ویژه کنید
عکس و تصویر هفت سالم که بود به خاطر شغل بابام مجبور بودیم تو یک شهر مذهبی زندگی ...

هفت سالم که بود به خاطر شغل بابام مجبور بودیم تو یک شهر مذهبی زندگی کنیم.
مادرم صبح به صبح عادت داشت موهای منو ببافه و چون خیلی بلند بود از مقنعه بیرون میزد !
راستش معلم کلاس اولمون مدام بهم هشدار میداد: ناظمی جلسه دیگه موهاتو بکن تو ، به مامانم نمیگفتم چون همه شوقش بافتن موهای من بود .
از شما چه پنهون ،عاااشق معلم کلاس اولمم بودم اما یه روز که دید من کاری واسه زلفام نمیکنم با قیچی کلاسمون بافت موهامو برید ، هنوز دوستش داشتم... ظهر که رفتم خونه و مامانم کفگیر به دست تو چهارچوب آشپزخونه واساد و منو درحالتی دید که بافت بریده شده موهام تو دستم بود و کوله صورتی ام تو یک دست دیگه ،بغض کرد وقتی چشمای مامانم پر شد دیگ خانم محسنی رو دوست نداشتم حس کردم دشمن خانواده ماست توام برای من همین بودی ...
همینقدر دوست داشتنی تو همه کس من بودی مهم نبود با من چیکار کردی مهم نبود به خاطر تو از اون کاراکتر پر ذوقم فاصله گرفتم مهم نبود که یه بار دیگه خودم از خیر موهای بلندم گذشتم مهم اشک های مامانم بود وقت دیدن حال من ...
از اون لحظه حس کردم برام مثل خانم محسنی شدی ...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...