نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
758K
هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
1M
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
1M
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
2M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
2M
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
1M
#پارت_۱۴_۱۵_۱۶_۱۷ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور ایسو) عماد بلافاصله از خونه زدم بیرون دیگه شورشو دراورده بود ینی چی که اگه به تفاهم برسن نامزد میکنن دیوونه شده مگه؟سوار ماشینم شدم باید میرفتم پیش امیر تنها کسی ...

#پارت_۱۴_۱۵_۱۶_۱۷ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور ایسو) عماد بلافاصله از خونه زدم بیرون دیگه شورشو دراورده بود ینی چی که اگه به تفاهم برسن نامزد میکنن دیوونه شده مگه؟سوار ماشینم شدم باید میرفتم پیش امیر تنها کسی که بعد سیاوش منو درک میکرد ازبچگی با سیاوش دوست بودم (سیاوش پسرخالمه و دوتا ...

۴ آذر 1397
214K
👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو ...

👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو رفت...منم همراهش طوطی وار حرکت می کردم...برعکس عمارت،اینجا زیاد اشیای قیمتی نداشت و در حد ...

۲ آذر 1397
2M
با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: ...

با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: -این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد ...

۳۰ آبان 1397
2M
هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار ...

هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش ...

۲۸ آبان 1397
602K
ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که ...

ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که خیلی مهمه بهت بگم اینه که تا دلت بخواد وسواسیه،این یعنی کــــــارت دراومـــــده است،رو مسایلی ...

۲۵ آبان 1397
1M
در همسایگی گودزیلا 6 چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که ...

در همسایگی گودزیلا 6 چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که غم توش موج می زدگفت:رهاعزیزم...تو...تونمی تونی بامابیای لندن!!رسماً هنگ کرده بودم!!یعنی چی؟؟!!برای چی نمی تونم ...

۱۵ شهریور 1397
496K
در همسایگی گودزیلا 5 باهم وارد کافی شاپ شدیم.غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما ...

در همسایگی گودزیلا 5 باهم وارد کافی شاپ شدیم.غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما اومد وبارادوین وامیر دست داد.به من و ارغوان هم سلام کرد.لبخندی زدو روبه رادوین گفت:به!!!چه ...

۹ شهریور 1397
544K
در همسایگی گودزیلا 3 آرتان نگاهی به اون همه جینگیل بینگیل کردوبا اخمای درهم گفت:همه اونارو؟!ارغوان باجدیت گفت:بعله!همشون و !لخبندخبیثی زدوبه ساعت نگاه کردوگفت:ازالانم تایم می گیرم!تا 20دیقه دیگه باید تموم شده باشه!آرتان گردنش کج ...

در همسایگی گودزیلا 3 آرتان نگاهی به اون همه جینگیل بینگیل کردوبا اخمای درهم گفت:همه اونارو؟!ارغوان باجدیت گفت:بعله!همشون و !لخبندخبیثی زدوبه ساعت نگاه کردوگفت:ازالانم تایم می گیرم!تا 20دیقه دیگه باید تموم شده باشه!آرتان گردنش کج کردوخواست جواب ارغوان بده که سارا ازآشپزخونه اومد بیرون.با دیدن آرتان لبخندی زدوبهش نردیک شد.بالحن ...

۹ شهریور 1397
376K
قسمت 4 در همسایگی گودزیلا 4 ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!!شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!!ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟شیدا ...

قسمت 4 در همسایگی گودزیلا 4 ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!!شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!!ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟شیدا باگریه گفت:شهاب بایکی دگیه رفیق شده.دیگه بهم زنگ نمی زنه، جواب تلفنام و نمیده...دیگه دوسم ...

۵ شهریور 1397
320K