نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت20 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... وحشت: من پیام تسلیت فرستادم جایدن امیدوارم به دستت رسیده باشه... مرده که فهمیدم اسمش جایدنه گفت: ممنون واقعا متاسفم بابت حمله به خونت... وحشت: این چه حرفیه منم متاسف ...

#پارت20 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... وحشت: من پیام تسلیت فرستادم جایدن امیدوارم به دستت رسیده باشه... مرده که فهمیدم اسمش جایدنه گفت: ممنون واقعا متاسفم بابت حمله به خونت... وحشت: این چه حرفیه منم متاسف واسه بچت که مرد.... با حرفاشون نزدیک بود بزنم زیر خنده ...مثل این میموند داری ...

۲ ساعت پیش
33K
#پارت18 رمان تقدیر خاکستری... #خزان.... سیروان: همون کد که دست بابات بود.. من: مردک بابای من الان دوساله که مرده ... سیروان : میدونم که مرده واسه همین ا ومدم سراغ تو... من: من کدی ...

#پارت18 رمان تقدیر خاکستری... #خزان.... سیروان: همون کد که دست بابات بود.. من: مردک بابای من الان دوساله که مرده ... سیروان : میدونم که مرده واسه همین ا ومدم سراغ تو... من: من کدی رو نمیدونم ... سیروان: اره تو راست میگی ...حیف شد خودت حرف نزدی.... حیفه به ...

۵ ساعت پیش
44K
پارت ۲۵ از بینمون رد شد و به سمت صندلی های دور تا دور میز رفت. خودمو به ارمان نزدیک کردم و کنار گوشش اروم گفتم _چی چی جدید؟ ارمان هم مثل من گفت _ساحره ...

پارت ۲۵ از بینمون رد شد و به سمت صندلی های دور تا دور میز رفت. خودمو به ارمان نزدیک کردم و کنار گوشش اروم گفتم _چی چی جدید؟ ارمان هم مثل من گفت _ساحره عین خنگا نگاش کردم و گفتم _ها؟ ارمان سرشو با تاسف تکون داد و گفت ...

۶ ساعت پیش
38K
پارت۲۴ ارمان جلوتر رفت و من همون جوری سرجام ایستاده بودم.جایی که بودیم شبیه یه منطقه ی کوهستانی بود و بعضی جاها رو برف کامل پوشونده بود و اتاقکای چوبی قشنگی به چشم میخورد. افراد ...

پارت۲۴ ارمان جلوتر رفت و من همون جوری سرجام ایستاده بودم.جایی که بودیم شبیه یه منطقه ی کوهستانی بود و بعضی جاها رو برف کامل پوشونده بود و اتاقکای چوبی قشنگی به چشم میخورد. افراد زیادی اونجا بودن هرکسی مشغول کاری بود.کارای عادی نه... یکی روی صندلی چوبی گردی نشسته ...

۶ ساعت پیش
49K
پارت ۱۰۷ ☆ که یهو دیدم رادین اومد و کیک و آبمیوه رو داد دست رها که گوشی پرهام زنگ خورد شاهین بود پرهام -جانم داداش ........ما بیمارستان ......هیچ یه اتفاق برا داداشم افتاد تصادف ...

پارت ۱۰۷ ☆ که یهو دیدم رادین اومد و کیک و آبمیوه رو داد دست رها که گوشی پرهام زنگ خورد شاهین بود پرهام -جانم داداش ........ما بیمارستان ......هیچ یه اتفاق برا داداشم افتاد تصادف کرد ........اره الان حالش بهتره ......نه نمیخواد بیای .......چیکارم داری ........باشه آدرس بیمارستان رو برات ...

۷ ساعت پیش
40K
*راز دل* کیهان : - کار کیه نگار : اون زن بیشعور فانی رفتم بیرون کنار مامان وگفتم : مامان یه مشکلی پیش اومده بیا مامان وبانو اومدن رفتیم اتاق پرو مامان با دیدن لباس ...

*راز دل* کیهان : - کار کیه نگار : اون زن بیشعور فانی رفتم بیرون کنار مامان وگفتم : مامان یه مشکلی پیش اومده بیا مامان وبانو اومدن رفتیم اتاق پرو مامان با دیدن لباس عصبی شد وگفت : چرا اینجوری شده لباست ماه وش : کار فانی پارچ شربت ...

۷ ساعت پیش
40K
پارت ۱۰۵ ☆ پرهام :پاشو آماده شو میخوای بریم من -کجا پرهام :رادین میخواد رها رو ببره سر تمرین بعد گفت تو هم بیای رها تنها نباشه میای دیگه ؟ من -اره الان آماده میشم ...

پارت ۱۰۵ ☆ پرهام :پاشو آماده شو میخوای بریم من -کجا پرهام :رادین میخواد رها رو ببره سر تمرین بعد گفت تو هم بیای رها تنها نباشه میای دیگه ؟ من -اره الان آماده میشم پرهام -باشه منتظرم پرهام رفت بیرون رفتم سر کمد خب یه سوار ذغالی و مانتو ...

