نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

زن های معمولی را بیشتر درک کنید!! زن معمولی نمیتواند هفت قلم آرایش کند تا به چشمتان بیاید!! یا کفش 7سانتی پا کند، او معمولی است، با کتانی و تنها رژ قرمز هم جذاب میشود!! ...

زن های معمولی را بیشتر درک کنید!! زن معمولی نمیتواند هفت قلم آرایش کند تا به چشمتان بیاید!! یا کفش 7سانتی پا کند، او معمولی است، با کتانی و تنها رژ قرمز هم جذاب میشود!! زن های معمولی را بیشتر دوست بدارید، آنها دلشان را هرجایی جا نمیگذارند. شاید سالها ...

۱ ساعت پیش
4K
#پارت20: قیافه ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - ولی داداش این واقعا ذهنم رو درگیر کرده که چرا مامان با دونستن کار بابا بازم هم باهاش مونده و ترکش نکرده؟ صورتم رو نوازش ...

#پارت20: قیافه ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - ولی داداش این واقعا ذهنم رو درگیر کرده که چرا مامان با دونستن کار بابا بازم هم باهاش مونده و ترکش نکرده؟ صورتم رو نوازش کرد و گفت: - منم نمیدونم عزیزم! خب دیگه بخواب ساعت 4صبحه. لبخندی زدم و ...

۳ ساعت پیش
23K
*راز دل* ماه وش : مامان که رفت اومد طرفم وگفت: به منم ماکارونی میدی - نچ کیهان : خسیس برای خودمونه شما مرغ بخورید برگشت پشت سرشو نگاه کرد انگار دنبال چیزی بود - ...

*راز دل* ماه وش : مامان که رفت اومد طرفم وگفت: به منم ماکارونی میدی - نچ کیهان : خسیس برای خودمونه شما مرغ بخورید برگشت پشت سرشو نگاه کرد انگار دنبال چیزی بود - دنبال چیزی می گردی ؟ ! کیهان : اخه کسی اینجا نیست - مگه قراره ...

۴ ساعت پیش
22K
#بکهیون آروم از محوطه ی شرکت خارج شدم... تاکسی گرفتم که برگردم خونه.... هنوز از دست خودم بشدت عصبی بودم #فلشبک گفتم:میدونی بار چندمه داری از کلاس حذف میشی؟؟؟؟ با یه آرامش ذاتی گفت:بار پونزدهمه،فک ...

#بکهیون آروم از محوطه ی شرکت خارج شدم... تاکسی گرفتم که برگردم خونه.... هنوز از دست خودم بشدت عصبی بودم #فلشبک گفتم:میدونی بار چندمه داری از کلاس حذف میشی؟؟؟؟ با یه آرامش ذاتی گفت:بار پونزدهمه،فک کنم حرصی شدم:از دانشگاه اخراج بشی من خلاص شم خندید:عیبی نیس،اخراج شم شیرینی میدم _اخراج ...

۴ ساعت پیش
16K
*راز دل* کیهان: کیارش متعجب گفت: می دونستم توبه گرگ مرگه . - چی بودفرستادی ؟ کیارش : دیگه مهم نیست - چرا مهمه کیارش نگام کرد وگفت : بی خیال شو نگاش کردم نفسشو ...

*راز دل* کیهان: کیارش متعجب گفت: می دونستم توبه گرگ مرگه . - چی بودفرستادی ؟ کیارش : دیگه مهم نیست - چرا مهمه کیارش نگام کرد وگفت : بی خیال شو نگاش کردم نفسشو فوت کرد وموبایلشو داد بهم یه فیلم بود نگاه نکرده دادمش وگفتم : خوب کیارش ...

۴ ساعت پیش
22K
موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتر تا «خان ببین» مانده بود. گفت:«دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم.ساعدم گرفت به گل سرِ ...

موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتر تا «خان ببین» مانده بود. گفت:«دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم.ساعدم گرفت به گل سرِ ورم کرده اش.انگشت هایم که به شانه اش رسید،لرزیدم. صدای بابا تو سرم پیچید:«نامحرم؟ حیا ...

۴ ساعت پیش
30K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۶ این بشر دیگه خیلی پررو بود برگشتم طرفش و گفتم:فقط یه چیزی میخوام بهت بگم اونم اینه که.. نتونستم بگم ولی تمام نیرومو جمع کردم:ازت بدم نمیاد میدونی چرا؟چون ازت متنفرم چون انقدری ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۶ این بشر دیگه خیلی پررو بود برگشتم طرفش و گفتم:فقط یه چیزی میخوام بهت بگم اونم اینه که.. نتونستم بگم ولی تمام نیرومو جمع کردم:ازت بدم نمیاد میدونی چرا؟چون ازت متنفرم چون انقدری وه از اردشیر متنفرم از تو صد برابرش متنفرم رفتم سمت ماشین و توش نشستم ...

