نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

باورم نمی شد مرد زندگی ام اشک بریزد . از حالت غمگین صورتش و اشک روانه شده از گونه اش ، تعجب کرده بودم . پلک نمی زدم و با چشمان گردشده به او نگاه ...

باورم نمی شد مرد زندگی ام اشک بریزد . از حالت غمگین صورتش و اشک روانه شده از گونه اش ، تعجب کرده بودم . پلک نمی زدم و با چشمان گردشده به او نگاه می کردم . -اون مادرمه . من نمی تونم جلوش وایستم عطیه . برعکس او ...

۲ ساعت پیش
21K
دباغ در بازار عطر فروشان روزی مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند. یکی ...

دباغ در بازار عطر فروشان روزی مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند. یکی نبض او را می‌گرفت، یکی دستش را می‌مالید، یکی کاه گِلِ تر جلو بینی او ...

۴ ساعت پیش
12K
Ƒムイɨℳⓐ پک عمیقی به سیگار توی دستش زد. مرور خاطرات، دیوانه اش کرده بود. قطره‌ اشکی از گوشه ی چشم هایش نیش زد و تا روی چانه اش لغزید. به اولین روز آشنایی شان فکر ...

Ƒムイɨℳⓐ پک عمیقی به سیگار توی دستش زد. مرور خاطرات، دیوانه اش کرده بود. قطره‌ اشکی از گوشه ی چشم هایش نیش زد و تا روی چانه اش لغزید. به اولین روز آشنایی شان فکر کرد. به قول و قرار هایشان، به اولین مسافرتی که باهم رفته بودند. گوشی موبایلش ...

۵ ساعت پیش
21K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_یک چایی رو برداشتمو باقیموندشو سر کشیدم. آنا زود باش د لعنتی شیش و نیم شد. بسه کمتر بخور میترکی!! .-چیه انگار از ارث بابات میخورم روانی ،میام دیگه. بعد دو ترم تو هنوز ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_یک چایی رو برداشتمو باقیموندشو سر کشیدم. آنا زود باش د لعنتی شیش و نیم شد. بسه کمتر بخور میترکی!! .-چیه انگار از ارث بابات میخورم روانی ،میام دیگه. بعد دو ترم تو هنوز عین ترم اولیا رفتار میکنی. پاشدم رفتم تو اتاق بانهایت سرعت آماده شدم...قبل از اینکه ...

۶ ساعت پیش
35K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت 10‌7* چشم باز کردم ، هانا و هاکان چهارچشمــــی نگاهم میکــردن ، بلند شدم و نشستم سرم رو کج کردم و با لحن بچه خر کن گفتم : داداش ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت 10‌7* چشم باز کردم ، هانا و هاکان چهارچشمــــی نگاهم میکــردن ، بلند شدم و نشستم سرم رو کج کردم و با لحن بچه خر کن گفتم : داداش هاکان کی پایین هست ؟؟؟ هاکان : غوغا هر کی که پایین هست با تو ...

۶ ساعت پیش
39K
#پارت_هفتادوهشت سریع بلند شد رفت از توی اشپزخونه درتا قاشق اورد و اومد یکی رو داد دست من و یکی رو خودش برداشت با تعجب نگاهش میکردم که با قاشق شروع کرد کیکی که توی ...

#پارت_هفتادوهشت سریع بلند شد رفت از توی اشپزخونه درتا قاشق اورد و اومد یکی رو داد دست من و یکی رو خودش برداشت با تعجب نگاهش میکردم که با قاشق شروع کرد کیکی که توی بشقابش بود رو خوردن هر از گاهی هم شکلات وسط کیک رو میخورد منم دست ...

۷ ساعت پیش
36K
پارت پنجاه و هفتم منم به تبعیت از مامان رفتم اتاق مامان امیلی رو ببینم یه و بایه اتاق خیلی محشر دیگه اشنا شدم یه تخت دونهره شکلاتی که با روتختی قرمز اتیشی پوشیده شده ...

پارت پنجاه و هفتم منم به تبعیت از مامان رفتم اتاق مامان امیلی رو ببینم یه و بایه اتاق خیلی محشر دیگه اشنا شدم یه تخت دونهره شکلاتی که با روتختی قرمز اتیشی پوشیده شده بود و پرده های کرم و کمد و پاتختی شکلاتی که روی کشو های پاتختی ...