۱۰ ساعت پیش
45K
#پارت چهاردهم فیک چطوری عاشقم کردی؟ پی نوشت:بچه ها امروز یه شخصیت جدید داریم✌ معرفی شخصیت جدید👇 👇 نان:لو جان سو سن:۱۷ توضیحات:چون پرشی خونده همکلاسیه هه سو هستش.عاشق مکعب روبیکه.دختر آرومیه. بایس:لوهان 💖 💖 ...

#پارت چهاردهم فیک چطوری عاشقم کردی؟ پی نوشت:بچه ها امروز یه شخصیت جدید داریم✌ معرفی شخصیت جدید👇 👇 نان:لو جان سو سن:۱۷ توضیحات:چون پرشی خونده همکلاسیه هه سو هستش.عاشق مکعب روبیکه.دختر آرومیه. بایس:لوهان 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 💖 ...

۱۲ ساعت پیش
56K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت 10‌9* نگاه به زیر میز کردم که یه پارچه سفید خونی دیدم جیـــغ کشیدم و خودمو سمت عقب پرت کردم ، از آشپز خونه دویدم بیرون اومدم از پله ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت 10‌9* نگاه به زیر میز کردم که یه پارچه سفید خونی دیدم جیـــغ کشیدم و خودمو سمت عقب پرت کردم ، از آشپز خونه دویدم بیرون اومدم از پله ها برم بالا که هوداد رو وسط پله ها دیدم ، پله هارو سریع طـــی ...

۲۰ ساعت پیش
90K
#ادامه.پست.قبلی اینا رو خانم کناریم بهم تعریف می کرد اسمش نرگس بود میگفت یه شب توی بیمارستان بستری شده بوده و این اتفاق براش افتاده و سکته کرده به این حال و روز افتاده!!! دلم ...

#ادامه.پست.قبلی اینا رو خانم کناریم بهم تعریف می کرد اسمش نرگس بود میگفت یه شب توی بیمارستان بستری شده بوده و این اتفاق براش افتاده و سکته کرده به این حال و روز افتاده!!! دلم براش سوخت وقتی منم ماجرامو براش تعریف کردم گفت بسپرش به خدا دخترم تنها راه ...

۲۲ ساعت پیش
114K
#رمان.ترسناک #آونگ🕳 Part6 ((قسمت ویژه)) توی بیمارستان بستری شده بودم توی یه اتاق مکعبی شکل که کنار تخت من هم یه تخت بود و یه خانم پشت به من طرف پنجره خوابیده بود چراغ اتاق ...

#رمان.ترسناک #آونگ🕳 Part6 ((قسمت ویژه)) توی بیمارستان بستری شده بودم توی یه اتاق مکعبی شکل که کنار تخت من هم یه تخت بود و یه خانم پشت به من طرف پنجره خوابیده بود چراغ اتاق خاموش بود اما صدای پرستار ها و چراغ سالن بیمارستان که نورش کمی به اتاق ...

۲۲ ساعت پیش
73K
*راز دل* ماه وش: بعد از نهار به مامان کمک کردم تو آشپزخونه بعدم چای درست کردم وبردم تعارف کردم کیهان کم پیش میومد چای بخوره برای همین براش چای نبردم ورفتم نشستم کنارش اروم ...

*راز دل* ماه وش: بعد از نهار به مامان کمک کردم تو آشپزخونه بعدم چای درست کردم وبردم تعارف کردم کیهان کم پیش میومد چای بخوره برای همین براش چای نبردم ورفتم نشستم کنارش اروم گفت : پس چای من کو - برات خوب نیست اخمی کرد وگفت : خیلی ...

۲۳ ساعت پیش
103K
پارت ۱۰۳☆ از زبون بیتا ....... بعد از خوردن صبونه قرار شد باهم بریم بیرون یه لی جذب و مانتو سفید پوشیدم در حد یکم کرم و ریمل و رژ آرایش کردم یه شال آبی ...

پارت ۱۰۳☆ از زبون بیتا ....... بعد از خوردن صبونه قرار شد باهم بریم بیرون یه لی جذب و مانتو سفید پوشیدم در حد یکم کرم و ریمل و رژ آرایش کردم یه شال آبی کم رنگ انداختم سرم و کیف کفش ست رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون ...

۲۳ ساعت پیش
72K
#پارت_صد_یک #غریبه_آشنا کای شکه شده بودم،حالش بد بود اگه طوریش بشه چی،سوهو رفت همراهش با پرستارا نزاشتن ما بریم سوهو هم رفت کاراشو انجم بده صدای تیفانی رو از پشت سرم شنیدم تیفانی:همش فیلمشون دختره ...

