نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

تیره تر از مشکی/پارت بیستو ششم #لوهان رو مبل لش کرده بودم... ارسال کردم.... آدرس خونه مجردیم بود که واسش فرستادم... الان اینجام... جاییکه وقتی نیاز به تنهایی داشته باشم میام... مست نبودم....نصفه نیمه...ولی هوشیار.... ...

تیره تر از مشکی/پارت بیستو ششم #لوهان رو مبل لش کرده بودم... ارسال کردم.... آدرس خونه مجردیم بود که واسش فرستادم... الان اینجام... جاییکه وقتی نیاز به تنهایی داشته باشم میام... مست نبودم....نصفه نیمه...ولی هوشیار.... حالا بکارتم انقدرام ارزش نداره که نخام فداش کنم واسه اهدافم... باش میخابم... زود ازم ...

۴ هفته پیش
131K
#معجزه_عشق #prt_62 ************* جی بی: حرفای نجوا خیلی قشنگ بود..خیلی قشنگ راجب عشق و عاشقی گفت،میشد قشنگ از حرفاش یه شعر در آورد..ی دفعه ای تو ذهنم یه لیریک متناسب با حرفاش اومد،حسم فعال شده ...

#معجزه_عشق #prt_62 ************* جی بی: حرفای نجوا خیلی قشنگ بود..خیلی قشنگ راجب عشق و عاشقی گفت،میشد قشنگ از حرفاش یه شعر در آورد..ی دفعه ای تو ذهنم یه لیریک متناسب با حرفاش اومد،حسم فعال شده بود و با عجله و قبل از اینکه فکرم بپره خواستم به سمت اتاقم برم ...

۱۶ تیر 1398
214K
#پارت ۸۴ رمان آغــوشت آرامـش جهانست🔱 وای اگـــر ارسلـــ.......... یکی از سمــت چپ ،دستش اومد سمتم که شونه ام رو بگیره بکشه سمت خودش ، یه دست قدرت مندتر ، منو کشید سمت خودش ، ...

#پارت ۸۴ رمان آغــوشت آرامـش جهانست🔱 وای اگـــر ارسلـــ.......... یکی از سمــت چپ ،دستش اومد سمتم که شونه ام رو بگیره بکشه سمت خودش ، یه دست قدرت مندتر ، منو کشید سمت خودش ، سرم روی شونه اش قرار گرفت یه نفس عمید از سر آســــودگــی کشیدم ، اگر ...

۱۶ فروردین 1398
380K
پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس ...

پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس بود که یاشار محکم زد رو فرمونو با اخم گفت : + دیگه پامو تو ...

۱۶ فروردین 1398
301K
پارت هشتاد - کاری که من میکنم به نفع همون رئیسه، دیگه زنده موندن اون جز ضرر چیزی واسمون نداره چون اختیار دهنشو نداره حرفمو تاکید کردو سیگارشو روشن کرد که مساوی شد با خارج ...

پارت هشتاد - کاری که من میکنم به نفع همون رئیسه، دیگه زنده موندن اون جز ضرر چیزی واسمون نداره چون اختیار دهنشو نداره حرفمو تاکید کردو سیگارشو روشن کرد که مساوی شد با خارج شدن من از اتاق، امشب واسم یه شب رویاییه چون بلاخره از شره اون تانیای ...

۱۵ فروردین 1398
270K
بانوی شهیدی که در لحظه شهادت نیز درخواست #چادر کرد. ★ اولین روز بازگشایی دانشگاه بعد از انقلاب فرهنگی است. محوطه دانشگاه شلوغ است، عده ای دور هم جمع شده اند و بحث بالا گرفته. ...

بانوی شهیدی که در لحظه شهادت نیز درخواست #چادر کرد. ★ اولین روز بازگشایی دانشگاه بعد از انقلاب فرهنگی است. محوطه دانشگاه شلوغ است، عده ای دور هم جمع شده اند و بحث بالا گرفته. خواهر محمدی گفت: باید یک اسم اسلامی، انقلابی، مردمی انتخاب کنیم. فاطمه گفت: دو ساعته ...

