نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_34 با تعجب بهم نگاه کرد و بعد از مکثی با احترام گفت:بله من دانشجوی هنر اکسفوردم...تازه از ایران منتقل شدم و...چند روزی میشه که اینجارو پیدا کردم...ولی قسم میخورم زیاد بهش دست نزدم...همش یه ...

#پارت_34 با تعجب بهم نگاه کرد و بعد از مکثی با احترام گفت:بله من دانشجوی هنر اکسفوردم...تازه از ایران منتقل شدم و...چند روزی میشه که اینجارو پیدا کردم...ولی قسم میخورم زیاد بهش دست نزدم...همش یه تلسکوپ و چادر و چند تا هیزمه همین... . نفس عمیقی کشیدم و گفتم:به هر ...

۳ هفته پیش
124K
سعید اومد اونم با دیدن این صحنه خنده ش گرفت و گفت_من قربون تو برم اخه فسقلی شکموی بابا چه ملچ و ملوچی میکنیا پدر سوخته چه خبرته حالا یواشتر._عهه سعیددد بزار بخوره بچه نه ...

سعید اومد اونم با دیدن این صحنه خنده ش گرفت و گفت_من قربون تو برم اخه فسقلی شکموی بابا چه ملچ و ملوچی میکنیا پدر سوخته چه خبرته حالا یواشتر._عهه سعیددد بزار بخوره بچه نه که تو خودت شکمو نیستی یه نمونه ش همین دیشب موقع نیمرو._اره خب کلا ما ...

۵ دی 1398
254K
#۹ یک ماه از اون روز لعنت شده می گذشت و کار من شده بود گریه و ترس و تنهایی! تلوزیون که همش ایران نشون میداد! گوشیم هم که یک گوشی نوکیا ساده بود و ...

#۹ یک ماه از اون روز لعنت شده می گذشت و کار من شده بود گریه و ترس و تنهایی! تلوزیون که همش ایران نشون میداد! گوشیم هم که یک گوشی نوکیا ساده بود و در حد زنگ! تو این یک ماه حتی خانوادم هم بهم سر نزدن!هع! من واسه ...

۸ آذر 1398
21K
+ تو هنوز حاضر نشدی؟ - کاش می شد نیام... اصلا حوصله ی مهمونی و این چیزا رو ندارم + حوصله ی مهمونی نداری یا نمی خوای ببینیش؟ - ببینمش که چی... ببینم با این ...

+ تو هنوز حاضر نشدی؟ - کاش می شد نیام... اصلا حوصله ی مهمونی و این چیزا رو ندارم + حوصله ی مهمونی نداری یا نمی خوای ببینیش؟ - ببینمش که چی... ببینم با این و اون میگه و می خنده و میرقصه و منم مثل یه مجسمه نگاش کنم ...

۲۵ مرداد 1398
3K
#خان_زاده #پارت18 بعد از کلی فکر کردن گفت _خوب بذار بیاد فوقش می‌فهمه تو همونی هستی که اون شب باهاش خوابیده چیزی نمیشه که حقیقت و بهش میگی. سری به طرفین تکون دادم و گفتم ...

#خان_زاده #پارت18 بعد از کلی فکر کردن گفت _خوب بذار بیاد فوقش می‌فهمه تو همونی هستی که اون شب باهاش خوابیده چیزی نمیشه که حقیقت و بهش میگی. سری به طرفین تکون دادم و گفتم _دلم نمیخواد.اون با اجبار و فقط به خاطر ارث و میراث بیاد سمتم و منم ...

۳ مرداد 1398
2K
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
245K
✰ #نالوطی #پارت بیست و دو #یـلدا بانــو...👩 ‍❤ ‍👩 وارد ساختمون(مردانه)ڪناری شدیم برا پرهام .. پرهام ـ گفته باشمااا من خوشم نمیاد لباسام رو کسی انتخواب کنه.. +خیلی پروی هااا ، اینقدر که تو ...

✰ #نالوطی #پارت بیست و دو #یـلدا بانــو...👩 ‍❤ ‍👩 وارد ساختمون(مردانه)ڪناری شدیم برا پرهام .. پرهام ـ گفته باشمااا من خوشم نمیاد لباسام رو کسی انتخواب کنه.. +خیلی پروی هااا ، اینقدر که تو برا همین کفشه نظر دادی هـ ـ خوب تو هم برا کفشم نظر بده،تورت و ...

۱۵ فروردین 1398
110K
رمان همزاد پارت۷۷ #اشکان آره همینه مثل همیشه پرسپولیس برد آخه موندم این کیسه کشا چع انتظاری برای برد دارن با اون پنالتیه خخخ (استقلالی های محتم نظرشع دیگع البته حقم داره خخ) سرمو ب ...