#پارت_صد_یک #غریبه_آشنا کای شکه شده بودم،حالش بد بود اگه طوریش بشه چی،سوهو رفت همراهش با پرستارا نزاشتن ما بریم سوهو هم رفت کاراشو انجم بده صدای تیفانی رو از پشت سرم شنیدم تیفانی:همش فیلمشون دختره احمقققق...دیگه شورشو دراورده،دوییدم سمتش چانیول هم دویید دنبالم یقه لباسشو گرفتم تو دستم،جیغ زد جسیکا:ولش ...

۱ روز پیش
49K
پارت ۱۰۰☆ رادین :من هیچ وقت دروغ نمیگم به جون خودم من اصلا اون دختره رو نمیشناسم رها دقیقا رو به روی رادین ایستاده بود و من چند قدم ازشون دور تر بودم توی همون ...

پارت ۱۰۰☆ رادین :من هیچ وقت دروغ نمیگم به جون خودم من اصلا اون دختره رو نمیشناسم رها دقیقا رو به روی رادین ایستاده بود و من چند قدم ازشون دور تر بودم توی همون فاصله ایستادم ........ رادین :من قبول دارم پرهامم دید که اون دختر به اجبار منو ...

۱ روز پیش
69K
پارت سوم^^٭چیزی که از درون منو میکشه٭ از زبان سوفیا: احساس درد همه وجودمو فرا گرفته بود.نمیتونستم تکون بخورم همه بدنم درد میکرد. چشمامو باز کردم... خدایا من کجام؟! اینجا کجاس؟! تو ذهنم داشتم این ...

پارت سوم^^٭چیزی که از درون منو میکشه٭ از زبان سوفیا: احساس درد همه وجودمو فرا گرفته بود.نمیتونستم تکون بخورم همه بدنم درد میکرد. چشمامو باز کردم... خدایا من کجام؟! اینجا کجاس؟! تو ذهنم داشتم این سوالا رو از خودم میپرسیدم که چشمم به گوشه ی تخت خورد. یه پسره که ...

۱ روز پیش
39K
#پارت_۲۱۷ همه وسط بودن و میرقصیدن . تعدادشونم زیاد نبود اما هیاهوشون زیاد بود . سیاوش رو بالکن بود . آمارشو داشتم . بچه ها یکم که رقصیدن دیگه تصمیم گرفتن که بنشینن. ساتیار اما ...

#پارت_۲۱۷ همه وسط بودن و میرقصیدن . تعدادشونم زیاد نبود اما هیاهوشون زیاد بود . سیاوش رو بالکن بود . آمارشو داشتم . بچه ها یکم که رقصیدن دیگه تصمیم گرفتن که بنشینن. ساتیار اما هنوز وسط برای خودش میرقصیدن و یهو به من نزدیک شد و دستشو آورد جلو ...

۱ روز پیش
47K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۰۵ -آخه دیوونه این گریه داره من که الان پیشتم بهارم دورت بگردم همینطوری داشتیم با هم حرف میزدیم که صدای تفه در رو شنیدیم -بله بفرمایید -رفیق کجایی؟؟ صدای سامان بود که داشت ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۱۰۵ -آخه دیوونه این گریه داره من که الان پیشتم بهارم دورت بگردم همینطوری داشتیم با هم حرف میزدیم که صدای تفه در رو شنیدیم -بله بفرمایید -رفیق کجایی؟؟ صدای سامان بود که داشت اینطوری میکفت،این حرفو زد و در اتاقو باز کرد خندید و نگاهمون کرد از خوشحالی ...

۱ روز پیش
43K
#پارت19: پشت در اتاق سر خوردم و هق هقم اوج گرفت. باورم نمی شد بابا همچین آدمی باشه این روی بابا رو هیچ وقت ندیده بودم. تموم این سال ها من با پول هایی خوشی ...

#پارت19: پشت در اتاق سر خوردم و هق هقم اوج گرفت. باورم نمی شد بابا همچین آدمی باشه این روی بابا رو هیچ وقت ندیده بودم. تموم این سال ها من با پول هایی خوشی می کردم که از بدبخت کردن بقیه بدست می اومد، از بابا و امثالش بدم ...

۱ روز پیش
56K
#پارت18: مامان و بابا سراسیمه و با وحشت از اتاق بیرون اومدن. نگاهشون بهم افتاد که کنار میز کز کرده بودم و از ترس می لرزیدم. مامان با نگرانی و اضطراب گفت: - یا خــ ...

#پارت18: مامان و بابا سراسیمه و با وحشت از اتاق بیرون اومدن. نگاهشون بهم افتاد که کنار میز کز کرده بودم و از ترس می لرزیدم. مامان با نگرانی و اضطراب گفت: - یا خــ ـ ـدا! الینا چی شده؟ چرا این موقعه ی شب این جایی؟ سوال مامان و ...

۱ روز پیش
46K