نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#خونده_شه👇 اِسما خیلی مهمن، خیلی! توی بیهوشی، وقتی عمل تموم شد و مریضو باید برگردونیم، بهش ریوِرس‌ می زنیم... یکم بعدش آروم آروم به هوش میاد و بیشترِ وقتا زیر لب هی با خودش یه ...

#خونده_شه👇 اِسما خیلی مهمن، خیلی! توی بیهوشی، وقتی عمل تموم شد و مریضو باید برگردونیم، بهش ریوِرس‌ می زنیم... یکم بعدش آروم آروم به هوش میاد و بیشترِ وقتا زیر لب هی با خودش یه اسمیو تکرار می کنه... میگن تاثیر داروهای بیهوشیه، میگن هذیون بعد از عمله و هیچ ...

۲ ساعت پیش
7K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑲ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یا الیسا میمیره یا تبدیل به خون آشام میشه جانی وسوسه شد و ریسک بزرگی کرد که وقتی به خودش اومده بود خیلی دیر بود نمی تونست کاری کنه نه دکتری و ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑲ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یا الیسا میمیره یا تبدیل به خون آشام میشه جانی وسوسه شد و ریسک بزرگی کرد که وقتی به خودش اومده بود خیلی دیر بود نمی تونست کاری کنه نه دکتری و نه خون آشامی جانی جون عشقش رو به خطر انداخت و راهی نداشت اشک هاش ...

۲ ساعت پیش
10K
در یکی از جلساتی که در قبل از عملیات والفجر مقدماتی در قرارگاه نجف با حضور کلیه فرمانده تیپها و لشکرها و فرماندهان گردان های عمل کننده آن قرارگاه در خدمت سردار همت داشتیم بعد ...

در یکی از جلساتی که در قبل از عملیات والفجر مقدماتی در قرارگاه نجف با حضور کلیه فرمانده تیپها و لشکرها و فرماندهان گردان های عمل کننده آن قرارگاه در خدمت سردار همت داشتیم بعد از توضیحات کلی که خود سردار همت داشتند و بالطبع به دنبالش فرمانده لشکرها و ...

۵ ساعت پیش
17K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑯ —اره حتما منو تو اصلا از خنده عصبانی میشم میبینیم —میبینیم رفتم طبقه ی سوم مرواریدا تو کیفم بود کیفمم باخودم بردم رفتم سمت یه اتاق درشو باز کردم دکوراسیونش طلایی و مشکی ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑯ —اره حتما منو تو اصلا از خنده عصبانی میشم میبینیم —میبینیم رفتم طبقه ی سوم مرواریدا تو کیفم بود کیفمم باخودم بردم رفتم سمت یه اتاق درشو باز کردم دکوراسیونش طلایی و مشکی بود پتو ها و لباسا رو به هم گره زدم واخر هم به دسته ی ...

۱ روز پیش
53K
آیا شما یک

آیا شما یک "منتظر" همیشگی هستید؟ چه مدت از زندگی خود را به انتظار کشیدن می گذرانید؟ انتظار برای تعطیلات بعدی، شغل بهتر، بزرگ شدن بچه ها، یک رابطه پرمعنا، موفقیت، پولدار شدن، مهم شدن یا روشن بین شدن. چندان نامتعارف نیست که اشخاص همه عمر را به انتظار شروع ...

۱ روز پیش
9K
«یک‌درصد» دیروز صبح وقتی از بخش گوارش بهم زنگ زدن که برای بررسی یک توده برم، طبق معمول انتظار داشتم پیرمرد یا پیرزنی روی تخت اندوسکوپی خوابیده باشه. ولی در کمال تعجب زن جوان و ...

«یک‌درصد» دیروز صبح وقتی از بخش گوارش بهم زنگ زدن که برای بررسی یک توده برم، طبق معمول انتظار داشتم پیرمرد یا پیرزنی روی تخت اندوسکوپی خوابیده باشه. ولی در کمال تعجب زن جوان و زیبایی رو دیدم با موهای مشکی دم‌اسبی شده که زیر دستگاه بیهوش بود. از «دکتر ...

۱ روز پیش
36K
‍ «قوانین» (به بهانه حضور زنان در استادیوم آزادی) در امریکا قانونی وجود داره که پزشکانی که از سال ۲۰۰۵ به بعد فارغ‌التحصیل شدن، باید هر ده سال یکبار امتحان بورد تخصص و فوق تخصص ...

‍ «قوانین» (به بهانه حضور زنان در استادیوم آزادی) در امریکا قانونی وجود داره که پزشکانی که از سال ۲۰۰۵ به بعد فارغ‌التحصیل شدن، باید هر ده سال یکبار امتحان بورد تخصص و فوق تخصص بدن. یعنی آدمی در شرایط من، در طول ۱۰ سال سه سال رو باید در ...

۱ روز پیش
24K
#پارت_26 . حرصی نگاهی بهش انداختم و پوفی کردم و انداختمش تو کیفم که چاوش خان گفت:گرسنته؟... . من:نه ممنون... . چیزی نگفت ولی مسیری که داشت میرفت برام اشنا بود... . با تعجب نگاهش ...

