نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#رویای_غیرممکن #پارت9 داور شروع کرد به خوندن اسم ها؛ در نهایت فقط من مونده بودم که اسمم رو نخونده بود؛ و در کل فقط 2 نفر تونسته بودن قبول بشن. داور ها نگاهی به من ...

#رویای_غیرممکن #پارت9 داور شروع کرد به خوندن اسم ها؛ در نهایت فقط من مونده بودم که اسمم رو نخونده بود؛ و در کل فقط 2 نفر تونسته بودن قبول بشن. داور ها نگاهی به من انداختن و بعد اون آقایی که اسم هارو میخوند نفس عمیقی کشید و گفت : ...

۵۰ دقیقه پیش
6K
#دوقلوهای_شیطون #پارت7 آنیسا من:بچه ها آیسان کوش رفته سرکار میا:هان دیشب یادم رفت بگم دیروز انگار شرکته میخواست یکسال بدون حقوق از آیسان بیگاری بکشه اونم امضا نکرد امروز فک کنم رفتع یه کمپانی دیگه ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت7 آنیسا من:بچه ها آیسان کوش رفته سرکار میا:هان دیشب یادم رفت بگم دیروز انگار شرکته میخواست یکسال بدون حقوق از آیسان بیگاری بکشه اونم امضا نکرد امروز فک کنم رفتع یه کمپانی دیگه من:بزار بهش زنگ بزنم بیاریمش پیش خودمون میرا؛اوهوم واقعا حیف میشه هرچی زنگ زدم جواب ...

۲ ساعت پیش
14K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ④⑥ بغل یه مغازه نگه داشت رفتیم تو اه چه بوی گندی میومد +شهاب اینجا چرا انقد بو میده —عوضش غذاش خوشمزس رفتیم رویه میز نشستیم شهاب به مرده گفت:یه زبون یه چشم ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ④⑥ بغل یه مغازه نگه داشت رفتیم تو اه چه بوی گندی میومد +شهاب اینجا چرا انقد بو میده —عوضش غذاش خوشمزس رفتیم رویه میز نشستیم شهاب به مرده گفت:یه زبون یه چشم و دوتا بناگوش همینجور مونده بودم یعنی خود انسان ها زبون و چشم خودشونو میخورن ...

۲ ساعت پیش
14K
زیر یکی از پست هایم کامنت گذاشته بود:

زیر یکی از پست هایم کامنت گذاشته بود: "یه پسر با شخصیت بیاد دایرکت" جوابش را توی همان کامنت ها دادم: "امثال شما آبروی هرچی دختر رو بردن" دیگر چیزی نگفت،من هم پیگیر نشدم؛ حوالی ساعت دوازده شب بود که ویبره تلفن همراهم یکسره شد! همان که نوشته بود "یک ...

۱۰ ساعت پیش
47K
#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌بیست‌و‌ششم وانیا: رزا:این همون غلطیه که خودت کردی و باید موقعی که باهاش وارد مذاکره میشدی کمی قبلش فکر میکردی‌‌‌....پابو من:من که ....اهههه لعنتیییی...اون گفته بود ازش مراقبت میکنه رزا:به نظرت منظور جینیونگ و یه ...

#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌بیست‌و‌ششم وانیا: رزا:این همون غلطیه که خودت کردی و باید موقعی که باهاش وارد مذاکره میشدی کمی قبلش فکر میکردی‌‌‌....پابو من:من که ....اهههه لعنتیییی...اون گفته بود ازش مراقبت میکنه رزا:به نظرت منظور جینیونگ و یه اون چی بود؟ من:هاع؟ رزا:اونا حتما میدونستن که جنگ میشه پس چرا...چرا بیشتر سربازا رو ...

۱۲ ساعت پیش
29K
پارت ۲۰فیک عشق بی نهایت سهون با دیدن سر خونی نیارا نزدیک بود قلبش وایسته . ترسیده بود...خیلی خیلی ترسیده بود . اروم دستشو روی زخم سر نیارا گذاشت که نیارا چشمشو از درد بست ...

پارت ۲۰فیک عشق بی نهایت سهون با دیدن سر خونی نیارا نزدیک بود قلبش وایسته . ترسیده بود...خیلی خیلی ترسیده بود . اروم دستشو روی زخم سر نیارا گذاشت که نیارا چشمشو از درد بست _نیارا...خوبی؟ نیارا یکم بغض داشت و با همون بغضش سرشو اروم به نشونه ی اره ...

۱۳ ساعت پیش
29K
پارت چهل #ســـورن : بقیشم ک خودت میدونی چ اتفاقی بینشون افتاده . دختره ی هرزه ی اشغال یکی دوسال خودمو مث عروسک دادم دستش.واقعا خنگ بودم ک نمیدونستم فقط ب خاطر پول باهامه . ...