رمان همزاد پارت۷۷ #اشکان آره همینه مثل همیشه پرسپولیس برد آخه موندم این کیسه کشا چع انتظاری برای برد دارن با اون پنالتیه خخخ (استقلالی های محتم نظرشع دیگع البته حقم داره خخ) سرمو ب سمتش برگردوندم چرا انقدر ناز میخوابه؟!..پیشونیشو بوسیدم و بلندش کردم و بردم تو اتاقم روی ...

۱۳ فروردین 1398
37K
∞نالـوطـے∞ مثل دیوونه ها خندیـدیم .. 👨 سهیل ـ آییی عزیـز دل ، بدو بریم که دل ما رو بردی .. + کوجااااا ؟ سهیل ـ بریم از این لحضه به بعد سوپرایز هایه زیادی ...

∞نالـوطـے∞ مثل دیوونه ها خندیـدیم .. 👨 سهیل ـ آییی عزیـز دل ، بدو بریم که دل ما رو بردی .. + کوجااااا ؟ سهیل ـ بریم از این لحضه به بعد سوپرایز هایه زیادی دارم واست . + اییی جانمممم بریم بینم .. ـ خیلی ترسیدم نه بگیاااا واسه ...

۷ فروردین 1398
64K
یلدا بانو کیمیا از در رفت بیررون هق هقم شدید تر شد. سهیل اومد نزدیکم .. سهیل ــ من نمـ داد زدم +خفه شوورو نمیخوام صدات رو بشنومممم... بزور دستام و گرفت و من رو ...

یلدا بانو کیمیا از در رفت بیررون هق هقم شدید تر شد. سهیل اومد نزدیکم .. سهیل ــ من نمـ داد زدم +خفه شوورو نمیخوام صدات رو بشنومممم... بزور دستام و گرفت و من رو نشوند رویه کاناپه .. یه ریز اشکام میودن.. صدام و بردم بالا + اخـه تو ...

۶ فروردین 1398
63K
رمان همزاد پارت ۷۱ #نور وارد هایپر شدیم؛آنچنان شلوغ نبود شاید برای بزرگ بودنش زیاد نشون نمیداد آدرینا سریع ی سبد جدا برای خودش گرفت و سریع رفت سمت آبنبات ها و پاستیل ها ،اشکان ...

رمان همزاد پارت ۷۱ #نور وارد هایپر شدیم؛آنچنان شلوغ نبود شاید برای بزرگ بودنش زیاد نشون نمیداد آدرینا سریع ی سبد جدا برای خودش گرفت و سریع رفت سمت آبنبات ها و پاستیل ها ،اشکان هم سمتش رفت به سمت آدین برگشتم دیدم داره ب ی جایی خیره شده ب ...

۴ فروردین 1398
31K
و تو اقایه ســـپهری + از این که فڪر میکنی از همه سری و مغرور بازی در میاری و یه چیزی میگی و بعد میزنی زیرشـ ـ من کی زدم زیر حرفم + اون روز ...

و تو اقایه ســـپهری + از این که فڪر میکنی از همه سری و مغرور بازی در میاری و یه چیزی میگی و بعد میزنی زیرشـ ـ من کی زدم زیر حرفم + اون روز لب ساحل یادت نیس؟ ـ اون یه چرت و پرت و یه حرـف الڪی بود ...

۲۹ اسفند 1397
113K
یـــلدا بانو 👑 دو باره به یاد همون خاطره افتادم .. اون خاطره مسخره .. با بچه ها خونه مام اسما نشسته بودیم ، رابطه من و آرشام همیشه خوب بود اون موقه من سیزده ...

یـــلدا بانو 👑 دو باره به یاد همون خاطره افتادم .. اون خاطره مسخره .. با بچه ها خونه مام اسما نشسته بودیم ، رابطه من و آرشام همیشه خوب بود اون موقه من سیزده سال سن داشتم و آرشام هوده سال سن . مراد پسر دوست خانوادگیمون همیشه از ...

۲۷ اسفند 1397
105K
پارت سوم رمان نالوطی به قلم یلدا بانو ـخیلی سریع گغـت فڪر نکن اینجا اومدیم برا خوش گذرونی اومدیم برای کار ، من دلم نمیخواد حتی یک دقیقه هم ریختت رو ببینم ولی برا این ...

پارت سوم رمان نالوطی به قلم یلدا بانو ـخیلی سریع گغـت فڪر نکن اینجا اومدیم برا خوش گذرونی اومدیم برای کار ، من دلم نمیخواد حتی یک دقیقه هم ریختت رو ببینم ولی برا این که به پدرت قول دادم مراقــ .. ساڪت شد .. چیزی نگفت اومد نزدیک تو ...

۲۳ اسفند 1397
31K