۸ فروردین 1398
355K
میدونم حیرون شدی اما من دلتنگ که میشم میام اینجا دنبالت یه روز خودم داشتم میچرخیدم عکسای مخاطبینمو نگاه میکردم رسیدم به یه اسم برام اهمیت نداشت اما رو کنجکاوی رفتم عکساشو ببینم بعد یهوووووو ...

میدونم حیرون شدی اما من دلتنگ که میشم میام اینجا دنبالت یه روز خودم داشتم میچرخیدم عکسای مخاطبینمو نگاه میکردم رسیدم به یه اسم برام اهمیت نداشت اما رو کنجکاوی رفتم عکساشو ببینم بعد یهوووووو جا خوردم میخکوب شدم خودت بودی ، خیلی وقته تو گوشیم بودی و من نمیدونستم ...

۷ فروردین 1398
1K
پارت شصتو شیش + تو برو خونه استراحت کن خبری شد بهت میگیم - نمیخوام اونقدر محکمو قاطع گفتم که یاشار دهنش بسته شد، یهو شقایق دست از گریه زاری برداشتو گفت : + نکنه ...

پارت شصتو شیش + تو برو خونه استراحت کن خبری شد بهت میگیم - نمیخوام اونقدر محکمو قاطع گفتم که یاشار دهنش بسته شد، یهو شقایق دست از گریه زاری برداشتو گفت : + نکنه رفته خونشون؟ شهرام متعجب گفت : + خونه کی؟ شقایق اخم کردو گفت : - ...

۷ فروردین 1398
222K
#پارت۸۰ رمان آغــ💑 ــوشت آرامش جهانست 🔱 بابا بزرگ :آقای دکتــر نوه ام ح....حـــالش دکتــر:متأسفم من هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم مامان بزرگ افتاد ، ساحل فقط جیغغغغ میکشـــید چندتا پرستار به ...

#پارت۸۰ رمان آغــ💑 ــوشت آرامش جهانست 🔱 بابا بزرگ :آقای دکتــر نوه ام ح....حـــالش دکتــر:متأسفم من هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم مامان بزرگ افتاد ، ساحل فقط جیغغغغ میکشـــید چندتا پرستار به کمک سهیل مامان بزرگ رو بردن ارسلان : آقای دکتــر حتما اشتباه میکنین این امکاااااااااااان ...

۷ فروردین 1398
137K
#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه ...

#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه فرار میکنین؟ + میشه واضح بحرفی متوجه نمیشم ... ـ میگـم واجـب بـود بری عروسیه ...

۵ فروردین 1398
190K
پارت پنجاهو نه فوری با کف دستام‌ محکم زدم رو گونه هام که ببینم واقعا بیدارم یا نه که دیدم‌‌ بله بیدارم، یعنی قسمت بوده من یه سال پیش سر امتحان شهری با ساشا و ...

پارت پنجاهو نه فوری با کف دستام‌ محکم زدم رو گونه هام که ببینم واقعا بیدارم یا نه که دیدم‌‌ بله بیدارم، یعنی قسمت بوده من یه سال پیش سر امتحان شهری با ساشا و تانیا آشنا شم بعدم‌ باهم دوست بشیم بعدش با یاشار آشنا شمو شریک کاریم بشیم ...

۲ فروردین 1398
131K
از خواب بلند شدم و اومدم پاییـن بچہ ها نشسته بودن و صبحانه میخوردن.. عادل که متوجه من شد گفت ـ سلام خابالو +سیلام ـ بیا یه چیز نشونت بدم. رفتم پیشش یه عکس خیلی ...

از خواب بلند شدم و اومدم پاییـن بچہ ها نشسته بودن و صبحانه میخوردن.. عادل که متوجه من شد گفت ـ سلام خابالو +سیلام ـ بیا یه چیز نشونت بدم. رفتم پیشش یه عکس خیلی مسخره بود من وایساده بودم و با تعجب به میعاد (پسر عمو کامرانم)نگاه میکردم که ...