۷ ساعت پیش
37K
#بخونید :) در کودکی عاشق بادکنک بودم امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم ...

#بخونید :) در کودکی عاشق بادکنک بودم امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم... ولی ترکید... فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان ...

۲۱ ساعت پیش
58K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت 106* بلند شدم که هانا منو فرستاد پشت سرش و گفت :آروم باش غوغا ،از پشت سر من تکون نمیخوری صدا ها بیشتــــر شد ، هانا و کلاری از ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت 106* بلند شدم که هانا منو فرستاد پشت سرش و گفت :آروم باش غوغا ،از پشت سر من تکون نمیخوری صدا ها بیشتــــر شد ، هانا و کلاری از چشماشون معلـــوم بود دارن تو ذهنم هم حرف میزدند و ذهن همو میخونند ، صدای ...

۲۲ ساعت پیش
59K
#پارت_نود_دو #غریبه_آشنا تانیا چند وقت میشه دونگهه کنارمه...واسه تمرین میره ولی خیلی میاد پیشم...دیگه مثل قبلا نیستم...چند روز پیش رفتیم بازار چند دست لباس دخترونه خریدیم...گفت فقط باید از این لباسا بپوشم،ولی من هنوزم لباس ...

#پارت_نود_دو #غریبه_آشنا تانیا چند وقت میشه دونگهه کنارمه...واسه تمرین میره ولی خیلی میاد پیشم...دیگه مثل قبلا نیستم...چند روز پیش رفتیم بازار چند دست لباس دخترونه خریدیم...گفت فقط باید از این لباسا بپوشم،ولی من هنوزم لباس پسرونه میپوشم بعضی وقتا...امروز هم میخواد بیاد...موهامو خیلی دوست داره،منم موهامو خوشگل میکنم ک خوشش ...

۱ روز پیش
66K
پارا ۹۱ ☆ یه لبخند بزرگ و یه چشمک زد و گفت :میگن دوتا چیز همیشه یاد آدما میمونه اولیش اولین عشقه دومی اولین بوسه من امشب تا عمر دارم یادم نمیره تو هم قول ...

پارا ۹۱ ☆ یه لبخند بزرگ و یه چشمک زد و گفت :میگن دوتا چیز همیشه یاد آدما میمونه اولیش اولین عشقه دومی اولین بوسه من امشب تا عمر دارم یادم نمیره تو هم قول بده همیشه یادت باشه امشب چه حسی داشتی ...... حرفایی که میزد بوی عشق میداد ...

۱ روز پیش
58K
#قسمت_دوم_قتل_احمد_کسروی وی علاوه بر حمله به ادیان الهی به فرهنگ و سنّت ایرانی هجوم می‌برد و ضمن اعتراف به جشن کتاب‌سوزی خود، به دفاع و توجیه این عمل زشت خود می‌پردازد هجوم کسروی به شیعه ...

#قسمت_دوم_قتل_احمد_کسروی وی علاوه بر حمله به ادیان الهی به فرهنگ و سنّت ایرانی هجوم می‌برد و ضمن اعتراف به جشن کتاب‌سوزی خود، به دفاع و توجیه این عمل زشت خود می‌پردازد هجوم کسروی به شیعه در فضای نسبتاً باز بعد از شهریور 1320هـ ش، سماجت و لجاجتی که کسروی در ...

۱ روز پیش
26K
پیامک تبریک عید #غدیر [۲۰ متن زیبا و کوتاه برای ارسال به دوستان] در ادامه فهرستی از پیامک های تبریک مناسب #عید_غدیر خم را با هم می خوانیم . شما فارسی زبان عزیز می توانید ...

پیامک تبریک عید #غدیر [۲۰ متن زیبا و کوتاه برای ارسال به دوستان] در ادامه فهرستی از پیامک های تبریک مناسب #عید_غدیر خم را با هم می خوانیم . شما فارسی زبان عزیز می توانید این متنها را در قالب پیامک (sms) برای اطرفیان خود ارسال فرمایید . هم چنین ...