پارت چهل #ســـورن : بقیشم ک خودت میدونی چ اتفاقی بینشون افتاده . دختره ی هرزه ی اشغال یکی دوسال خودمو مث عروسک دادم دستش.واقعا خنگ بودم ک نمیدونستم فقط ب خاطر پول باهامه . ببین چکاوک اولین باریه ک از کسی عذر خواهی میکنم نزار از حرفم پشیمون شم ...

۱۳ ساعت پیش
30K
پارت ۷ فیک معجزه ی عشق میانا تلفنش رو قطع کرد و همونطور که روی تخت نشسته بود دستاش رو روی پیشونیش گذاشت و آهی کشید . اسم اون فرد شبیه اسم کثافتی بود که ...

پارت ۷ فیک معجزه ی عشق میانا تلفنش رو قطع کرد و همونطور که روی تخت نشسته بود دستاش رو روی پیشونیش گذاشت و آهی کشید . اسم اون فرد شبیه اسم کثافتی بود که گند زده بود به زندگی میانا . نفرت شدیدی از اون مرد داشت . بعد ...

۱۵ ساعت پیش
19K
#فرشته_شیطون_خواستنی #پارت4 چان من:هیع خوبی تو؟! نینا:آه اره یه سری چیزایی مزخرف یادم.میاد که اصلا با عقل جور در نمیاد شیومین:ببینم.تو شناسنامه ای چیزی همراهت نیس؟!مدیر ازت بپرسه چی... دی.او:بدبخت شدیم پسرا مدله دم در ...

#فرشته_شیطون_خواستنی #پارت4 چان من:هیع خوبی تو؟! نینا:آه اره یه سری چیزایی مزخرف یادم.میاد که اصلا با عقل جور در نمیاد شیومین:ببینم.تو شناسنامه ای چیزی همراهت نیس؟!مدیر ازت بپرسه چی... دی.او:بدبخت شدیم پسرا مدله دم در کمپانی وایستاده من:چههههه شوخی نکن بجنب بجنب باید بری نینا:آخه من کجا باید برم بکهیون:فعلا ...

۱۵ ساعت پیش
25K
#کپشن #داستان_واقعیم #مهم_ترین_اتفاق پارسال یه روزی توی زمستون ، تازه اومده بودم ویس و همه چی برام بی مزه و چرت بود . یدونه رفیق داشتم کا اونم بعد یه مدت رفت بعدش با یکی ...

#کپشن #داستان_واقعیم #مهم_ترین_اتفاق پارسال یه روزی توی زمستون ، تازه اومده بودم ویس و همه چی برام بی مزه و چرت بود . یدونه رفیق داشتم کا اونم بعد یه مدت رفت بعدش با یکی آشنا شدم که اسمش مهسا بود . یا ب قول خودمون مینهو . مامان بابای ...

۲۱ ساعت پیش
42K
#پارت_۶۲ #آخرین_تکه_قلبم آهو: روزنامه هارو از توی کوله پشتی نویی که سیا برای خودش خریده بود درآوردم. به نوشته هاش دقت کردم،چه شد که آقای..به یک زن سیاه پوست تبدیل شد! هیعی کشیدم وگفتم: _اینجارونیگا ...

#پارت_۶۲ #آخرین_تکه_قلبم آهو: روزنامه هارو از توی کوله پشتی نویی که سیا برای خودش خریده بود درآوردم. به نوشته هاش دقت کردم،چه شد که آقای..به یک زن سیاه پوست تبدیل شد! هیعی کشیدم وگفتم: _اینجارونیگا برگشت سمتم: _چیه؟ _اینو بخون‌،این مردسفیدوبوره؟ _خب؟ _شده این زن سیاه پوستِ ابرویی بالا داد ...

۱ روز پیش
70K
پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا ...

پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا که در آخر دایی برنده شد . بعد بازی شام خوردیم هر چند به خاطر ...

۱ روز پیش
93K
پارت سی و نه #ماجرای دیشبو گفتمو تندی بردمش سمت اتاق چکاوک . خاله رف تو و درم بست و نزاشت منم برم تو بعد نیم ساعت با اخم اومد بیرون و گف : پسرم ...

پارت سی و نه #ماجرای دیشبو گفتمو تندی بردمش سمت اتاق چکاوک . خاله رف تو و درم بست و نزاشت منم برم تو بعد نیم ساعت با اخم اومد بیرون و گف : پسرم اعصابت خورد بوده درست ولی چرا اون چیزای چرت و پرتو میخوری ک اینجور شه ...

۱ روز پیش
58K
پارت ۳۲ ساحل : خیالت تخت آجی من بمیرمم به پسرا کمک نمی رسونم . چشمکی زدم و رو به دایی گفتم : خوب به نظرت الان چه بازی ای می چسبه ؟ دایی به ...