۴ ساعت پیش
26K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۵ بابا به منو مسیح نگاه کرد و با لبخند شروع کرد به حرف زدن -یادته بهت گفته بودم که یه مامور مخفی داریم که پیش اردشیره و یادته که.... دیگه بقیه حرفاشو نمیشنیدم ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۵ بابا به منو مسیح نگاه کرد و با لبخند شروع کرد به حرف زدن -یادته بهت گفته بودم که یه مامور مخفی داریم که پیش اردشیره و یادته که.... دیگه بقیه حرفاشو نمیشنیدم باورم نمیشد یععععنی مسیح هموون مامور مخفیه بود یعنی مسیح یکی از بابا اینا بود ...

۵ ساعت پیش
27K
*راز دل* کیهان - مواظب حرف زدنت باش که کار دیشبتو تلافی می کنم ماه وش : چیکار می کنی مثلا کنارش زدم ورفتم سراغ لب تاپم و روشنش کردم سیستم دوربین ها بهش وصل ...

*راز دل* کیهان - مواظب حرف زدنت باش که کار دیشبتو تلافی می کنم ماه وش : چیکار می کنی مثلا کنارش زدم ورفتم سراغ لب تاپم و روشنش کردم سیستم دوربین ها بهش وصل بود فیلم ها رو پشت سرهم ردکردم تا رسیدم به اون شبی که اسم نازنین ...

۵ ساعت پیش
29K
پارت۲۱ هردو توی چارچوب در ایستاده بودیم.بی حرکت...سکوت کل اتاقو پر کرده بود و هیچکودوممون حرفی برای گفتن نداشتیم.دقیقه ها گذشت تا اینکه صدای ایفون سکوت ترسناک اتاقو شکست و باعث شد شوک کوتاهی بهم ...

پارت۲۱ هردو توی چارچوب در ایستاده بودیم.بی حرکت...سکوت کل اتاقو پر کرده بود و هیچکودوممون حرفی برای گفتن نداشتیم.دقیقه ها گذشت تا اینکه صدای ایفون سکوت ترسناک اتاقو شکست و باعث شد شوک کوتاهی بهم وارد بشه. میلاد نگاهی بهم انداخت و رفت سمت ایفون. مامان با لبخند وارد شد ...

۶ ساعت پیش
16K
*راز دل* کیهان : انقدر خواب بهم مزه داده بود دلم نمی خواست بلندشم چشامو باز کردم دنبال موبایلم بودم پیداش نمی کردم ساعت رو پاتختی رو برداشتم نگاه کردم ۱۱ صبح بود ساعتو گداشتم ...

*راز دل* کیهان : انقدر خواب بهم مزه داده بود دلم نمی خواست بلندشم چشامو باز کردم دنبال موبایلم بودم پیداش نمی کردم ساعت رو پاتختی رو برداشتم نگاه کردم ۱۱ صبح بود ساعتو گداشتم سر جاش وضعیتمو داشتم آنالیزم می کردم دیشب که از عروسی برگشتم اومدم اتاقم حالم ...

۶ ساعت پیش
27K
*راز دل* ماه وش : به در اشاره کردم وگفتم : بیرون اومد کنارم وایساد تو چشام نگاه کرد وگفت : تو که گفتی نمی خوای باهاش ادامه بدی چطوره که دخالت می کنی کیهان ...

*راز دل* ماه وش : به در اشاره کردم وگفتم : بیرون اومد کنارم وایساد تو چشام نگاه کرد وگفت : تو که گفتی نمی خوای باهاش ادامه بدی چطوره که دخالت می کنی کیهان خودش خواسته - نه اون گفت بری من هستم نیازی نیست کسی که باهاش نسبتی ...

۶ ساعت پیش
24K
*راز دل* ماه وش : یواشکی رفتم پشت ستون خودمو قایم کردم دست کیهان طرفش بود وتقربیا داشت داد می زد انگاری داشت تهدیدش می کرد کیهان : با چه روی نگام می کنی ...کی ...

*راز دل* ماه وش : یواشکی رفتم پشت ستون خودمو قایم کردم دست کیهان طرفش بود وتقربیا داشت داد می زد انگاری داشت تهدیدش می کرد کیهان : با چه روی نگام می کنی ...کی گفتا تو بیای اینجا چرا نمی میری چرا گم نمیشی ...چی می خوای از زندگیم ...