۱ روز پیش
64K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت 104* صدای آهنگ رو شنیدم ،همون آهنگ مورد علاقه ام بود که با روژان میرقصیدیم ، یه چشمک به کلاری ،یه چشک هم به هانا زدم و دوتا چرخ ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت 104* صدای آهنگ رو شنیدم ،همون آهنگ مورد علاقه ام بود که با روژان میرقصیدیم ، یه چشمک به کلاری ،یه چشک هم به هانا زدم و دوتا چرخ گردون زدم و رفتم وسط ، شروع کردم رقصیدن اولش ریتمش آروم بود با ناز ...

۱ روز پیش
55K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت 103* غوغا : هوداد بزارم روی زمین ؟؟؟ دندوناش رو روی هم فشـــار داد و گفت : میخوایین گردن همه تون رو خورد کنم زیر چشمی نگاهشون کردم که ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت 103* غوغا : هوداد بزارم روی زمین ؟؟؟ دندوناش رو روی هم فشـــار داد و گفت : میخوایین گردن همه تون رو خورد کنم زیر چشمی نگاهشون کردم که سرشون رو انداختم پایین ، هوداد روی دستم دست کشید و گفت : استخون دستت ...

۱ روز پیش
38K
امروز صبح آماندا تا من را دید گفت:

امروز صبح آماندا تا من را دید گفت: "چه پولیور قشنگی، خیلی بهت می‌آد". بعد هم کله‌اش را فروبرد توی مانیتور و مشغول محاسبه‌ی سایز میلگرد‌های ستون‌های بتنی پل شد. همین دو جمله‌ی ساده، هزار ژول انرژی برایم تولید کرد. پارسال هم با دوستم رفته بودیم رستوران. گارسون‌مان یک دختر ...

۱ روز پیش
49K
#اسرار_غدیر_قسمت_هفتم غدیر و سفیفه در همیشه تاریخ ❇ ️👇 پرونده سقیفه با پایان یافتن حکومت اموی مختومه اعلام شد ولی بار دیگر سراز حکومت عباسی در آورد و بار دیگر به مبارزه با غدیر پرداخت ...

#اسرار_غدیر_قسمت_هفتم غدیر و سفیفه در همیشه تاریخ ❇ ️👇 پرونده سقیفه با پایان یافتن حکومت اموی مختومه اعلام شد ولی بار دیگر سراز حکومت عباسی در آورد و بار دیگر به مبارزه با غدیر پرداخت ❇ ️ گویا جلوه های مختلف سقیفه به تناسب هر زمانی باید به گونه ای ...

۱ روز پیش
23K
#اسرار_غدیر_قسمت_هفتم غدیر در جمل و صفین و نهروان 💠 👇 اگر همان سقیفه روز اول بود هرگز روزی پیش نمی آمد که امیر المؤمنین علیه السلام را پس از ۲۰ سال مردم به التماس برای ...

#اسرار_غدیر_قسمت_هفتم غدیر در جمل و صفین و نهروان 💠 👇 اگر همان سقیفه روز اول بود هرگز روزی پیش نمی آمد که امیر المؤمنین علیه السلام را پس از ۲۰ سال مردم به التماس برای خلافت فراخوانند.💠 این اثر کارهایی بود که در روز سقیفه از طرف غدیریان انجام شد. ...

۱ روز پیش
35K
پدرم حلقه ازدواجش را فروخت تا برای مادرم لباس عید بخرد،وقتی از سر ناچاری شیفت دوم توی یک بنگاه هم کار میکرد هر روز با هزار مدل زن سر و کار داشت؛ توی ماشین زن ...

پدرم حلقه ازدواجش را فروخت تا برای مادرم لباس عید بخرد،وقتی از سر ناچاری شیفت دوم توی یک بنگاه هم کار میکرد هر روز با هزار مدل زن سر و کار داشت؛ توی ماشین زن غریبه می نشست،با زن غریبه آمد و شد داشت. به زن چادری خانه اجاره می ...

۱ روز پیش
77K
موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتر تا «خان ببین» مانده بود. گفت:«دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم.ساعدم گرفت به گل سرِ ...

موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتر تا «خان ببین» مانده بود. گفت:«دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم.ساعدم گرفت به گل سرِ ورم کرده اش.انگشت هایم که به شانه اش رسید،لرزیدم. صدای بابا تو سرم پیچید:«نامحرم؟ حیا ...

۱ روز پیش
94K