پارت ۳۲ ساحل : خیالت تخت آجی من بمیرمم به پسرا کمک نمی رسونم . چشمکی زدم و رو به دایی گفتم : خوب به نظرت الان چه بازی ای می چسبه ؟ دایی به حالت تفکر ژست گرفت که گفتم : فهمیدم مشاعره کنیم . دایی خندید و گفت ...

۱ روز پیش
95K
♡پارت سی و پنج♡ ابروش رو داد بالا.با صدای دو رگه شده ای گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟ من منی کردم و گفتم: خو..ب اومدم بگم نها..ر حاظره‌. گوشی رو که دست از زنگ خوردن کشیده بود ...

♡پارت سی و پنج♡ ابروش رو داد بالا.با صدای دو رگه شده ای گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟ من منی کردم و گفتم: خو..ب اومدم بگم نها..ر حاظره‌. گوشی رو که دست از زنگ خوردن کشیده بود رو به طرف آراز گرفتم :بفرمایین گوشیتو خواستم بهتون بدم یک آقایی به اسم عماد ...

۱ روز پیش
45K
♡پارت سی و چهار♡ هوس ماکارونی کرده بودم از اون ماکارونی های مامان که بدون گوشت بود وای چه لذتی داشت خوردن دستپختش.. لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد نفس عمیقی کشیدم و به ...

♡پارت سی و چهار♡ هوس ماکارونی کرده بودم از اون ماکارونی های مامان که بدون گوشت بود وای چه لذتی داشت خوردن دستپختش.. لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد نفس عمیقی کشیدم و به طرف آشپز خونه رفتم. حدود چهل پنجاه دقیقه طول کشید تا آماده شه... نفسی تازه ...

۱ روز پیش
40K
#پارت_پنجاه_و_چهارم #من_و_تنهایی میترا خوابش نمیبرد....یه دفعه از سرجاش بلند شد و رفت تو حیاط... منم همراهش رفتم... مارال : میترا چیشده ؟ میترا : هیچی دلم گرفته... مارال : چرا اخه ؟ میترا : بیخیال ...

#پارت_پنجاه_و_چهارم #من_و_تنهایی میترا خوابش نمیبرد....یه دفعه از سرجاش بلند شد و رفت تو حیاط... منم همراهش رفتم... مارال : میترا چیشده ؟ میترا : هیچی دلم گرفته... مارال : چرا اخه ؟ میترا : بیخیال . مارال : این چیه تو دستت ؟ میترا : همون نامه ای که اون ...

۱ روز پیش
62K
اشک حسرت پارت۹۱ سعید : پانیذ یه عطرم برداشت که من حساب کردم و رفتیم مغازه عروسک فروشی کلی ذوق می کرد واقعا خیلی بچه بود با لبخند نگاهش کردم ویه عروسک موش خوشگل پشمی ...

اشک حسرت پارت۹۱ سعید : پانیذ یه عطرم برداشت که من حساب کردم و رفتیم مغازه عروسک فروشی کلی ذوق می کرد واقعا خیلی بچه بود با لبخند نگاهش کردم ویه عروسک موش خوشگل پشمی برداشتم وبراش خریدم خیلی ذوق کرد وفروشنده بهش می خندید حمید زنگ زد ورفتیم کنارشون ...

۱ روز پیش
68K
#اشک حسرت #پارت ۹۰ سعید: مادر : یه بیماری ارثی نمی تونه بچه دار بشه همین الانم زیر ن... - سلام مادر مادر برگشت نگاهم کرد وحمید خودشو زد کوچه علی چپ نشستم رو به ...

#اشک حسرت #پارت ۹۰ سعید: مادر : یه بیماری ارثی نمی تونه بچه دار بشه همین الانم زیر ن... - سلام مادر مادر برگشت نگاهم کرد وحمید خودشو زد کوچه علی چپ نشستم رو به روشون وگفتم : چی می گفتین در مورد پانیذ مادرنگاهم کردوگفت : هیچی پسرم - ...

۱ روز پیش
67K
#اشک حسرت #پارت ۸۹ سعید: برگشتم بستنی خورد تو صورتم لبشو گزید پانیذ: وای ببخشید ... - این چندمین بارگفتی ببخشید پانیذ: به خدا حواسم نبود چیزی نیست که انگشتشو کشید رو صورتم وبستنی رو ...
عکس بلند

#اشک حسرت #پارت ۸۹ سعید: برگشتم بستنی خورد تو صورتم لبشو گزید پانیذ: وای ببخشید ... - این چندمین بارگفتی ببخشید پانیذ: به خدا حواسم نبود چیزی نیست که انگشتشو کشید رو صورتم وبستنی رو برداشت و انگشتشو گذاشت دهنش واقعا بچه بود وگرنه همچین حرکتی نمی کرد پانیذ: بگیر ...

۱ روز پیش
96K