#پارت_26 . حرصی نگاهی بهش انداختم و پوفی کردم و انداختمش تو کیفم که چاوش خان گفت:گرسنته؟... . من:نه ممنون... . چیزی نگفت ولی مسیری که داشت میرفت برام اشنا بود... . با تعجب نگاهش کردم که جولوی یه رستوران خیلی شیک نگه داشت و دستی رو کشید که با ...

۲ روز پیش
47K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم هم شروع شد و یکی یکی ردشون کردم و عمومی ها رو زود تر تموم ...

۲ روز پیش
48K
#پارت اول به نام خدا پارت اول رمان ارباب مغرور خدمتکار شیطون رو شروع میکنیم. ساکم رو تو دستم جا به جا کردم و به خونه که نه ،کاخ رو به روم نگاهی انداختم الان ...

#پارت اول به نام خدا پارت اول رمان ارباب مغرور خدمتکار شیطون رو شروع میکنیم. ساکم رو تو دستم جا به جا کردم و به خونه که نه ،کاخ رو به روم نگاهی انداختم الان یک هفته که از خونمون مثل اشغال پرتم کردن بیرون . چون حاضر به ازدواج ...

۲ روز پیش
39K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑩ گفتم:نه چرا؟ -چون جواب پیامامو یا زنگامو نمیدی قطره اشکی ریخت ولی سرشو پایین گرفت وگفت:چرا؟ این دفعه حقیقتو گفتم داشت حالمو بهم میزد با این لوس بازیاش -چون خیلی لوسی چون بی ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑩ گفتم:نه چرا؟ -چون جواب پیامامو یا زنگامو نمیدی قطره اشکی ریخت ولی سرشو پایین گرفت وگفت:چرا؟ این دفعه حقیقتو گفتم داشت حالمو بهم میزد با این لوس بازیاش -چون خیلی لوسی چون بی غیرتی چون منو بخاطر خودم نمیخوای چون خیلی اه اه آخرش تبدیل به داد شد ...

۲ روز پیش
35K
#پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود. سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند. ...

#پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود. سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند. فراز: روزه سکوت گرفتید، مُردم بابا! با تموم شدن حرفش با نگاه جدیه اردشیرخان رو ...

۳ روز پیش
38K
#پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم. درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده! با ...

#پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم. درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده! با ناراحتی کنار ماهور نشستم و گفتم: ـ از اینکه یه روزی بخوام از این عمارت ...

۳ روز پیش
58K
#پارت۳۵ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای 🔞 کلافه بودم و حوصلهٔ خودم را نداشتم چه برسد به این‌که به صحبت‌های او گوش دهم. بالاخره استاد به کلاس آمد و به محض شروع شدن ...

#پارت۳۵ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای 🔞 کلافه بودم و حوصلهٔ خودم را نداشتم چه برسد به این‌که به صحبت‌های او گوش دهم. بالاخره استاد به کلاس آمد و به محض شروع شدن تدریس، سارا هم رضایت داد سکوت کند. آن روز که چیزی از درسی که استاد ...

۳ روز پیش
85K
ارکا نفسش و عمیقا بیرون داد و گفت : -این‌قدر حال‌تون مساعد هست که بتونید به سؤالاتم جواب بدین؟ قبل از این‌که بتوانم جوابش را بدهم، مادرم اعتراض کرد: -چه سؤالی؟ چی می‌گید شما؟ نمی‌بینید ...

ارکا نفسش و عمیقا بیرون داد و گفت : -این‌قدر حال‌تون مساعد هست که بتونید به سؤالاتم جواب بدین؟ قبل از این‌که بتوانم جوابش را بدهم، مادرم اعتراض کرد: -چه سؤالی؟ چی می‌گید شما؟ نمی‌بینید دخترم روی تخت بیمارستانه؟ آرکا با لحنی آرام اما جدی گفت: -می‌بینم، اتفاقاً به‌خاطر مساعد ...

۳ روز پیش
84K
#پارت ۱۴۶ امیر علی : رُززد زیر دستم وبا گریه رفت بالا نشستم وصورتمو گرفتم بین دستام بابا : وقتی نتونی راضی اش کنی این میشه امیر علی ... سرمو بلند کردم وگفتم : چیکار ...

#پارت ۱۴۶ امیر علی : رُززد زیر دستم وبا گریه رفت بالا نشستم وصورتمو گرفتم بین دستام بابا : وقتی نتونی راضی اش کنی این میشه امیر علی ... سرمو بلند کردم وگفتم : چیکار کنم دیگه حاجی برم بیفتم به دست وپاش بگم منو به زور به عنوان شوهرت ...

۳ روز پیش
67K
#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌بیستم سلام😿 اصن حال ندارم اولش بگم تولد جیمین خوشگله ی ارمی ها مبارک باشه خب جیمینمون یک سال بزرگتر شد😼 پس تولدش رو تا هزار سالگی جشن بگیره و ما ارمی ها هم همیشه ...

#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌بیستم سلام😿 اصن حال ندارم اولش بگم تولد جیمین خوشگله ی ارمی ها مبارک باشه خب جیمینمون یک سال بزرگتر شد😼 پس تولدش رو تا هزار سالگی جشن بگیره و ما ارمی ها هم همیشه باهاش بمونیم😻 خب بفرمایید بخونین ⭐ ⭐ ⭐ ⭐ ⭐ ⭐ ⭐ ⭐ ⭐ ⭐ ...

۳ روز پیش
51K