ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_4 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع صدای هشدار ساعت بلند شد هشدارو بستم و روی تخت نشستم کسل ...

#پارت_4 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع
صدای هشدار ساعت بلند شد هشدارو بستم و روی تخت نشستم کسل کمی چشمامو مالیدم پنج دقیقه ای به همون حالت هنگ کرده روی تخت نشستم و منتظر موندم ویندوزم بالا بیاد گنگ از روی تخت بلند شدم در حینی که راهمو به سمت سرویس میکشیدم پاچه بالا رفته شلوارمو با اون یکی پام پایین اوردم
دست و رویی شستم کمی از خواب آلودگیم کم شد ولی همچنان بی جون بودم و بی حال
سلانه سلانه به اشپزخونه رفتم و چایی بار گذاشتم کسالت دیگه کافی بود سعی کردم نشاطو به روح و جسمم تزریق کنم هرچند ساختگی
پا تند کردم سمت اتاق
چمدونمو برداشتم و با سوییچ ماشین راهی پارکینگ شدم
قفل درو باز کردم و چمدونو توی صندوق عقب جا دادم دوباره به بالا برگشتم سبحان و پریانم بیدار شده بودن هوای خونه بوی جنب و جوش گرفته بود برای منی که دوس داشتم موقع رانندگی راحت باشم پوشیدن یه لباس رسمی و شخصیتی زیاد جالب نبود لباسای خودمم چنگی به دل نمیزدن با کاهش وزنم توی این چندماه اخیر به نظر میرسید زیاد مشکلی توی پوشیدن لباسای سبحان نداشته باشم
به اتاقش رفتم
-جانم داداش
+تیشرت تو پر و بالت داری؟
نیشمو کش دادم
-کشو سومی رو باز کن
کشو ذکر شده رو بیرون کشیدم و بی توجه تیشرت آستین کوتاه سبزیو چنگ زدم
یه شلوار مشکی هم که خودم داشتم همونو میپوشیدم کتونیامم که مشکی بودن و هرچند به لباسام نمیومدن ولی به ناچار باید میپوشیدمشون مختصر صبحونه ای خوردیم و اماده رفتن شدیم
+خوب کجا قراره جمع شیم
-میدون ... هممون کنار یه دکه هست اون دور و بر وامیسیم
باشه ... راه بیافتید بریم
پریان با سبحان و بیتا میرفت من اما میدونستم اگه راه بیافتم زودتر از همه میرسم و حوصلم سر میره +برید وقتی همه اومدن زنگ بزنید منم میام
سبحان نامطمئن نگاهم کرد
-باشه ... فعلا
دستی براش تکون دادم درو بست و رفت
بعد رفتنشون حس کردم معدم هنوز جا داره پس چایی دیگه ای ریختم و مشغول شدم عادت خوردن صبحانه پدر و مادر دار از زمان معاشرت با یاور به عاداتم اضافه شده بود
لقمه هارو جوییده نجوییده قورت میدادم تا نه وقت تلف شه و نه من گشنه بمونم
تلفنم زنگ خورد و اسم سبحان روی صفحه نقش بست
+بله
-کجایی
+رو صندلی میز ناهارخوردی
پوفی کشید
-تشریف نمیارید اعلی حضرت
+البته که قدم رنجه میفرمایم فقط بذار دو لقمه دیگه بخورم میام
تلفنو قطع کردم و اجازه حرف اضافه بش ندادم
مواد صبحونه رو به یخچال برگردوندم و بعد برداشتن سوییچ و کتونیام از خونه بیرون رفتم
مکافات عمل تازه از اینجا شروع میشد که باید ماشینی با اون سر و صدا رو از ساختمون بیرون میبردم
این دفعه از سرازیری هم خبری نبود که با هل دادن بیرون ببرمش

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...