست برم یه عمر توی دانشگاه برای خودم عزت خریده بودم حالا بابام یکی از ...

رمان عروس استاد پارت_6 حرفشو که زد حتی واینستاد تا من جوابشو بدم و از اتاق رفت بیرون. دلم نمی خواست برم یه عمر توی دانشگاه برای خودم عزت خریده بودم حالا بابام یکی از همون داد های خوشگلشو سرم بزنه کل حیثیتم به باد میره. چنان میگم یه عمر ...

۲ ساعت پیش
16K
#پارت_بیـست_و_چهـآرم

#پارت_بیـست_و_چهـآرم " داشتـیم توی پارک قدم میزدیم.. دستم و دور بازوش حلقه کردم نگاهی بهم انداخت و گفت:یونـا.. هنوزم دوستم داری؟ یونا:فکـر کردم فراموش کردی... شوگا:نشـد..نتونستم!خواستم ولی نشـد.. من.. من هرکار میکنم نمیتونم باهات خوب رفتار کنم:)شاید این حس تنفر من نسبت به تو هیچوقت از بین نِمیره.. تمام دنیای ...

۲ ساعت پیش
10K
رمان عروس استاد پارت_5 افکار و پس زدم و سعی کردم بدون فکر کردن به امشب بخوابم. *** صبح با حس حضور کسی کنارم چشمامو باز کردم با دیدن استاد تهرانی بالای سرم مثل برق ...

رمان عروس استاد پارت_5 افکار و پس زدم و سعی کردم بدون فکر کردن به امشب بخوابم. *** صبح با حس حضور کسی کنارم چشمامو باز کردم با دیدن استاد تهرانی بالای سرم مثل برق نشستم.نگاهش روی پاهام ثابت مونده بود.سرمو پایین بردم و با دیدن پاهای برهنه م سریع ...

۲ ساعت پیش
11K
توجه چرا وقتی حرف حرف حیا میشه همه سکوت میکنن ...؟؟!! بلا نسبت بعضیا: گوشتی که گند زد همه نوع جونور دورش میگرده پس مغرور نشو فکر نکن خیلی کشته مرده داری!! ‍ آهای دختر ...

توجه چرا وقتی حرف حرف حیا میشه همه سکوت میکنن ...؟؟!! بلا نسبت بعضیا: گوشتی که گند زد همه نوع جونور دورش میگرده پس مغرور نشو فکر نکن خیلی کشته مرده داری!! ‍ آهای دختر خانــــوم با شمام ... شمایی که خیلی خوش تیپی ...خیلی مثلا جذابی ...شمایی که به ...

۲ ساعت پیش
15K
فرداش توی دانشگاه جوری از کلاسهام میرفتم که نبینمش! حتی بهم زنگ زد جواب ندادم . انقدر ناراحت بودم که دلم نخواد دور و برم باشه. حتی ترجیح دادم پناه رو هم نبینم چون میخواست ...

فرداش توی دانشگاه جوری از کلاسهام میرفتم که نبینمش! حتی بهم زنگ زد جواب ندادم . انقدر ناراحت بودم که دلم نخواد دور و برم باشه. حتی ترجیح دادم پناه رو هم نبینم چون میخواست از برومند دفاع کنه و من حوصله نداشتم ‌ . فقط از دور شهاب و ...

۲ ساعت پیش
15K
جاذبه ی چشمات پارت ۱۷۹ ❤ آخر هفته ...... از زبون بیتا ..... امشب قرار بود بری پارتی ماهان رفیق فاب یا بهتره بگم داداش دوم پرهام خب بگذریم من برم آماده شم ........ رفتم ...

جاذبه ی چشمات پارت ۱۷۹ ❤ آخر هفته ...... از زبون بیتا ..... امشب قرار بود بری پارتی ماهان رفیق فاب یا بهتره بگم داداش دوم پرهام خب بگذریم من برم آماده شم ........ رفتم حموم و یه دوش گرفتم و پریدم بیرون و یا تاپ شلوارک پوشیدم و نشستم ...

۲ ساعت پیش
12K
رمان عروس استاد پارت _ 4 _می تونی زیپ لباستو باز کنی؟اگه بخوای من می تونم کمکت کنم لباستو در بیاری خواستم بگم نه اما فکر کردم هیچ رقمه دستم به پشتم نمیرسه ناچارا سر ...

رمان عروس استاد پارت _ 4 _می تونی زیپ لباستو باز کنی؟اگه بخوای من می تونم کمکت کنم لباستو در بیاری خواستم بگم نه اما فکر کردم هیچ رقمه دستم به پشتم نمیرسه ناچارا سر تکون دادم. استاد لبخند محوی زد و به سمتم اومد،پشتم رو بهش کردم،با یه دست ...

۳ ساعت پیش
13K
#مخاطب_خاص براتو گذاشتم ک میگی از تتلو بدت میاد پس حداقل تا ته بخونش هروقت که بودی همه چی قشنگ شد هر وقتم نبودی نبودی رو ولش کن عشقم جونم همه چیزم بزار همه زندگیمو ...

#مخاطب_خاص براتو گذاشتم ک میگی از تتلو بدت میاد پس حداقل تا ته بخونش هروقت که بودی همه چی قشنگ شد هر وقتم نبودی نبودی رو ولش کن عشقم جونم همه چیزم بزار همه زندگیمو به پات بریزم بزار شاعر شم شعرتو بنویسم بگو من عاشق کسی غیر تو نیستم ...

۳ ساعت پیش
11K
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدم همه آنهایی که نمی دانستم عشق من در دلشان ناپیداست واعظ از من می گفت، از نجابت هایم، از همه خوبیها و به خانم ها گفت: اندکی ...

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدم همه آنهایی که نمی دانستم عشق من در دلشان ناپیداست واعظ از من می گفت، از نجابت هایم، از همه خوبیها و به خانم ها گفت: اندکی آهسته تا که مجلس بشود سنگین تر، راستی این همه اقوام و رفیق!!! من خجل ...

۳ ساعت پیش
17K
#پارت_بیســت_و_دوم

#پارت_بیســت_و_دوم " با دیدنش توی کمپانی لبخندی زدم و از کنارش رد شدم شوگا: نبـاید سلام میـدادی؟ دوباره پوزخندی زدم و برگشتم پیـشش:) یونا: اومدم وسایلام و جمع کنـم.. من میخوام برم شوگا: تا وقتی یه طراح دیگه پیدا نشه نمیـتونی بِری پارک یونـا.. لبخندی زدم و گفتم:پس وسایلام برای ...

۳ ساعت پیش
14K