۶ ساعت پیش
29K
*راز دل* کیهان : رفتم دستشوی وداشتم صورتمو نگاه می کردم بدجور تو دید بود قشنگ معلوم بود جای چنگ زدنه خیلی هم می سوخت ماه وش انقدر از دستم عصبی بود رفتم تو سالن ...

*راز دل* کیهان : رفتم دستشوی وداشتم صورتمو نگاه می کردم بدجور تو دید بود قشنگ معلوم بود جای چنگ زدنه خیلی هم می سوخت ماه وش انقدر از دستم عصبی بود رفتم تو سالن نشسته بود پیش مادر پویا سعی می کردم سرم پایین باشه کسی صورتمو نبینه عروس ...

۶ ساعت پیش
32K
*راز دل* کیهان : کتم رو پوشیدم ورفتم بیرون کاش عروسی پویا نبود تا یه بلایی سرخودم بیارم رفتم پایین سارا تو آشپزخونه بود - کسی نیست ؟! سارا : فقط ماه وش خانم تو ...

*راز دل* کیهان : کتم رو پوشیدم ورفتم بیرون کاش عروسی پویا نبود تا یه بلایی سرخودم بیارم رفتم پایین سارا تو آشپزخونه بود - کسی نیست ؟! سارا : فقط ماه وش خانم تو اتاقشون هستن - یه قهوه تلخ سارا سرم داره می ترکه تو سالن نشستم چند ...

۶ ساعت پیش
23K
امروز دلم میخواست برم یه جای اروم یه جایی که هیچکس نباشه با دیانا اومدیم اینجا ... ایقد خوب بود یه احساس دلبری سراسر وجودمو گرفت وقتی اومدم احساس سبک بودن کردم احساس کردم رو ...

امروز دلم میخواست برم یه جای اروم یه جایی که هیچکس نباشه با دیانا اومدیم اینجا ... ایقد خوب بود یه احساس دلبری سراسر وجودمو گرفت وقتی اومدم احساس سبک بودن کردم احساس کردم رو هوا معلقم ... یه حسی که نمیشه گفت چجوری ، اصن این پرنده ها که ...

۶ ساعت پیش
6K
رمان زیبای دیانه😍 به قلم توانای نویسنده محبوب فریده بانو نویسنده ی رمان زیبا و جنجالی کاتیا دختر ارباب 🔴 #داستان_دیانه👱 ‍♀ 🍻 #پارت_2 با صدای محکم و مردونه ای آروم سر بلند کردم. نگاهم ...

رمان زیبای دیانه😍 به قلم توانای نویسنده محبوب فریده بانو نویسنده ی رمان زیبا و جنجالی کاتیا دختر ارباب 🔴 #داستان_دیانه👱 ‍♀ 🍻 #پارت_2 با صدای محکم و مردونه ای آروم سر بلند کردم. نگاهم به مردی مسن و اخمو افتاد. در نگاه اول چهره ی نورانی داشت. ریش یه ...

۶ ساعت پیش
30K
پارت ۲۰ سریع وسایلمو جمع کردم و از کلاس زدم بیرون.دیگه طافت نداشتم باید جواب سوالایی که توی سرم بودو به دست میاوردم ولی فقط یه راه داشت.اونم درست کردن شیشه ها بود.هرجوری شده باید ...

پارت ۲۰ سریع وسایلمو جمع کردم و از کلاس زدم بیرون.دیگه طافت نداشتم باید جواب سوالایی که توی سرم بودو به دست میاوردم ولی فقط یه راه داشت.اونم درست کردن شیشه ها بود.هرجوری شده باید درستشون میکردم.هرچند...هیچ ایده ای برای درست کردنش نداشتم... ... میلاد روی صندلی میز تحریرم نشسته ...

۶ ساعت پیش
27K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۴ با اشک و صدای پر از بغض گفتم:بابا بغلم کرد و سرمو تو سینش فشار داد و با بغض جوابمو داد -جانم دخترم جانم روشنی خونه دستامو انداختم دورشو محکمتر بغلش کردم از ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۴ با اشک و صدای پر از بغض گفتم:بابا بغلم کرد و سرمو تو سینش فشار داد و با بغض جوابمو داد -جانم دخترم جانم روشنی خونه دستامو انداختم دورشو محکمتر بغلش کردم از ترس اینکه نکنه بخوان دوباره منو ازش جدا کنن -بابا خیلی میترسم خیلی میترسم بابا ...

۶ ساعت پیش
29K