۲۸ اسفند 1397
80K
یـــلدا بانو 👑 دو باره به یاد همون خاطره افتادم .. اون خاطره مسخره .. با بچه ها خونه مام اسما نشسته بودیم ، رابطه من و آرشام همیشه خوب بود اون موقه من سیزده ...

یـــلدا بانو 👑 دو باره به یاد همون خاطره افتادم .. اون خاطره مسخره .. با بچه ها خونه مام اسما نشسته بودیم ، رابطه من و آرشام همیشه خوب بود اون موقه من سیزده سال سن داشتم و آرشام هوده سال سن . مراد پسر دوست خانوادگیمون همیشه از ...

۲۷ اسفند 1397
154K
آن روز هم آمده بودیم بام، مثل خیلی روزهای دیگر. روزِ روز هم نبود، داشت تاریک می شد هوا. کم کم ردِ بخارِ بساط لبوفروش ها داشت خودش را نشان می‌داد توی آن سرمای استخوان ...

آن روز هم آمده بودیم بام، مثل خیلی روزهای دیگر. روزِ روز هم نبود، داشت تاریک می شد هوا. کم کم ردِ بخارِ بساط لبوفروش ها داشت خودش را نشان می‌داد توی آن سرمای استخوان سوز. داشتم همه ی تلاشم را می‌کردم که عقب نمانم ازش. که شانه به شانه ...

۲۱ اسفند 1397
30K
باید برم پیش سپهری . رفتم در کمد رو باز کردم حالا چی بپوشممم؟؟؟ بعد از کلی نگاه کردن ، مانتو کوتاه قرمز جیغ که یه کمربند زنجیری میخورد رو بیرون اوردم شلوار مشکی راستم ...

باید برم پیش سپهری . رفتم در کمد رو باز کردم حالا چی بپوشممم؟؟؟ بعد از کلی نگاه کردن ، مانتو کوتاه قرمز جیغ که یه کمربند زنجیری میخورد رو بیرون اوردم شلوار مشکی راستم رو هم برداشتم و پوشیدم ، یه رژ کلباسی هم زدم،موهام رو فرق جدا کردم ...

۲۰ اسفند 1397
71K
هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده ...

هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده .. ❈ شخصیت های اصلی : خزان صوفی ، سهیل سپهری ، فربد فروتن ، ...

۱۸ اسفند 1397
324K
رمان همزاد پارت ۵۸ #آدرینا با حال بدم که شامل ،اشک،سکسکه،غم بود سریع از اتاق بیرون اومدم که تو آغوش گرمی فرو رفتم سفت تو آغوشش می فشردتم؛با تمام وجودم عطر تنشو بوییدم این عطر ...

رمان همزاد پارت ۵۸ #آدرینا با حال بدم که شامل ،اشک،سکسکه،غم بود سریع از اتاق بیرون اومدم که تو آغوش گرمی فرو رفتم سفت تو آغوشش می فشردتم؛با تمام وجودم عطر تنشو بوییدم این عطر این بو چرا انقدر آرانش ب بدن بی جونم وارد میکنه؟..صدای آرومش لاله گوشمو نوازش ...

۱۷ اسفند 1397
35K
#پارت ۷۱رمان آغــ💑 ـــوشت آرامش جهانست 🔱 ارسلان :آرام چی شده ؟ آرام :نههههههههههههه جیغغغغغغغغغغغغغغغ ارسلان :آرام جیغ نزن بگو چی شده ؟ نگاهی به صورت ارسلان کـــردم اضطراب از سر و روش می بارید ...

#پارت ۷۱رمان آغــ💑 ـــوشت آرامش جهانست 🔱 ارسلان :آرام چی شده ؟ آرام :نههههههههههههه جیغغغغغغغغغغغغغغغ ارسلان :آرام جیغ نزن بگو چی شده ؟ نگاهی به صورت ارسلان کـــردم اضطراب از سر و روش می بارید ، آرام :هیچی میخواستــــم سر کارت بزارم 😄 ارسلان :چـــی 😡 ارام :خواستم از یک ...

۱۴ اسفند 1397
64K